* خداوند تبارك و تعالي، وليّمطلق تمام عالم و خلايق است
يك وليّفقيه علاوه بر دارا بودن خصوصيات فقهي و استنباط احكام شرعي، بايد عادل، بالغ و باتقوا و نيز توانا باشد و به عبارت بهتر بايد توانايي رهبري، فرماندهي، تدبير و حكمت يك جامعه را داشته باشد.
زماني كه در باره «ولايت فقيه» و «وليّ فقيه» صحبت ميشود، منظور آن است كه يك وليّ فقيه، خصوصيات ذكر شده را داشته باشد، در نتيجه هر فقيهي در مبحث ولايت فقيه قرار نميگيرد مگر اينكه قادر به استخراج و استنباط احكام شرعي از دين باشد، بنابراين يك فقيه واجدالشرايط، حق ولايت نيز دارد.
«ولايت» به چه معناست؟ در ابتدا لازم ميآيد كه معني لغوي ولايت را به منظور درك بهتر موضوع براي شما بيان شود.
«وليّ» يكي از اسامي خداوند متعال است كه در قرآن كريم نيز به آن اشاره شده است: «وَهُوَ الْوَلِيُّ الْحَمِيدُ»، به معناي ياريدهنده و متولّي بر امور تمام عالَم و هدف از آوردن آن، نشان از اين است كه تمام آنها داراي معناي مشتركي هستند و منظور از عالم در اينجا، زمينها و آسمانها و متولّي بر تمام خلايق و موجودات است.
«والي»، مالك تمام اشياي موجود و دارا بودن حق تصرف بر همه آنها است و در حديثي نيز اين طور آمده است، كسي كه داراي ولايت است، قادر، توانا، با تدبير و حكمت و نيز داراي قدرت و اختيار است و كسي كه تمام اين خصوصيات را با هم نداشته باشد، به او والي گفته نميشود.
«ولايت» يعني تسلط داشتن بر اشيا و وليّ كسي است كه مسؤليت چيزي را برعهده بگيرد و سعي در انجام دادن آن به نحو نيكو بكند، يعني به بهترين صورت ممكن، نيازهاي او را برطرف كند بنابراين اگر به معني لغوي ولايت توجه شود ميتوان فهميد كه معني ولايت نزديكي، قرب و همراهي و پيروي است.
از طرفي واژه «وليّ» و «ولايت» در زبان عربي به معني تسلط داشتن بر چيزي، حاكميت و قدرت بر آن، حق تصرف در آن، تحمل مسؤليت آن چيز و ياري كردن آن چيز است كه همه اينها معناي لغوي كلمات وليّ و ولايت هستند. به طور كلي اگر بخواهيم كلمه «وليّ» را تعريف كنيم، عبارتست از كسي كه داراي قدرت تسلط، تصرف در چيزي، داراي قدرت تحمل مسووليت و همچنين ناصر يعني ياري دهنده باشد.
دين مبين اسلام وقتي ميخواهد در مورد پيامبر اكرم (ص) صحبت كند هيچگاه پيامبر (ص) را با نام سلطان محمد (ص) خطاب نميكند، يا كلمه شاه، پادشاه و ملك را هيچگاه براي حضرت محمد (ص) به كار نميبرد. اسلام كلمات جاه و مقام را بكار نميبرد، زيرا احساس منفي از كلمه جاه و مقام را به شنونده ميدهد.
بنابراين كلمه وليّ را در قرآن بكار ميبرد: «إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ» يعني خداوند ولي شماست و پيامبر اكرم (ص) وليّ امر مسلمين جهان است. اما كلمه وليّ و مولي عباراتي هستند كه در ذهن مخاطب، نوعي نزديكي و همچنين سرپرستي و دوستي را القا ميكنند، يعني رسول اكرم (ص) كسي است كه بر آنها نظارت دارد و آنها را هدايت ميكند، آنها را سرپرستي ميكند و مسوليت آنها را برعهدهاش دارد. اما پادشاه يا سلطان كسي است كه بر آنها حكم ميورزد، از آنها انتظار دارد و حتي ممكن است به آنها ظلم كند و ... از مواردي هستند كه از آنها به عمق معناي لغوي ولايت و وليّ پي ميبريم. ولي ّامر مسلمين همانند پدري است كه براي رفاه و آسايش فرزندان خود تلاش ميكند، آنها را سرپرستي و هدايت ميكند و مسؤليت آنها را برعهده دارد و در حل مشكلات آنها اهتمام ميورزد.
قبل از آنكه در مورد ولايت بيشتر بحث شود، لازم است اعلام كنم كه وليّمطلق تمام عالم و خلايق، خداوند تبارك و تعالي است، زيرا خداوند خالق تمام آسمانها و زمين و پديد آورنده كائنات است، بنابراين او داراي حق ولايتمطلقه است، او مالك آسمانها و زمين است، او زنده ميكند و ميميراند، او سبب و علت وجود تمام اشيا و موجودات است، او زندهكننده و رزقدهنده تمام موجودات است، اوست كه قادر است هر كاري را كه بخواهد، انجام دهد، اوست پيروز كننده و ياور تمام موجودات و او بر همه چيز قادر و توانا است، بنابراين نتيجه ميگيريم كه خداوند وليّمطلق است، يعني انسان بعد از آفرينشش نسبت به بدن، دست، چشم، گوش و جانش حق ولايت ندارد و وليّمطلق در اينجا خداوند تبارك و تعالي است.
* خداوند ولايت خود را به افرادي كه بخواهد به اندازه دلخواهش عطا ميكند
انسانها نسبت به اموال و فرزندان خود و نيز نسبت به خداوند ولايتي ندارند، اما كسي كه ولايت را اهدا ميكند، خداوند منّان است كه ولايت خود را به افرادي كه بخواهد به اندازه دلخواهش عطا ميكند. وقتي در مورد ولايتمطلق خداوند بحث ميشود، منظور تمام ولايت است خلقت و مرگ همه اشيا، به اذن و رخصت الهي صورت ميگيرد؛ يعني اگر بخواهد تمام مردم را بميراند، ميتواند انجام دهد. خداوند داراي ولايت بشري نيز هست، وقتي ميگويد اين چيز حلال است و ديگري حرام، اين كار را بكنيد و آن كار را نكنيد، اگر مرا ياد كنيد، شما را ياد ميكنم، و خداوند قادر است هر كاري را انجام دهد و هر كاري را كه در قوه تخيلمان نگنجد را نيز به راحتي انجام دهد، بنابراين او وليّمطلق است.
علما وقتي از ولايت صحبت ميكنند، آن را به دو دسته تقسيم ميكنند: ولايت تكويني و ولايت تشريعي.
«ولايت تكويني» در مورد موجوداتي مثل آفتاب، ماه، درخت، زمين و ... بحث ميكنيد. خداوند داراي ولايت تكويني مطلق است، يعني به شخص خاص، ولايت تكويني عطا ميكند، و در مورد برخي موجودات قدرت تصرف، سلطه، قدرت، اداره كردن ميدهد مانند اينكه خداوند متعال به حضرت عيسيبن مريم (ع) ولايت تكويني عطا كرده است تا بتواند مردگان را زنده كند. كمترين قدرت تكويني كه خداوند به تمام انسانها چه كافر و چه مسلمان عطا كرده است، قدرت دستور دادن به اعضا و جوارح خود ميباشد، مانند كسي كه بخواهد چشمهايش را باز كند، ببندد، نگاه بكند و ... همچنين قدرت تسلط بر نفس را به انسانها عطا كرده است، يعني ميتواند خوش اخلاق باشد، بداخلاق باشد، شجاعت از خود نشان دهد و تمام اينها نشاندهنده ولايت تكويني است كه انسانها بر خود دارند.
انسان خليفه خداوند بر روي زمين است كه بايد به عمران و آباداني آن بپردازد و براي رسيدن به چنين هدفي انسان بايد داراي قدرت تسلط و حاكميت باشد كه از سوي خداوند به وي عطا شده است، مانند وقتي كه براي كشاورزي زمين را شخم ميزنيم و يا اگر لازم باشد براي ساختن جاده ميتوان كوهها را خراب كرد.
خداوند متعال انسان را بر جسم و نفس خويش مسلط ساخت، زيرا مصلحت انسان را ميدانست و به او قدرتي عطا فرمود تا به وسيله استعدادش به درجه كمال برسد و انواع نعمتها را در اختيار او قرار داد تا بتواند از آنها، نهايت استفاده را ببرد تا به هدفش، يعني قرب الهي و كمال برسد و اينها درجاتي از ولايت است كه خداوند كريم به بندگان خود عطا فرموده است. كساني كه دستورات الهي را پيروي كنند، يعني به عبادت بپردازند، از گناه كردن بپرهيزند، به طور قطع، خداوند نوعي سلطه و حاكميت به آنها اعطا خواهد كرد، مانند كساني كه ميتوانند انگشت بر روي سنگ بگذارند و آب را از آن خارج نمايند، يا مانند حضرت عيسي (ع) مردگان را زنده كند. به طور قطع حضرت عيسي (ع) نميتواند مرده را زنده كند، مگر وقتي كه خداوند به او دستور دهد و اين قدرت را به او عطا نمايد.
در حقيقت اين قدرت خداوند است كه مرده را زنده كرد، نه قدرت حضرت عيسي (ع) بلكه خداوند در حق حضرت عيسي (ع) لطف نمود و به او ولايت داد كه اين كار را انجام دهد. وقتي سخن از ولايت فقيه به ميان ميآيد، منظور ولايت تكويني نيست.
* ولايت تكويني به روح و مقام معنوي انسانها مربوط ميشود
امام خميني (ره) در كتاب حكومت اسلامي نظر خود را به طور واضح بيان كرده است. ولايت تكويني به روح و مقام معنوي انسانها مربوط ميشود، يعني ممكن است كسي وليّفقيه نباشد، اما داراي مقام معنوي بالا و برخوردار از اين موهبت الهي باشد، خداوند به او درجهاي از ولايت تكويني عطا خواهد كرد اما وقتي از ولايت فقيه صحبت ميكنيم منظور اين است كه وليّفقيه دقيقاً مثل حالات روحي و معنوي پيامبر (ص) نيست و يا در حد امامان معصوم (ع) نيست.
بخش دوم «ولايت تشريعي» است. خداوند به پيامبر اكرم (ص) دو مقام داد. مقام اول، ابلاغ احكام و دستورات الهي است و پيامبر (ص) آن را براي ما توصيف ميكند كه مثلاً بهشت و جهنم چگونه است؟ چگونه نماز بخوانيم؟ چگونه داد و ستد بكنيم؟ چگونه ازدواج كنيم؟ همه اينها را پيامبر(ص) براي ما توصيف و ابلاغ ميكند و در قرآن كريم نيز به آن اشاره شده است: «وَأَنزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَلَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ». اين مقام بعد از رحلت پيامبر اكرم (ص) برعهده امامان معصوم (ع) است.
اما مقام دوم اجراي احكام شرعي است. يعني رسول خدا (ص) فقط براي ابلاغ احكام و دستورات الهي نيامده است بلكه براي ضمانت اجراي آنها آمده است. منصب و مقام دوم يعني اجراي احكام الهي است و اجراي احكام الهي، جز در سايه قدرت و حكومت ميسر نخواهد شد يعني پيامبر (ص) در اينجا در نقش رهبر و حاكم و مجري احكام الهي ظاهر ميشود. «إِنَّا أَنزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ بِمَا أَرَاكَ اللّهُ وَلاَ تَكُن لِّلْخَآئِنِينَ خَصِيمًا» يعني خداوند منّان، قرآن را فقط براي ابلاغ نفرستاده است بلكه به وسيله آن، پيامبر (ص) بر مردم مطابق دستورات الهي حكم مينمايد و هر كس كه مطابق دستورات الهي حكم نمايد، جزو كافران است. خداوند به پيامبر اكرم (ص) فرمود: تو وليّ، حاكم و مسؤل هستي بنابراين احكام الهي را اجرا كن.
همانطور كه در مورد ولايت تكويني گفته شد، خداوند بخشي از ولايت تكويني را به بعضي از انسانها عطا كرده است و ولايت تشريحي را به بعضي از انسانها نيز عطا كرده است. از ولايتهاي تشريحي كه خداوند به انسانها عطا كرده است، ولايت تشريحي پدران بر فرزندان كوچك خود است كه مثلاً بايد آنها را به مدرسه ببرند، اخلاق نيكو به آنها بياموزند و واجب است كه در تعليم و تربيت آنها، بيشترين اهتمام را بورزند، يا ولايت پدربزرگ بر نوههايش در صورتي كه پدر آنها مرده باشد، يا ولايت پدر بر دختر باكرهاش قبل از ازدواج است كه اينها تماما براي مصلحت انسان است، و يا ولايت بر اموال كه نوعي ولايت تشريحي است.
* خداوند متعال به پيامبر اكرم (ص) «ولايت تشريعي» اعطا كرد
خداوند متعال ولايت تشريعي را به پيامبر اكرم (ص) اهدا كرد و جاي هيچ بحث و گفتوگويي بين مسلمانان نيست كه رسول اكرم (ص) وليّامر مردم، امام و مولاي مردم است و ... «النَّبِيُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ»، و نيز نشانهها و آياتي وجود دارد كه نشاندهنده اطاعت كامل مسلماناني از رسول اكرم (ص) در تمام زمينهها است، كه جاي شك و شبههاي را بر جاي نميگذارد.
اما بعد از رحلت پيامبر اكرم (ص) اختلافاتي در بين مسلمانان به وجود آمد. هر چند كه همه آنها اذعان داشتند بايد از وليّامر مسلمانان بعد از پيغمبر اكرم(ص) نيز حمايت و اطاعت كامل شود. «أَطِيعُواْ اللّهَ وَأَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِي الأَمْرِ مِنكُمْ»، همان طور كه واضح است وليّامر بايد مورد اطاعت قرار بگيرد.
مسلمانان در مورد اينكه چه كسي وليّامر مسلمانان بشود، با يكديگر اختلاف داشتند. ولّيامر بايد در موقعيتي قرار بگيرد كه مورد اطاعت واقع شود نه اينكه دستوري بدهد و كسي دستورش را اجرا نكند.
مسلمانان شيعه به أذن و رخصت خداوند و دستور او اعلام كردند كه وليّامر مسلمين كسي جز عليابنابيطالب(ع) و خاندان پاكش نيست، يعني دوازده امام، وليّامر مسلمين هستند. بعد از رحلت پيامبر اكرم(ص) و با اعتقاد به دو مقام و منصب پيامبر اكرم(ص) ابلاغ دستورات الهي و اجراي آنها، عليابنابيطالب وليّامر مسلمين است و ديدگاه شيعه اين است كه وليّامر مسلمين وظيفه اجراي احكام الهي را برعهده بگيرد، بعد از ايشان امام حسن(ع)، سپس امام حسين (ع) و ... تا حضرت مهدي(عج).
بنابراين تا دوره امام حسن عسكري (ع) مشكلي وجود ندارد اما پس از شهادت امام حسن عسكري (ع)، غيبت صغراي حضرت مهدي (ع) شروع شد و حضرت مهدي (عج) نواب اربعه داشت و اولين آنها عثمانبنسعيدعمري بود كه اگر مسلمانان شيعه مشكلي داشتند، با مراجعه به اين نائبهاي حضرت، مشكلات خود را حل ميكردند، زيرا عثمانبنسعيدعمري با حضرت مهدي(عج) ارتباط برقرار كرد و از او كمك ميخواست اما با آغاز غيبت كبري، مشكلات نيز به دنبال آن شروع شد.
* مقصود از ولايت فقيه، ولايت تكويني نيست
جلسه گذشته در مورد «ولايت فقيه» و معناي لغوي آن بحث شد كه عبارت از قدرت، سلطه، حاكميت اداره كردن امور و ... بود و نيز انواع ولايت، نام برده شد كه به «ولايت تكويني» و «ولايت تشريعي» تقسيم ميشود.
موضوع بحث اين جسله در رابطه با ميزان مسئوليت وليّفقيه است و همان طور كه در جلسه گذشته گفته شد، وقتي كه در مورد ولايت فقيه صحبت ميشود، مقصود ولايت تكويني نيست و هيچ يك از انديشمندان شيعه نگفتهاند كه منظور از ولايت فقيه، ولايت تكويني است و همچنين وقتي گفته ميشود كه وليّفقيه جانشين پيامبر (ص) و امام معصوم (ع) در زمان غيبت كبري است، منظور جانشيني در مقام معنوي نيست و نيز مقام وليّفقيه همرتبه با مقام امام معصوم(ع) نيست، زيرا امام معصوم (ع) داراي مقام شامخ و بلند در نزد خداوند است كه بسيار بالاتر از مقام يك وليّفقيه است و هيچ يك از متفكران و انديشمندان شيعه نگفتهاند كه مقام وليّفقيه نزديك به مقام معنوي امامت است.
يكي از بزرگترين فقها و انديشمندان معاصر شيعه يعني امام خميني (ره) خيلي متواضعانه در مورد امام زمان (ع) ميفرمايد: «روحي لتراب مقدمه الفداه» يعني فداي خاك پاي امام زمان (ع) بشوم و وقتي شخصيت بزرگي مانند امام خميني(ره) اين طور درباره امام زمان(ع) بيان ميكند، بنابراين ميتوان به تفاوت شأن و مقام ميان امامت و ولايت فقيه پي برد.
وقتي گفته ميشود پيامبر(ص) داراي مقام تشريع است، يعني داراي قدرت ابلاغ احكام و دستورات الهي و استخراج و استنباط آنها است سپس بعد از پيامبر (ص)، امام (ع) نيز داراي چنين حقي است و اين به معني آن نيست كه پيامبر(ص) اين احكام را خودشان استخراج كنند بلكه پيامبر(ص) به دستور خدا و با وحي، احكام را استخراج ميكند و در اختيار مردم قرار ميدهد و به عبارت بهتر، علم پيامبر(ص)، الهي است و هيچ گونه خطا و اشتباهي در آن نيست.
مطالبي كه پيامبر(ص) نقل ميكنند، همان حكم و دستور واقعي خداوند است و تخلف در آن جايز نيست، دستوري كه پيامبر(ص) ميدهند، همان دستور راستين، واقعي، پايدار و بدون اشتباه خداوند متعال است و هيچ شك و شبههاي در آن نيست؛ امامان(ع) نيز چنين هستند، هر چند كه به آنها وحي نشده است، اما آنها علم خود را از پيامبر اكرم(ص) به ارث بردهاند و يا از طريق كتاب و يا الهام الهي است.
* در زمان غيبت امام زمان(ع) مسئوليت تبيين احكام الهي بر عهده وليّفقيه است
در صورت عدم دسترسي افراد به امام معصوم(ع) مثلاً در زمان امام صادق(ع)، نمايندگاني از طرف امامان(ع) در تمام شهرهاي اسلامي وجود داشت كه مسئوليت ابلاغ دستورات الهي را بر عهده داشتند، اما در زمان غيبت كبري، وظيفه اصلي پيامبر اكرم(ص) ابلاغ دستورات الهي، استخراج و استنباط آنها براي استفاده عموم مسلمانان جهان بود اما بعد از پيامبر(ص) نيز اين وظيفه بر دوش امامان(ع) بود و در حال حاضر كه امامان(ع) موجود نيستند، تبليغ احكام الهي، استخراج و استنباط آنها بر عهده كيست؟ آيا بايد دست روي دست گذاشت و منتظر ظهور امام زمان(عج) بود و هيچ گونه كوششي انجام نداد و حتي با علم به اينكه خداوند دين اسلام را از زمان بعثت حضرت رسول(ص) تا قيامت كبري زنده نگه ميدارد، آيا باز هم نبايد كوششي در اين زمينه انجام داد و آيا حلال حضرت محمد(ص)، تا روز قيامت حلال، و حرام او حرام است، بنابراين بايد در زمان غيبت كبري شخصي وجود داشته باشد تا احكام اسلامي را تبيين كند و به مردم بشناساند؛ از نظر مذهب شيعه، در زمان غيبت امام زمان(عج)، تمام اين مسئوليتها بر عهده وليّفقيه است.
در اين مورد نيز هيچگونه شك و شبههاي وجود ندارد كه مسئوليت ابلاغ احكام و دستورات الهي در زمان غيبت بر عهده وليّفقيه است و او وليّ امر مسلمين است و واجب كفايي است كه در هر زمان كه نياز باشد، جوانان مسلمان به حوزههاي علميه براي تحصيل و آموزش فقه بروند تا اين علوم را كسب كنند و به ابلاغ احكام الهي بپردازند.
* تفاوت ميان «واجب كفايي» و «واجب عيني»
واجب كفايي اين است كه اگر گروهي از مسلمانان آن را انجام دادند، ديگر نيازي به بقيه مسلمانان براي انجام وظيفه نيست، مانند نماز ميت.
واجب عيني يعني اينكه بر انسان واجب است، كاري را انجام دهد اما در صورت انجام دادن آن توسط ديگران، اين وظيفه از آنها ساقط نميشود، مانند نماز و روزه؛ بنابراين اگر جامعه به فقهاء نياز داشته باشد و تعداد آنها اندك باشد در اين صورت همه ما گناهكار هستيم و بايد دست از كار خود بكشيم و به دنبال آموختن علم فقه برويم.
با پاسخ دادن سؤال اول، مبني بر اينكه وقتي در زمان غيبت امام زمان(ع) نميتوان به امام دسترسي پيدا كرد، بنابراين چگونه بايد قادر به فراگيري احكام شرعي بود. بدون هيچ شك و شبههاي جواب اين مسئله واضح و روشن است، يعني بايد از وليّفقيه بايد كمك گرفت.
در روايتي از امام صادق(ع) آمده است كه «فما كان من الفقهاء صائنا لنفسه؛ حافظا لدينه؛ مخالفا لهواه؛ مطيعا لامر مولاه؛ فللعوام ان يقلدوه و ذلك لا يكون الا لبعض فقها الشيعه لا كلهم» يعني اگر دسترسي به امام معصوم(ع) ممكن نبود، حتما سراغ وليّفقيه بايد رفت و اين امر هم در زمان غيبت و هم در زمان حضور امام مصداق داشت، زيرا مثلاً در زمان حيات امام صادق (ع)، ايشان فرمودند: در صورت عدم دسترسي به اينجانب، به فقها رجوع كنيد و در تمام شهرهاي اسلامي هستند و از آنها كمك بگيريد، مثلا شهر بصره، فقهايي داشت و ممكن بود از فقيه سؤالي پرسيده ميشد كه مسئلهاي را از امام شنيده باشد و اصول و قواعد آن را از امام شنيده باشد كه با كوشش و اجتهاد خود، اين مسئله را حل ميكرد.
*در زمان وليّفقيه، مردم بايد از احكام و دستورات الهي او پيروي كنند
در زمان غيبت كبري، امامان(ع) گفتند: بر مردم واجب است كه از احكام و دستورات الهي اطاعت كرده و دستورات و احكام الهي را از فقيه با تقوا بگيرند، بنابراين مسئوليت اين فقها، ابلاغ احكام شرعي است و نبايد از اين كار امتناع بورزند زيرا اين امر، يكي از واجبات آنهاست. اما در اينجا لازم است فرق بين كاري كه يك امام معصوم(ع) و يك وليّفقيه انجام ميدهد بيان شود؛ وقتي پيامبر(ص) يا امام، به ابلاغ احكام الهي ميپردازند و احكام واقعي الهي را بيان ميكنند، در آن هيچگونه اشتباهي وجود ندارد زيرا آنها از علم الهي برخوردارند، اما فقيه اينگونه نيست و بايد علوم عربي و علوم قرآني را فراگيرد، احاديث و روايات را ياد بگيرد و بايد به اجتهاد بپردازد تا احكام الهي را استنباط كنند، سپس آن را ابلاغ كند كه در بعضي موارد حكم استخراجي ممكن است صحيح يا غلط باشد، اما در مورد امامان و پيامبر(ص) جاي هيچگونه شك و ترديدي نيست.
اگر وليّفقيه زحمت بكشد خداوند به او اجر زحمتش را خواهد داد و اگر اشتباه كند، خداوند اشتباهش را ميبخشد زيرا او با خواندن آيات قرآن، روايات و احاديث، به استنباط و استخراج احكام الهي پرداخته است. ممكن است بعضيها ديده باشند كه بعضي از علماء در مورد يك مسئله اختلاف نظر داشته باشند، آيا اين معقول و منطقي است كه اين احكام بيان شده از طرف آنها درست باشد، بنابراين قطعا يكي از اين 3 مسئله درست است، اما مجتهدي كه حكم اشتباهي را صادر كرده است، چون در راه استخراج اين حكم زحمت زيادي كشيده است خداوند گناه او را ميبخشد، بنابراين امامان(ع) و پيامبر(ص) حكم واقعي الهي را صادر ميكنند، اما وليّفقيه پس از مطالعه فراوان، احكام الهي را صادر ميكند. به حكمي كه وليّفقيه يا فقها استخراج ميكنند حكم ظاهري الهي گفته ميشود كه ميتواند درست باشد يا نادرست، زيرا امامان معصوم(ص) فرمودهاند كه پس از غيبت بايد از وليّفقيه در زمينههاي احكام و دستورات الهي، نماز خواندن، روزه گرفتن، حج، خمس، زكات و جهاد پيروي كرد و اينجاست كه مسئله مرجع تقليد نمايان ميشود.
وقتي كسي بخواهد از عالمي تقليد كند لازم نيست، نيّت تقليد يا چيزي شبيه آن به جا آورد و طبق فتواي يك فقيه عمل كرده است و تقليد يعني عملكردن طبق دستورات و فتواهاي يك مرجع تقليد، بنابراين نكته مهم عملكردن طبق فتواها و دستورات يك مرجع ديني است، يعني اگر گفت: نمازم را كامل بخوانم اين كار را انجام دهم و يا اگر بايد به صورت شكسته بخوانم بايد اين كار را انجام بدهم، اگر بايد روزه بگيرم، روزه ميگيرم و يا اگر گفت: روزه خود را بشكنم اين كار را بايد بكنم و فقيهي كه بايد طبق فتواهايش عمل كرد، مرجع تقليد نام دارد.
* وظيفه «مرجع تقليد» تشريح احكام و دستورات الهي است
در كتاب و روايات پيشين، كلمه مرجع تقليد نيامده است اما وقتي طبق دستورات و احكام يك فقيه عمل ميكنيم در حقيقت از او تقليد كرديم، بنابراين وظيفه مرجع تقليد، فتوا دادن و تبيين و تشريح احكام و دستورات الهي است و همچنين فتوا دادن يكي از وظايف امامان بوده است كه در زمان غيبت بر عهده وليّفقيه است.
تقليد بايد بر اساس موازين شرعي و اسلامي باشد، موضوع تقليد يك موضوع ظريف و سرنوشتساز است و اين طور نيست كه آن را ساده فرض كنيم. بنابراين موضوع تقليد، موضوع آخرت و جواب دادن به درگاه خداوند متعال و تمام اعمال دنيويي است كه در آخرت تأثيرگزار است.
در ابتدا بايد از مجتهد تقليد كنيم و علماي شيعه ميگويند: راههاي شناسايي يك مجتهد عبارتند از:
1ـ امتحان مستقيم؛ يعني توسط فقيه ديگري تأييد شده باشد. مثلاً وقتي كه يك پزشكي بيايد و بگويد من پزشك هستم، چون ما اطلاعي نداريم بايد يك پزشك ديگري از او سؤالاتي را بنمايد تا صحت و سقم ادعاي وي روشن گردد، بنابراين كسي كه ميتواند ادعاي مجتهد بودن شخص ديگر را تاييد كند خودش نيز بايد مجتهد باشد.
2-شهادت دادن دو نفر مجتهد عادل؛ بنابراين لازم است دو فرد مجتهد عادل گواهي بدهند كه اين فرد مجتهد است و در اين صورت است كه مجتهد بودن شخص ثابت ميشود.
3-معروف بودن شخص به اجتهاد؛ و گمان نبريد اگر مثلاً در شهري شايع شده است كه فلاني مجتهد است آيا او واقعا مجتهد است يا نه؟ بلكه وقتي چندين مجتهد ميگويند كه فلان شخص مجتهد است، ديگر لزومي ندارد كه سراغ فرد ديگر بروم، زيرا گفتار اين مجتهدين سند است و بايد قبول كرد اما اگر كوچكترين شكي در ميان باشد قول آن مجتهدين ديگر سند نيست.
و اگر شما از خودتان از مجتهدين باشيد، او را امتحان ميكنيد و در صورتي كه مجتهد باشد، اين امر براي شما ثابت ميشود و وقتي چندين فقيه واجدالشرايط تقليد وجود داشته باشد، بايد از داناترين آنها تقليد كرد، اما از بقيه مجتهدين ميتوان در فتواهايي كه با داناترين مجتهد مطابقت ميكنند، تقليد كرد؛ هر چند بعضي از علما گفتهاند: لزومي ندارد از داناترين مجتهد تقليد كرد؛ اما اگر بگويند كه بايد از داناترين مجتهد تقليد كنيم، واجب است كه تقليد كرد.
چگونه ميتوان فهميد كه كسي داناتر است؟ علما ميگويند: اگر توانستي تشخيص بدهي كه كدام يك بالاتر از ديگري برتر است، از آن فرد تقليد كن و اما اگر نتوانستي، مخيري كه از هر كدام آنها تقليد بكني.
اما اگر احتمال دهيم كه مجتهدي همسان يا بالاتر از مجتهد ديگر است، در اين صورت بايد از كسي كه احتمالش بيشتر است تقليد كرد. خلاصه كلام اينكه اهل بيت(ع) در زمان غيبت با قراردادن ضوابطي باعث شدند كه براي هميشه از اين ضوابط استفاده كنيم و به رستگاري برسيم و وليّفقيه را به عنوان جانشين خود معرفي كردند تا از او پيروي كنيم.
* مسئوليت تبيين و ابلاغ احكام الهي در زمان غيبت بر عهده وليّفقيه است
در جلسه قبل درباره دلايل و خصوصيات ولايت فقيه صحبت كرديم و گفتيم در زمان غيبت امام عصر(عج)، مسئوليت هدايت و ولايت و سرپرستي مسلمين بر عهده ولايت فقيه است؛ يعني ولي فقيه جامع الشرايط ـ و شرايط و خصوصيات مجتهد جامعالشرايط را نيز ذكر كرديم ـ و عنوان كرديم از نظر امامان ما، مسئله ولايت مسلهاي واضح، روشن و بديهي است و نيازي به استدلال و برهان براي اثبات ضرورت وجود آن نيست، اما اگر اكنون براي اثبات آن نياز به برهان است به اين دليل است كه به دلايل سياسي و زماني در دوره بعضي حكام اسلامي از پرداختن به آن غافل شدهاند ـ و دلايل آن را نيز ذكر كرديم ـ .
و روايات و احاديثي از پيامبر اكرم(ص) و امامان(ع) بر ضرورت ولايت فقيه آورديم كه جاي شك و شبههاي براي ما باقي نميگذارند. اكنون ميخواهيم از بيانات گوهربار امام خميني(ره) براي اثبات ضرورت ولايت فقيه استفاده كنيم. از روايات و احاديث نقل شده ميتوانيم بفهميم كه در زمان غيبت و يا بهتر است بگوييم وقتي به امام معصوم(ع) دسترسي نداشته باشيم، مثلا امام موسي كاظم(ع) در زندان بود و امكان دسترسي به آن براي مسلمانان شيعه ممكن نبود يا امام رضا(ع) در قصر زنداني بود يا امام حسن عسكري(ع) نيز در پادگاني زنداني بود، اكنون وظيفه ما چيست؟ يا دست روي دست بگذاريم و كاري نكنيم مشكل اكنون، عدم وجود امام نيست، چرا كه امام ما موجود است اما غايب است؛ يعني از ديدهها پنهان است.
* امام خميني(ره) ميفرمايد: پيامبر اكرم(ص) و امامان، ما را به حال خود رها نكردهاند
نظر امام خميني(ره) اين است كه ميفرمايد: پيامبر اكرم(ص) و امامان، ما را به حال خود رها نكردند؛ چنانچه پيامبر اكرم(ص) فرمودند: علي(ع) خليفه مسلمين است و اوست كه حق ولايت دارد؛ بعد از او فرزندش امام حسن(ع) سپس امام حسين(ع) تا امام دوازدهم، فرمودهاند كه بعد از غيبت امام عصر (ع) به ولي فقيه رجوع كنيد؛ اين مسئله ولايت در زمان عصر تكنولوژي و كامپيوتر كشف نشد بلكه از زمان پيامبر اكرم(ص) و امامان معصوم(ع) مثلا در زمان غيبت صغري از امام زمان(ع) پرسيده شده در صورتي كه مسلهاي پيش آيد به چه كسي مراجعه كنيم؟فرمودند به نواب اربعه من براي حل مشكلات خود رجوع كنيد. پيامبر اكرم(ص) و امامان ديگر از جمله امام صادق(ع) فرمودند در صورتيكه مردم مسلمان امكان دسترسي به امام معصوم(ع) را نداشته باشند بايد به ولايت فقيه رجوع كنند كه او داراي اختياراتي مشابه آنهاست.
بحثي كه ميخواهم مطرح كنم از كتاب حكومت اسلامي امام خميني(ره) است كه به طور خلاصه بيان ميكنم اگر كسي دوست داشت ميتواند به اين كتاب رجوع كند و اطلاعات وافر و زيادي به دست آورد و به اندازهاي برايتان شرح ميدهم تا داستان ولايت را كه روشن است براي شما بازگو نمايم.
رواياتي كه امام خميني(ره) در كتاب خود آورده است دو نوع است؛ نوع اول روايات اصلي كه از آنها به طور گسترده و اساسي استفاده ميكند زيرا امام با استناد به اين روايات بيان ميدارد كه اين روايات بسيار منقول هستند و سندي محكم دارند و موضوع ولايت را از رسول اكرم(ص) تا الان بيان ميدارند.
نوع دوم، رواياتي هستند كه سند آنها كمي مشكل دارند؛ اما ما از آنها بعنوان تاييد كننده و مؤيد استفاده ميكنيم.
* امام خميني(ره) ميفرمايد منظور از راويان حديث، علماي مجتهد ماست
از روايات نوع اول شروع ميكنيم كه قبل از شروع، ميخواهم اصطلاحي را برايتان بازگو نمايم:
در روايات آمده است كه وقتي رسول اكرم(ص) ميفرمايد «يروُن حديثي» يا امام زمان(ع) ميفرمايند: به روايات حديث ما رجوع كنيد. آيا اين درست است كه كسي حديثي را از پيامبر اكرم(ص) و يا امام زمان(ع) نقل كند جز روايات حديث قرار ميگيرد؟ امام خميني(ره) ميفرمايد منظور از راويان حديث، علماي مجتهد ماست؛ يعني قادر باشند بفهمند كه اين حديث از كيست، صحت و سقم آن را تشخيص بدهند نه اينكه هر شخصي ميتواند جز راويان حديث قرار گيرد؛ يعني از متن حديث بفهمد كه اين حديث از رسول اكرم(ص) يا امامان(ع) است. زيرا ما احاديث و رواياتي داريم كه منسوب به رسول اكرم(ص) يا امامان(ع) باشد و اينجا وظيفه فقيه اين است كه تشخيص دهد آيا اين حديث واقعيت دارد يا نه؟ مثلا احاديثي وجود دارد كه به پيامبر اكرم(ص) نسبت داده شده است كه ميگويد اين كار را بكنيد به جهنم ميرويد و ديگري به بهشت! و غيره و وظيفه راويان حديث اينجا اين است كه تشخيص دهند آيا واقعا اين حديث به پيامبر اكرم(ص) منسوب است يا نه. راوي حديث بايد بداند مثلا وقتي امامي از امامان معصوم(ع) حديثي نقل كرده بايد بداند اين حديث در چه زماني و در چه شرايطي بيان كرده است.
* صرف بيان حديثي از پيامبر اكرم(ص) دليلي بر راوي بودن نيست
خلاصه اينكه صرف گفتن حديثي از پيامبر اكرم(ص) دليلي بر راوي بودن حديث نيست! زيرا من ميتوانم كتاب كافي را كه داراي هزاران حديث از رسول اكرم(ص) را بگيرم و چند حديث از آن را بخوانم آيا ميتوانم خود را راوي حديث بنامم؟ خير!. پس راويان احاديث ما نه تنها حديثي را روايت ميكنند بلكه از صحت و سقم آن نيز آگاهي دارند؛ يعني اينان كساني نيستند جز علما و فقها!
در حقيقت كسي كه احاديثي غير از احاديث پيامبر اكرم(ص) و امامان (ع) را كه منسوب به اين بزرگواران هستند را بيان ميكند در حقيقت راوي احاديثي از غير پيامبر اكرم(ص) و امامان (ع) شده است و اينها احاديث پيامبر اكرم(ص) نيستند؛ بلكه اينها احاديث اسلام هستند. پس راويان احاديث ما نسبت به مضمون، دلايل معناي احاديث و روايات آگاهي كامل دارند و اين طور نيست كه آن را بدون تجزيه و تحليل بپذيرند.
قال اميرالمومنين(ع) و قال رسولالله(ص) اللهم ارحم خلفايي؛ يعني خداوند جانشينان مرا در پناه خود حفظ كن؛ به او گفتند يا رسولالله(ص) خلفاي شما چه كساني هستند؟
رسولاكرم فرمود: جانشينان من همان روايان حديث هستند كه مردم را ميآموزند و دستورات الهي را به مردم بعد از من ياد ميدهند. امام خميني(ره) ميفرمايد: اين حديث كامل و واضح است كه جانشينان پيامبر در اين حديث مشخص شدهاند. در بيان ديگري امام خميني ميفرمايد جانشينان پيامبر دو نوع هستند: نوع اول امامان معصوم(ع) هستند. نوع دوم: راويان حديث هستند در حقيقت آنها جانشينان امامان(ع) هستند؛ يعني جانشينان پيامبر(ص) كساني هستند كه بعد از پيامبر ميآيند راويان حديث هستند و بر طبق سنت رسول عمل ميكنند. امام خميني(ره) بار ديگر تاكيد ميكند در اينجا منظور از راوي حديث فقط ناقل و گوينده آن نيست؛ بلكه منظور كسي است كه بتواند صحت و سقم حديث را بشناسد. وقتي گفته ميشود: خداوند جانشينان مرا در پناه خود قرار ده منظور چيست؟ مثل اين است وقتي ما ميگوييم پيامبر اكرم(ص) فرمود: ان علي خليفتي. همانا علي(ع) جانشين من است. پس جاي شك و شبههاي باقي نميماند. كه علي(ع) ولي امر مسلمين است.
* از منظر امام خميني(ره) وظيفه راويان حديث فقط ابلاغ احاديث نيست
امام خميني(ره) ميفرمايد: وظيفه راويان حديث فقط ابلاغ احاديث نيست بلكه بايد آن را در بين مردم بكار بگيرند و آن را اجرا بكنند، امام خميني(ره) روايتي ديگر بيان ميدارد كه امام موسي كاظم(ع): « اذا مَاتَ المومن الْفَقِيهِ بَكَتْ عَلَيْهِ الملائكه وَ بِقَاعُ الارض الَّتِي كَانَ يَعْبُدُ اللَّهَ فِيهَا ، الَّتِي كَانَ يَعْبُدُ اللَّهَ عَلَيْهَا وَ أَبْوَابُ اللها الَّذِي كَانَ يَصْعَدُ فِيهِ بَا عُمَّالِهِ . ثُلِمَ بِالسَّلَامِ ثَمَّةَ لَا يَسُدُّ هاشي لَانَ المومنين الفقها حُصُونُ الاسلام كَحِصْنِ الْمَدِينَةِ لَهَا» در اينجا امام موسي كاظم(ع) فقهاي اسلامي را به دژهاي مستحكمي توصيف ميكند.
امام خميني(ره) در اين مورد به تجزيه و تحليل ميپردازد كه چگونه علما ميتوانند دژي مستحكم براي اسلام باشند؟! آيا به مجرد اينكه حديثي را بيان كنند جز ديوارهاي مستحكم اسلام ميشوند؟ مطمئنا نه و تنها در موردي كه اين علما به ابلاغ احكام و دفاع از آنها ميپردازند و از فكر و فرهنگ اسلامي دفاع كنند و از اراضي و سرزمينها و مرزههاي مسلمين دفاع كند و هنگامي كه تعاليم اسلامي را بكار ببرد جز دژهاي مستحكم اسلام قرار ميگيرند؟! آيا وقتي كشوري مسلمان دچار تهاجم فرهنگي شود و دشمنان اسلام براي مسلمانان شك و شبهه ايجاد ميكنند آيا علماي اسلام بايد كنار بايستند؟! كه در جواب بايد گفت «خير»! سوال دوم: وظيفه علماي اسلامي جمعآوري اموال براي كمك به فقيران و تهي دستان است، آيا بايد اين افراد با فساد اقتصادي موجود در جامعه نيز مبارزه كنند؟ بله!
اين احكام الهي كه خداوند بر پيامبرش نازل كرده است، براي اين نيست كه در كتابها بماند بلكه بايد در جامعه اسلامي اجرا شوند اگر دشمنان اسلام به كشوري مسلمان حمله نمايند و منافع و جان و ناموس مسلمانان به خطر بيافتد! آيا اين وظيفه شما نيست كه از آنها حمايت كنيد؟! طبيعتا جواب آري است اگر جواب منفي باشد در اين صورت ديگر شما دژي مستحكم نيستيد تا از مسلمانان دفاع كنيد.
* از منظر امام خميني (ره) علما بايد مانند زمان پيامبر اكرم(ص) احكام الهي را در جامعه اسلامي به اجرا بگذارند
امام خميني(ره) ميفرمايد كه علما بايد مانند زمان پيامبر اكرم(ص) احكام الهي را در جامعه اسلامي به اجرا بگذارند. مثلا امام موسي كاظم(ع) ميفرمايد اي مومن! وظيفه تو نگهداري از اسلام است.
پس اين «دفاع» چيزي جز مسوليت نيست و فقط حرف زدن و عمل نكردن نيست. پس وظيفه فقيه دفاع از اسلام مبارزه با فقر و تنگدستي، برقراري قسط و عدالت در بين مردم است و حتي اين وظايف و مسئوليتهاي فقيه ممكن است منجر به شهادت وي شود! زيرا او مسوؤل است كه دين و احكام الهي را در بين مردم جاري نمايد.
روايت سوم امام خميني(ره): امام صادق (ع) ميفرمايد: فقها امينان پيامبران هستند به شرطي كه ماديگرا نباشند ـ و اينها همان شرطهايي است كه قبلا در مورد آنها بحث كرديم و از ويژگيهاي فقها است ـ از رسول خدا پرسيدند معني «ماديگرايي يا همان دنيويي بودن» چيست؟ كه در پاسخ فرمودند: «نزديكي به پادشاه».
در مرحله بعد بايد بررسي كرد كه «فقها امينان پيامبران هستند» يعني چه؟ كه در پاسخ بايد گفت؛ يعني تمام چيزهايي كه به رسول خدا(ص) امانت داده شده است؛ به ولي فقيه نيز امانت داده ميشود و هدف او حفظ و نگهداري و اجراي اين احكام است.
دقت كنيد! كه «تمام چيزها» نه «فقط بخشي از چيزها» (امين بودن در تمام موارد اسلامي) و اين معناي ولايت را ميرساند. امام خميني(ره) ميفرمايد معني «امين»؛ يعني ولي فقيه تمام احكام الهي را بدون كم و كاستي بيان نمايد و آنها را اجرا نمايد. پس وظيفه اصلي امامان(ع) اجرا و تطبيق احكام الهي است. پس هر امت اسلامي كه رهبر و ولي نداشته باشد به مرور زمان در آن امت، اسلام از بين ميرود.
* حفظ دين اسلام در گروي تعيين امام عادل و قادر است
از امام رضا(ع) پرسيدند كه چرا خداوند امام تعيين كرده است؟! فرمود: اگر امامي عادل براي آنها تعيين نميكرده است دين شما از بين ميرفت. پس حفظ و نگهداري دين اسلام تنها به داشتن امامي كه احكام الهي را بلد باشد نيست؛ بلكه امامي، رهبر، قادر و داراي قدرت كه بتواند اين ملت را ياري فرمايد و اين شخص است كه ميتواند دين اسلام را نگهداري نمايد. احكام بسياري وجود دارد كه مردم ميآيند ميپرسند و دلاليش را ميخواهند و حتي شايد در اديان ديگر مورد تمسخر قرار گيرد؛ اين وظيفه علماست كه اينها را كشف كنند و براي مردم توضيح دهند تا شكي باقي نماند. فقها امينان پيامبران هستند؛ يعني جايگاه فقيهان در حد پيامبران است.
روايتي ديگر: روايت توقيع: شخصي به امام زمان(ع) نامهاي نوشت و از او سوالاتي پرسيد امام زمان(ع) به اين سوالات پاسخ داد؛ نويسنده نامه ميگويد از نائب دوم امام زمان(ع) «محمدبن عثمان عمري» سوال كردم و نامهاي به او دادم كه در آن نامه سوالاتي داشتم كه براي من شك و شبههاي به وجود آوردند و جواب آنها را با خط مبارك امام زمان(ع) دريافت كردم.
و او در جواب نوشته بود «اگر اتفاقي افتاد كه نتوانستيد آن را حل كنيد به راويان حديث من رجوع كنيد. و من حجت خدا هستم. بر شما و راويان حديث حجت من بر شما هستند». در اين حديث منظور از راويان حديث، فقها هستند؛ يعني آن كسي كه بتواند احاديث را تميز دهد. حوادث واقعه يا همان اتفاقات؛ يعني همان فتنهها و مشكلاتي است كه در طي سالها براي مسلمانان اتفاق ميآفتد، زيرا هر چه زمان بگذرد مسلما اتفاقات جديدتري خواهد افتاد! اگر نتوانيم به امام دسترسي پيدا كنيم در اين صورت تكليف ما چيست؟ به چه كسي رجوع كنيم؟ جواب: به راويان حديث من رجوع كنيد كه آنها حجت من بر شما هستند و من حجت خدا هستم. امام صادق(ع) ميفرمايد همانا خداوند به شما امر ميكند كه امكانات را به صاحبان آنها پس دهيد اگر بين مردم حكم كرديد با عدل و قسط حكم نماييد اي كساني كه ايمان آورديد خدا و رسولش را اطاعت كنيد و همچنين اولي الامر را نيز اطاعت نماييد.
«اگر در چيزي اختلافي داشتيد؛ بايد آن را نزد خدا و رسولش بياوريد اگر به آخرت اعتقاد داشته باشيد» و در جايي ديگر ميفرمايد «آيا نديدهاي كساني وا نمود ميكنند به تو ايمان آوردند و در حالي كه به دستورات طاغوت عمل ميكردند». منظور اين است كه آنها به خدا و رسولش اعتقاد داشته باشند و اين اعتقاد بايد در تمام زمينهها باشد چه اقتصادي چه سياسي و غيره باشد. بايد مرجع آنها خداوند، رسولش و اوليالامر باشد. عمر ابن حنطه ميگويد: «از امام صادق(ع) پرسيدم كه در بين دو نفر از ما اختلافي در مال به وجود آمد آنها براي دادخواهي پيش ملك و سلطان رفتند ايا اين عمل آنها جايز است؟
امام فرمود: هر كس پيش آنها چه در زمينه حق و يا باطل برود؛ مثل اينست كه پيش طاغوت رفته است حتي اگر من حق داشته باشم و پيش طاغوت رفتم اين حكم باطل است و حرام است. هر چيزي كه به حكم طاغوت به دست آمده است حرام است راوي ميپرسد پس بايد چه كار كنيم؟ فرمودند: بايد پيش راويان حديث خود برويم زيرا راوي حديث ما احاديث روايت و احكام ما را ميداند و من او را بعنوان حاكم بر شما منصوب كردم»
* امام صادق(ع) وليفقيه عادل را به عنوان حاكم بر انسانها معرفي ميكند
امام خميني(ره) از اين روايات استفاده ميكند و آن را بعنوان يك روايت واضح و كامل ميداند؛ امام صادق(ع) ولي فقيه عادل را به عنوان حاكم بر انسانها معرفي كرده است. پس حاكم در اينجا فقط به معني حاكم نيست بلكه بايد او مردم را هدايت كند و احكام الهي را اجرا كند. امام خميني(ره) ميفرمايد شايد كسي پيدا شود و بگويد كه روايت توقيع از كجا معلوم است از امام زمان است؟ امام ميفرمايد مشكلي نيست روايت عمربن حنظله را به عنوان روايت كامل و مطلق بيان ميدارد؛ يعني حتي اگر روايتي پيدا نكنيم كه لزوم وجود آنها را اثبات كند كافي است به اين فكر كنيم كه روايتي هم نيست كه وجود ولايت را نفي كرده باشد و اين بيانات و دلايل تا ظهور مهدي موعود(ع) قائم است.
پس از اين روايت ميتوانيم بفهميم كه رسول خدا و امامان ولي فقيه را بعنوان جانشينان خود معرفي كردند و به او در تمام زمينهها ولايت دادند.
* مقام تشريع و قانونگذاري در زمان غيبت كبري بر عهده ولايت فقيه است
پيامبر اكرم(ص) و امامان معصوم(ع) داراي ولايت تشريعي هستند كه داراي مراتب و درجاتي هستند و ولايت آنان بر دو نوع است: نوع اول، ابلاغ احكام و دستورات الهي و نوع دوم وليّامر بودن است كه داراي حق حكومت و رهبري هستند، يعني با تشكيل حكومت به اجراي احكام الهي ميپرداختند.
در زمان غيبت امام زمان (عج)، مقام تشريع و قانونگذاري برعهده ولايت فقيه است و از طرفي فقيه، مسئول تبيين احكم شرعي و ابلاغ آنها و اجراي آنهاست؛ علم امامان معصوم(ع) و پيامبر اكرم (ص) علمي الهي است اما علم فقيه، علمي اكتسابي است كه با تلاش و كوشش، آن را به دست ميآورد و علم اكتسابي وليّفقيه ميتواند درست يا نادرست باشد، اما علم امامان(ع) و پيامبر اكرم(ص)، الهي است و در صحت و درستي آن، جاي شكي نيست. در زمان غيبت امام زمان(ع) كه دسترسي به امام معصوم(ع) نيست، وظيفه مردم اين است كه به وليّفقيه مراجعه كنند و به دستورات او عمل نمايند.
زماني كه خداوند ميفرمايد: خدا و پيامبرش و اوليالامر را اطاعت كنيد، منظور اطاعت از ولايت فقيه است، بنابراين زماني كه رسول اكرم(ص) وليّ امر مسلمانان بود، جهاد ميكردند، فرماندهي سپاه را بر عهده داشتند و يا فرمانده سپاه را تعيين ميكرد، دستور به آتشبس يا ادامه جنگ ميدادند، عهدنامه صلح امضاء ميكردند مانند صلح حديبيه؛ وقتي رسول خدا(ص) اين كار را انجام ميدادند، به عنوان وليّ امر مسلمانان كه داراي قدرت و حكومت بود به اجراي احكام الهي ميپرداخت. بنابراين در زمان غيبت كبري اين وظيفه بر عهده ولايت فقيه است.
پيامبر اكرم(ص) در زمان حيات خويش براي بعضي از قبايل يمن، والي تعيين ميكردند؛ علي(ع) نيز والياني را براي شهرهاي مختلف اسلامي تعيين ميكردند؛ اما زماني كه رسول اكرم(ص) يك والي براي اين شهر يا شهر ديگري تعيين ميكردند، در حقيقت به اداره سياسي حكومت ميپرداختند. وقتي يك والي براي شهري تعيين ميشد، علاوه بر ابلاغ احكام و دستورات الهي، به اجراي احكام الهي ميپرداخت، يعني وليّ امر باشد.
* تمام اختيارات رسول اكرم (ص) و امامان (ع) بر عهده وليّفقيه است
زماني كه رسول اكرم(ص) دست سارقي را قطع ميكند، در حقيقت وليّفقيه نيز دست سارق را قطع كرده است، بنابراين وقتي از ولايت فقيه صحبت ميشود، منظور اين است كه تمام اختيارات رسول اكرم(ص) و امامان(ع) بر عهده وليّ فقيه است؛ يك سؤالي كه در اينجا مطرح ميشود اين است كه در زمان غيبت امام زمان(ع) چه دليلي وجود دارد كه از وليّ فقيه اطاعت كنيم يا وليّ فقيه، وليّ امر مسلمين باشد؟ امام خميني(ره) در اين باره ميفرمايد: «اين مسله كاملا واضح و روشن است و نيازي به استدلال فقهي و اجتهادي نيست و به مجرد اينكه به ولايت فقيه فكر كنيم و به آن تمركز نماييم، آن را قبول كردهايم»، زيرا ظروفي كه مسلمانان در طي قرنها با آن روبرو بودند باعث شد كه اين مسئله كمي به فراموشي سپرده شود و گرنه قبل از اينكه براي اين مسئله ظروف و مشكلاتي پيش آيد، پي به روشني و وضوح آن برده ميشود اما وقتي غبار زمان روي آن نشست، مسئله ولايت فقيه نيازمند دليل و برهان شد.
ديگر لازم نيست احاديث و روايتي دال بر اينكه ضرورت ولايت فقيه را به اثبات برساند آورده شود و فرض ميكنيم كه هيچگونه روايت و حديثي از پيامبر اكرم(ص) و امامان معصوم(ع) در مورد وليّ فقيه نباشد و ميخواهيم با استفاده از مثالهاي ساده، مسئله ولايت را بيان كنيم. انسان بنا به فطرت خويش، موجودي اجتماعي است هر چند ممكن است شخصي را ببينيم كه در كوهستان به تنهايي زندگي ميكند اما او نيز حتي در زندگياش نيازمند ديگران است در نتيجه در اين زندگي اجتماعي، انسانها ممكن است با يكديگر اختلاف پيدا كنند و يا عاشق يكديگر شوند يا يكديگر را به قتل برسانند، بنابراين نيازمند قانوني هستيم تا به روابط بين آنها تحسين بخشد. در طول زمان، انسانها از قانون استفاده ميكردند يعني وقتي ميخواستند با ولايت ناسازگاري كنند، براي خودشان دليل و قانون ميآوردند و اعمالشان را به آن نسبت ميدادند، مثلا شما ميخواهيد يك مدرسه ابتدايي بسازيد كه بيست دانشآموز ابتدايي داشته باشد كه داراي يك مدير، معاون و دو معلم باشد، اين مدرسه براي پيشبرد اهدافش، نيازمند قانونهايي است تا از اين قانون پيروي كند. بنابراين اگر جمعيت انسانها، سه ميليارد يا ده ميليارد شود، آيا اين مردم نيازمند قانون نيستند، ديگر چگونه ميتوان بدون قانون به زندگي ادامه داد.
* تمام انسانها براي بهرهمندي از قانون، نيازمند وليّ فقيه هستند
اما مسئله دوم اين است تمام انسانهايي كه اذعان دارند بر اينكه نيازمند قانون هستند، با يك مسئله واضح ديگر روبهرو هستند و آن اين است كه چه كسي قانون را اجرا ميكند؛ مثلا اگر به مدرسه رفتيم و قانوني را وضع كرديم اما مديري در كار نبود، اين قانون، ديگر به هيچ دردي نميخورد و هرج و مرج تمام مدرسه را فرا ميگيرد. دانش آموزان و معلمان هر كاري را كه ميخواهند انجام ميدهند، بنابراين اين مدرسه نيازمند كسي است كه قدرت داشته باشد تا قوانين را در آن اجرا كند. مثلا حضرت علي(ع) ميفرمايد: مردم ناگزيرند كه والي داشته باشند منظور اين نيست كه فقط احكام الهي را تبليغ و تبيين كند بلكه احكام الهي را به اجرا در آورد، يعني تمام انسانها براي بهرهمندي از قانون نيازمند كسي هستند كه حاكم، والي، پادشاه و ... باشد كه بتواند قوانين را اجرا كند. پس تنها، داشتن قانون مشكلي را حل نميكند.
قانون مسلمانان يك قانوني الهي است و اين قانوني است كه خداوند متعال به رسولش، حضرت محمدبن عبدالله (ص) وحي كرده است.
اسلام محمدي(ص)، داراي عقيدهاي در مورد تكوين و تشريع است و تشريح شامل تمام چيزها ميشود.
امام صادق(ع) ميفرمايد: هيچ واقعهاي نيست مگر اينكه خداوند در آن حكمي نموده است؛ يك سوالي است كه مطمئنا تمام انديشمندان شيعه و سني در اين رابطه پاسخي منفي دارند و آن اين است كه آيا هر چيزي كه حضرت محمد(ص) با خود آورد، فقط اختصاص به زمان پيامبر اكرم دارد؟ جواب اين سؤال، خير است؛ يعني حلال محمد(ص) تا روز قيامت حلال است و حرام محمد(ص) تا روز قيامت حرام است. بنابراين مختص به زمان و مكان حضرت محمد(ص) نيست و دليلش خلود و جادودانگي دين اسلام است، زيرا دستورات اسلامي هميشه براي مسلمانان نو هست و كهنه نميشود.
مسئوليت رسول اكرم (ص) فقط ابلاغ و تبيين احكام الهي نبود بلكه ضمانت اجراي آنها را نيز برعهده داشتند، يعني اگر كسي عمل زنا ميكرد، او را ميكشت يا اگر كسي قتلي مرتكب ميشد، او را قصاص ميكرد. يعني قانون الهي را اجرا ميكرد. بعد از زمان رسول خدا(ص)، مسلمانان مبني بر اينكه شريعت و سنت محمد(ص) جاودانه است هيچگونه اختلافي با يكديگر نداشتند و اختلاف آنها بر سر اين بود كه چه كسي بعد از رسول خدا(ص) حاكم و والي مسلمانان ميشود. مسلمانان شيعه اعتقاد داشتند كه بعد از رحلت پيامبر(ص)، به فرمان خدا علي(ع) وليّ امر مسلمانان است. آنها با استناد به اين آيه شريفه قرآن كريم كه ميفرمايد: «إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُواْ الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاَةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ»، يعني ولىّ شما تنها خدا و پيامبر اوست و كسانى كه ايمان آوردهاند، همان كسانى كه نماز برپا مىدارند و در حال ركوع زكات مىدهند.
در كتب شيعه و سني اين حديث به صورت متواتر بيان شده است كه منظور از آيه، عليبن ابيطالب(ع) است. در زمان غيبت صغري مشكلي وجود نداشت زيرا امام زمان(عج)، نواب اربعه نيز داشت كه به مسائل مردم رسيدگي ميكردند. اما آيا در زمان غيبت كبري اين معقول و منطقي است كه امام زمان(ع) به ما نگويد براي حل مشكلات خود به چه كسي مراجعه كنيم، بدون اينكه بگويد وليّ و رهبر شما كيست؟ آيا او اين طور ما را رها ميكند و آيا اين عمل منطقي است؟ امام زمان(ع) ميدانست كه شيعه در طول تاريخ با چه مشكلاتي روبرو خواهد شد و راه آنها را نيز بيان كرده است. آيا اين عمل با عقل و منطق جور درميآيد كه امام آنها را رها كند و به آنها نگويد چگونه مشكل خود را حل كنند؟ بنابراين در زمان غيبت كبري، نيازمند رهبري توانمند هستيم تا بتواند مشكلات را حل كند.
* در زمان غيبت كبري مسؤليت وليّفقيه مانند مسؤليت پيامبر (ص) و امامان (ع) است
بنابراين آيا تا زماني كه امام زمان(ع) غايب باشد سنت رسول اكرم(ص) تعطيل است و كار شيعه در زمان غيبت كبري فقط نمازخواندن و دعا كردن است؟! اگر انسانها گرسنه باشند يا در حق آنها ظلمي شود در اين صورت ما نبايد كاري كنيم يعني زكات تعطيل باشد، دفاعي نداشته و جهاد نكنيم و ... آيا انسان عاقل چنين چيزي را ميپذيرد؟ آيا انسان ميپذيرد كه سنت الهي فقط براي حدود دويست سال باشد؟ بلكه انسان عاقل ميداند كه اين شريعت رسول اكرم(ص) ابدي و هميشگي است.
انتخاب وليّ امري كه وليّ فقيه نباشد و به عبارت بهتر عادل نباشد، فرضيهاي غير قابل قبول است، زيرا احكام الهي بايد با دقت اجرا شود و اين كار ولي فقيه جامعالشرايط است. اگر وليّ امر عادل نباشد نميتواند عدالت را برقرار كند. اگر توانا نباشد، نميتواند در برقراري عدالت توفيقي حاصل كند.
وليّ امر مسلمين در زمان غيبت كبري تا زمان ظهور امام زمان(ع) بر عهده وليّ فقيه است. يعني فردي شجاع، توانا، آگاه و عادل كه قادر است سنت الهي را بدون كم و كاستي به اجرا درآورد و آن را با دقت و ظرافت اجرا نمايد.
اگر طبق اين سلسله مراتب پيش رفته شود همانطور كه امام خميني(ره) فرمودند: خود را در مقابل نتايج واضحي و آشكاري خواهيم ديد كه ولايت فقيه را براي ما به اثبات ميرساند و اين منطقي است كه در زمان غيبت كبري، مسئوليت مسلمانان بر عهده وليّ فقيهي عادل، شجاع، توانا و آگاه است. اوست كه احكام و دستورات الهي را تبيين ميكند و به اجراي آنها طبق سنت خدا و رسولش ميپردازد و اين براي ما ثابت ميشود كه در زمان غيبت كبري مسؤليت وليّ فقيه مثل مسؤليت پيامبر (ص) و امامان(ع) ماست. همانطور كه ميدانيم ظهور، نيازمند آمادگي است.
از خدا خجالت بکش و معصیت نکن!
به گزارش جهان متن سخنرانی آیت الله تهرانی بدین شرح است:
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم، و الحمد لله ربّ العالمین و صلّی الله علی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنۀ الله علی اعدائهم اجمعین.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم، و الحمد لله ربّ العالمین و صلّی الله علی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنۀ الله علی اعدائهم اجمعین.
رُویَ عن الصادق(علیهالسلام) قال: «لَا إِيمَانَ لِمَنْ لَا حَيَاءَ لَهُ».
مروری بر مباحث گذشته
بحث ما در مورد «حیا» بود. حیاء آن ودیعه الهی و غریزه انسانیّه است که انسان را از اعمال زشت باز میدارد؛ یعنی چه قبل از عمل که انسان عمل را تصویر میکند و چه بعد از عمل، حیاء نقش بازدارندگی دارد. به این معنا که روح وقتی با یک عمل زشت روبرو میشود و وقتی که عمل زشت را تصویر میکند، منفعل و منکسر میشود و همین حالت موجب بازدارندگی او است و بعد از عمل هم، این حالت بازدارندگی نسبت به تکرار آن عمل زشت پیدا میشود.
در جلسات گذشته ما یک تقسیم بندی راجع به حیاء در ربط با ناظر کردیم و گفتیم که حیایی که انسان نسبت به ناظر دارد، گاهی «حیاء من الخلق» است، گاهی «حیاء من النفس» بوده و گاهی «حیاء من الملائکه» میباشد؛ یعنی فرشتگانی که مأمور ضبط اعمال انسان هستند. گاهی «حیاء من اولیاء الله» است که جلسه گذشته آن را بحث کردم. پنجمین نوع آن «حیاء من الله» است، یعنی از خدا خجالت کشیدن و شرم کردن.
در باب «حیاء من الله» ما یک بحث معرفتی داریم که من وارد آن نمیشوم، چون من قبلاً این را بحث کردم و الآن بحث ما تربیتی است. در مورد بحث تربیتی، ما روایات متعدّدی داریم که «حیاء من الله» را در روابط گوناگون مطرح میفرمایند. یعنی این که انسان باید با توجه به این روابط حیاء داشته باشد.
۱. خدا میبیند!
یک دسته از روایات هست که «اصل ناظر بودن خداوند» را مطرح میکنند. انسان در «حیاء من الخلق» از این شرمش میآید که عمل زشت را در دیدگاه غیر انجام دهد. حالا اگر یک ذرّه معرفتش بالاتر باشد، در دیدگاه فرشتگانی که او را میبینند و اعمالش را ثبت و ضبط میکنند، نیز حیاء میکند. دسته اوّل روایات، «حیاء من الله» را در همین رابطه مطرح میکنند که خداوند به اعمال تو ناظر است، تو در دیدگاه خدا هستی، این کار را که میکنی باید از خدا شرمت بیاید!
از خدا خجالت بکش و معصیت نکن!
حالا من به عنوان نمونه چند روایت میخوانم که بعضیهایشان هم اشاره به آیات قرآن دارد. روایت اوّل از حضرت زینالعابدین(صلواتاللهعلیه) است که میفرماید: «خف الله عز و جل لقدرته عليك» از خدا بیم داشته باش، چون او بر تو توانا است! اینطور نیست که بتوانی از چنگ خدا فرار کنی، خجالت بکش و معصیت نکن! خیال نکن میتوانی از عذابی که وعده کرده است فرار کنی. بعد دارد «و استح منه لقربه منك» از خدا خجالت بکش، چون به تو نزدیک است. این روایت اشاره به همین معنا است که خدا ناظر است.
تو مرا نمیبینی ولی من ...!
در آیه شریفه هم میفرماید «أَ لَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ يَرَى» در آیات دیگری هم اشاره به قُرب و نزدیکی دارد، مثلاً میفرماید: «وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَري» یا «وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْكُمْ وَ لكِنْ لا تُبْصِرُونَ» شماها نمیبینید ولی ما به او نزدیکتر از شما هستیم. تو کور هستی و چشم باطنت کور است و مرا نمیبینی ولی من که میبینم که چه کار داری میکنی.
گریه شدید محبوبترین بنده خدا
در سوره یونس در آیهای هست «وَ لا تَعْمَلُونَ مِنْ عَمَلٍ إِلاَّ كُنَّا عَلَيْكُمْ شُهُوداً» هیچکاری نیست که شما انجام دهید مگر این که ما آن را میبینیم. کارهایتان در مرئَی و منظر ما است و ما داریم میبینیم. من نمیخواهم بحث تفسیری کنم، ولی این را بگویم که «عمل» در اینجا اطلاق دارد، یعنی هم اعمال درونیات را میگیرد و هم اعمال بیرونیات را میگیرد. من بعد میرسم که شهود خدا هم سرّ انسان را در بر میگیرد و هم علن او را میگیرد. هرچه را که او انجام دهد، خدا میبیند. «ما من عملٍ» استثنا ندارد. همه را میگیرد.
در ذیل این آیه روایتی آمد که است که «کان رسولالله(صلیاللهعلیهوآلهوسلم) اذا قرأ هذه الآیه بکی بکاءً شدیدا» پیغمبر اکرم وقتی به قرائت این آیه میرسید، به شدّت گریه میکرد. این آیه خودش خیلی روشن است. اینها یک دسته از روایت در باب «حیاء من الله» است که عرض کردم به آیات هم اشاره دارد و جنبههای اعتقادی دارد و هم ریشههای ایمانی و درونی دارد.
۲. خدا سِرّ و عَلَنت را میبیند!
یک دسته دیگر روایاتی هستند که به چگونگی قُرب خداوند اشاره میکند که من هم الآن به آن اشاره کردم و از اطلاق آیه آن را گرفتم. قُرب خداوند سرّ و علن ندارد. حیاء از مردم در جایی است که در منظر مردم باشد، ولی در خفا چه؟ آنجا کسی نیست. اما در باب خدا، اشتباه نکنید! حیای از او مثل «حیاء من الخلق» نیست. اشتباه نکنید! روایت از امام هفتم(علیهالسلام) است «فَاسْتَحْيُوا مِنَ اللَّهِ فِي سَرَائِرِكُمْ كَمَا تَسْتَحْيُونَ مِنَ النَّاسِ فِي عَلَانِيَتِكُم» خیلی روشن است. از خدا در سرّتان خجالت بکشید، همانطور که در علن از مردم خجالت می کشید! همه کار را جلوی مردم نمیکنید، در برابر خدا هم همینطور باشید.
«بزرگی ناظر» و «همراهی او» دلیل حیاء
یک دستهای از روایات هم در باب «حیاء من الله تعالی» اینها هستند که من دستهبندی کردم. اینها خودشان دو جهت دارند که بحثش مفصّل است؛ یک، در ارتباط با جایگاه خدا نزد انسان است و دو، در ارتباط با نحوه برخورد خدا با انسان است. ما در باب اعمال میان انسانها فرق میگذاریم «حیاء من الخلق» متناسب با افراد مختلف است. من تعبیر ساده میکنم و سطح مطلب را پایین میآورم؛ مثلاً ما از بعضیها به خاطر جایگاهشان، خیلی شرم نمیکنیم. چون جایگاه زیاد مهمّی برایشان نمیبینیم.
مثلاً میگوییم فلانی خودمانی است. حالا چون جلوی او رو در بایستی نداریم، ـنعوذ باللهـ چه بسا کارهایی انجام دهیم که درست نبوده و حاضر نیستیم جلوی همه آن کارها را انجام دهیم و اگر شخص بزرگی حاضر باشد که ما با او رو در بایستی داشته باشیم این کار را نمیکنم. اینها همهاش مربوط به حیاء بوده و نسبت به ناظر است.
امّا در مورد دیگر حیاء به خاطر جایگاه نیست بلکه به خاطر برخورد با او است. مثلاً کسی که تنها گاهی اوقات چشممان به هم میافتد و او را میبینیم، با کسی که هر روز و هر شب با او برخورد میکنیم، چشممان در چشمش میافتد، فرق دارد. آدم از این فرد خجالت میکشد. در مورد اوّلی شاید بگوییم: فلانی رفت دنبال کارش! شاید کلاهمان هم پیش او نیافتد و دیگر همدیگر را نبینیم و ... امّا کسی که همیشه همراه آدم است، فرق میکند و انسان از او شرم میکند. ما میان این دو نفر فرق میگذاریم.
نحوۀ حیاء از خداوند
در بخشی از روایاتِ ما این مسأله مطرح است که حیای بندگان از خداوند، هم از نظر جایگاه و هم از نظر برخورد، از این سنخ باشد. یعنی مانند جایگاه کسانی که پیش شما شایستگی دارند، نه کسانی که ـنعوذ باللهـ سطحشان خیلی پایین است. نگاهتان به جایگاه خدا، مانند نگاه به جایگاه افراد شایسته باشد. خود ما هم اینگونه هستیم که وقتی با افراد بزرگی رو به رو میشویم، خودمان را جمع و جور میکنیم، که نکند یک وقت حتی اشتباهاً خلافی از ما سر بزند!
حال اگر فرد شایسته بود و بعد هم هر روز آدم با او سر و کار داشته باشد، خیلی مراقبت بیشتر میشود. آدم از او شرم میکند که عمل بدی در مرئَی و منظر او کند. در یک روایتی داریم از پیغمبر اکرم که دارد؛ «قال رسولالله(صلیاللهعلیهوآلهوسلم) : اسْتَحْيِ مِنَ اللَّهِ اسْتِحْيَاءَكَ مِنْ صَالِحِي جِيرَانِك» حضرت دو کلمه را کنار هم گذاشته است که اوّلی به یک مطلب اشاره داشته و دومی هم مطلب دیگری را بیان میکند. ایشان میفرماید: از خدا خجالت بکش، همانطور که از همسایهای که جایگاه رفیعی نزد تو دارد و از شایستگان است خجالت میکشی!
گاهی انسان همسایهای دارد که ـنعوذ باللهـ بدتر از خودش است؛ لذا جایگاهی ندارد و حیاء از او معنا ندارد. نه! گاهی اوقات همسایه، آدم بزرگ و شایستهای است، از صلحا و نیکان است. یک انسان صالح که همسایه است و هر روز و هر شب، چشمم به چشمش میافتد، انسان چگونه از او حیاء میکند!؟
حضرت چه قدر سطح مطلب را پایین آورده است تا شاید ما از خدا خجالت بکشیم. همانطور که از همسایه شایستهات خجالت میکشی و جلوی روی او هر کاری را انجام نمیدهی، از خدا هم خجالت بکش! البته اینطور نیست که حضرت فقط بفرمایند از خدا خجالت بکشید! نه مطلب ادامه دارد و من همینطور گام به گام پیش میروم.
بالاترین نوع حیاء
دستهای از روایات نقش ارزشیِ «حیاء من الله» را بیان میکنند که آنها را بعداً میگویم، چون یک بحث مستقل در این رابطه ـانشاءاللهـ خواهم داشت. یک تقسیمبندی راجع به همین مسأله ارزشی است که مثلاً از علی(علیهالسلام) هست که «أفضل الحياء استحياؤك من الله» با فضیلتترین حیاها حیای از خداوند است. چرایش را بعداً میگویم.
اثر حیای از خداوند
یک دسته از روایات هست که اثر مترتّب بر «حیاء من الله» را بیان میکند. روایت از علی(علیهالسلام) است که فرمودند: «الحیاء من الله یمحو کثیراً من الخطایا» این هم توضیح میخواهد که من بعداً توضیح میدهم. من الآن خواستم فقط دستهبندی روایات را بگویم.
حق حیاء از خداوند
اینها مقدمه بود برای مطلبی که در آخر جلسه گذشته مطرح کردم. حالا سراغ بحث خودم میآیم که ما در روایات متعدّده داریم که «استحیوا من الله حق الحیاء» این روایت از پیغمبر اکرم است که از خداوند آنگونه که حق حیاء است، حیاء کنید! حق حیاء از خدا یعنی چه؟
در روایت دیگری آمده است: «رَحِمَ اللَّهُ عَبْداً اسْتَحْيَا مِنْ رَبِّهِ حَقَّ الْحَيَاء» یا روایت دیگری از پیغمبر اکرم است که به ابیذر فرمود: «يَا أَبَاذَرٍّ أَ تُحِبُّ أَنْ تَدْخُلَ الْجَنَّةَ؟ فَقُلْتُ: نَعَمْ! » بعد حضرت: پس سه کار کن که آخرین آن، این بود که «وَ اسْتَحْيِ مِنَ اللَّهِ حَقَّ الْحَيَاءِ» همچنین روایت دیگری بود که شخص دیگری همین مطلب را داشت که حضرت پرسیدند: «أ كلكم يحب أن يدخل الجنة؟ قالوا: نعم يا رسول الله!» حضرت هم همان مطالبی را که در روایت ابیذر بود فرمودند و سومین مطلب این بود که «و استحیوا من الله حق الحیاء» در همه این روایتها یک حقی آمده است. منظور از این چیست؟
من این مقدّمات را گفتم تا بفهمید که حق حیاء یعنی چه. حالا دقت کنید که حق حیا، آنطور که سزاوار است، با آن مقدّماتی که گفتم یعنی چه. ما الآن مورد به مورد پیش میرویم.
خداوند، ناظری که هیچ چیز از او پوشیده نیست!
یک؛ خداوند ناظری است که جدا نشدنی است؛ یعنی هیچگاه از من جدا نمیشود. او نزدیکی به من است که نزدیکتر از او نیست. بزرگی است که بزرگتر از او نیست. مطّلعی بر من است که مطّلعتر از او نیست. به تمام شراشر وجود من احاطه دارد؛ از درون و بیرون. مطلعی است که سرّ و علن برای او معنا ندارد.
بعداً انشاءالله میرسم که در یک تقسیمبندی نسبت به خود اعمال، ما یک قبائح عقلیّه داریم، یک قبائح شرعیّه داریم و یک قبائح عرفیّه متشرعه داریم. اینها سه چیز جدا است. قبایح عقلیّه مربوط به عقل عملی است، شرعیّه مربوط به احکام شرعی است و عرفیّۀ متشرعه مربوط به افراد متدیّن است که آنها این کار را زشت میدانند.
حق حیاء یعنی حیاء از تمام زشتیها
حق حیاء این است که انسان در هر سه رابطه از خدا خجالت بکشد. چه عملت قُبح عقلی داشته باشد، چه قُبح شرعی داشته باشد، چه قُبح عرفی در محیط متشرعه داشته باشد و بالأخره حق حیاء اینطور است که اگر بخواهیم به طور مطلق بگوییم نسبت به «جمیع قبائح» است.
خود ما همینطوری هستیم که با این مقدّماتی که من گفتم باید اینطور از خداوند حیاء داشته باشیم. نتیجه این مقدّمات همین میشود. من مطلبی را از خودم تحمیل نکردم. عمده این است که باید ببینی ناظر بودن خدا چه وسعتی دارد، تا بفهمی حق حیاء چیست؟ هر حرکت قبیحی نسبت به این سه محیط، چه درونی و چه بیرونی از انسان سر بزند، بر خلاف حیاء است.
انسان باحیاء حتی «فکر گناه» هم نمیکند!
از خدا حیاء کن! شرم کن! انجام نده! حتی فکر معصیت هم نکن! چون عمل، برای خداوند دیگر بیرونی و درونی ندارد. آیهاش را خواندم. یادت نرود که هیچ عملی نیست که ما آن را شهود میکنیم. اینها همه مقدّمه «حق حیاء» بود و چون من در جلسه گذشته گفتم که بعداً درباره حق حیاء صحبت میکنم اینها را گفتم.
تو باید چنین خدایی را قبول داشته باشی! این حرف من نیست، کلام الله است. من از خودم نگفتم، آیات قرآن این چنین میگوید و قابل انکار هم نیست. تازه من گفتم که بحث معرفتی نکردم. آن خودش بحث دیگری است که در جای خودش میگوییم درجاتی دارد و... بحث ما خیلی عرفی بود. یک بحث تربیتی و عرفی کردم که همه متوجّه شوند.
این که روایات متعدّده میفرماید: از خدا خجالت بکشید آنطور که سزاوار است! یعنی این مطلب که گفتم. هرکس سزاوار یک نوع شرم کردن و یکطور خجالت کشیدن است. آنطور که سزاوار است انسان از خدا خجالت بکشد این است که در روابط گوناگون هر نوع عمل قبیحی را انجام ندهد.
«استحیوا من الله حق الحیاء» نه یک روایت نه دو روایت، آنهایی که اهلش هستند بروند مراجعه کنند! ببینید چه قدر پیغمبر اکرم روی آن تأکید کرده است. چه جنبههای شخصی و چه عمومی! من همه اینها را در جلسه گذشته گفتم. «استحیوا من الله حق الحیاء
با آشکار شدن هر چه بیشتر چهره جریان انحرافی و خواستگاهی که پشت آن خوابیده است، بزرگانی که احساس خطر کردند به میدان آمدند و دست به روشنگری زدند. یکی از این بزرگان که در فتنه ۸۸ نیز وارد میدان شد، آیت الله مصباح یزدی است. آیت الله مصباح یزدی اخیرا نسبت به تفکر فراماسونری هشدار دادند و جریان انحرافی را فراماسونر خواندند.
حجت الاسلام سیدمحمود نبویان، استاد موسسه امام خمینی(ره) در نشستی که در دانشگاه رجایی برگزار شد این مساله را تبیین کرد که چرا آیت الله مصباح جریان انحرافی را فراماسونر نامید. متن سخنرانی وی در ادامه میآید.
فراماسونری هزاران جنبه دارد که من دو جنبه از آن را می خواهم عرض کنم. یک جنبه، جنبه سیاسی است، یک جنبه، جنبه فکری، عقیدتی و بنیادین است. آقای مصباح نظر به جنبه سیاسیاش ندارد و نمیخواهد بگويد این تشکیلات سياسی، آقای مشایی هم رفته آنجا عضو شده است، آقای مصباح می گويد فکری که مشایی عرضه می کند؛ فکر فراماسونرهاست .
سوال میشود چه فکری مگر عرضه می کند؟ مگر آقای مشایی کیست؟ چه کاره است؟ حالا من تا حدود ۵ سال خبر دارم که آقای مصباح خلوت بال به آقای احمدی نژاد پیغام داده است که دو نفر آبروی دولت شما را میبرند. اسم یک نفر رو من ... دارم سه نفر دیگر چون احتمالیه من نمیگویم. آیت الله مصباح ۵ سال پیش گفتند مشایی رو کنار بگذارید.
آقای مصباح پیش تمام پیشبینیهايشان درست از آب در میآید. دوره انتخابات دوم فقط باید دعا کرد که این پیش بینی آخر درست در نیايد. دوره دوم انتخابات آقای احمدی نژاد، فردايش ما رفتیم پیش حاج آقای مصباح برای آن قائله. رفتیم پیش ایشان و گفتیم اینها می خواهند فتنهانگیزی کنند،ایشان گفت که اینها مهم نیست و رهبری خودشان فتنه را جمع میکنند.
آقای مصباح آن موقع میگفت که نکند احمدی نژاد آقای مشایی را به عنوان معاون اول معرفی کند. پارسال طرح ولایت دانشگاه شهید بهشتی آقای مصباح گفته بود فتنه ای در راه است. امسال تو جلسه خصوصی برگشت گفت انشاالله این یکی دیگه حداقل محقق نشود این بار که همه محقق شد ایشان فرمودند خطر مشایی صد برابر بیشتر از خطر آقای موسوی و کروبی است. فتنه بزرگتری در راه است اینها فوق العاده خطرناک هستند. گول ظاهرشان را نخورید. هر جا آمد ایشان اظهار نظر کرد فقط مسئله براي نظام درست کرده است.
مسئله بالاتر از ...، هر جا صحبت کرد از رهبری خرج شد، مجبور شد رهبری هزینه شود. همه کار، آخرین کارش هم همین است، رهبری هزینهاش را دارد میدهد. ایشان در سال ۸۴ که می آيد رئیس سازمان ایرانگردی و نمی دانم جهان گردی می شود و سال ۸۵ مي رود به ترکیه، در يك مجلس رقصی شرکت میکند. این فیلم یک ساعت و پنج دقیقه و بیست و شش ثانیه است که یک دقیقه و چهار ثانیه پس از آغاز، سیزده دقیقه و سی ثانیه چند نوع رقص انجام میشود، بعد از آن میآید اظهار نظر در مورد اسرائیل انجام میدهد. ۲۰۰ نماینده مجلس اعتراض می کنند، دانشجو ها میروند جلوی میراث فرهنگی تحصن میکنند علیه او و بالاخره هم مجبور میشوند مقام معظم رهبری در نماز جمعه اعلام کنند ملت اسرائیل با ما دوستند یعنی چی؟ در انتهای همان دولت اول، میآيد سازمان حج و میراث فرهنگی را ... همه جا را می خواهد بگیرد؛ همه جا را.
سازمان حج و زیارت را در سازمان میراث فرهنگی ادغام می کند. داد آقای ری شهری بلند میشود، باز رهبری هزینه میشود. مقام معظم رهبری دستور میدهند؟ در کردستان همایشی برگزار میشود مشایی هم نشسته زنهایی میآيند با آهنگ قرآن را میآورند. آیت الله مکارم و آیت الله صافی اعتراض ميكنند. جلوتر میآيد، میگويد حضرت نوح مدیریت نداشت! نتوانست مشکل را حل کند! میرود سراغ یک پیغمبر دیگر این آقای مشایی، یک مرشدی دارند. تحت تاثیر تعلیمات یک آدمی است. او خودش یه معلم است آخر تو چقدر دیوانهای. چقدر جاهلی. آن معلم چقدر اسلام شناسی خوانده؟ اینها یک ذره باور به ولایت فقیه و دین و فقها و علما مطلقا ندارند. ظاهرش را نگاه کنید. آقای یعقوبی، علی یعقوبی. او میگويد، حالا ببینید مشایی چرا این حرف را میزند که انبیا ناکارآمدند. او می گويد که آقای یعقوبی معتقد است من این جمله را از قول ... نقل میکنم، بله من در یک کشف و شهود در یک برزخی حضرت موسی را دیدم گفتم برو بابا کاسه کوزهات را جمع کن قوم خودت رو نتوانستی اداره کنی! این اسرائیل چرا اینجوری دارد انجام میدهد؟! بعد میگويد ایشان که نتوانست کار انجام بدهد من محکم خوابوندم زیر گوش شارون! شارون که مرده من انجام دادم! شبهای جمعه هم که میرویم کربلا خدمت امام حسین که میرسیم همه انبیا هستند منتها حضرت موسی از خجالتی نمیآيد جلو. میرود در کوچه های اطراف مينشيند و امام حسین که غذا را تقسیم میکند به من میدهد یه کاسه غذا را ببرم آنجا. همین است که میگوید انبیا تو مدیریتشون موفق نبودند، این ریشهاش اینجاست.
خب! حالا آقای مصباح از کجا فهمیدهاند؟ آقای مصباح از کجا فهمیده اند این فراماسونری است؟ من افکار فراماسونری را بعضی از بخشهايش را برايتان ميگويم. ببینید، فرماسون که میگويند از دو کلمه ترکیب شده؛ فری و ماسونری. فری یعنی آزاده و ماسونری یعنی بنا. بنایان آزاد. از سال ۱۷۱۷ آقای دزاهولیه مبانی معرفتیش را تاسیس کرد، قانون اساسی هم نوشتند سه تا اصل دارند. سه تا اصل خیلی مهم آزادی، برابری، برادری. برگردیم به تاریخ فراماسونری، اکثریت اینها فرماسون بودند. براساس یک اندیشه پیش میروند اکثریت قریب به اتفاق روسای جمهور آمریکا مثلا اوباما فرماسون است. از ورزشکارها بگویم. دیوید بکام پارسال فرماسون شد. یکی از ویژگیهای فرماسونها نخبهگرایی است. برادری آنهایی که هم خط و هم کیش ما هستند. از نکات اساسی که فرماسونها قائلند، اومانیسم است. از کتاب مبانی فراماسونری مولف یحیی هارون صفحه هفتاد میگوید: تنها خدایی که فراماسونری قبول دارد، انسان است. بنابراین انسان تنها خدای موجود است.
ما همیشه اذعان میکنیم بالاترین مفاهیم فراماسونری در اومانیسم قرار دارد. بعد ببینید در کلام آقای مشایی چقدر اینها هست. پلورالیزم، هر دینی شد، شد؛ فقط اسلام که حق نیست. مسیحیت هم حق است. اسلام که عتیقه نیست! هر دینی حق است. باستان گرایی، ملی گرایی. اولین کسی که قبر کوروش را در ایران کشف کرد جاسوس انگلستان در ایران است که یک فرماسون است. احیای باستان گرایی و تاریخ پیش از اسلام هدف مشترک وزارت مستعمرات بریتانیا و سازمان فراماسونری در ایران وسایر کشور های اسلامی است. این حرکت در تاریخ معاصر از آخوند زاده، ملکم خان، آقا خان کرمانی و ... آغاز شد. و دیگر فرماسونها نظیر فروغی، پیرنیا آن را پی گرفتند، مانند تاریخ ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی.
هدف این جریان معرفی اسلام به عنوان عاملی مخرب در تاریخ ایران و عنوان نمودن این مطلب که تاریخ ایران پیش از اسلام درخشان تر از ایران پس از اسلام است. برای اثبات این فرضیه موهوم نکاتی را از بعضی شخصیت ها می گویم. آثاری نظیر کتاب نامه خسروان اثر جمال الدین میرزا از شاگردان ملکم و آخوند زاده که در تمجید پادشاهان ایران پیش از اسلام و به فارسی سره نوشته شده بود. نمایشنامه عشق و مردانگی اثر ابوالحسن فروغی که در تمجید ایران باستان به رشته تحریر درآمد. از پرویز تا چنگیز اثر تقی زاده؛ ایران باستان حسین پیر نیا؛ فرهنگ پهلوی اثر نادر خانلری؛ وجه مشترک تمام این آثار بزرگنمایی ایران پیش از اسلام است.
ببینید، آقای مشایی چنین حرفهایی میزند. آقای مشایی میگوید که صف بندی مومن و کافر وجود دارد. این صف بندی وقتی اصالت دارد که فرصتها را برای انتخاب انسانها فراهم بیاوریم. و انسانها به مفهوم واقعی انتخاب خود را انجام دهند. این که مسلمانها بگویند کار ما درست است بقیه اشتباه میگویند، یعنی۵.۵ میلیارد انسان را از دایره انسانیت خارج کردهایم.
خوب نتیجه؛ فقط دین ما درست نیست، همه ادیان درست است. نکته اساسی این است، من گفتهام زمان آن که دینی در دنیا جهانی شود، گذشته است. گفتهاند پس امام زمان چیست، من امروز را می گویم. به آمریکا که مدعی است میخواهد دینش را جهانی کند، میگویم. بنده گفتهام که مردم آمریکا بهترین مردماند! بدون واهمه می گویم جهان آینده متعلق به تمام انسانهاست. هر منطقی که بین انسانها فرق بگذارد محکوم به شکست است. (یعنی منطق قرآن محکوم به شکست است). ایشان در سخنرانی خودش میگوید: اما نکته دیگری هم هست که من باید عرض بکنم. این نگاه جهانی توسعه سرزمینی، نگاه توسعه دینی و آیین و مذهب خاصی در دنیا نیست، من قبلا گفتهام و یک جنگی هم شد. ولی الآن با جسارت بیشتری میگویم، دورهای که کسی بخواهد دینی را بر دنیا حاکم کند و نگاه خاص مذهبی را بر دنیا حاکم کند گذشته است. ( تلاش نکنید که اسلام را بیارید) دنیای امروز گوشههایش بیشتر از همیشه تاریخ باز است. امروز همچنان که وزیر امور خارجه تاکید کردند منطق انسانی، الهی، عشق آفرین، دامنه ساز و افق پرداز در دنیا خریدار دارد. این دورهای نیست که هر کسی بخواهد یک دینی را در دنیا فراگیر کند.
سوال: از منطق انسانی الهی گفتید، در جمله قبل گفتید دورهای نیست که انسان بخواهد دینی را در دنیا فراگیر کند...
جواب: یکی نوع دینداری دئیسم است. دئیسم یعنی دینداری طبیعی. در قرن هجدهم گفتند ما خدا را که قبول داریم، یک سری از اخلاقیات را هم می فهمیم؛ عدالت خوب است ظلم بد است. دین براساس وحی نه دین بر اساس عقل. آقای مشایی من نمیگویم تو غرض داری؛ پس نمیفهمی. به نظر بنده بیشتر از نفهمی است. جمله اش را دقت کنید. این رو به پیروان همه ادیان می گویم. نه فقط به اسلام و مسیحیت و یهود. به عالی جناب پاپ هم گفتم؛ گفتم این راه راه درستی نیست که ما امروز بخواهیم پیروان اسلام را زیاد بکنیم.
از ریشه ما دعوا داریم. اما ملی گرایی را برای شما بگویم. اینقدر گند را بالا آوردند. باستان گرایی؛ رفتند کوروش را زنده کردند. اونقدر با ذلت؛ خیلی به خدا قسم درد دارد این نکته را آدم میگوید، واقعا ذلیلانه رفتند زانو زدند سر پایین آوردند پیش سفیر انگلستان در ایران؛ همان کسی که، اصلا در فتنهها بیشترین نقش را سفیر انگلستان داشت، که چی؟ شما لطف کنید منشور کوروش را که در موزه شما هست بدهید که شش ماه تو ایران باشد. ایشان هم لطف فرمودند منت گذاشتند!، ایران آوردند. رفتند مجسمه کوروش درست کردند. احمدی نژاد آنقدر جو زده شده چفیه بسیجی را روی گردن این مجسمه انداخت. گفتند منشور کوروش باید منشور جهانی شود. آقای مشایی چرا این بلا را سر احمدی نژاد دارید در میآورید؟ منشور کوروش منشور جهانی شود؟ چرا منشور حضرت علی(ع) در نامهای که به مالک اشتر دادهاند، سیاسی-حقوقی آن، چرا نباید منشور جهانی شود؟ امسال در نوروز سال ۹۰ جشن نوروز گرفتند. به چه دلیل شما دنبال اینها هستید؟ چقدر خرج کردید؟ از ملک عبدالله قاتل مسلمین چرا دعوت کردید؟ اینها انحراف بزرگی برای اسلام است.
حیفم می آید از یعقوبی برای شما نخوانم. یعقوبی چه می گوید؟ نود و اندی جزوه است. درسهایی که او میگفته جالب است. آقای مشایی من نمیگویم با اینها ارتباط داری اما سوال این است، ارتباط داری یا نداری؟ افکارت که منطبق است. جزوههای اول و دوم و سوم، با اینکه من بیست و چند سال است فلسفه می خوانم، نمیدانم چه میگوید، البته خودش هم نمیفهمد. جزوه پنجم نوشته انتظار یا تحسس؟ یعقوبی می گوید ما دو دوره داریم، دوره انتظار و دوره تحسس. میگوید دوره انتظار یعنی دوره بدون امام. میگوید در زمان انتظار یعنی زمان پس از پیغمبر که جانشین معرفی شد اما محقق نشد. امام باقر و امام صادق فرصت پیدا کردند چیزهایی یاد دادند که اینها امروزه اسماش را فقه میگذارند منتها اینها علم نیست. می گوید امام صادق در سرزمینهای مختلف فقیهانی را انتخاب میکردند که این زمان را دوره انتظار میگفتند منتها زمان ما دوره، دوره انتظار نیست. دوره تحسس است! دیگر مراجعه به فقها لازم نیست. چند سطری از این جزوه را برای شما می خوانم. مشایی یک ذره باور به ولایت فقیه ندارد. احمدی نژاد گول دارد می خورد. جمله یعقوبی این است: ما باید فرهنگ انتظار را کنار بگذاریم و فرهنگ تحسس را جایگزینش کنیم.
می گوید موضوع بعد موضوع اصلاح ساختار قانون گذاری است. چه اشکالی دارد آن جا که به اسم مجلس شورای اسلامی است هر ماه، هر شش ماه، هر یک سال، چیزهایی که حضرات نوشتهاند، جمع کنند، ببرند، در یک مجلس نمادین سالانه بروند آنجا بنشینند، نه اینکه برای یک مکان چند ده میلیارد خرج کنند.
جای جدید و تجملی درست کنند. نه منظور این نیست. بروند در حسینیه بنشینند، در بیابان در مسجد هر جا بروند. به یکی از حرمهای مطهر بروند بگویند مولا جان ما اینها را به عنوان پیش نویس، به عنوان چرک نویس نوشته ایم، شما قبول می کنید؟ اگر شما امضا کنید حکم است. اگر شما امضا کنید قانون است. آقایان فوری جواب میدهند، اینجا ما مچات را گرفتیم.
ما در قانون اساسی این موضوع را پیش بینی کردهایم. اینها در صورتی اعتبار دارد که شورای نگهبان تایید کند. شورای نگهبان هم از جانب رهبر معظم انقلاب است و اگر ایشان قبول کند یعنی همه چیز درست است. عرض میکنم اگر ما رهبر معظم انقلاب را به گونهای مد نظر بیاوریم که نتیجه آن فراموشی امام زمان باشد این فعل در قبال رهبر معظم انقلاب باطل است. حتی اگر شما بگویید شورای نگهبان تایید کند، تایید اسلامی است؟ نه عزیز من! امام زمان اگر تایید کند تایید خدایی است. تایید شورای نگهبان دلیل بر تایید خدایی نیست. تایید رهبر معظم انقلاب هم دلیل بر تایید خدایی نیست. اگر شما به این نیت باشید که دوره ظهور است.
دوره، دوره غیبت است. من گشتم آقایان مجلس شورای اسلامی هم بلند شوند بگردند، بخواهند آنهایی را که آماده کردهاند به عنوان چرک نویس عرضه کنند. هر سال واقعا ده روز بخواهند بگردند بگویند مولا جان میخواهیم پیدایتان کنیم نه به این نیت که ما الان برویم به قم پیدا نمی شود. جمکران برویم پیدا نمیشود. امام را نمیتوانیم پیدا کنیم. اگر مشهد هم برویم پیدا نمیکنیم. فلان جا هم برویم نمیتوانیم پیدا کنیم. خوب از اول دیگر زحمت نکشیم. یک دفعه ببریم پیش رهبر انقلاب، نه. این کلاه سر خود گذاشتن است. شما باید یک مدت بگردید. با تمام وجودتان. به نیت تحسس امام زمان بگردید. این چرک نویسهایی که نوشتهاید عرضه کنید. اگر ده روز گشتید امام را پیدا نکردید نزد رهبر معظم انقلاب بروید. بگویید آقاجان ما گشتیم مولایمان را پیدا نکردیم لذا آمدیم سراغ منصوب از جانب امام زمان. در این صورت شما فرهنگتان یک مقدار بوی تحسس را دارد.
امیری فر مصاحبه کرده و گفته است آقای مشایی اسلام ناب را معرفی می کند و ما آمدهایم مجلس را بگیریم تا اصولگرایان را شکست بدهیم. دست اینها در دست اصلاح طلبان است. اینها با اصلاح طلبها یک هدف دارند. از آقای مشایی شما در این فتنهها یک جمله بیاور که فتنهگران را محکوم کرده باشد، نداریم. آن قدر گندش بالا آمد که صادق زیبا کلامِ سبز سبز سبز میگوید: (که می گوید من طرفدار رضا خان هستم) بهترین چهره اصولگرایی آقای مشایی است، چون تا حالا نسبت به هیچ کس توهین نکرده است. سایت آقای مشایی در ایامی که آقای احمدی نژاد خانه نشین بود، نظام را تهدید کرد کرد؛ روزنامه باز کرد، روزنامه هفت صبح. سردبیرش معاون سردبیر روزنامه اعتماد است. ان شاالله که پیش بینی آقای مصباح محقق نمیشود . ایشان فرموده است فتنه بزرگی نظام را تهدید خواهد کرد.
خدا رحمت كند «مشهدي عبدالله» را. در ميدان خراسان گاراژدار بود و اتوبوس ها و كاميون ها از گاراژش بار و مسافر مي گرفتند. او را در نوجواني ديده بودم، هنگامي كه پيرمردي تقريبا از كار افتاده بود. داستاني كه نقل مي كنم را از مرحوم پدرم شنيده ام كه با مشهدي عبدالله رفيق مسجد و هيئت بود. آن روزها برخي از اتوبوس ها كه قصد مسافرت به مشهد مقدس را داشتند به علت خرابي جاده ها و طولاني بودن راه يكي از افرادي كه با راه و جاده آشنا بودند، به عنوان بلد-راهنما- با خود مي بردند. مشهدي عبدالله از جمله اين بلدها بود كه گاهي اوقات همراه رانندگان نابلد اتوبوس ها به مشهد مي رفت تا به قول خودش، هم به پابوس امام رضا عليه السلام رفته باشد و هم به زوار آقا خدمتي كرده باشد. آن روز، نزديك غروب آفتاب بود كه اتوبوس با سلام و صلوات راهي مشهد شد. در حالي كه مشهدي عبدالله را هم به عنوان بلد همراه خود داشت. نيمه هاي شب بود كه اتوبوس به ميدان يك شهر رسيد و راننده مشهدي عبدالله را كه روي صندلي عقب اتوبوس به خواب عميقي رفته بود، بيدار كرد. مشهدي عبدالله نگاهي به ميدان انداخت و گفت اينجا گرمسار است و بعد از نشان دادن مسير بعدي دوباره به عقب اتوبوس رفت و خوابيد. چند ساعت بعد، هوا گرگ وميش شده بود كه اتوبوس به ميدان بعدي رسيد.
اين ميدان، برخلاف ميدان گرمسار، خالي از رفت و آمد نبود. راننده پياده شد و از رهگذري پرسيد؛ اينجا كجاست؟ و جواب شنيد؛ ميدان خراسان! با تعجب پرسيد كدام ميدان خراسان؟ و رهگذر گفت: مگر چند تا ميدان خراسان داريم؟!... ميدان خراسان تهران! ايندفعه مشهدي عبدالله را كه هنوز خواب بود، با ملامت بيدار كردند ولي ديگر كار از كار گذشته بود و راننده زير لب غرغر مي كرد؛ بعد از اون همه دنده صدمن يك غاز كه عوض كرديم تازه رسيديم به جاي اولمون! معلوم نيست بوق مي زديم يا بخيه به آبدوغ؟!
و اين حكايت دشمنان بيروني است كه طي چند هفته اخير با همه توان در شيپور جدايي راه رئيس جمهور از ملت دميدند و بعد از آنهمه كه در بستر اين توهم دست افشاندند و پاي كوبيدند، با سخنان يكشنبه شب آقاي احمدي نژاد، خود را در نقطه آغاز ديدند و امروزه به عصبانيت ابرو درهم كشيده و انگشت پشيماني به دندان گرفته اند.
خانه نشيني 11 روزه رئيس جمهور اگرچه رخدادي تلخ و ناگوار و از آقاي احمدي نژاد، دور از انتظار بود ولي اين ماجراي تلخ كه به شيريني انجاميد، بي دستاورد نبود و درس ها و عبرت هايي نيز به دنبال داشت. از جمله؛
1- بعد از صدور حكم قانوني رهبرمعظم انقلاب و تدبير حكيمانه ايشان مبني بر ابقاي وزير عزل شده اطلاعات و آغاز خانه نشيني 11 روزه آقاي احمدي نژاد، دشمنان بيروني براي بهره گيري از شرايط پيش آمده كمترين فرصتي را از دست ندادند چرا كه آنها از يكسو شكست سنگين و پرهزينه فتنه آمريكايي- اسرائيلي 88 را تجربه كرده بودند و از سوي ديگر با خيزش هاي اسلامي منطقه و سقوط ديكتاتورهاي دست نشانده خود روبرو بودند و از آنجا كه انقلاب هاي اسلامي در خاورميانه و شمال آفريقا را الگو گرفته از انقلاب اسلامي ايران ارزيابي مي كردند - كه ارزيابي دقيق و غيرقابل ترديدي بود- به طور طبيعي، رخداد مورد اشاره را فرصت مناسبي براي مخدوش كردن اين الگو در نگاه ملت هاي مسلمان منطقه تلقي مي كردند. از اين روي با همه توان براي صيد «ماهي مطلوب» از آب - به زعم خود- گل آلود، به ميدان آمدند تا از «باد»ي كه به دست جريان انحرافي- مستقيم يا غير مستقيم- كاشته بودند، توفان درو كنند. رسانه هاي آمريكايي، اروپايي، اسرائيلي و تقريباً تمامي رسانه هاي دولتي منطقه در اقدامي هماهنگ، ابتدا كوشيدند خطاي احمدي نژاد را - كه بعدها شاهد اصلاح آن بوديم- يك «خط» تلقي كنند و سپس اين خط فرضي را نشانه «حاكميت دوگانه»! و حاكميت دوگانه را نتيجه قطعي و اجتناب ناپذير آميختگي دين و سياست معرفي كنند. روزنامه آمريكايي واشنگتن پست با ارائه اين تابلو به ملت هاي مسلمان منطقه توصيه مي كرد كه در حاكميت هاي آينده و مورد نظر خود، اسلام را از حوزه روابط خصوصي انسان و خدا به ميدان سياست نكشانند! شبكه تلويزيوني عرب زبان بي بي سي كه تا چند روز قبل- و شايد چند ساعت قبل- آقاي احمدي نژاد و دولت او را در عرصه بين المللي «نامطلوب»! و «زحمت آفرين»! معرفي مي كرد، با ذوق زدگي درباره تقابل وي با حكم رهبر انقلاب! داد سخن مي داد و اين -به زعم خود- ايستادگي را مي ستود! شبكه تلويزيوني «العربيه» عربستان كه به علت همخواني با صهيونيست ها به «العبريه» شهرت دارد، به طور تلويحي اعتراف مي كرد تاكنون درباره آقاي احمدي نژاد قضاوت درستي نداشته است! و فهرست توهم پراكني رسانه هاي بيگانه در اين باره مثنوي هفتاد من كاغذ است.
و اما، در حالي كه ذوق زدگي دشمنان بيروني- و يا تظاهر آنها به ذوق زدگي- به اوج رسيده بود، رئيس جمهور محترم كشورمان همانگونه كه از ايشان انتظار مي رفت و قابل پيش بيني بود با حضور خويش در هيئت دولت و از سرگيري فعاليت و خدمات خود، خواب خوش آنان را به كابوس تبديل كرد و يكشنبه شب در برنامه زنده شبكه دوم سيما آخرين ميخ را هم بر تابوت توهم دشمنان بيروني و دنباله هاي داخلي آنها كوبيد. تاكيد رئيس جمهور بر اين كه «سرباز ولايت فقيه است» و پيروي بي چون و چرا از ولي فقيه را وظيفه ديني و تكليف قانوني خود مي داند و... نشان داد كه ايشان اگرچه مرتكب خطا شده است ولي اين «خطا» نشانه اي از «خط» ندارد كه نابخشودني باشد... و در پايان اين ماجرا، قيافه به هم ريخته و ابروهاي باعصبانيت درهم كشيده دشمنان به همان اندازه ديدني است كه چهره گشاده و به رضايت نشسته دوستان واقعي آقاي احمدي نژاد.
چند ساعت پيش سايت گويانيوز كه آشكارا به سازمان «سيا» وابسته است و حتي آگهي استخدام اين سازمان را روي خروجي خود مي گذارد، با اشاره به اظهارات يكشنبه شب آقاي رئيس جمهور نوشت: بايد تحليل هاي چند هفته اخير خود درباره احمدي نژاد را به جاي «دركوزه»، سر كوچه بگذاريم تا سازمان هاي بازيافت زباله، آن را به خمير تبديل كنند!
2- و اما، عكس العمل مردم نسبت به ماجراي ياد شده از موهبت بزرگي حكايت مي كند كه خداي مهربان در دل و جان ملت ايران به وديعه نهاده است. توده هاي عظيم مردم كه حماسه 9 دي و 22 بهمن فقط يكي از نمونه هاي وفاداري آنان به اسلام و انقلاب و حضرت آقا بود و با همين نگاه نيز، رئيس جمهور محترم را برگزيده بودند، پس از شنيدن ماجرا، ابتدا، آنچه شنيده بودند را باورنكردني ارزيابي كردند و پس از آن كه اخبار و گزارش هاي بعدي درباره خانه نشيني آقاي احمدي نژاد را شنيدند، انگشت حيرت به دندان گزيدند و بدون كمترين ترديدي اقدام رئيس جمهور منتخب خود را بيرون از بستر تعريف شده و پذيرفتني نظام تلقي كردند ولي از آنجا كه اين حركت را با شخصيت شناخته شده ايشان همخوان نمي دانستند، در انتظار بازگشت رئيس جمهور از خطايي كه مرتكب شده بود به انتظار نشستند و صد البته به لطف خداي مهربان انتظار آنان به درازا نكشيد و آب رفته به جوي بازگشت.
همان روزها كه بوق هاي تبليغاتي دشمنان، گوش فلك را كر كرده بود، نگارنده در يكي از اجتماعات دانشجويي شركت داشتم و با اين پرسش مكرر روبرو شدم؛ كه چرا چنين شد؟ و اين دلشوره كه «دشمن شاد»! شده ايم و زبان كينه توزان به طعنه دراز شده است! پاسخ اين بود كه؛ نه فقط دشمن شاد نشده ايد، بلكه، بصيرت شما، آتش خشم و كينه دشمنان را از هميشه تيزتر كرده است. چرا؟! پاسخ روشن تر از آن بود كه نيازي به شرح و تفصيل پيچ در پيچ داشته باشد. مردم از عقبه قبيله گرايي! و شخصيت پرستي! نيز به سلامت عبور كرده بودند. عقبه اي كه بسياري در شيب تند آن لغزيده و فرو غلتيده اند. مردم به احمدي نژاد پيرو ولي فقيه رأي داده اند و خدمات فراوان و مثال زدني و در پاره اي از موارد بي نظير او را ارج نهاده و در حمايت از وي كمترين كوتاهي روا نداشته اند. حمايتي اينگونه گسترده و صادقانه نبايد به آساني برداشته شود. اما، بلافاصله پس از آن كه احساس مي كنند رئيس جمهور مردمي و محبوبشان هرچند ناخواسته و به خطا، از بستر اصلي فاصله گرفته است، به جاي آن كه، آنها نيز به خطا، از بستر اصلي فاصله بگيرند، با هوشمندي توقف مي كنند و آدرسي را كه در دست دارند با مسيري كه رئيس جمهور در پيش گرفته است به مقايسه مي نشينند و با نگراني و دلشوره بازگشت وي به بستر اصلي را انتظار مي كشند. اين بصيرت عميق و نگاه الهي ملت است كه از نخستين روزهاي بعد از پيروزي انقلاب اسلامي تا به امروز و انشاءالله از امروز تا هميشه تاريخ، دشمنان را به خشم آورده و مي آورد. به قول آقا، كسي كه نقشه راه را در دست دارد به بيراهه نمي رود و مردم نشان دادند كه نقشه راه را در اختيار دارند و مسير را خوش به نشان مي روند. و رئيس جمهور نيز كه برخاسته از همين مردم است، و انتظار مي رفت اينگونه باشد، نشان داد كه اينگونه است. در همان نشست دانشجويي يكي از برادران پرسيد؛ اگر خداي نخواسته، آقاي احمدي نژاد به قهر خود ادامه دهد، تكليف آنهمه حمايتي كه از وي داشتيم چه مي شود؟ و پاسخ شنيد كه اگر از خدمات او حمايت نمي كرديد جاي سؤال بود!... و امروز شاهد خرسندي همان ها هستيم كه ديروز دلشوره داشتند و نگران بودند.
حسين شريعتمداري
بنده شخصا" نظر خودم را دارم و حساسيتي روي نظر فلان عالم يا فلان شخصيت سياسي و... ندارم. ولي اين اظهار نظر را به اين دليل نقل كردم كه آيت الله صديقي يكي از امام زماني ترين روحانيون مطرح كشور هستند و گروه موسوم به "مبشران ظهور" از سخنان وي استفاده هاي بسياري كرده اند.
حال كه بحث اين مستند شد قدري بيشتر ادامه بدهم:
موضعگيري آقاي پناهيان هم جالب است. ايشان تقريبا" به اكثر مطالبي كه در مستند مزبور ارائه شده اعتقاد دارند. بلكه خود ايشان بسياري از اين مطالب را ارائه كرده اند. قبل از ماجراهاي اخير و دستگيري سيجاني بيچاره و مظلوم، آقاي پناهيان وجود مشايي را ماهرانه توجيه مي كردند و بر لزوم حضور چنين چهره هايي براي رسوايي برخي افراد و مدعيان تاكيد داشتند. اما اكنون كه ورق برگشته و بزرگان با مستند مخالفت كرده اند و باند مشايي هم در يك تحرك ناشيانه بخش زيادي از حيثيت خود را به باد داده است، آقاي پناهيان در سخنراني در بيت رهبري، افراد را به دوري از وليجه ها سفارش مي كند. لازم به ذكر است كه منظور از وليجه يعني كسي كه در قلب انسان نفوذ مي كند.اينجا يعني احمدي نژاد حواسش باشد و از مشايي فاصله بگيرد.
خب! هر كسي اشتباه مي كند. آقاي پناهيان هم يكي مثل بقيه. ولي مشكل اينجاست كه فقط خود آقاي پناهيان از اشتباهش برگشته است. يك عده افرادي كه اين روزها به وفور مي بينيم ديگر، ذهنشان به كل منحرف شده و حتي يك انتقاد را هم نسبت به مشايي و ساير دولتي ها بر نمي تابند.چرا؟ چون احمدي نژاد به آنها اعتماد دارد و چون احمدي نژاد توسط ولي امر مسلمين، هوشمند خطاب شده و لابد قرار است شعيب بن صالح باشد پس حتما" دلايلي هست كه ما نمي دانيم و در حقيقت مشايي ابزاري است براي رسوايي مدعيان. اين خشك مغزي بسيار خطرناك است. اگرچه خوشبختانه اين افراد از ولي امر مسلمين حرف شنوي دارند و زياد نمي توانند فاصله بگيرند.
انتقاد به علي اصغر سيجاني مظلوم هم بسيار است كه ذكر همه آنها را لازم نمي دانم. شايد اصلي ترين نقدي كه بر ايشان وارد باشد اين است كه اول مطلبي را اثبات شده پنداشته اند و سپس دنبال كسب شواهد براي آن رفته اند. اين دقيقا" مثل كاريست كه سبزها پس از انتخابات 88 كردند. يعني اول فرض كردند كه تقلب شده سپس دنبال شواهد تقلب رفتند و مثلا" نموداري رسم كردند از تعداد آرا بر حسب زمان و يا ارائه آمار برخي از شهرها و يا عكسي از برگه هاي راي و... . ولي كسي كه قانون را بداند و با الفباي حقوق آشنا باشد مي داند كه براي اثبات يك شي بايد شواهد كافي ارائه شود كه در مورد انتخابات چنين كاري تنها از شوراي نگهبان بر مي آمد. لذا عملا" سبزها هيچ بهانه منطقي براي اثبات تقلب نداشتند و مجبور شدند بحث را به قبل از انتخابات بكشند كه مثلا" احمدي نژاد فلان گفته و بسيج فلان كرده و ...
جناب سيجاني و دار و دسته اش هم وقتي ميگوييم به احمدي نژاد اين همه انتقاد وارد است، مي گويند: اينجا توي ايران فضا شبهه ناك است ولي اگر احمدي نژاد را از ديد فردي بيروني مثل سيد حسن نصرالله ببينيم، تصديق خواهيم كرد كه احتمال شعيب بودن ايشان بسيار زياد است. اين استدلال سيجاني مشابه همان كار سبزهاست. يعني اول فرض كرده اند كه احمدي نژاد شعيب است و بعد ديدند كه انتقادات بسيار زيادي بر او وارد است. گفتند برويم و از ديد فردي نگاه كنيم كه فقط از احمدي نژاد مواضع عزتمندانه و غرور آفرين خارجي او را مي بيند ولي نميداند كه در داخل كشور مثلا" فلان استاندار او چه كرده و فلان وزير او چه مشكلي دارد و فلان معاون او چظور...(بالاخره هر دولتی در کنار خدماتش اشتباهاتی دارد دیگر!) . اگر كمي فكر كنيد مي بينيد كه اين ديدگاه خيلي سطحي است و اصلا" از يك دانشجوي دكتري مثل جناب سيجاني انتظار طرح چنين مسائلي نمي رفت.
پي نوشت: اين روزها بيش از هر زماني خود را به نعمت ولايت مديون مي دانم. چرا كه اگر ايشان نبودند، معلوم نبود چگونه بايد احمدي نژاد و رفسنجاني و مطهري و لاريجاني و قاليباف و... را در كنار هم نشاند و وادارشان كرد كه ميشود با هم براي كشور كار كرد.
يک روز پسر ی که مي خواست انشاء بنويسه از پدرش مي پرسه: پدر جان ! لطفا براي من بگين سياست يعني چي !؟ پدرش فکر مي کنه و مي گه : بهترين راه اينه که من براي تو يک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سياست بشي ..
من حکومت هستم، چون همه چيز رو در خونه من تعيين مي کنم. مامانت جامعه هست، چون کارهاي خونه رو اون اداره مي کنه.. کلفت مون ملت فقير و پا برهنه هست، چون از صبح تا شب کار مي کنه و هيچي نداره.تو روشنفکري چون داري درس مي خوني و پسر فهميده اي هستي. داداش کوچيکت هم که دو سالش هست، نسل آينده است.. اميدوارم متوجه شده باشي که منظورم چي هست و فردا بتوني در اين مورد بيشتر فکر کني. آقا پسر نصف شب با صداي برادرکوچيکش از خواب مي پره. مي ره سراغ برادر کوچيکش و مي بينه زيرشرو کثيف کرده و داره توي خرابي خودش دست و پا مي زنه. مي ره توي اتاق خواب پدر و مادرش و مي بينه پدرش توي تخت نيست و مادرش به خواب عميقي فرو رفته و هر کار مي کنه مادرش از خواب بيدار نمي شه.. مي ره تو اتاق کلفت شون که اون رو بيدار کنه، مي بينه باباش توي تخت کلفت شون خوابيده ......؟؟؟؟ . مي ره و سرجاش مي خوابه و فردا صبح از خواب بيدار مي شه. باباش ازش مي پرسه:
پسرم!فهميدي سياست چيست؟ پسر ميگه: بله پدر، ديشب فهميدم که سياست چي هست.
سياست يعني اينکه حکومت، ترتيب ملت فقير و پا برهنه رو مي ده، درحالي که جامعه به خواب عميقي فرورفته و روشنفکر هر کاري مي کنه نميتونه جامعه رو بيدار کنه، در حالي که نسل آينده داره توي گه خودش دستو پا مي زنه !!
سيزده اصول ايمان يهود
-
خداوندِ متبارك، موجود (حاضر) و ناظر است.
-
او واحد و يكتاست.
-
او جسم ندارد و شباهتي هم به جسم ندارد.
-
او مُقدم بر هر موجود قديمي در جهان است.
-
عبادت موجودي به غير از او جايز نيست.
-
او از نيت و افكار انسانها آگاه است.
-
نبوت حضرت موسي سرور ما حقيقت دارد.
-
حضرت موسي به لحاظ نبوت از ديگر انبياي بني اسرائيل برتر است.
-
تورات مقدس از آسمان (ازجانب خداوند) وحي شده است.
-
تورات در هيچ زماني تغيير نيافته و نخواهد يافت.
-
خداوند، شريران را مجازات خواهد كرد و پاداش و اجر نيكوكاران را خواهد پرداخت.
-
ماشيَحِ پادشاه (منجي جهان) خواهد آمد.
-
مردگان در آينده زنده خواهند شد.
گزيدهاي از ده فرمان اصلي تورات مقدس
-
من خداوند خالق تو هستم كه تو را از اسارت و بندگي مصر آزاد ساختم.
-
تو را معبود ديگري جز من نباشد. هيچ تصويري از آنچه در آسمان و يا بر روي زمين و يا در آب است، نساز و آنها را پرستش ننما.
-
نام خداي خالقت را بيهوده بر زبان نياور (از آن سوءاستفاده نكن).
-
روز شنبه را به ياد داشته باش تا آن را مقدس بداري.
-
پدر و مادرت را احترام بگذار...
-
قتل نكن.
-
زنا نكن.
-
دزدي نكن.
-
در مورد همنوعت شهادت دروغ نده.
-
چشم طمع به مال و ناموس ديگران نداشته باش ...
الف) تـورات :
تـورات به معناي شريعت يا قانون و مهمترين قسمت تنخ و متشكل از 5 سفر (جلد) است:
1- برشيت(Bereshit - پيدايش) 2- شموت(Shemot - خروج) 3- وييقرا(Va-ighra - لاويان) 4- بميدبار(Bamid-bar - اعداد) 5- دِواريم(De-varim - تثنيه).
تـورات با آفرينش جهان آغاز ميشود و با مرگ حضرت موسي پايان مييابد. همه دستورها و فرمانهايي كه يك يهودي موظف به اجراي آنهاست (613 فرمان)، از آن نشأت گرفتهاند.
تـورات را حضرت موسي به بنياسرائيل طي 40 سال اقامت در بيابان آموزش داد كه داراي 5845 پاسوق (آيه) و 54 پاراشا (بخش) است. نيز هر هفته در روز شنبه و به طور معمول، يك بخش از روي توراتي كه بر پوست حيوان حلال گوشت و با دست نوشته شده قرائت ميشود و بدين وسيله در طول يك سال، يك بار تـورات به طور كامل خوانده ميشود.
ب) نويئيم (انبيا)
دومين قسمت از تنخ و شامل 8 جلد است. نويئيم به معناي انبيا و متشكل از نبوت پيامبراني است كه پس از درگذشت حضرت موسي تا اوايل آبادي معبد دوم بيتالمقدس، در مدتي نزديك به هزار سال، به هداي و ارشاد مردم براساس دستورات تورات پرداختهاند. انبياي يهود 55 تن بوده كه 48 نفر آنها مرد و 7 نفر زن هستند. ( انبياي يهود، طبق تفاسير كتاب مقدس بسيار زياد بودهاند. بيشتر آنها به سبب احراز صفات بارز اخلاقي و عقلاني براي رسيدن به كمال فردي، از جانب خداوند به نبوت رسيده اند. ولي اين پنجاه و پنج تن كه نامشان ثبت شده است.
انبيايي بودهاند كه نبوت آنها نه تنها براي مردم دوره خود بوده بلكه براي ساير نسلها نيز مفيد و ضروري بوده است). كتب نويئيم عبارتنداز:
1- يهوشوع(Ye-ho-shoa - يوشع) : با نبوت يهوشوع و ورود بنياسرائيل به سرزمين مقدس شروع ميشود و تاريخچه ملت يهود را پس از آن بيان ميكند.
2- شوفطيم(Shoftim - داوران) : از رخدادهاي زمان داوراني چون – دوورا (Devora)- ، - گيدعون(Gid-oon) و شيمشون كه پس از يهوشوع رهبري مردم را به عهده گرفتند، سخن ميگويد. دوورا از پيامبران زن يهود است كه با ايجاد اتحاد ميان بنياسرائيل بر ظالمان وقت قيام كرد و آنها را شكست داد.
8- (كتب دوازده گانه) : داراي نبوت 12 تن از پيامبران بنياسرائيل است كه به علت كم حجمي آنها در يك جلد گردآوري شده و شامل نبوتهـــاي هوشع(Ho-sha) ، يوئل(You-el) ، عاموس(A-mos) ، عووديا(O-va-dia)، يونا (You-Na - يونس)، ميخا، ناحوم، حبقوق(Ha-ba-ghogh) ، صفنيا(Se-Fa-nia) ، حگي(Ha-ga-e)، زخريا (Za-kha-ria - زكريا) و ملاخي(Ma-La-khi) است.
حبقوق نبي: در حدود 2500 سال قبل ميزيسته و از پيامبران بنياسرائيل است كه آرامگاه او در ايران و شهر تويسركان از توابع همدان جاي دارد.
ملاخي: آخرين پيامبر بنياسرائيل است كه در حدود 2300 سال پيش در اوايل آبادي معبد دوم بيت المقدس ميزيسته است. او در نبوتهاي خود به انجام دادن صحيح فرمانهاي الهي و به ياد داشتن و آموزش تـورات تأكيد دارد.
ج) كتوبيم (مكتوبات)
به سومين بخش تنخ گفته ميشود كه شامل 11 كتاب است:
1- تهيليم يا كتاب مزامير حضرت داوود : داراي فصل و بيشتر آنها از نبوتهاي حضرت داوود است. در نمازهاي يهوديان فصولي از مزامير داوود گنجانده شده كه در ميان كتابهاي تنخ پس از تـورات، بيشتر از كتب ديگر مورد مطالعه و علاقه مردم است.
تهيليم تفاوت بارزي با ديگر كتب پيامبران يهوديان دارد. در نوشتار انبيا، اين خداوند است كه به وساطت پيامبرانش با انسانها سخن ميگويد؛ ولي در مزامير، اين انسانها هستند كه به صورت فردي يا جمعي با خدا سخن ميگويند، گاه با نماز و استغاثه و گاهي با شكرانه و ستايش.
4-3-2- سه كتاب ميشله (جامعه Mish-leh) قوهلت ( امثال سليمان Gho-Helet) و شيرهشيريم (سرود سرودها Shir-ha-shirim): از نبوتهاي حضرت سليمان هستند كه وي در دو كتاب اول، بيشتر به نكات اخلاقي و عبرت آموز ميپردازد و در كتاب سوم (شيرهشيريم)، بحثي عرفاني بين بنياسرائيل و خداوند بيان ميشود.
5- كتاب ايوب : برخي آن را نوشته حضرت موسي ميدانند كه از زندگي ايوب، آزمايشها و بحثهاي او و دوستانش درباره علت عذابهايي كه انسان در طول حياتش متحمل ميشود، سخن ميگويد.
6- كتاب روت : گرايش يك زن بتپرست (روت) به راه خداوند و پايداري او را در اين مسير توضيح ميدهد. اين زن با ايماني راسخ مشكلات را تحمل ميكند و سرانجام از روت، خاندان داوود پديد ميآيد.
7- اخا (E-kha- مراثي يرميا): پيشبيني و مراثي يرمياي نبي در مورد خرابي معبد اول بيتالمقدس است كه در شب و روز نهم ماه عبري آو خوانده ميشود.
8- كتاب استر (Ester) يا مگيلت استر(Megilat Ester ): از زندگي يهوديان در ايران و زمان پادشاهي خشايارشا (حدود 2400 سال پيش) همراه با توطئه هامان - نخستوزير وقت- عليه يهوديان سخن ميگويد. اين كتاب با عنوان مگيلاي استر، طي مراسمي در شب و روز چهاردهم ادار (جشن پوريم) خوانده ميشود. آرامگاه استر و مردخاي در ايران و در شهر همدان جاي دارد.
9- كتاب دانيئل (Da-Ni-El- دانيال نبي): از پيشبينيهاي دانيال، نبوتهاي او به هنگام اسارت يهوديان در بابل و شكست حكومت بابل به دست داريوش (پادشاه ايران) تشكيل شده است. آرامگاه دانيال نبي در شهر شوش استان خوزستان ايران قرار دارد.
10- كتاب عزرا- نحما(Ezra-Nehem-Ya) : به ذكر اعمال اين دو پيامبر در ارشاد مردم و بازگشت يهوديان به ياري كورش به سرزمين مقدس و ساخت معبد دوم بيتالمقدس به مدد كورش و داريوش دوم كه هر دو از پادشاهان ايران بودند، ميپردازد.
11- كتاب ديوره هياميم(Divreh – Ha- Yamim - تواريخ ايام ) : شجرهنامه بنياسرائيل را از حضرت آدم تا اوايل آبادي معبد دوم بيتالمقدس دربردارد و برخي از وقايع زمان پادشاهان را نيز شرح داده است.
تلمود (تورات شفاهي)
از زمان نزول تورات به حضرت موسي همراه با فرامين مختلف بيان شده در متن تورات، نحوه اجراي آن دستورات و سنتها، به صورت شفاهي به بنياسرائيل توسط آن حضرت آموزش داده شد كه تورات شفاهي يا هلاخا نام گرفت.
زيرا در بسياري از موارد، خداوند در تورات – كتبي – دستوري ميدهد، اما نحوه انجام دادن آن را به طور صريح بيان نميكند. مثلاً در تورات گفته ميشود: همانطور كه به تو دستور دادم ذبح كن ... اما چگونگي انجام ذبح، شرايط فرد ذابح، محل ذبح و ... به وضوح بيان نميشود. نحوه صحيح اجراي دستورات خداوند را حضرت موسي طي چهل سال به بنياسرائيل آموزش داد كه اين آموزهها به صورت شفاهي، سينه به سينه از استاد به شاگرد يا از پدر به فرزند منتقل ميگرديد تا اينكه پس از ويراني معبد دوم بيتالمقدس و پراكندگي يهوديان و سختي در اين نحوه آموزش در حدود 1800 سال پيش تورات شفاهي توسط دانشمندي بزرگ ربي يهودا هناسي با همكاري بسياري از علماي زمانه در شش جلد شامل 63 رساله به نام ميشنا جمع آوري گرديد.
ميشنا طوري تنظيم نشده بود كه بتواند به تمام پرسشهاي عامه مردم درباره قوانين دين يهود پاسخ قطعي بدهد، بلكه براي آن تدوين شد تا كمكي جهت دانشمندان يهود به هنگام تصميمگيري و صدور فتوا درباره يك مسئله ديني باشد.
اين مجموعه، قوانين و نتيجه بحثهاي دانشمندان را به صورت كوتاه، مختصر، مفيد و بدون ذكر استدلال و اثبات آنها بيان ميكند. بنابراين به زودي پس از تدوين ميشنا، گردآوري تفسيرهايي كه حاوي توضيح مطالب ميشنا و اثبات قوانين آن با استفاده از آيات تـوراي كتبي بودند، در دانشگاههاي ديني آن زمان شروع شد و سرانجام، كتابي به نام گمارا- Gemara - مكمل) در دسترس دانشپژوهان قرار گرفت. مؤلفان گمارا را امورا (E-mora- توضيح دهنده يا مفسر) ميگويند.
به مجموعه ميشنا و گمارا، تلمود گفته ميشود كه به معناي آموزش و تعليم است. دو نوع تلمود وجود دارد:
1 - تلمود يروشلمي (Ye-Ro-Shalmi- اورشليمي) كه در مدتي كمتر از 100 سال پس از تدوين ميشنا در بيتالمقدس (اورشليم) تدوين شد.
2- تلمود بابلي (Ba-Beli) كه نزديك دو قرن پس از تلمود يروشلمي و در حدود 1500 سال پيش (4260 عبري) راو آشه (Rav-A-she) و راوينا در37 جلد در بابِل و ايران گردآوري و تأليف كردند. تلمود بابلي مفصلتر و در بحثها، غنيتر از تلمود يروشلمياست، بنابراين بيشتر مورد مطالعه قرار ميگيرد.
با تأليف تلمود، مطالب تـوراي شفاهي كه از زمان حضرت موسي، پيامبران و رهبران مذهبي يهود، آن را از نسلي به نسل ديگر منتقل كرده بودند، تدوين گشت و احتمال نابودي و فراموش شدن آنها از ميان رفت.
شولحان عاروخ
پس از كتابت تلمود، تفسيرات و توضيحات مختلفي بر آن نوشته شده است. با توجه به مفصل بودن تلمود، دانشمنداني به جمع آوري قوانين و شرعيات به صورت خلاصه و بدون ذكر اثبات پرداخته اند كه در اين ميان كتاب شولحان عاروخ با توجه به اينكه همه قوانين در آن به شكلي ساده و قابل فهم براي عامه مردم در حدود 400 سال پيش تنظيم گرديده است ويژگي خاصي دارد.
شولحان عاروخ را ميتوان كتاب توضيحالمسائل يا آيين نامه مذهبي دانست كه هر فرد با دانستن زبان عبري ميتواند به آن مراجعه كند و به آساني، موضوع مورد نظر و پاسخ پرسش خود را بيابد.
شولحانعاروخ از 4 قسمت يا جلد تشكيل شده است:
1. قوانين مربوط به امور روزمره، بهداشت، دعاهاي مختلف، نمازهاي روزانه، روز مقدس شنبه (شبات) و ديگر اعياد و روزههاي مذهبي .
2. قوانين مربوط به ذبح شرعي، حلال و حرام خوراكيها (كشروت)، صدقه دادن، طهارت، بيماران و پزشكان، عزاداري و... .
3. قوانين مربوط به ازدواج و طلاق و شرايط آنها.
4. قوانين مربوط به خريد و فروش، امانتها، امور مالي و دادگاه ها
يهوديان، بني اسرائيل يا كليميان در لفظ ايراني، پيروان دين يهود و شريعت ابلاغ شده (تورات) از خداوند به حضرت موسي (در حدود 3300 سال پيش) هستند. پس از درگذشت حضرت موسي، جانشين وي، يهوشوع، بني اسرائيل را به سرزمين مقدس وارد كرد و تا زمان ويراني دومين معبد بيت المقدس در اورشليم (حدود سال 70 ميلادي)، 55 تن از انبياي بني اسرائيل به هدايت و ارشاد پيروان اين دين پرداختند.
جمعيت كنوني يهوديان جهان حدود 13 ميليون نفر است كه اكثريت آنها به ترتيب در امريكا، اسرائيل، روسيه و كشورهاي اروپايي سكونت دارند و جوامع متعددي از يهوديان نيز در ساير كشورها، از جمله ايران حضور دارند.
سابقه حضور يهوديان در ايران به حدود 2700 سال پيش باز ميگردد و بسياري از اماكن مقدس و تاريخي آنها در اين كشور قرار دارند كه آرامگاه انبياي بني اسرائيل مانند حضرت دانيال نبي در شوش، استر و مردخاي در همدان و حضرت حبقوق نبي در تويسركان از اين جمله اند. نيز آرامگاههاي چندين تن از علماي برجسته يهودي – هاراو اورشرگاء در يزد و حاخام ملا مشه هلوي (Moshe-Ha-Lavi) » در كاشان - در ايران قرار داشته و مورد احترام مسلمانان نيز هستند.
با تشكيل مجلس شوراي ملي در دوران مشروطيت، اقليتهاي ديني از كرسي نمايندگي برخوردار شدند و كليميان تا به امروز در همه دوره ها داراي نماينده بوده اند. بعد از پيروزي انقلاب اسلامي در مجلس خبرگان قانون اساسي نيز نماينده كليميان ايران حضور فعال داشت. كليميان طبق قانون اساسي داراي يك نماينده در مجلس شوراي اسلامي هستند. فعاليتهاي سياسي، اجتماعي و شرعي جامعه كليمي حول سه محور مرجع ديني كليميان، نماينده كليميان در مجلس شوراي اسلامي و هيئت مديره انجمن كليميان تهران متمركز است. هرگونه اعلام موضع يا پيگيري مسائل حقوقي ، سياسي و اجتماعي جامعه كليمي از طريق نهادهاي مذكور صورت ميگيرد.
هم اكنون اين جامعه داراي كنيسا (كنيسه)هاي متعدد، مدارس خاص، مجتمع هاي فرهنگي، سازمانهاي جوانان، دانشجويان و بانوان، سراي سالمندان، كتابخانه مركزي، تالار اجتماعات و فروشگاههاي مواد گوشتي طبق شرع يهود در مناطق و شهرهاي يهودي نشين مي باشد. اطلاع رساني و نشر آثار فرهنگ يهودي به صورت كتب و نشريات متعدد با افت و خيز، همواره جريان داشته و پس از انقلاب علاوه بر بولتنهاي داخلي دوره اي، نشريه تموز ( تا سال 1368) و ماهنامه افق بينا (ارگان انجمن كليميان از سال 1378) عهده دار اين امر بوده اند. كليميان تهران، فعاليتهاي ورزشي خود را در قالب باشگاه ورزشي گيبور انجام ميدهند . اين باشگاه متولي كلاسهاي ورزشي و مسابقات داخلي و نيز مسابقات بين اقليتهاي مذهبي بوده و از همكاري مربيان كليمي و غير كليمي بهره ميبرد. سازمان بانوان يهود نيز در زمينه ورزش بانوان با اين باشگاه همكاري دارد. كانون خيرخواه از ديگر نهادهاي خيريه جامعه كليمي است كه مهمترين فعاليت آن، اداره بيمارستان دكتر سپير در جنوب شهر تهران است كه به ارائه خدمات به كليه شهروندان مشغول است. هزينه اداره اين بيمارستان عمدتا توسط خيرين كليمي تامين ميشود.
ليميان تهران، مدارس متعدي از گذشته احداث و بهره برداري نمودهاند كه در سالهاي اخير به علت كاهش جمعيت و نيز پراكندگي دانشآموزان كليمي در ساير مدارس عام، تعدادي از اين مدارس در اختيار آموزش و پرورش و دانش آموزان مسلمان قرار گرفتهاند. در حال حاضر پنج مدرسه اختصاصي آموزش كليميان در تهران فعال هستند.
در ایران زمان طاغوت، شخص شاه و ساواک . فرح از مروجین اباحی گری و شذوذ جنسی بودند،عروسی همجنس گرایان یکی از برنامه های ساواک بود، جشن هنر در شیراز و دیگر برنامه های خاندان پلید پهلوی با همکاری یهودیان و بهاییان که بحمدالله ریشه آنها توسط انقلاب اسلامی سوزانده شد و از بین رفت.*
هم اکنون برنامه های گسترده ای در سراسر اروپا بدین منظور در دست اجراء می باشد. موسسات غارهای ال سان جرمان در پاریس، خیمه پیکادلی و محله سوهر در لندن، بارها و کازینوهای مخصوص در نیویورک و هالیوود و سانفرانسیسکو و اماکن متعدد در مونیخ و سوئد و دانمارک و بلژیک و هلند و غیره دست اندر کار گسترش و شیوع وباه جنسی و ایدز فرهنگی در جوامع بشری می باشند.
یهودیان همچنین انجم لختی ها و عریان ها را در فرانسه و بسیاری از کشورهای اروپا و جزایر خوش آب وهوا در آفریقا و بخصوص جزایر قمر و رئونیون دایر کرده اند و اندیشه لخت گرائی و نمایش عورات آزاد از قید هرگونه لباسی، در آمریکا و اروپا طی مجلات و نشریات گوناگون و فراوانی توسط یهودیان مورد تشویق قرار گرفته، حتی اینکه در برخی ایالات آمریکا این مساله برای کسانیکه در رستوران ها و هتل های عمومی کار می کنند،یک حق عرفی و قانونی شده است.*
روزنامه تایمز
روزنامه تایمز یکی از مشهورترین و پرتیراژترین روزنامه های انگلستان است . صهیونیست های عالمی و در راس آن یهودی بریتانیایی "روتچیلد" اموال فراوانی خرج کردند تا بر این روزنامه تسلط یافتند و در هیات تحریریه آن نفوذ کردند، اخیراً این روزنامه صهیونیستی تمام عیار شده است و در زمانی که روزنامه تایمز با مشکل مالی مواجه شد، یهودی میلیونر استرالیایی ، "روبرت مردوخ" کل آن را خریداری کرد و آن را در تحت تملک و سلطه خود قرار داد، و امروزه انگلستان با نام روزنامه تایمز شناخته می شود، آنطور که به ساعت بیگ بن شهرت دارد.
روبرت مردوخ، روزنامه ساندی تایمز را نیز خریداری کرده آن را در کف حمایت خود گرفت، و از آنجا که انگلیسی ها او را به خاطر اینکه روزنامه تایمز را از ورشکستگی نجات داده، تشویق کردند.نامبرده سه مجله دیگر انگلیسی را نیز خریداری کرد که یکی از این سه مجله، "سان" یا خورشید است که مجله اباحی و "دعاری" است که در هر هفته بالغ بر 7/3 میلیون نسخه آن در انگلستان و ارپا توزیع می گردد، دو مجله دیگر نیوزآدی و ورلد مجله دعاری دیگری است که در هر هفته 000/000/4 نسخه تیراژ دارد.
روزنامه تایمز و مجلات اقمار آن،نشریاتی هستند که بیشتر در طبقات مرفه مملکت توزیع می شود و مخاطبان آن ثروتمندان انگلستان و سایر کشورهای اروپایی و آمریکایی می باشند.
روبرت مردوخ در استرالیا و کانادا و ایالات متحده آمریکا نیز دارای روزنامه ها و مجلاتی است که با نشریات انگلستان همکاری می کنند.
روزنامه های دیگری که در انگلستان تحت سلطه صهیونیزم هستند عبارتند از:
دیلی اکسپرس،نیوزکرونیل، دیلی مایل، دیلی هرالد، منچسترگاردین، جون پاول، یورکشایرپست،ایوینینگ نیوز، اویزرور،ساندی ریفری، ساندی اکسپرس، ساندی کرونیل، دی ساندی بایپل، ساندی دیس پانیش.
دی گرافیک و دهها مجله و روزنامه دیگر که شبکه خبری و مطبوعاتی انگلستان را تشکیل می دهند.
علاوه بر این جرائد، مجله " ویک اند" نیز متعلق به یهودیان است که این مجله، مجله ای فکاهی و طنز گونه است که طنزهای سخره آمیز آن در حول و حوش شخصیت های عربی و اسلامی دور می زند وبرای سخره اعراب و مسلمین درست شده است.(2)
آمار مطبوعاتی سال 1981 نشان می دهد که 15 جریمه و مجله صهیونیستی انگلیسی دارای 33 میلیون تیراژ می باشند که نیمی از مردم انگلستان را همه روزه تحت پوشش خبری قرار می دهند، یعنی برای هر دونفر یک روزنامه و یا نشریه صهیونیستی و جود دارد.
از آنجا که امپراتوری های مطبوعاتی چند ملیتی اروپا در دست صهیونیزم است، این امپراتوری در آلمان هم مشاهده می شود، چنانکه موسسه اشپینگر که 30% بازار کل آلمان را شامل می شود و نشریه بیل زایتگونگ با 5/5 میلیون نسخه و تعداد 8 روزنامه کثیرالانتشار آلمان که جریده دی ولت ، که همه توسط شرکت های صهیونیستی انتشار می یابند.
در آلملن در خصوص روزنامه نگاران و خبرنگاران مقررات سختی به مصلحت صهیونیزم به اجراء در می آید و اربابان مطبوعات موظف به رعایت اصولی می باشند ، از آن جمله همگی موظفند اندیشه های نازیسم را تحقیر کنند و نیز موظفند مردم را به سوی آشتی بین دو ملت آلمان و یهود سوق دهند.(3)
در آمریکا روزانه 1759 روزنامه منتشر می شود که 61 میلیون آمریکایی آنها را دریافت می کنند و تعداد بیشتری آن را ورق زده و می خوانند، علاوه بر این رقم حدود 668 نشریه هفتگی منتشر می شود که هر روز شنبه به دست آمریکاییان می رسد که این جراید توسط بیش از 1700 شرکت توزیع می گردد، که یهودیان بر نیمی از این وسائط و جراید سلطه کامل دارند و در نیم دیگر آن اعمال نفوذ می کنند، و اما مجلات هفتگی آمار آن در سال 1981 بالغ بر 8000 نوع مجله بوده است.
روزنامه نیویورک تایمز یکی از مشهورترین و پرتیراژترین جراید آمریکاست که این روزنامه به سال 1896 میلادی در گیر و دار یک بحران مالی توسط "آدولف اوش" (4) یهودی روسی الاصل خریداری شد و صاحب آن که در سال 1841 این روزنامه را تاسی کرده بود " هنری رانموند" از آن خلع ید کرد، صاحب فعلی این روزنامه N.Y.T. آرتوش اوش سالزبرگ می باشد که علاوه بر مالکیت یک خط تلویزیونی به عنوان منبع خبری مادر، برای دیگر روزنامه ها عکس . رپرتاژِ مخابره می کند.
روزنامه " واشنگتن پست" بعد از نیویورک تایمز مشهورترین و پرتیراژترین روزنامه است که در قشر اصحاب ادارات وکارمندان دولت توزیع می شود و نظرات سیاسی را به سیاستمداران القاء می کند. این روزنامه به سال 1981 روزانه 620 هزار نسخه منتشر می شده است، این روزنامه تحت سلطه مالی و اداری یهود می باشد و در هر مساله دیدگاه صهیونیست ها را بیان می دارد، این روزنامه فعلاً توسط " کاترین مایرگراهام" (5) دختر میلیونر یهودی اداره می شود.
"دیلی نیوز" ، "نیویورک پست" با تیراژ 740 هزار نسخه در روز و استار و سان تایم با تیراژهای بالا در ملکیت ویلیام هرست همسر ماوریول دیویس یهودی می باشد، به اضافه مجله خانگی Good House Keeping روزنامه فنی و تخصصی آمریکا میز تحت سیطره اختاپوس صهیونیزم قرار دارند، مانند مجله سینمایی فایتی که بیان کننده آراء 171 شرکت سینمایی است که اغلب صاحبان آنان یهودی می باشند، مجله فایتی که در میان علاقمندان به سینما توزیع می شود بیشترین نقش را در انتخابات کنگره آمریکا دارد، چرا که می تواند از ابزار سینما و هنرپیشه ها در فعالیت های انتخاباتی استفاده کند.
این مجله پیوسته شعارها می دهد، وظیفه علنی آن مشروعیت بخشیدن به نظام صهیونیستی و ارائه خدماتی است که توسط اسرائیل در خاور میانه به مصالح آمریکا تقدیم می شود.(6)
در جراید هفتگی، مجله تایم و نیوز ویک پر تیراژترین مجلات آمریکا هستند که نه تنها در آمریکا بلکه در سراسر جهان توزیع می گردند.
مجله نیوز ویک با تیراژ 3 میلیون نسخه در هفته به سال 1933 تاسیس شد.لیکن به سال 1937 به طور کلی تحت سیطره صهیونیزم در آمد.
مجله تایم نیز 5/4 میلیون نسخه در هفته پخش می شود که متعلق به مالک یهودی آن ، "جان می یر" می باشد و دهها صهیونیست در تهیه و توزیع آن کار می کنند.*
سردبیر مجله تایم Henry Geunwald می باشد.نامبرده صاحب کمپانی انتشاراتی "اسپرت ایلوستریتد" ، "مونی" ، "لایف" ، "پی یل" و "فورچون" نیز می باشدو این مجموعه مشترکاً دارای 140 سیستم تلویزیونی می باشند.(7)
مجله اخبار آمریکا و گزارشهای جهان با تیراژ 5/2 میلیون نسخه در هفته که یک مجله محافظه کار است نیز به سردبیری M. Stone یهودی تهیه و توزیع می شود.
بزرگترین مجله سینمایی و فنی T.V.Guide با تیراژ 20 میلیون نسخه در هفته متعلق به بزرگترین میلیونر صهیونیست آمریکایی W.Annenberg است. آنن برگ همان یهودی ثروتمندی است که قرار بود شاه معدوم در ویلای اختصاصی او در کالیفرنیا سکونت کند.(8)
یهودی استرالیایی روبرت مردوخ صاحب جریده تایمز لندن در آمریکا نیز صاحب روزنامه نیویورک پست و چندین مجله بزرگ و کوچک می باشد که مجله "استار" و "نیویورک مگازین" از ان جمله می باشند.
مجلات مربوط به مسائل اقتصادی و نشر اخبار فنی و صنعتی و بانکی نیز غالباً در دست یهودیان می باشد که به عنوان مثال می توان مجله "بیزینس ویک" را نام برد که در سراسر عالم منتشر می شود.
در ایالات مختلف آمریکا نیز تسلط یهودیان در مطبوعات را می توان ملاحظه کرد. در شیکاگو بزرگترین روزنامه ایلت شیکاگو یعنی "شیکاگو سان تایمز" در اختیار یهودیان است. تیراژاین روزنامه در سال 1981 بالغ بر 670 هزار نسخه در روز بوده است. روزنامه های ایالتی که بیشتر جنبه منطقه ای و محلی دارند خیلی صریحتر از مقاصد صهیونیست ها حمایت می کنند. روزنامه شیکاگو سا ن تایمز در مخالفت با مسلمانان و اعراب سابقه طولانی و مفصلی دارد.بسیاری از این روزنامه ها که موضع چپی دارند پایگاه مخالفت با اسلام می باشند.
مجله دیگری که مجله عالمی به حساب می آید مجله "ناشنال ژئوگرافیک" است که حاوی جدید ترین اخبار جغرافیایی و گزارش های اقلیمی می باشد، سالانه 000/000/11 نسخه از این مجله به سال 1981 چاپ می شد که اکنون افزایش یافته است.(9)
مهم این است که در عین حال که در امریکا آزادی مطبوعات حکفرماست و هر کسی می تواند حرف خودش را و مکتبش را بگوید، معذلک هیچ نشریه و مجله ای در اختیار اعراب و فلسطینیان و مسلمانان نیست که بتواند مواضع آنان را بازگو کند. در حقیقت سانسور طبیعی و عظیمی بر همه مطبوعات و رسانه های گروهی به طور هماهنگ حاکم است که هر صدای مخالفی را خاموش کرده دست به تحریف می زنند.
همزمان با حمله آمریکا به عراق، همه جراید و مطبوعات و کانالهای رادیو و تلویزیونی به طور هماهنگ به شستشوی افکار پرداخته، عراق را یک خطر اتمی معرفی کردند و زمینه برای مشروعیت حمله به عراق را در طی 48 ساعت فراهم ساختند.
در آمریکا گاهی برخی روزنامه ها مواضع مختلف داشته با یکدیگر در رقابت می باشند.در حالیکه هر دو روزنامه مخالف و رقیب متعلق به یک موسسه یهودی می باشد و صهیونیزم نفوذ خود را در هر دو جناح موافق و مخالف حفظ می کند.به طور مثال :
روزنامه صبح "نیوز" رقیب روزنامه عصر "تایمز" در ایالت آلاباما هانتزویل.
روزنامه "رجیستر" رقیب روزنامه عصر "پرس" آلاباما "موبیل".
روزنامه پست استاندارد رقیب روزنامه عصر هرالد ژورنال سیراکیوز نیویورک.
روزنامه پاتریاوت رقیب روزنامه عصر نیوز در پنسیلوانیا "هارسبورگ" می باشند و در عین حال همه این روزنامه ها متعلق به خانواده ثروتمند نیو هاوس مهاجر یهودی روسیه ای و از خاندان "ساموئل نیو هاوس" امپراتور بزرگ و مشهور جهان مطبوعات می باشد که صاحب 28 روزنامه ، 20 مجله و 7 موسسه انتشاراتی از قبیل Vintagu ، Pathion ، Fawcett و بیش از 20 ایستگاه تلویزیون Cable-T-V- می باشد و هیچ خبری خارج از امپراطوری عظیم اینان نخواهد بود و هیچ نویسنده و ناشری قدرت فرار از حیطه حکومت آنان را ندارد.(10)
سلطه صهیونیزم بر مطبوعات فرانسه
اقلیت یهودیان مقیم فرانسه در سال1981 در حدود 700 هزار نفر بوده است که این اقلیت دارای نفوذ گسترده ای در زمینه سیاسی و اقتصادی و اجتماعی فرانسه می باشند و وسائل خبری به طور مستقیم و یا غیر مستقیم تحت نفوذ سیاسی و فرهنگی اینان می باشند.
مجله "نوکائیه" و مجله "دفاتر نوین" فرانسوی متعلق به" جیمز گلداسمیت" یهودی انگلیسی الاصل می باشد.
مجله "اکسپرس" نیز از مجلات مشهور فرانسه و تحت سیطره صهیونیزم می باشد، با اینکه روسا جمهوری فرانسه خود نیز متمایل به صهیونیزم بوده از پایه گذاران حکومت اسرائیل به حساب می آیند، معذلک از گزند تبلیغاتی این مجله تندرو و متعصب در امان نیستند.
بطوریکه برخورد شدید مجله اکسپرس با "والری ژیسکاردستن" رئیس جمهوری سابق فرانسه و ضربات شدید این مجله به آبرو و حیثیت سیاسی نامبرده هرگز از خاطره ها محو نخواهد شد.
فرانسوا میتران و دستیاران او نیز از حملات این مجله در امان نیستند، به خصوص که بانک اطلاعاتی این مجله در ثبت و ضبط نقاط ضعف سیاسی و مالی سیاستمداران بسیار قوی عمل می کند و می تواند در هر لحظه برای رجال سیاست مساله سازی نماید.
دو روزنامه "بوفیگارو" و " لوکوتیدیان" نیز آشکارا تحت سیطره یهودیان می باشند، این دو روزنامه در وارونه نشان دادن مسائل خاور میانه و جهان اسلام نقش به سزا دارند و از عوامل فتنه و جدال و از عواملی هستند که وجهه اسلام را در مغرب زمین مخدوش می نمایند.
در اشغال اراضی لبنان توسط اسرائیل و در قتل عام صبرا و شتیلا این دو روزنامه از مواضع قاتلان اسرائیلی حمایت کردند و با دو روزنامه "بومانتیه" و "لیبراسیون" که گوشه هایی از حقایق را می نوشتند مبارزات تبلیغاتی و سیاسی می نمودند.
مجله "زن کارگر" یکی دیگر از مجلات اجتماعی و کارگری است که وسیله ای است در دست صهیونیست ها برای ایجاد شبهات پیرامون اسلام و مسلمین، پیوسته به مناسبت های مختلف حقوق زن در اسلام را مورد انتقاد قرار داده، سمومات صهیونیستی خود را در شکل مقالات مختلف در جامعه فرانسه و در جوامع مسیحی انتشار می دهد.
مجله فرانس سوا نیز در تار عنکبوتی صهیونیزم گرفتار شده در مواقع حساس از مواضع صهیونیست ها حمایت می کند، این مجله در طول جنگ جهانی دوم خدمات ارزنده ای به عالم یهود و یهودی عالمی نمود، این مجله سابقه ای طولانی در تشویه و تقییح قیافه اعراب در دنیای فرانسه زبان داشته است،صاحب امپراطوری مطبوعاتی بزرگ فرانسه روبرت هرسان یهودی است که به سال1984 مهمترین کانال تلویزیونی فرانسه را نیز خریداری نمود.
"لیون بلوم"و " دوکی یریللس" دو چهره سرشناس یهودی هستند که از مروجان اباحی گری و هرج و مرج جنسی در فرانسه و عالم فرانسه زبان می باشند. کتاب های مخصوص و مجلات معروفه آنان در همه جا انتشار دارد و اینان می کوشند تا جوانان را قبل از دوران بلوغ وارد مسائل جنسی نمایند، نامبردگان از یهودیان بلغار می باشند و لیون بلوم در سال 1973 در فرانسه به سمت وزارت رسیده است.(11)
در کشورهای مغرب، الجزایر، تونس، در بسیاری از موسسات دانشگاهی که توسط فرانسویان اداره می شود، در هفته اول دانشگاه به مدت یک هفته آزادی جنسی برقرار است. دانشجویان سال اول اینان به مدت یک هفته در اختیار کامل دانشجویان سالهای قبل و معلمین و اساتید پیش کسوت خود می باشند. در این یک هفته وضعیت انحطاط و سقوط اخلافی از هر چه تصور کنید بیشتر و رسواتر است .(12) دشنام دادن به پیامبر اسلام، نماز خواندن بدون هرگونه پوشش، توهین هر کس به هر کس و وضعیت هر که به هر که در این یک هفته اجباری است. البته فارق التحصیلان این دانشگاه ها بعد ها به مقامات عالیه مملکتی خواهند رسید. چرا که عوامل صهیونیست و ایادی نفوذی فرانسه هوادار کامل آنان می باشند.
عوامل صهیونیست در کتابهای درسی اینگونه کشورهای تحت سلطه فرهنگ فرانسه و یا انگلیس اعمال نفوذ کرده اعراب را به صورت فروشندگان برده و صاحبان حرمسراها و اداره کنندگان استخرهای شنای حرمسراها و کنیزان معرفی کرده اند. این موضوعات به صورت درس و همراه تصاویر در کتب درسی آمده است.(13)
سلطه خبری صهیونیزم در دیگر کشورها
هنگامی که در کشورهایی نظیر آمریکا و انگلستان و فرانسه که پایتخت خبری عالم محسوب می شوند یهودیان تسلط کامل دارند، بدیهی است که در سرزمین های دیگر نیز این سلطه وجود دارد . چنانکه آثار این سلطه جهنمی در اسپانیا ، پرتغالريال ایتالیا، واتیکان، سوئد، نروژ و هتند و دیگر کشورهای اروپایی به خوبی مشاهده می شود و وقیح ترین نشریات و کانال های تلویزیونی در اسپانیا مشغول پخش تباهی و فساد و سبعیت می باشند.
علاوه بر این در همه کشورهایی که اقلیت های مسلمان و گروه های مسلمانان گرفتار تبعیض و اجحاف و ضرب و شتم و قتل و غارت می باشند. عوامل یهود و صهیونیزم در دو بعد سیاسی و اجتماعی مشغول فتنه و انتقام می باشند.
آثار سلطه صهیونیزم خبری در فیلیپین که مسلمانان دستخوش جنگهای صلیبی می باشند . در هند که هندوها دست اندرکار تخریب اماکن اسلامی هستند . در اوگاندا که عوامل کلیسا دست اندرکار مسیحی کردن مسلمانان هستند. در کنیا و تایلند و برمه و اریتره و به خصوص نیوکوزیا پایتخت قبرس ، در کشمیر،چاد، زنگبار، ماداگاسکار، نیجریه و سنگال عوامل صهیونیزم خبری بسیاری از روزنامه ها را تحت سلطه خود دارند.
در کشورهای تونس و الجزایر، مصر، مغرب، نیز سلطه یهودیان قابل لمس است.
این در حالی است که روزنامه های رسمی و ملی کشورهای عربی نیز از لحاظ منطق و محتوی در خدمت اهداف بیگانگان می باشند.
چنانکه اولین روزنامه در کشورهای عربی همزمان با حمله "ناپلئون بناپارت" به مصر به سال 1798 تاسیس شد. این دونشریه در قاهره و به زبان فرانسه منتشر میشدند و قهراً اهداف استعماری داشتند.
روزنامه الاهرام به سال 1897 در قاهره تاسیس شدو به دنبال آن ، روزنامه الاخبار به سال 1942 و الجمهوریة به سال 1952 تاسیس شد.
روزنامه حدیقة الاخبار لبنان به سال 1858 و روزنامه سوریه و روزنامه النفیردر فلسطین به سال 1908 و جریده "الحق یعلو" در اردن به سال 1920 و اولین روزنامه های عربی زبانی هستند که جهان عرب را تحت پوشش خبری و تغذیه فکری داشته و دارند.
در این روزنامه ها نیز از آغاز تاسیس گروهی از صلیبی ها با اهداف سرکوبگرانه و جماعتی از صهیونیست ها با برنامه های حساب شده افکار مسموم ضداسلامی خود را در جامعه اسلامی پراکنده ساختند و نتیجه این تبلیغات ونشریات این شد که عوامل صهیونیستی به یکدیگر پیوستند و زبان و ملیت و فرهنگ و قومیت گم شده خود را بازیافتند و کشورهای عربی و سرزمین های اسلامی وحدت و یکپارچگی خود را از دست داده، تحت سلطه انگلستان و فرانسه و روسیه و آمریکا قرار گرفتند.
امروزه محتوای این روزنامه ها در جهت خدمت به اهداف صهیونیستی و ضد اسلامی است که در چهره های کمونیستی و شیوعی و مارکسیستی و علمانی و اسلام زدایی حرکت می کنند. روزنامه های جهانی عربی زبان الحیاط و اشرق الاوسط و مجلات مربوط به لبنان نیز آشکارا به اهداف صهیونیست ها خدمت می کنند.
در ایران محمد رضا پهلوی نیز روزنامه آیندگان، زن روز، موسسه تلویزیون ثابت پاسال و سیستم آموزش و پرورش سیستمی آمریکایی ودر خدمت اهداف صهیونیزم می بودند.(14) و به طور کلی ایران از لحاظ اقتصادی و سیاسی و اطلاعاتی و خبری تحت سلطه اسرائیل بود.
روزنامه های اطلاعات و کیهان هرگونه همکاری با اهداف اسرائیل داشتند در جنگ جهانی دوم و بعد از آن همزمان با تاسیس اسرائیل، روزنامه اطلاعات بیشتریت تبلیغات را در جهت توجیه مهاجرت یهودیان به اورشلیم ارائه داد.
در طول جنگ 6 روزه اعراب و اسرائیل حتی یک کلمه در حمایت از آرمان فلسطین در رادیو و تلویزیون ایران مشاهده نشد و کانال 1 و 2 تلویزیون به طور دربست در خدمت اهداف صهیونیزم بود. تا آنکه انقلاب شکوهمند اسلامی ، به آن سلطه های شیطانی خاتمه داد.
هنگامی که در نظر آوریم از مجموع 000/500/11 یهودی در کل عالم، بالغ بر 000/215/5 نفر آنان قبل از جنگ جهانی اول در روسیه می زیسته اند باید بپذیریم که در آن روزگار، روسیه سرزمین مادر و سرزمین اصلی یهودیان بوده است و در این دوران حکومت روسیه با مساله ای به عنوان " مشکل یهودیان " مواجه شد، که این مساله از دوره حکومت کاترین 1796- 1729 مطرح بود و در هر روزگاری حکومت روسیه با مشکل یهودیان به نوعی برخورد کرده بود، مانند منع تملک اراضی، منع خروج از شهر ، اسکان در مناطق، و محلات مخصوص به نام " گیتو" ، نصب علامت مخصوص ، عدم اختلاط با مردم ، دادن مالیات های سنگین.
یهودیان در برابر این سخت گیری ها و شدت عمل ها که نتیجه قهری حرص و طمع و رفتار ناهنجار خودشان بود، دو راه در پیش گرفتند:
اولاً: به گروه مخالفین حکومت تزار پیوسته و بطور مستقیم و غیر مستقیم در شورش های کارگران و کشاورزان شرکت نمودند، و
ثانیاً: راه هجرت به ممالک مجاور و سرانجام آمریکا و آرژانتین و دیگر نقاط را درپیش گرفتند.
هجرت یهودیان از روسیه تزاری که از سال 1840 آغاز شد و شدت یافت سرآغاز فصل جدید در زندگانی یهودیان به حساب می آید.
دراین مورد "بارون مویس دی هیرش" ثروتمند شماره 1 یهودی آلمانی الاصل بلژیکی پیشنهاد کرد که یهودیان به سرزمین های کم جمعیت که هنوز سکنه زیادی نداشتند هجرت کنند و برای این هجرت سرزمین آمریکای جنوبی مورد شناسایی قرار گرفت و انتخاب شد وسرانجام در مذاکراتی که بین بزرگان یهود و حکومت های انگلستان و روسیه به عمل آمد قرار شد سالانه 000/125 یهودی روسیه تا مدت 25 سال به خاک آرژانتین مهاجرت کنند ، که البته مهاجرت به آرژانتین به این وسعت انجام نگرفت و یهودیان بیشتر روانه ایالات متحده آمریکا و بخصوص روانه شهرهای بزرگ و صنعتی آنجا شدند.
لیکن یهودیان در سراسر عالم و بخصوص در روسیه علاج نهایی کار را در مهاجرت به فلسطین و تشکیل یک وطن یهودی و در حقیقت یک دولت مستقل تشخیص دادند و همه یهودیان و لا اقل مهاجران از روسیه دارای دو هدف گردیدند: مخالفت و تبلیغات در سراسر جهان بر ضد حکومت تزاری روسیه و کوشش و تلاش برای مهاجرت نهایی به خاک فلسطین و مساله مخالفت با حکومت تزاری و تشویق به مهاجرت یهودیان از سرزمین روسیه به قصد تملک و تصاحب سرزمین های بلاصاحب قاره جدید آمریکا موضوع همه روزنامه ها و جرائد منتشره توسط یهودیان در اروپا و روسیه و دیگر سرزمین ها شده بود.
هم زمان با این تبلیغات که البته تبلیغات پیرامون اسکان یهودیان در فلسطین صورت علنی نداشت و سران صهیونیزم به مناسبت های سیاسی و خوف از عکس العمل شدید اعراب آن را مخفی میداشتند، همزمان با این تحریک ها،امپراتوری عثمانی از فروش هرگونه زمین و از اعطاء هر گونه تسهیلاتی برای اسکان یهودیان در فلسطین جلوگیری می کرد، و معذلک به سبب پرداخت رشوه های فراوان و تمسک به انواع حیله ها و نام های جعلی تا قبل از تاسیس اسراییل تعداد 862/30 نفر یهودی از خاک روسیه روانه فلسطین شده و در آنجا ساکن شدند که به علت نبودن پاسپورت و مخفی کاری یهودیان، شناسایی آنان نیز دشوار بود و بیشتر به عنوان تجار روسیه بودند تا به عنوان مهاجران یهود، تعداد کل یهودیان در همان ایام در خاک فلسطین که از دیگر نقاط اروپا مهاجرت کرده بودند بالغ بر 000/335 نفر بود که یک دهم این جمعیت را فراریان روسیه تشکیل می دادند.(1)
از انجا که فلسطین گنجایش پذیرایی مهاجرین زیادی را نداشت و اخبار فراوانی پیرامون آسایش و سلامت و امکانات فراوان در آمریکا در افواه مردم و بخصوص در جامعه یهودیان رواج داشت، و بخصوص با سخت گیری های ترکیه عثمانی در مورد اسکان یهودیان در فلسطین . بنابراین یهودیان روسیه ترجیح دادند که در درجه اول به آمریکا مهاجرت کنند.
در این مورد شرکت های کشتیرانی با تایید جمعیت توطن یهودی و سرمایه سرمایه داران روسی و آمریکایی وارد عمل شدند و کار فراری دادن آنها از روسیه و انتقالشان از اروپا و کشورهای دیگر به قاره آمریکا آغاز شد و با رسیدن گروهی از یهودیان روسیه به آمریکا راه برای دیگران باز شد و در سالهای بین 1890- 1970 گروه فراوانی از یهودیان خود را به آمریکا رساندند، و این مهاجرت چنان گسترده و همه جانبه شد که حتی موجب اضطراب و شک و تردید مقامات آمریکایی قرار گرفت، و البته به طور همزمان یهودیان فراری به استرالیا و آفریقای جنوبی و آرژانتین و فلسطین نیز مهاجرت می نمودند.
بر حسب برخی آمارها که تا حدودی هم به صورت تخمین می باشد تعداد یهودیان روسی مقیم آمریکا در سالهای 1870- 1820 در حدود 500/7 نفر بوده و حال آنکه این تعداد در دهه های بعد به ترتیب 000/40 نفر،و 000/135 نفر، و 000/279 نفر و سرانجام در آغاز قرن 20 و دهه اول قرن 20 به 000/704 نفر رسید، سرانجام قبل از جنگ جهانی اول تعداد یهودیان روسی و لهستانی که آنان نیز مستعمره روسیه بوده اند ، بالغ بر 000/000/2 نفر مهاجر بوده است.(2)
در هر حال توسط همین یهودیان مهاجر و ساکن آمریکا است که:
اولاً: مرکز تغذیه فکری و مالی شورش های کارگری و کشاورزی داخل خاک روسیه تزاری تاسیس می شود و صندوق هایی برای جمع آوری کمک به یهودیان درون روسیه به وجود می آید،
ثانیاً: مساله نیاز یهودیان به تشکیل یک وطن یهودی مطرح و تبلیغ می شودو
ثالثاً: فعالیت های گسترده ای در سطح سران کشورهای اروپایی برای تاسیس اسراییل تأیید می گردد.
بدینگونه یهودیان رانده شده از روسیه یکی از پایه گذاران اصلی وطن یهودی در فلسطین به شمار می آیند و وایزمن اولین سرپرست فلسطین اشغالی یکی از همین افراد می باشد.
ذکر این نکته لازم است که در 40 سال قبل از جنگ جهانی اول تعداد 000/120 نفر از یهودیان روسیه به کشور انگلستان پناهنده شدند و وجود قارچ گونه آنان در انگلستان یکی از عواملی بود که دولت انگلستان موضوع تشکیل یک وطن یهودی را مورد مطالعه و پیگیری قرار داد، تا بتواند مرکز ثقل بلیه ای را که متوجه انگلستان شده است به سوی خاور میانه انتقال دهد، که وایزمن یکی از این یهودیان خانه به دوش روسی الاصل مقیم انگلستان بود.
یهودیان فراری و مهاجران روسیه غیر از ایالات متحده آمریکا به سایر سرزمین های جهان مهاجرت کردند که کشور کانادا ، آفریقای جنوبی و شمال آفریقا بخصوص کشور الجزایر سهم بیشتری از این مهاجرت را داشتند، و همزمان با گسترش این مهاجرت ها نفوذ صهیونیزم در همه این کشورها نیز گسترش یافت ، که حضور این یهودیان و اختلاط آنان با دیگر یهودیان در هر کشور و سرزمین داستان مخصوص به خودش را دارد.
بعد از پایان جنگ جهانی اول به سال1919 که امپراتوری عثمانی قدرت استقامت و سیادت خود را از دست داد و دولت های فاتح با وارثان امپراتوری عثمانی یعنی خاندان شریف حسین وارد گفتگو شدند تا به اصطلاح به وعده خود وفا کنند و یک دولت واحده عربی و حکومت متحده عربی تشکیل دهند و به سوی صلحی پایدار به گمان خود حرکت کنند، در این هنگام و در زمان ضعف و بی صاحبی کشورهای اسلامی و قدرت و سلطه و غلبه کشورهای اروپایی و غالب، صهیونیست های تازه از راه رسیده در کنار دولت های غالب قرار گرفتند و ایادی نفوذی آنان و ثروت های فراوان آنان متوجه سران دول پیروز شدند تا بتوانند نظاره گر سهیم در چپاول و غارت سرزمین های جدی آسیا و آفریقا و امپراتوری عثمانی باشند و در ضمن مساله تشکیل یک وطن قومی را برای جمعیت آواره و پراکنده مطرح کنند.
در این هنگام که سرزمین های عربی که در متلاشی کردن امپراتوری عثمانی بهترین خدمت ها را در اختیار فرانسه ، انگلستان و آمریکا و ایتالیا قرار داده بودند تا انگلستان با شریف حسین وارد گفتگو شود و با تشکیل یک دولت واحده عربی موافقت کند، ناگهان در کنفرانس پاریس که قرار بود آخرین نتایج جنگ اعلام شود ،در این اجلاس پاریس که بدون حضور سران کشورهای عربی، و در حضور عوامل صهیونیستی برگزار شد، گامی در راه تشکیل حکومت عربی واحده برداشته نشد و نامی از شریف حسین آورده نشد ، لیکن در عوض سخن از حمایت از ملت های مغلوب و تحت ستم به میان آمد، که در واقع به معنا و مفهوم تشکیل کشورهای کوچک و در نهایت به معنی و مفهوم تشکیل یک وطن یهودی در سرزمین فلسطین می بود.
تصمیم های متخذه در این موتمر که تحت تاثیر جریانات صهیونیستی عالمی بود به قرار زیر می بود:
1. تفکیک آلمان و جدایی ملیت های غیر آلمانی از آن.
2. اتفاق نظر در تجزیه سرزمین امپراتوری عثمانی.
3. اتفاق نظر بر سر تقسیم بندی های جدید و پیدایش قسمت های جداگانه در سرزمین های عربی تحت نفوذ امپراتوری عثمانی.
4. استقبال فلسطین و جدایی آن از امپراتوری عثمانی و تشکیل وطن یهودی.
5. مطرح شدن زعما و شیوخ متعدد برای اداره سرزمین های عربی به عنوان کشورهای جدید التاسیس.
در این دوران دشوار ، یعنی در هنگامی که سلطه و پیروزی دولت های اروپایی و در زمینه انقراض و برکناری امپراتوری عثمانی و غیبت کشورهای عربی از صحنه سیاست و از صحنه کنفرانس های این کشورها، سرزمین های عربی با وضعیتی به شرح زیر گرفتار بود:
1. مصر سرگرم یک نهضت وطنی ویرانگر بود که توسط سعد زغول رهبری می شود و طالب استقلال و آزادی بود و توجهی به مصالح یک امت اسلامی و حق یک امت عربی نداشت و حکومت ظاهری مصر خود تحت الحمایه انگلستان می بود،1919-1914 .
2. عراق نیز سرگرم نهضت وطنی با هدف استقلال خواهی و جدایی طلبی بود که با قوای انگلیس درگیر بودند.
3. سوریه و اردن، به عنوان یک سرزمین واحد تحت تصرف فرانسه و انگلستان اداره می شدند و سیاست استعماری این دو کشور در آنجا مشغول فتنه انگیزی بودند و مبارزات آزادی خواهی انتشار یافت.
4. لبنان در استمار فرانسه بود.
5. فلسطین تحت اشغال انگلستان بود و انگلیس و آمریکا در مورد آینده آن و اسکان یهودیان در آن سرگرم گفتگو بودند و وعده بالفور در خفا کار آن را یکسره کرده بود.
6. جزیرة العرب نیز در گیر تحولات اجتماعی و سیاسی شدید بود، با تحریک عوامل انگلستان ملک عبدالعزیز بر سرزمین حجاز استیلاء یافت و خاندان حسین شریف از آنجا رانده شد و سرانجام خاندان سعودی به حجاز و سایر نقاط جزیرة العرب تسلط یافتند و پیدایش دولت های عربی شکل گرفت.
7. سرزمین یمن دستخوش فتنه واشوب بود، امام حمید الدین در آنجا داعیه استقلال داشت و در عین حال خطر انگلستان و ایتالیا آنجا را تهدید می کرد.
8. سودان نیز شاهد اضطرابات و منازعات متعدد بوده گاهی تحت سلطه انگلستان و زمانی تحت مدیریت مصر بود.
9. لیبی با نام جدید لیبی در نقشه جغرافیایی پیدا شد ودرحالیکه به رهایی از امپراتور عثمانی و مظالم حکام ترک می اندیشید خود را در چنگال استعمار ، استعمارگر احساس می نمود.
10. تونس و الجزایر و مغرب، اینان نیز در چنگال فرانسه فرو رفته بودند و ارتباط آنان با جهان اسلام و خاور میانه قطع و گرفتار فتنه های فرانسه، پرتغال و اسپانیا و اخیراً آمریکا شده بودند.(1)
11. از سرزمین کویت نیز بوی نفت استشمام شده بود و انگلستان به منافع آن چشم دوخته بود.
بحرین و قطر و امارات عربی نیز هر کدام به طور جداگانه مطمع نظر انگلستان قرار گرفته، انگلستان در صدد چپاول سرزمین ها و منابع آنان و شیوخ خوانین آنها در اندیشه مامله با ارباب استعمار و رسیدن به منافع شخصی خود می بودند.(2)
در چنین روزگاری سخت و حساس و دشوار، در حالیکه در سرزمین های عربی هیچ مرکزیتی وجود نداشت که بتواند با نیروهای غالب گفتگو شود، عوامل ثروتمند و پر نفوذ فرصت طلب صهیونیست در کنار سران کشورهای غالب قرار گرفته بر سر تصاحب فلسطین و اسکان یهودیان در آنجا چانه می زدند.
در چنین وضعیت نفوذ یهودیان در آمریکا و نفوذ عوامل صهیونیست در دولت نلسون بیشترین خدمات را به سود یهودیان عالم انجام داد و نتیجه این نفوذ صهیونیسم در دولت " نلسون" و فشار امریکا بر فرانسه و انگلستان و ایتالیا منجر به صدور وعد " بالفور " توسط انگلستان گردید.
و در نهایت امپراتوری عثمانی توسط نهضت های کور و ملی گرایانه عرب ها منقرض شد و اعراب به آرزو و هدف خود که تشکیل یک حکومت عربی مستقل و نیرومند بود نائل نشدند و در عوض مقدمات تاسیس دولت اسرائیل به شکل یک وطن یهودی فراهم گردید و ده ها استان عرب نشین پدید آمد، که هر کدام با دیگری به جنگ و ستیز پرداختند و هر گروهی موجبات خوف و وحشت و فتنه و اضطراب گروه دیگر را فراهم ساختند.
در این برهه از زمان که سرنوشت سرزمین های مغلوب توسط 4 دولت غالب یعنی : فرانسه، انگلستان، آمریکا و ایتالیا معین می شد، در کنار هر یک از سران این کشورهای غالب،گروهی از سران صهیونیست حضور داشتند، بطوریکه "کشیش" انگلیسی یهودی به عنوان مستشار نظامی در هیأت "ویلسون" حضور داشت و براندیزی ـ براندیس ـ آمریکایی مشاور وایزمن در موضوع تعیین حدود فلسطین کار می کرد و "مندل روتچیلد " منشی "کلیمنو" فرانسوی به عنوان عامل صهیونیزم حضور داشت و ساسون یهودی به عنوان منشی " لوید جرج" خدمت می نمود و سران چهار قدرت غالب : دکتر ویلسون امریکایی ، لوید جرج انگلیسی ، کلیمانسو فرانسوی، واولندور ایتالیایی در حالیکه عوامل صهیونیستی اطراف آنان را گرفته بودند، به تقسیم میراث امپراتوری عثمانی و سرزمین های شمال و جنوب و شرق و غرب آفریقا و مناطق بزرگی از آسیا مشغول شدند.
در فتنه اخیر و پیدایش صهیونیسم و تشکیل دولت غاصب و نامشروع یهود، یهودیان مجددا به همان شیوه های شیطانی وناهنجاری های خویش روی آورده همان گام ها را بر میدارند که خلاصه این شیطنت ها را می توان در پروتکل های حکمای یهود ملاحظه کرد . در این پروتکل ها یا " انجیل بلشویک" که اولین بار در روسیه تزاری افشا شده است (1) که در همان حال نشان دهنده افکار یهودیان می باشد، بزرگان یهود برای تشکیل یک حکومت و دولت جهانی یهودی 24 ماده و برنامه ارائه داده اند،که یکی از آنها تسلط یافتن بر وسائل ارتباط جمعی و وسائل اعلام جهانی از قبیل مطبوعات و کتاب ها و سمینارها و رادیو و تلویزیون و همه وسائلی است که به نحوی با چشم و گوش و ذهن و فهم جوامع ارتباط دارد.
در مبحث پیرامون یهود و صهیونیسم پیوسته به این نکته باید توجه داشت که رشد و نمو یهود و توسعه و گسترش صهیونیزم ، یک موضوع توام و همزمان با استعمار است، یعنی هر گاه تعادل جوامع بشری به هم بخورد و یک گروه مستکبر و جهانخوار و استعمارگر و استثمارگر پدید آیند و در برابر این زورمندان و مستکبران قهراً یک انبوه گرفتار و مستضعف و ناتوان و پراکنده بوجود آیند، در چنین شرایطی ودر چنین انحرافی ودر چنین سقوطی، زمینه رشد و نمو برای قوم یهود پیدا می شود و یهودیان به خاطر احساس حقارتی که در طول تاریخ داشته و دارند در چنین زمینه ای می توانند بهترین خدمتگزاران و عوامل فتنه فساد به سود ستمگران و به ضرر مردم و ملت ها باشند و این حقیقتی است که هم یهودیان آن را در خودشان دارند و هم ستمگران از آن آگاهی کامل دارند و ملت ها نیز کم و بیش یهودیان را به این اوصاف شناخته اند .
بنابر این همزمان با ضعف و پراکندگی و ناتوانی سرزمین های اسلامی و قدرت گرفتن و پیشروی دولت های ااروپائی و همزمان با سقوط مبانی فرهنگی و اخلاقی در جامعه بشریت و پیدایش بی دینی و کفر والحاد و مادی گرایی، ناگهان قوم یهود که در همه جا مورد تحقیر و توهین همیشگی همه ملت ها درهمه ازمنه بودند و خیانت های آنان روزگار را به آنان تیره و تار کرده بود مجدداً به شور و هیجان و حرکت افتادند و همزمان با پیدایش استکبار و استعمار جهانی اینان بار دیگر در صحنه پدیدار شدند و احساس کردند که می توانند در هر جا خدمتگذاران خوبی برای ایادی استعمار باشند و متقابلاً استعمارگران و استثمارگران فهمیدند که در هر کجا که قصد فتنه و آشوب و چپاول ثروت های عمومی و تخریب تمدن و فرهنگ ملت ها داشته باشند بیش از هر تفرقه و جماعتی می توانند به قوم یهود اعتماد کنند.
بنابراین در جنگ جهانی اول ، در جنگ دول اروپایی با خلافت عثمانی و با کلیه کشورهای اسلامی، اینان بهترین عامل برای بریتانیای کبیر بودند در نبرد ناپلئون با مصر و سوریه و خاور میانه اینان بهترین عامل استعمار شمرده می شدند، و اکنون نیز در مبارزه با اسلام و مسلمین به سرپرستی آمریکا بهترین دوست دوستان آمریکا به حساب می آیند و در هر کجا که دلالی به سود ستمگران و به ضرر مظلومان مطرح باشد قوم یهود می تواند شخصیت خود را به منصه ظهور برساند، و در رشته تبلیغات جهانی و رسانه ای گروهی در خدمت استعمار و در تحریف حقایق و فرهنگ زدایی و اسلام زدائی استعمارگران تحقیقاً محل تعدی و نفوذ برای یهودیان باز است و طبیعی است که این ابزار خطرناک به دست آنان سپرده شده باشد.
اين سرزمين داراى آثار باستانى بسيارى است كه از يهود، نصارى و مسلمانان آگاهى مىدهد و در طول تاريخ هميشه سرآن جنگ و جدال بوده است.
فلسطين تا سال1363 هجرى قمرى در دست مسلمانان بود، پس از اين، يهود به پشتيبانى استعمار انگليس قسمتى از آن را غصب كرده و در آن دولتى به نام (اسرائيل) تشكيل دادند، قسمت ديگر آن هنوز در دست مسلمانان و پارهاى از اردن هاشمى را تشكيل مىدهد.
استعمار، پس از جنگ جهانى دوّم دولت وسيع و دامنهدار (سوريه) را كه جزء كشورهاى عثمانى بود، به چهار قسمت تقسيم كرد.
1 ـ فلسطين را بدست يهود داد.
2 ـ لبنان را به مسحيان واگذار كرد.
3 ـ اردن هاشمى همچنين در دست مسلمانان عرب مىباشد.
4 ـ اسكندرونه هم در اختيار مسلمانان ترك است.
و بدين ترتيب توانست بر مسلمانان پيروز شود.
عجيب اينكه (لبنان) قبلاً جزء كشورهاى اسلامى بوده و اكثريّت جمعيّت آن با مسلمانان است، با اين حال هيچ كس اعتراضى ندارد كه چرا دولت لبنان بايد مسيحى باشد؟!
استعمار نقش مهمّى را براى سرزمينهاى فلسطين بازى كرد تا بالاخره موفّق شد صداى اسلام را در آن خاموش سازد! ولى چيزى نگذشت كه ناسيوناليسم عربى بپا خواست و با آن سخت به مبارزه پرداخت و اين خود ضربه ديگرى بود كه بر پيكر مسلمانان فلسطين وارد آمد، امّا اعراب دير به فكر افتادند زيرا اگر در همان روزها همه مسلمانان براى پس گرفتن فلسطين بپا مىخواستند گرفتن آن، مشكل به نظر نمىرسيد!
ولى استعمار بنا به وعده بلفورد(1) فلسطين را بدست يهود داد و غاصبين را با سر و صداهاى بيجا و بىمورد، محل سكونت و اقامت آنها را محكم ساخت.
1 ـ وزير خارجه سابق انگلستان.
اول ـ عيد يوريم در مارس Purim
دوم ـ عيد فصح در آپريل(1)Passover هر ساله افراد زيادى قربانى اين دو عيد (مقدّس) مىشوند براى نمونه به اين رويداد توجّه فرمائيد:
بطورى كه همه روزنامهها نوشتند: روز چهار شنبه سال1840م، كشيش ايتاليائى آقاى اپ، فرانسوا، انطون توما به اتفاق خدمتكار خود ابراهيم از خانه بيرون آمده و ناپديد مىشوند.
پس از تحقيق و جستجوى بسيارى كه از طرف ملّت و دولت شروع شد معلوم مىشود كه كشيش بيچاره بدست يهود به قتل رسيده است.
سليمان سرتراش كه يكى از متّهمين بود، در اعترافات خويش چنين اظهار داشت: نيم ساعت از مغرب گذشته بود كه خدمتكار داود هرارى وارد شده و درخواست كرد كه فورا خود را به خانه داود برسانم، من هم فورا خود را به منزل او رساندم، در آنجا هارون هرارى، اسحاق هرارى، يوسف هرارى، يوسف لينيوده، خاخام موسى ابوالعافيه، خاخام موسى بخوريودامسلونكى و داود هرارى (صاحب خانه) را ديدم كه جمع بودند من به مجرد آن كه وارد منزل شدم و كشيش (توما) را دست و پا بسته ديدم، فهميدم براى چه مرا احضار كردند.
خلاصه، پس از آن كه من وارد شدم، درهاى منزل بسته و طشت بزرگى حاضر نمودند و از من خواهش كردند كه او را بكشم، ولى من امتناع كردم.
داود گفت: پس تو و بقيّه، سرش را بر طشت نگه داريد، تا ما كارش را يكسره كنيم.
در اين وقت كشيش را پيش آورده، محكم بر زمينش زده و بىآنكه قطرهاى از خونش بر زمين بچكد سرش را از بدن جدا كردند.
بعدا جسد بىجان او را به انبار برده و با هيزم آتش زديم.
سپس جسد او را قطعه قطعه كرديم و در كيسههاى بزرگى جاى داده و در صرّافى واقع در اوّل خيابان يهود دفن نموديم.
مأموريتمان كه تمام شد، به ابراهيم خادم كشيش وعده دادند كه اگر اين سرّ را براى كسى فاش نكند، او را از مال خود داماد خواهند كرد.
بازپرس سؤال كرد:
ـ استخوانهايش را چه كرديد؟
ـ با دسته هاونگ! خورد كرديم!
ـ سرش را چه كرديد؟
ـ با دسته هاونگ! خورد كرديم!
ـ رودههايش را چه كرديد؟
ـ آنها را قطعه، قطعه كرده و در يكى از صرّافيهاى نزديك دفن نموديم!
آنگاه بازپرس رو به اسحاق هرارى كرده و سؤال نمود:
ـ آيا به اعترافات (سليمان) اعتراض داريد؟
ـ آنچه (سليمان) مىگويد صحيح است، ولى شما نمىتوانيد اين عمل را جرم حساب كنيد، زيرا يكى از مراسم مذهبى ما در اين عيد استفاده از خون انسان است.
ـ خونهاى كشيش را چه كرديد؟
ـ در شيشه كرده به خاخام موسى ابوالعافيه داديم.
ـ شيشه سفيد بود يا سياه؟
ـ سفيد بود.
ـ چه كسى شيشه را به خاخام تسليم كرد؟
ـ خاخام موسى سلونكى.
ـ در مراسم مذهبى شما، درچه چيزى از خون استفاده مىشود؟
ـ در (خمير نان عيد).
ـ آيا همه يهود بايد از اين نان استفاده كنند؟
ـ نه، ولى چنين نانى حتما بايد نزد خاخام بزرگ موجود باشد(2).
باز در همين كتاب مىنويسد:(3) در سال1823 روز عيد فصح در شهر Valisob واقع در شوروى سابق كودك دوسالهاى ناپديد گشت و پس از يك هفته جستجو جسد بيجان او را در يكى از لجنزارهاى خارج شهر پيدا نمودند و با آن كه آثار فرو بردن ميخ و سوزن، بر آن نمايان بود، ولى قطرهاى خون بر لباسهايش وجود نداشت و چنانچه بعدا معلوم شد، جسد را بعد از قتل شسته بودند.
خانمى كه تازه يهودى شده و در اين قصّه متّهم بود در اعترافات خود چنين گفته:
ما از طرف يهود مأمور شديم كه اين كودك مسيحى را ربوده و در ساعت معينى در منزل يكى از آنها حاضر كنيم.
هنگامى كه ما با اين كودك وارد منزل شديم ديديم همه دور ميزى نشسته و منتظر ما هستند.
طفل را روى ميز گذاشته و با قدرى شكلات و بيسكويت و شيرينى سر او را گرم كرده، كودك بيچاره همين كه مشغول خوردن شد يكى از آنها ميخ تيز و درازى را در رانش فرو برد.
صداى دلخراش كودك بلند شد هراسان به يكى از آنها پناه برد، او هم نامردى نكرد و با سوزن درازى كه در دست داشت كمرش را مجروح كرد، طفل باز فريادى زد و به سوّمى پناه برد او هم سينهاش را سوراخ نمود و خلاصه آن قدر ميخ و سوزن به تنش فرو كردند كه همانجا جان سپرد.
سپس خونهايش را در شيشه كرده و به خاخام بزرگ تسليم كردند.
در كتاب (من اثر النكبة تأليف نمرالخطيب) مىنويسد:(4) در يكى از روزهاى گرم تابستان، يهود به يكى از خانههاى مسلمانان فلسطينى حمله كرده دختر بزرگ آن خانواده چنين مىگويد: وقتى سربازان يهودى وارد منزل ما شدند چنان وحشت زده شده بودم كه مىخواستم هلاك شوم، خواهر كوچكم به گوشهاى فرار كرد، پدر و مادرم فرياد مىزدند و كسى نبود به ما كمك كند.
مردان وحشى و حيوان صفت و قسىّالقلب يهود، مادرم را گرفته در موضع مخصوصش چند گلوله شليك كرده! بعدا پدرم را با لگد و مشت و ته تفنگ كشته و ما را دست و پا بسته كشان كشان از خانه بيرون آوردند.
او مىافزايد: من نمىدانم بر سر خواهرم چه آمد، من را با يك عدّه مردان خشن يهودى به پشت كاميون سوار كرده و به جانب مجهولى روانه شديم.
در ميان راه خواستند با من عمل منافى عفت انجام دهند مقاومت كردم ولى مرا بيهوش كرده و وقتى به هوش آمدم فهميدم كه ديگر آبرويم رفته است.
هماكنون مرا به عنوان همخواب در يكى از هتلها، استخدام كردهاند!
خدا شاهد است، اين قصّه كوچك، آن قدر مرا تحت تأثير قرار داد كه وقتى آن را خواندم اشك از ديدههايم جارى گشت و چنان شد كه هر وقت آن را به نظر مىآورم، اشكم جارى مىگردد، به طورى كه وقتى خواستم آن را براى يكى از دوستان نقل كنم، بغض آن چنان گلويم را فشرد كه از شنونده معذرت خواستم و گفتم: من آن قدر شجاع نيستم كه بتوانم اين قصّه را به آخر برسانم!
و حتّى همين الآن كه مشغول نوشتن اين كلمات مىباشم اشك در چشمانم حلقه زده است.
اى واى كار مسلمانان به كجا رسيده كه يهود دختر و ناموس آنها را برباد دهند؟!
مسلّما، مسلمانان مرگ را هزار مرتبه بر اين فاجعه ترجيح مىدهند... در روزى كه قشون (معاويه) به شهر (انبار) حمله كردند، زينت زنان مسلمان و ذمّى را ربودند، أميرالمؤمنين(ع) بالاى منبر رفته مىفرمايد: بخدا قسم اگر كسى در شنيدن اين فاجعه بميرد، من ملامتش نخواهم كرد.
من نمىدانم اگر حضرت على(ع) امروز مىبودند و از اين قصّه باخبر مىشدند چه مىگفتند و چه مىكردند.
يكى ديگر از فجايع و جنايات يهود كشتار بىرحمانهاى بود كه در دهكده (ديرياسين) واقع در سرزمين اسرائيل انجام شد:
روز9 اپريل، سال1948 م، نزديك ظهر بود سربازان يهودى به اين دهكده بىسلاح و از همهجا بىخبر حمله كردند، اهالى را از زن و مرد بزرگ و كوچك، همه و همه را صف بسته و هدف گلولههاى ننگين خود قرار دادند!
و پس از آن اجساد را قطعه قطعه نموده و حتّى شكم زنهاى حامله را، پاره كرده و بچّههائى كه هنوز ديده به جهان نگشوده بودند سر بريده و در ميان چاه به اصطلاح گابى انداختند.
هنگامى كه نماينده صليب سرخ آقاى دكتر لينر براى تحقيق رهسپار قريه شد و آن250 جسد بيجان را با آن وضع فجيع ديد، بيهوش شده و فورا قريه را ترك گفت:(5)!
ولى مگر اين گونه حادثهها در (دير ياسين) به پايان رسيد؟!
درست در همان روز پس از اتمام اين كشتار! به قريه ناصرالدين نزديك طبريا و قريه بلدالشيخ و سكرير و همچنين عليوط و شهر حيفا طبريا حمله كرده و مثل همين كشتار بىرحمانه را در آن محلها تكرار كردند(6).
1 ـ سر ريچارد بورتون يهودى در كتاب خود (يهود... نور... اسلام)، 1898، صفحه81، مىنويسد: تلمود مىگويد: ما را دو مناسبت خونين است كه در آنها خداوند از ما راضى مىشود، يكى (عيد خمير ممزوج به خون) و ديگرى مراسم (ختنه كردن فرزندانمان) است!.
2 ـ خطراليهودية العالمية، نقل از كتاب الكنزالمرصود فى قواعد التلمود، چاپ بغداد1899.
3 ـ همان مدرك، صفحه90.
4 ـ نقل از كتاب قصص من الحياة.
5 ـ اين قصّه در راديوها و جرايد و مجلات آن زمان منتشر شد.
6 ـ تذكرة عودة، تأليف ناصرالدين نشاشيبى، صفحه25.
(ماسون) يعنى بناء(2).
(ماسونيسم) حزبى است مخفى كه فقط بخاطر ريشه كن ساختن اديان، اخلاق و دولتها به حساب يهود، تأسيس شده است.
مطالب اين بخش از كتاب (اسرار الماسونية) تأليف ژنرال جواد رفعت ايلخان مىباشد.
الف ـ تعريف حزب:
ماسونيسم حزبى است مخفى كه تا به حال كسى از مقرّرات و قوانين آن اطلاع نداشته و در هيچ كتابى راجع به آن مطلبى نوشته نشده است(3).
عقائد رموز و اشارات ما به لغت مصرى فرعونى است، كه به وسيله بنى اسرائيل به ما ارث رسيده است(4).
ب ـ هدف حزب:
حزب ماسونى نبايد به يك دولت، يا دو دولت اكتفا نمايد بلكه تمام دولتهاى جهان را بايد تحت سيطره خود قرار دهد براى رسيدن به اين هدف در ابتدا لازم است دين و علماء دين را كه يگانه دشمن ما هستند نابود كنيم(5).
برادران عزيز، علماء دين مىخواهند بر امورات دنيوى ما نيز چيره شوند و اين وظيفه ما است كه تز آزادى مذهب را در اذهان مردم بگنجانيم و آنها را از دور علماء پراكنده كنيم.
دين را كه يگانه دشمن بشريّت است بايد نابود كرد چون باعث جنگها، جدالها، كشتارها و همه كشمكشهاى مردمى مىباشد.
برادران عزيز، تا مىتوانيد قانون و مقرّراتى جعل كنيد تا اين كه مجالى براى دستورات و قوانين دين و مذهب باقى نماند، زيرا حاكميّت علماى دين را تا مىتوانيم از بين برده و كار دين و دينداران و مؤمنين را با خدا يكسره كنيم(6).
حزب ماسونى، در چندين سال اخير نقشهاى مهمّى در سياست اروپا داشته است(7).
افراد اين حزب نبايد به هيچ دينى معتقد باشند(8).
فرد ماسونى ممكن است (وطنپرست) باشد، ولى به شرط آن كه پاى بند به مقرّرات حزب ماسونى باشد.
افراد اين حزب مىتوانند كارمند دولت، وكيل مجلس و يا رئيس جمهور بشوند، به شرط آن كه بدون مشورت با مجلس ماسونى كارى انجام ندهند و از هدف ماسونيسم نبايد دور شوند(9).
اگر فرد ماسونيسم، زمامدار مملكتى شد، بقيه افراد حزب را بايد در كنار خود به مقامات عاليه برساند(10).
ماسونيسم، حزبى است مخفى كه هدفش نشر افكار و عقائد خود و چيره شدن بر جهان و جهانيان است و اگر گروهى افكار ما را قبول كنند سبب راحتى ما مىگردند(11).
ماسونيسم يگانه حزبى است كه با اديان، عقائد و مقدّسات دينى سخت مبارزه مىكند(12).
هدف ما اين است كه دولتها و ملّتها را بر پايه انكار خدا تأسيس كنيم(13).
هدف ماسونيسم برپائى نظام جمهورى لامذهب بودن در جهان مىباشد(14).
آنها براى رسيدن به اهداف خود بايستى تشكيلات خانواده را به هم زنند و اصول اخلاقى جامعه را كاملاً بدون داشتن دين و اهميّت دادن به ناموس و اخلاق حسنه تربيت كنند. البته اين كار در مرحله اوّل مشكل به نظر مىرسد ولى چون در ميان آنها ميل به شهوت و لاابالى گرى فطرى و طبيعى است از اين رو شايد چندان هم مشكل نباشد.
افراد حزب را با مقامهاى بالا در حزب، فريب داده و آنها را به ناهمواريهاى زندگى آشنا مىسازند، تا از زير بار حزب شانه خالى نكنند.
يكى از اهداف بزرگ مهم آنها اين است كه تشكيل خانواده را جدّى نگرفته و اهميتى به رفع مشكلات خانواده نمىدهند گرچه همه نقشههاى آنها نقش برآب خواهد شد.
طبيعت انسان ميل به محرمات و شهوترانى است و اين وظيفه ما است كه درجه حرارت شهوت را در جامعه بالا ببريم، تا اينكه به تمام مقدّسات خود كافر گردند.
تنها از اين راه مىتوان افراد را براى ورود و جذب در حزب آماده كرد(15).
انسان بايستى بر خداوند، خود چيره شده و عليه او اعلام جنگ كند.
آسمانها را مانند ورق كاغذ، پاره پاره كند(16).
الحاد و شرك به خداوند، يكى از مفاخر اين حزب است.
و شعارهاى آنها اين است كه زنده باد مردان و زنان دليرى كه به اصلاح دنياى خويش پرداختند و منتظر آخرت نشدند(17).
به زودى بايد مؤمنين، دينداران و متديّنين را اعدام كرد و بدين وسيله بر عقائد باطله آنها پيروز شد(18).
فراموش نكنيد، ما از دشمنان حقيقى اديان هستيم(19).
يكى از ذخيرههاى پرارزش بشر اين است كه پاى بند هيچ عقيدهاى نباشد. آنچه مردم به آن عقيده دارند از ترشحات فكر و انديشههاى انسان است، مغز انسان است كه حقيقت را مىتراشد و بخورد ديگران مىدهد و بر ما است كه از اين حقيقت منتهاى استفاده را بكنيم. جمال و زيبائى و الحاد در همين است و اين تنها هدف گمراهى و اساس بين ريشه الحاد است(20).
هدف تنها اين نيست كه بر (متدينين) غالب شويم بلكه هدف ما نابود ساختن آنها است(21).
نتيجه جنگى كه بر عليه (دين) آغاز كردهايم، جدائى دين از سياست است(22).
تمام قوانين سياسى و اجتماعى را كنفرانسهاى ماسونى وضع مىكند(23).
به زودى ماسونيسم جاى اديان را گرفته و (مساجد و معابد) آنها تبديل به (محفلهاى) ماسونى خواهد شد.
وقتى (البرت بايك) فوت كرد و به جاى او آقاى (لمى) رئيس حزب انتخاب شد، عكس (مسيح) را بر سر در قصر (ماسونيسم) نصب كرده و در زير آن عكس چنين نوشتند: پيش از آن كه اين مكان را ترك گوئيد بر صورت اين شيطان خائن آب دهان بياندازيد(24).
زمينه براى انقلاب (ماركس) آماده است، فقط بايد با (كارگران) هم صدا شده و اعلان انقلاب كنيم و حتما اين انقلاب پيروز خواهد شد، زيرا ما (قوّه متفكّره) اجتماع هستيم و كارگران (قوّه مادى) اجتماع مىباشند، وقتى اين دو قوّه باهم جمع بشوند اضطراب و انقلاب بزرگى به وجود خواهد آمد(25).
افراد حزب ماسونى اكثريّت دستگاه حاكمه فرانسه را تشكيل مىدهند(26).
آزادى پدران به اصطلاح (مقدس) مصالح ما را تهديد مىكند(27).
سالخوردگان را اهميّت نداده و نسل جوان را دريابيد، سعى كنيد نوجوانان و جوانان را به مجالس خود جلب كنيد، تا تعاليم حزب را در كودكى و جوانى بياموزند(28).
انطباعات دوران كودكى، هرگز فراموش نمىشود و بايد افكار خود را در آن دوران به جوانان تزريق نمائيم و آنها را دور از دين و خدا و مقدّسات تربيت كنيم(29).
1 ـ دائرة المعارف بريتانيا (Encyclopaedia Britanica 1911 Masonism).
2 ـ اصل الماسونية، تأليف عوض الخورى، صفحه 35 (The origin of Masonism).
3 ـ الخطب الاربع، محفل السلامة الماسونى.
4 ـ همان مدرك.
5 ـ كنفرانس شرق اعظم، سال1923 م.
6 ـ نشريّه محفل ماسونى فرانسوى بزرگ، سال1922.
7 ـ مجلة الشرق الكبير.
8 ـ مذاكرات كنفرانس ماسونى فرانسوى در سال1897.
9 ـ البناء الماسونى، سال1889.
10 ـ كنفرانس محافل ماسونى، سال1884.
11 ـ كنفرانس مشرق اعظم فرانسوى، سال1923.
12 ـ مجله آكاسيا، ايتاليا، سال1904.
13 ـ كنفرانسى كه به يادبود اعلاميه حقوق بشر در سال1889 تشكيل شد.
14 ـ كنفرانس ماسونيسم جهانى، سال1900.
15 ـ از سخنرانى ماسونى بزرگ آقاى (بيكزتو) در سال1921.
16 ـ از سخنرانى (ليفرج) در سال1965.
17 ـ (انه بانزنت)، صفحه2 ، لندن سال1882.
18 ـ محفل ماسونى بزرگ ، سال1922.
19 ـ مظاهر كنفرانسى ماسونى، سال1911.
20 ـ جين جيرس، سال1895.
21 ـ مذاكرات كنفرانس ماسونى جهانى، سال1900.
22 ـ مجله آكاسيا، سال1903.
23 ـ نشريّه دانشگاه (نانسى) فرانسوى، سال1903.
24 ـ مشرق ماسونى اعظم.
25 ـ مجله آكاسيا، سال1903.
26 ـ كودو، وزير سابق فرانسوى، در كنفرانس1964.
27 ـ نشريه مشرق اعظم، سال1903.
28 ـ از تعاليم ماسونيسهاى آزاد (Freemasonery).
29 ـ از تعاليم (فيلنى) ماسونى.
ديروز آقاي دكتر احمدي نژاد بعد از يك غيبت 11 روزه كه از ايشان انتظار نمي رفت و تعجب همراه با تاسف دوستان واقعي رئيس جمهور محترم را در پي داشت، به دفتر كار خود بازگشت و با اين اقدام- هرچند ديرهنگام- خويش، خواب خوش دشمنان بيروني و دنباله هاي داخلي آنها را به كابوس تبديل كرد. در فاصله 11 روز گذشته آنچه در ميان مردم ديده مي شد، نگراني توام با دلخوري از رئيس جمهوري بود كه با اعتقاد به پيروي بي چون و چراي ايشان از رهبر و مقتداي خويش انتخاب كرده بودند و او نيز در خدمت به خلق خدا و ايستادگي در مقابل باج خواهي نظام سلطه جهاني، سنگ تمام گذاشته بود و اكنون در پي ماجراي اخير، دلشوره داشتند كه مبادا در گزينش خود به خطا رفته باشند! در ديگر سوي اين ميدان، دشمنان تابلودار اسلام و انقلاب و دنباله هاي حقير و شكست خورده آنها ايستاده بودند كه با توهم حاكميت دوگانه، آرزوي بيش از سه دهه بر زمين مانده خود را - دستكم به ظاهر- برآورده شده تلقي مي كردند و با ذوق زدگي- يا تظاهر به ذوق زدگي- اين «آرزو» را به «خبر» تبديل كرده و به شيپور فريب و پر سر و صداي خود سپرده بودند. و اما، در اين ميان گروه ديگري نيز بودند كه ماجراي پلشت اخير را خود آفريده بودند و يا در پيدايش آن نقش برجسته و پررنگي داشتند. اين جماعت كه با استناد به مواضع و عملكرد چند ساله شان در ميان مردم و نزد دوستداران واقعي رئيس جمهور محترم، «جريان انحرافي» نام گرفته اند، طي 11 روز گذشته، به گواهي آنچه بر زبان و قلم آورده اند، نه دغدغه نظام را داشتند و نه سرنوشت رئيس جمهوري كه لاف دوستي و نزديكي با او را مي زدند برايشان اهميت داشت! آنها فقط نگران خود بودند. در اين گزاره ها- كه اندكي از بسيارهاست- همه روزه از سوي گروه انحرافي و به صورت پيامك براي اين و آن ارسال مي شد، دقت كنيد؛ «باند قدرت و ثروت، آقاي مشايي را هدف حمله و هجوم ناجوانمردانه خود قرار داده اند»! «مخالفان ولايت فقيه به احمدي نژاد و آقاي مشايي هجوم آورده اند»!و... اعضاي جريان انحرافي توضيح نمي دادند؛ كسي كه 18 پست حساس دولتي و هزاران ميليارد تومان پول بي حساب و كتاب را در اختيار خود دارد و بدون احساس نياز به پاسخگويي در برابر قانون، دست به هر كاري كه مايل باشد مي زند و مبالغ نجومي از بيت المال را هرجا كه بخواهد هزينه مي كند و... صاحب ثروت و قدرت است، يا آن بسيجي پاكباخته و تهي دست كه تاراج بيت المال و حضور غريبه ها در كانون هاي حساس نظام را برنمي تابد و عليه گروه منحرف خروش برمي دارد؟!...
خوشبختانه رئيس جمهور محترم، همانگونه كه از ايشان انتظار مي رفت با حضور ديروز خود در رياست جمهوري و شركت در جلسه هفتگي هيئت دولت، از يكسو، به دلشوره و نگراني مردم كه بي علت نبود، پايان داد و ان شاءالله در ادامه مسير رگه هاي باريك احتمالي از تكرار رخداد پلشت ياد شده را نيز محو خواهد كرد و از سوي ديگر، خواب خوش دشمنان بيروني و دنباله هاي حقير و بارها شكست خورده داخلي آنها را نه فقط آشفته، كه به كابوس تبديل كرد و مي ماند جريان انحرافي كه اميد است رئيس جمهور محترم و مردمي، توصيه دلسوزانه دوستان واقعي خويش را ناديده نگيرد و از كنار دغدغه آنان كه نشان داده اند، نه سوداي سود دارند و نه غم بود و نبود، آسان عبور نفرمايند.
و اما، در اين وجيزه، سخن ديگري نيز در ميان است كه مي تواند و بايد براي همگان درس آموز و عبرت انگيز باشد و آن، اين كه تقريبا، بلافاصله پس از انتشار خبر ابقاي وزير اطلاعات از سوي رهبر معظم انقلاب كه با استقبال چنداني از سوي آقاي رئيس جمهور روبرو نشده بود- و يا اينگونه تبليغ شده بود- تمامي دشمنان بيروني با بهره گيري از ماشين عظيم و پردامنه تبليغاتي و رسانه اي خود به تقدير و تمجيد از آقاي احمدي نژاد پرداختند و در حمايت و قدرداني! از ايشان كمترين ترديدي به خود راه ندادند. چرا...؟! اين حاميان تازه به ميدان آمده! دقيقا همان قدرت هاي استكباري و دشمنان تابلوداري بودند كه تا چند روز قبل تمامي محافل خبري، سياسي خود را با اختصاص هزينه هاي كلان و نجومي عليه ايشان به كار گرفته بودند و از هيچ تهمت و افتراء و بدگويي و ناسزايي به آقاي احمدي نژاد دريغ نمي كردند. آيا غير از اين است؟! بنابراين، پاي اين پرسش منطقي در ميان است كه چرخش يكصد و هشتاد درجه اي مورد اشاره از كدام نقطه آغاز شده و در كجا ريشه داشته است؟
پاسخ اين سؤال نه پيچيده است كه براي فهم آن به اذهان ژرف انديش نيازي باشد و نه پنهان و رازآلود است كه بدون دسترسي به اخبار و گزارش هاي سري و طبقه بندي شده قابل درك نباشد. اين چرخش يكصد و هشتاد درجه اي دقيقا هنگامي آغاز شد كه دشمن احساس كرد- و يا در اين توهم افتاد- كه آقاي احمدي نژاد، حكم و توصيه رهبر معظم انقلاب را ناديده گرفته و از تن دادن به آن خودداري كرده است! به بيان ديگر، دشمن احساس كرد آرزوي ديرينه اش كه سه دهه برزمين مانده بود، يعني «حاكميت دوگانه» تحقق يافته و يا نشانه هاي آغاز آن ديده مي شود!
خب! اكنون سؤال ديگري در ميان است كه پاسخش اگرچه روشن و بديهي ولي بيان دوباره و حتي چندباره آن خالي از فايده نيست و آن سؤال اين كه، چرا دشمنان تابلودار بيروني پس از احساس- به زعم خود- «حاكميت دوگانه» بدون كمترين ترديدي حمايت از آقاي احمدي نژاد و تقدير و تمجيد از ايشان را برگزيدند و حال آن كه مي توانستند به جاي آقاي احمدي نژاد، حمايت و تقدير خود را نثار رهبر معظم انقلاب كنند؟! مگر نه اين كه به خيال خام آنان، در حاكميت نظام اسلامي «ترك افتاده»! و نشانه هاي حاكميت دوگانه پديد آمده است؟! بنابراين آنچه براي آنان در نگاه اول، ضروري به نظر مي رسد، حمايت و تقدير از يك سوي اين به اصطلاح حاكميت دوگانه است، چرا كه هدف نهايي دشمن، دوسويه شدن حاكميت است و چه فرقي مي كند كه كدام سو در مقابل سوي ديگر مورد حمايت قرار گرفته و تقدير و تمجيد شود؟! بنابراين چرا در اين ميان حمايت از آقاي احمدي نژاد را برگزيدند و بي درنگ به سوي آن رفتند؟!
پاسخ به اين سؤال است كه درس آموز و عبرت انگيز است و مي تواند يك بار ديگر و براي چندمين بار در عمر پربركت و مقدس جمهوري اسلامي ايران، آويزه گوش و دل همگان باشد. دقت كنيد! دشمن مي داند و كمترين ترديدي ندارد كه دشمن واقعي نظام سلطه بين الملل و سد مستحكم در مقابل باج خواهي، زورگويي و غارتگري و خونريزي جهانخواران، «ولي فقيه» است و ديگران، از جمله رئيس جمهور و يا هر مقام برجسته و بلندپايه ديگر، فقط در حد و اندازه و در نقش «بازوي ولي فقيه» در ميدان حضور دارند كه توان و قدرت خود را از آن وجود مبارك و ملكوتي مي گيرند. دشمن مي داند كه
«گرچه تيغ از كمان همي گذرد... از كمان دار بيند اهل خرد».
به بيان ديگر، دشمنان بيروني و نظام سلطه جهاني، اگر از نظام اسلامي در هراسند و اقتدار آن را سد راه خود مي دانند، اين هراس از اقتدار ولي فقيه است نه رئيس جمهور محترم و يا هر مقام بلندپايه و محترم ديگر، چرا كه مردم براساس باورهاي ديني عميق خود گوش به فرمان ولي امر خويشند و همواره از او به يك اشاره بوده و هست و از مردم به سر دويدن. رئيس جمهور، رئيس قوه قضائيه، رئيس قوه مقننه و... تنها هنگامي براي دشمن خطرساز و براي مردم آرامش آفرين هستند كه پيرو بي چون و چراي ولي فقيه، يعني نايب حضرت بقيه الله الاعظم- ارواحنا له الفداء- باشند و به هر اندازه كه پاي از اين حلقه بيرون گذارند- ولو به توهم دشمن- هرچه باشند و هركه باشند يك شهروند ساده و معمولي مانند ساير شهروندان خواهند بود. بنابراين، اگر سخنان توفنده برادر عزيزمان جناب آقاي دكتر احمدي نژاد در اجلاس عمومي سازمان ملل متحد، لرزه بر اندام نظام سلطه مي اندازد و خروش ايشان عليه رژيم صهيونيستي، سردمداران اين رژيم جعلي و كودك كش را به وحشت فرو مي برد و... تنها به اين علت است كه آنها، زبان ولي فقيه را در كام ايشان مي بينند وگرنه... مگر همين دشمنان تابلودار بلافاصله پس از آن كه به خيال خود احساس جدايي احمدي نژاد از ولي امر مسلمين را ديدند، به جاي خروش عليه ايشان، زبان و قلم به حمايت و تعريف و تمجيد از وي نگشودند؟!
و بالاخره، با توجه به شرايط حساس كنوني و خيزش ها و انقلاب هاي اسلامي ملت هاي مسلمان منطقه كه چشم و دل به ايران اسلامي دوخته اند، آيا برادر عزيز و بزرگوارمان جناب آقاي دكتر احمدي نژاد، احتمال نمي دهند ماجراي اخير، توطئه اي - اگرچه با چند واسطه- تحميل شده به ايشان باشد؟! رئيس جمهور محترم بارها نشان داده و همين ديروز نيز با صراحت بر اين باور قلبي خود، تاكيد ورزيده است كه پيرو بي چون و چراي ولي فقيه است. بنابراين، ماجراي پلشت چند روز گذشته را چه كساني رقم زده اند؟!
حسين شريعتمداري
حامد عبدالله
قرآن كريم در وصف صهيونيست ها با تعبير دشمن ترين مردمان نسبت به مؤمنين از آن ياد مي كند. «و لتجدن اشدالناس عداوه للذين امنوا اليهود».اين مطلب در آيات ديگر قرآن به صورت تفصيلي بيان شده كه در نوشتار حاضر مي توان به برخي از زوايا و ابعاد آن پي برد....
جنايات اخير صهيونيستها در غزه و لبنان برگ ننگين ديگري از خصلت هاي ددمنشانه و تجاوزكارانه آنان را آشكار ساخت، به گونه اي كه ديگر هيچ عقل سليمي نمي تواند بپذيرد كه اين جماعت به ظاهر متمدن، بويي از انسانيت برده و اعتقادي به اصول، منطق و رفتار انساني داشته باشند. اين همان روحيه اي است كه قرآن كريم در وصف يهودي هاي صهيونيست با تعبير دشمن ترين مردمان نسبت به مؤمنين از آن ياد مي كند. «و لتجدن اشدالناس عداوه للذين امنوا اليهود»(سوره مائده آيه82). به طور قطع دشمن ترين مردم نسبت به مؤمنان را، يهود (صهيونيست) خواهي يافت. اين مطلب در آيات ديگر قرآن به صورت تفصيلي بيان شده كه در نوشتار حاضر مي توان به برخي از زوايا و ابعاد آن پي برد. اميد است مورد استفاده خوانندگان محترم قرار گيرد.
1- آيات صريح قرآن درباره رويكرد آينده بني اسرائيل
¤ وقضينا الي بني اسرائيل في الكتاب لتفسدن في الأرض مرتين ولتعلن علوّا كبيرا (الاسراء4)
و در كتاب آسماني {شان} به فرزندان اسرائيل خبر داديم كه: «قطعاً دو بار در زمين فساد خواهيد كرد، و قطعاً به سركشي بسيار بزرگي برخواهيد خاست. »
¤ فاذا جاء وعد أولاهما بعثنا عليكم عبادا لنا أولي بأس شديد فجاسوا خلال الديار و كان وعدا مفعولا(الاسراء5)
پس آنگاه كه وعده {تحقق} نخستين آن دو فرا رسد، بندگاني از خود را كه سخت نيرومندند بر شما مي گماريم، تا ميان خانه ها{يتان براي قتل و غارت شما} به جستجو درآيند، و اين تهديد تحقق يافتني است.
¤ ثم رددنا لكم الكره عليهم و أمددناكم بأموال و بنين و جعلناكم أكثر نفيرا(الاسراء6)
پس {از چندي} دوباره شما را بر آنان چيره مي كنيم و شما را با اموال و پسران ياري مي دهيم و {تعداد} نفرات شما را بيشتر مي گردانيم.
¤ ان احسنتم أحسنتم لأنفسكم و ان أسأتم فلها فاذا جاء وعد الآخره ليسوءوا وجوهكم وليدخلوا المسجد كما دخلوه أول مره و ليتبروا ما علوا تتبيرا (الاسراء7)
اگر نيكي كنيد، به خود نيكي كرده ايد، و اگر بدي كنيد، به خود{بد نموده ايد}. و چون تهديد آخر فرا رسد{بيايند} تا شما را اندوهگين كنند و در معبد{تان} چنانكه بار اول داخل شدند{به زور} درآيند و بر هر چه دست يافتند يكسره{آن را} نابود كنند.
2-كليد واژه ها
كليد واژه هاي آيات بالا را كه با عنوان اين نوشته مرتبط است مي توان بدين ترتيب مورد توجه قرار داد.
¤ قضينا: حكم قطعي
¤ لتفسدن في الأرض: فساد جهاني
¤ مرّتين: تكرار اين فساد
¤ لتعلن علوّا كبيرا: سركشي بسيار بزرگ
¤ بعثنا عليكم عبادا لنا: مأموريت بندگان خاص خدا و تسلط بر اين گروه
¤ فجاسوا خلال الديار: جستجوي خانه به خانه
¤ ثم رددنا لكم الكره عليهم: بازگشت دوباره قدرت بني اسرائيل.
¤ ليسوءوا وجوهكم: روسياهي در سركشي دوم
¤ ليدخلوا المسجد: فتح مسجد براي دومين بار
3- نكته هاي قابل دريافت
¤ آنچه كه در كتاب تورات يا لوح محفوظ ثبت شده وعده اي شدني است: وقضينا... كان وعدا مفعولا
¤ سياق آيه خبر از فساد اين گروه (بني اسرائيل) در آينده دارد: وقضينا الي بني اسرائيل في الكتاب لتفسدن
¤ اين فساد و سركشي در دو مرحله بروز خواهد كرد: لتفسدن في الأرض مرتين
¤ اين دو رويداد، جهاني و گسترده خواهد بود: لتفسدن في الأرض مرتين و لتعلنّ علوا كبيرا
¤ در وعده اول گروهي از بندگان ويژه خدا بر اين گروه مأمور و مسلط مي شوند: بعثنا عليكم عبادا لنا
¤ صلابت و نيرومندي بالا از ويژگي هاي لشكر مأمور است: أولي بأس شديد
¤ اين اقدام و عمليات، به جستجوي خانه به خانه براي يافتن بني اسرائيل مي انجامد: فجاسوا خلال الديار
¤ بازگشت قدرت به بني اسرائيل بدون اشاره به علت آن يا دليل شكست گروه مقابل: ثم رددنا لكم الكرّه عليهم
¤ توانمندي دوباره اين دسته به وسيله افزايش اموال، پسران و نفرات است: امددناكم بأموال و بنين و جعلناكم أكثر نفيرا
¤ علت بروز حادثه دوم عملكرد بد خود بني اسرائيل (و چه بسا قدرنشناسي) است: ان أحسنتم أحسنتم لأنفسكم و ان أسأتم فلها
¤ نتيجه سركشي دوم روسياهي اين گروه به دست نيروهاي ويژه است: فلها فاذا جاء وعدالآخر. ليسوءوا وجوهكم.
¤ لشكر بندگان ويژه خدا براي دومين بار وارد مسجد خواهند شد: ليدخلوا المسجد كما دخلوه أول مره -
¤ نابودي آن چناني هرگونه آثار به جامانده از بني اسرائيل: ليتبروا ما علوا تتبيرا
4- نكته هاي تفسيري
¤ مراد از «المسجد» به قرينه آيه اول سوره اسراء و مسجدالاقصي مي باشد: سبحان الذي أسري بعبده ليلا من المسجدالحرام الي المسجد الأقصي.
¤ عبارت «عبادا لنا» حاكي از ويژگي مخلص بودن اين نيروها دارد چون با عبارت عبد، عباد و عبادنا متمايز است. برگزيدگي اين بندگان در تركيب زيباي عباد+لنا نهفته است.
¤ جالب اينجاست كه عبارت «عبادا لنا» تنها يك بار در قرآن به كار رفته و عبارت «عبادنا» نيز تنها براي پيامبران ذكر شده:
حضرت يوسف: انه من عبادنا المخلصين (يوسف24)
خضر نبي(قول برخي تفاسير): فوجدا عبدا من عبادنا اتيناه رحمه من عندنا و علمناه من لدنا علما(الكهف65)
حضرت نوح: انه من عبادنا المؤمنين(الصافات81)
حضرت ابراهيم: انه من عبادنا المؤمنين(الصافات111)
حضرت موسي و هارون: انهما من عبادنا المومنين (الصافات 122)
حضرت الياس: انه من عبادنا المومنين (الصافات 132)
پيامبران: و لقد سبقت كلمتنا لعبادنا المرسلين (الصافات 171)
حضرت ابراهيم، اسحاق و يعقوب: واذكر عبادنا ابراهيم و اسحاق و يعقوب (ص 45)
حضرت نوح و لوط: امراه نوح و امراه لوط كانتا تحت عبدين من عبادنا صالحين (التحريم10)
همچنين ذكر اين بندگان بدين صورت آمده است:
تلك الجنه التي نورث من عبادنا من كان تقيا (مريم 63)
اين همان بهشتي است كه به هر يك از بندگان ما كه پرهيزگار باشند به ميراث مي دهيم.
ثم اورثنا الكتاب الذين اصطفينا من عبادنا (فاطر 32)
سپس اين كتاب را به آن بندگان خود كه {آنان} را برگزيده بوديم، به ميراث داديم.
ولكن جعلناه نورا نهدي به من نشاء من عبادنا (الشوري 52)
ولي آن را نوري گردانيديم كه هر كه از بندگان خود را بخواهيم به وسيله آن راه مي نماييم.
قال رب بما اغويتني لازينن لهم في الارض و لاغوينهم اجمعين، الا عبادك منهم المخلصين، قال هذا صراط علي مستقيم (الحجر 39، 40 و 41)
گفت: «پروردگارا، به سبب آنكه مرا گمراه ساختي، من {هم گناهانشان را} در زمين برايشان مي آرايم و همه را گمراه خواهم ساخت، مگر بندگان خالص تو از ميان آنان را. » فرمود: «اين راهي است راست{كه} به سوي من {منتهي مي شود}.
- با توجه به عبارت «... فجاسوا خلال الديار... و... ليسوءوا وجوهكم وليد خلوا المسجد كما دخلوه اول مره» اين حوادث پيرامون مسجدالاقصي و فلسطين رخ خواهد نمود.
- در تاريخ بني اسراييل چنين فتنه هايي با ويژگي جهاني بودن، گستردگي و سركوب توسط نيروهاي الهي وجود ندارد. آنچه كه در داستان «بخت النصر» و «طرطيانوس» و سركوبي يهود نقل شده، با ويژگي هاي پيش گفته همگوني ندارد؛ چرا كه يا مسئله جهاني نبوده يا يهود در آن موقعيت، بر حق بوده و مهم تر آنكه طغيان گري از جانب مشركان بوده نه قوم خداپرست يهود.
- به نظر مي رسد فتنه اخير اين قوم كه در قالب صهيونيسم و تشكيل كشور اسراييل با داعيه از نيل تا فرات به وقوع پيوسته، مي تواند با حادثه اول پيش بيني شده در آيات قرآن تطبيق داشته باشد كه البته در اين زمينه نبايد با قطع سخن گفت اما نشانه هاي بسياري در آن ديده مي شود.
- نكته مهم تر اين كه نتيجه حادثه دوم، كه قلع و قمع نهايي اين گروه است به نظر اشاره به يك واقعه نهايي و جهاني دارد. همان واقعه بزرگ موعود كه اتفاقا يهوديان، مسيحيان و مسلمانان و به ويژه شيعيان در انتظار آن هستند.
5- چند نكته تكميلي
- نبايد از نظر دور داشت آنچه در قرن اخير و در سرزمين هاي اشغالي فلسطين روي داده، نسبتي با آموزه هاي راستين حضرت موسي(ع) ندارد و حتي باورهاي ساختگي صهيونيستي، ميان جامعه يهود نيز كليت و مقبوليت ندارد چه اين كه گروه هاي يهودي هستند كه با اين رژيم مخالفند. شايد بتوان صهيونيسم در يهود را به وهابيت در اسلام تشبيه كرد.
- مقاومت اسلامي حزب الله در لبنان، كه در مسير مكتب اهل بيت پيامبر خدا صلي الله عليه و آله و صراط مستقيم عبادالله، حركت مي كند و به پيروزي هاي چشم گيري نيز دست يافته، رايحه اي از پيروزي بزرگ نويد داده شده را در خود دارد.
- از آن جا كه بندگان ويژه خدا نمي توانند از هر گروه و قومي و با هر هدف به ظاهر اسلامي، يك حركت جهادي مخلصانه را ترتيب داده و به نصر الهي پيروز شوند، بايد در شناخت جريان هاي گوناگون و عملكرد آنان دقت نظر داشت و از ارتباطات پشت پرده شان با مستكبران نبايد غافل شد. شايد اگر همه ادعاهاي مطرح شده صحيح بود امروز بايد القاعده را در رويارويي با اسراييل مي ديديم.
- با توجه به گستردگي جنايان صهيونيست ها و گذشت سال ها از اين جريان، چه بسا وعده نصرت الهي دور نباشد و به زودي با ظهور مردان با صلابت و استوار قدم، شاهد سرنگوني اين رژيم غاصب و آزادي قدس شريف باشيم.
- روايات بسياري از اقامه نماز جماعت حضرت حجت عجل الله تعالي فرجه الشريف به همراه حضرت عيسي عليه السلام در بيت المقدس خبر مي دهد. اين مسئله با لحاظ محل ظهور كه از مكه و كنار كعبه خواهد بود، به معناي پايان قدرت شيطانيان و طاغوتيان و آغاز حكومت الهي وعده داده شده است.
نريدان نمن علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين (القصص 5)
و خواستيم بركساني كه در آن سرزمين فرو دست شده بودند منت نهيم و آنان را پيشوايان {مردم} گردانيم، و ايشان را وارث {زمين} كنيم.
اميد كه توفيق بندگي مخلصانه خدا را داشته باشيم و روزگاري نه چندان دور در بيت المقدس به امامت پيشواي منتظر به نماز بايستيم (ان شاءالله)
منبع:
| ||
واژهی یهودیستیزی ، ترجمهای از واژههای آلمانی antisemitisch و Antisemitismus است. به معنی دشمنی یا تبعیض علیه یهودیان به عنوان یک گروه دینی یا نژادی. این واژه ابتدا در آلمان در پاییز سال 1879 به کار رفت. این واژهها به تلاشهایی دلالت میکند که در آن زمان، در اروپای مرکزی بر ضد یهودیان جریان داشت. ابداع این واژهها غالباً به ویلهلم مار آشوبگر نسبت داده میشود، هر چند «مار» این کلمات را تا پیش از سال 1880 به صورت مکتوب به کار نبرده بود.
به طور کلی، در اکثر نقاط جهان یهودیستیزی کمابیش وجود داشته است. در قرن چهارم، اکثر مسیحیان، یهودیان را مصلوبکنندگانِ مسیح میدانستند که به خاطر نپذیرفتن مسیح و کلیسای او، وطن خود را از دست داده، به آوارگی دائمی محکوم شدهاند. رهبران کلیسای مسیحی به هنگام اقتدار در امپراتوری روم، سببِ وضع قوانینی شدند که یهودیان را از مسیحیان جدا میکرد و حقوق دینی یهودیان را محدود میساخت.
در بخشهای بسیاری از اروپا در طی قرون وسطا، شهروندی یهودیان انکار میشد و آنها را از تصدی منصبهای دولتی و نظامی منع میکردند و از عضویت در صنفها و حرفهها کنار میگذاشتند. این ادعا که یهودیان، کودکان مسیحی را در عید فطیر قربانی میکنند، ابتدا در قرن دوازدهم مطرح شد و در دهه 1930 بخشی از تبلیغات نازیها گردید، همانگونه که استفاده از ابزار یهودیستیزانهی دیگر قرن دوازدهم- یعنی علامت اجباریِ زردرنگ که نشان یهودی بودن فرد بود – نیز در برنامه نازیها قرار گرفت. راندن جمعیت شهری یهودی به گتوها نیز از قرون وسطا آغاز شد و تا پیش از قرن نوزدهم و بیستم در بخشهای وسیعی از اروپا جریان داشت.
موفقیتهای برخی یهودیان که در تجارت، بانکداری و وامدهی سرشناس شده بودند، حسادت مردم را برانگیخت. این نارضایتی سبب اخراج یهودیان از کشورها و مناطق متعددی همچون انگلستان (1290)، فرانسه (قرن چهاردهم)، آلمان (دههی 1350)، پرتغال (1496)، پروانس (1512) و حکومتهای پاپی (1569) شد.
در سال 1492 در اسپانیا، پیگردِ یهودیان به وسیلهی دستگاه تفتیش عقاید (انگیزیسیون)، با اخراج جمعیت یهودی این کشور به اوج خود رسید. در نتیجه، مرکز حیات یهودی از اروپای غربی به ترکیه، لهستان و روسیه انتقال یافت.
در عصر روشنگری و انقلاب فرانسه، یهودیان به تدریج درکشورهای اروپای غربی از حقوق مدنی برخوردار شدند. هنگامی که موفقیتهای اقتصادی و فرهنگی یهودیان بار دیگر سبب بروز نارضایتی و دشمنی شد و با تأکید دوباره بر ناسیونالیسم اروپایی همراه گردید، مردم همنژاد، حضور عناصر یهودیِ «بیگانه» در میان خود را محکوم کردند و بدین ترتیب یهودیستیزی صبغهی نژادی به خود گرفت.
نظریاتی شبه علمی که یهودیان را از نژادی پستتر از نژادهای به اصطلاح آریایی اعلام میکرد، سبب شد تا یهودیستیزی مقبولیت و حمایت عمومی پیدا کند، به ویژه در کشورهایی که میتوانستند علیالظاهر یهودیان را مسبب مشکلات اجتماعی و سیاسی موجود بدانند. یهودیستیزی در اواخر قرن نوزدهم در آلمان و اتریش، به جنبشی نظاممند تبدیل شد که احزاب سیاسی خود را داشت.
امپراتوری روس از دههی 1790، یهودیان را به سکونت در مناطق غربی، که به محدودهی اقامتی (Pale of the Settlement) شناخته میشد، محدود کرد. پس از آن که در سال 1881 شورشهای گستردهی ضد یهودی در این مناطق آغاز شد، برپایهی قوانین امپراتوری در سال 1882، یهودیان از تصاحب زمینهای روستایی محروم شدند و به شهرهای داخل محدودهی اقامتی رانده شدند. این عوامل در چهار دههی بعد، سبب مهاجرت میلیونها یهودی به ایالات متحده و تعداد کمتری به اروپای غربی شد.
در فرانسه، ماجرای دریفوس (Dreyfus) دستاویز محکمی برای یهودیستیزی شد. در سال 1894، آلفرد دریفوس، افسر یهودی که مقام مهمی در ارتش داشت، به اشتباه به خیانت متهم شد. ارتش فرانسه و رسانههای فرانسوی که به شدت ضدیهودی بودند، مانع تبرئهی او شدند و نزاعی که به دنبال این ماجرا رخ داد، انسجام حیات سیاسی فرانسه را بر هم ریخت.
در دههی اول قرن بیستم، نسلکُشیهای جدیای در «کیشینیف» (چیشیا و مولداوی کنونی) در سالهای 1903 و 1905 رخ داد و پلیس مخفی روسیه متنی ساختگی به نام پروتکل دانشوران صهیون (Protocols of the Leamed Elders of Zion) منتشر کرد که به عنوان نقشهای یهودی برای سلطه بر دنیا، دستمایه تبلیغی نسلهای بعدی آشوبگران یهودیستیز شد. نابهسامانیهای گستردهی اقتصادی و سیاسی که معلول جنگ جهانی اول بود، یهودیستیزی را در اروپا تشدید کرد. علاوه بر این، حضور بسیاری از رهبران بلشویک یهودی در انقلاب نوامبر 1917، توجه تازهای به یهودیستیزان در زمینه تعصباتشان در مورد خطر «بلشویسم یهودی» داد. (Jewish Bolshevism) یهودیستیزان آلمان با ناسیونالیستهای Revanchist متحد شدند و یهودیان را مقصر شکست کشورشان معرفی کردند.
هم چنین موج خشونتهای یهودیستیزانه در آلمان نازی تحت فرمانروایی آدولف هیتلر در طی سالهای سال 1932-1945، جنبشهای ضدیهودی در مناطق دیگر را تشویق کرد. در فرانسه Cagoulards (به معنای «مردان کلاهدار»)، در مجارستان جنبش Arrow Cross، در انگلستان اتحادیه بریتانیایی فاشیستها و در ایالات متحده انجمن آلمانی – امریکایی (German –American Bund) و پیراهن نقرهای (Silver Shirts) یهودیستیزی را تبلیغ کردند.
تازگی نوع نازی یهودیستیزی این بود که جریان به طبقهی خاصی منحصر نبود. نظریهی برتری نژاد آریایی هم برای تودههای مردم و هم برای نخبگان اقتصادی و اصیل جذاب بود. یهودیستیزی در آلمان به سیاست رسمی دولت تبدیل شد و همین اندیشه در مدارس تدریس شد و مجلات «علمی» و ماشین عظیم تبلیغاتی به شرح و تفصیل آن میپرداخت. در سال 1941، از بین بردن یهودیان اروپایی، سیاست حزبی و رسمی دولت شد و تعداد زیادی یهودی در اردوگاههای مرگ Auschhwitz, Chelmno, Belzec, Majdank, Treblinka در طی جنگ جهانی دوم از بین رفتند. پس از شکست نازیها در سال 1945، یهودیستیزی جایگاه خود را در اروپای غربی و ایالات متحده از دست داد، اما تحولات اتحاد جماهیر شوروی و خاورمیانه اعتبار تازهای در این مناطق به یهودیستیزی بخشید. تبعیض ضد یهودی از زمان استالین شاخصهی جامعه شوروی باقی ماند
وبلاگ کلیمیان تهران
گشت و گذارى در خمين، زادگاه رهبر آزادگان جهان
90 سال به عقب باز مىگرديم، سلسله متزلزل پادشاهى قاجار توان اداره صحيح مملكت را ندارد، قدرت مركزى تضعيف و به موازات آن قدرتهاى محلى سر برآوردهاند. در هر گوشه مملكتشاهزادهاى با به كار گرفتن خدم و حشم. بساطى به راه انداخته و ياغيان و اشرار از فرصت استفاده كرده، مردم را غارت مىكنند. بار مالياتهاى فزاينده بر دوش مردم سنگينى مىكند. شلاقها تنها بر گرده محرومين و پابرهنگان فرود مىآيد. قدرت حكومت مركزى - حكومت ايالتها و ولايتها، خانهاى كوچك و بزرگ محلى و بالاخره طراران و دزدان و اشرار، بسان حلقهاى ملت را در محاصره گرفته و هر لحظه حلقه تنگتر مىشود. ملت گرسنه است، ملتبىدفاع است و مردم ستم ديدهاند. . .
در چنين شرايطى، خمين كوچك در ميان جلگهاى بزرگ نيز به كام آشوب فرو رفته است. كمر مردم از ستم خانها و شاهزادگان خميده است هر كس در خود قدرتى سراغ دارد از اعمال آن دريغ نمىكند و خلاصه همه درها به روى مردم بسته است.
در اين زمان در شهر كوچك خمين تنها يك در بر روى مردم باز است. تنها يكجا ملجا محرومان است و دلها فقط در يك خانه آرام مىگيرد و آنجا جايى جز بيت و منزل حاج آقا مصطفى خمينى نيست. خانهاى قلعه مانند كه در پس دروازه محله سادات در شرق خمين واقع شده است، خانهاى نه چندان بزرگ كه دو برج بلند در شمال و مشرق آن چشمها را به سوى خود مىخواند.
برجهايى كه بر فراز آن بارويى به ارتفاع تقريبى دو متر جهتسنگربندى ومذقلهايى (سوراخهاى مورب) براى تيراندازى تعبيه شده است. اين برجها به واسطه ارتفاع بلندى كه دارند بر شهر مشرف بوده و از آنجا هر گونه حركتى كنترل مىگردد.
رودخانهاى كه از پشتبيت مىگذرد، جنوب قلعه را امنيتبخشيده است. شبها دروازه شرقى شهر بسته مىشود و نگهبانانى چند بر فراز باروى شهر تا صبح بيدارند. و به گاه اضطرار و وجود خطر تهاجم اشرار، بر تعداد نگهبانان اضافه مىشود و تا صبح فرياد بيدار باش - بيدار باش به گوش مىرسد.
بيت مصطفوى از طريق كوچهاى پيچ در پيچ و باريك به بازار و مسجد جامع متصل مىگردد، كوچهاى كه از ابتدا تا انتها در زير ديد و كنترل با روى برج قرار دارد.
هجوم اشرار و دزدان غارتگر (كه سر در آخور شاهزادگان و خانها داشتند) و صداى ناهنجار سم ستوران كه با سرعتبه پيش مىتازند، هول و هراسى عظيم در دل مردم مىافكند و غبار مرگ بر جبينشان مىنشاند. در چنين مواقعى، خانهاى شهر اگر با دزدان همراهى نكنند، اميدى به خيرشان نيست و لذا هيچ مامن و پناهى جز بيت آقا مصطفى خمينى يافت نمىشود.
آقا مصطفى، سيدى جليل القدر و مجتهدى محبوب و عاملى كه براى دفاع از محرومان سلاح بر دوش گرفته و براى حفظ حيثيت و آبرو و مال و جان مردم، جان در طبق اخلاص نهاده است و مردم، آنانى كه به هيچ جا راهى ندارند و قدرت دفاع از خود و خانواده را در خود نمىبينند همه به منزل آقا مصطفى روى مىآورند، پس از ورود اين بىپناهان و پا برهنگان درها بسته مىشود، مردان بر روى برجها رفته و در شتباروها سنگر گرفته و به سوى دشمن شليك مىكنند. اين روحيه سلحشورى و مبارزه و دفاع است كه كارساز بوده و تهاجمات اشرار را با شكست مواجه مىكند.
در اين دوران و در اين منزل است كه كودكى چشم به جهان مىگشايد (تاريخ 20 جمادىالثانى 1320 هجرى قمرى) و از طرف پدر نام روحالله بر خود مىگيرد. هيچ كس از آينده خبر ندارد. مردم تنها اطراف خويش را مىبينند كه جز سياهى چيزى به چشم نمىآيد. ظلم و ستم اشرار و خانها به اعلا درجه خود رسيده است، مصطفى چارهاى مىانديشد، شكايتخانها به حكومت منطقه بردن. لذا راه اراك را در پيش مىگيرد و با اسب بدان سو مىتازد، اما قبل از رسيدن به مقصد (در روز جمعه 12 ذيقعده 1320 قمرى) آماج تيركين ظلمه قرار مىگيرد. و خون سرخش زينتبخش صحرا مىگردد. او در واقع انتقام حمايت از سيلى خوردگان را پس مىدهد، انتقام پناهدادن به محرومان و پا برهنگان، و در اين زمان روحالله چهار ماه و بيست و دو روز بيشتر ندارد.
مبارزه با اشرار ادامه مىيابد و روحالله (كه اطرافيان او را آقا روح الله صدا مىزنند در همان خانه بزرگ مىشود. با گذشت زمان با رنجها و محن مردم آشنا مىشود و در مىيابد كه پدرش براى چه قربانى شد بنابراين در همان دوران صباوت همراه با برادر بزرگتر در مبارزه با اشرار شركت مىجويد و از فراز با روى قلعه به سوى متجاوزين شليك مىكند.
و اما امروز از آن دو برج كه منشا خير براى اهالى خمين بود تنها يكى بيش نمانده است. صحن خانهاى كه بنيانگذار جمهورى اسلامى در آن پا به عرصه وجود نهاد، خاموش و ساكت در زير بارش باران و تابش آفتاب با ديوارهاى كهنه درد دل مىكند. اين صحن كهن خاطراتى خوش و ناگوار در دل خود جاى داده است. حوض كوچك منزل نور خورشيد را تكرار مىكند، درهاى چوبى و كوچك بيتبسته است. پلههاى برج با شيب بسيار تند پيچ و تاب خورده و به زحمتخود را به بارو مىرساند ولى در آنجا ديگر اثرى از مبارزان نمىيابد. آجرهاى كف حياط هنوز ماندهاند ولى عبور از تاريخى يكصد ساله، از آنها رنگ و رويى باقى نگذارده است. امروز كف كوچه سفالتشده، خانههاى خشت و گلى اطراف به مرور جاى خود را به خانههايى نوساز با نمايى آجرى يا سنگى دادهاند. تنها زادگاه امام است كه همچنان با خشت و گل خويش در اين ميان جلب توجه مىكند، و همه را به خود مىخواند، باروها ندا مىزنند: خمينى، سازش ناپذيرى را در اينجا تجربه كرد، ظلم ستيزى را از پشت مذقلهاى ما آغاز كرد. محروم نوازى را در اين خانه و از پدر به ارث برد. آغاز نقطه جهاد را در اين مكان گذارد، نخستين آثار تلفيق دين و سياست را در اين منزل رويت كرد.
آرى اين منزل اگر چه كمتر از 20 سال از امام ميزبانى نكرد. ليكن خاطراتى بيش از قرنها در دل خود جاى داده است.
در روز بيستم جمادى الثانى 1320 هجرى قمرى مطابق با 30 شهريـور 1281 هجرى شمسى ( 21 سپتامپر 1902 ميلادى) در شهرستان خمين از توابع استان مركزى ايران در خانواده اى اهل علـم و هجرت و جهاد و در خـانـدانـى از سلاله زهـراى اطـهـر سلام الله عليها, روح الـلـه المـوسـوى الخمينـى پـاى بـر خـاكدان طبيعت نهاد .
او وارث سجاياى آباء و اجدادى بـود كه نسل در نسل در كار هـدايـت مردم وكسب مـعارف الهى كـوشيـده انـد. پـدر بزرگـوار امام خمينـى مرحوم آيه الـله سيد مصطفى مـوسـوى از معاصريـن مرحـوم آيه الـلـه العظمـى ميرزاى شيـرازى (رض), پـس از آنكه ساليانـى چنـد در نجف اشـرف علـوم و معارف اسلامـى را فـرا گرفته و به درجه اجتهـاد نايل آمـده بـود بـه ايـران بازگشت و در خمـيـن ملجاء مردم و هادى آنان در امـور دينـى بـود. در حـالـيكه بيـش از 5 مـاه ولادت روح الـلـه نمى گذشت, طاغوتيان و خوانين تحت حمايت عمال حكومت وقت نداى حق طلبـى پـدر را كه در برابر زورگـوئـيهايشان بـه مقاومت بـر خاسته بـود, با گلـوله پاسـخ گفـتـنـد و در مـسير خمـيـن به اراك وى را بـه شهادت رسانـدنـد. بستگان شهيـد بـراى اجراى حكـم الهى قصاص به .تهران (دار الحكـومه وقت) رهـسـپار شـدند و بر اجراى عـدالت اصـرار ورزيدند تا قاتل قصاص گرديد
بديـن ترتبيب امام خـميـنى از اوان كـودكى با رنج يـتـيـمىآشـنا و با مفهوم شهادت روبرو گرديد. وى دوران كـودكـى و نـوجـوانى را تحت سرپرستى مادر مـومـنـه اش (بانـو هاجر) كه خـود از خاندان علـم و تقـوا و از نـوادگان مـرحـوم آيـه الـلـه خـوانسـارى ( صاحب زبـده التصانيف ) بوده است. همچنيـن نزد عمه مـكـرمه اش ( صاحبـه خانم ) كه بانـويى شجاع و حقجـو بـود سپرى كرد اما در سـن 15 سالگى از نعمت وجـود آن دو عزيز نيز محـروم گـرديد .
هجرت به قـم, تحصيل دروس تكميلى وتدريس علوم اسلامى
اندكـى پـس از هجرت آيه الله العظمـى حاج شيخ عبد الكريـم حايرى يزدى ـ رحـمه الله عليه ـ ( نـوروز 1300 هـجـرى شمسـى, مـطابق بـا رجب المـرجب 1340 هجـرى قمـرى ) امام خمينى نيز رهـسپار حـوزه علميه قـم گرديد و به سرعت مراحل تحصيلات تكميلى علوم حـوزوى را نزد اسـاتيد حـوزه قـم طـى كرد. كه مـى تـوان از فرا گرفتـن تـتـمـه مباحث كـتاب مطـول ( در علـم معانى و بيان ) نزد مرحوم آقا مـيـرزا محمـد علـى اديب تهرانـى و تكميل دروس سطح نزد مرحـوم آيه الـله سيد محمد تقـى خـوانسارى, و بيشتر نزد مرحـوم آيه الـله سـيـد عـلى يثربى كاشانى و دروس فـقـه و اصـول نزد زعيـم حـوزه قـم آيـه الـله العظمى حاج شيخ عبدالكريـم حايرى يزدى ـ رضـوان الـلـه عليهـم نام برد .
پـس از رحلت آيه الله العظمـى حـايـرى يزدى تلاش امـام خمينـى به همراه جمعى ديگر از مجتهديـن حـوزه علميه قـم به نـتيچـه رسـيـد و آيه الله العظمـى(رض) به عنـوان زعـيـم حـوزه عـلمـيـه عازم قـــم گـرديـد. در اين زمان, امام خمينـى به عـنـوان يـكـى از مـدرسيـن و مجتهديـن صـاحب راءى در فـقـه و اصـول و فلسفه و عرفــان و اخلاق شناخته مى شد . حضرت امام طى سالهاى طولانى در حوزه علميه قـم به تدريـس چنديـن دوره فقه, اصـول, فلسفه و عرفان و اخـلاق اسـلامى در فيضيه, مسجـد اعظم, مسجـد محمـديه, مـدرسه حـاج ملاصـادق, مسجد سلماسى, و ... همت گماشت و در حـوزه علميه نجف نيز قريب 14 سال در مسجـد شيخ اعطـم انصــــارى (ره) معارف اهل بـيت و فـقـه را در عاليترين سطـوح تدريـس نمود و در نجف بـود كه بـراى نخـستـيـن بار .مبانـى نظرى حكـومت اسلامـى را در سلسله درسهاى ولايت فـقيه بازگـو نمود.
امـام خمينـى در سنگـر مبـارزه و قيــام
روحيه مبارزه و جهاد در راه خـدا ريـشـه در بينـش اعـتـقـادى و تربـيت و محيط خانـوادگى و شرايط سـيـاسى و اجـتماعى طـول دوران زندگى آن حضرت داشـتـه است. مـبارزات ايـشان از آغاز نـوجـوانـى آغـاز و سـيـر تكاملى آن به مـوازات تكـامـل ابـعاد روحى و عـلمى ايـشان از يكـسـو و اوضاع و احـوال سياسـى و اجتماعى ايـران و جـوامع اسـلامـى از سـوى ديگـر در اشكـال مخـتـلف ادامـه يـافـته است و در ســـال 1340 و 41 ماجراى انجمـنهاى ايالـتى و ولايـتى فرصـتـى پـديـد آورد تا ايـشان در رهبـريت قـيام و روحـانيـت ايـفاى نقـش كنـد و بـديـن تـرتـيـب قـيـام سراسرى روحانيت و ملت ايـران در 15 خـرداد سال 1342 با دو ويـژگـى برجستـه يعنى رهـبرى واحد امام خمـيـنى و اسلامـى بـودن انگـيـزه ها, و شعارها و هدفهـاى قيام, سرآغـازى شـد بر فـصـل نـويـن مـبارزات مـلـت ايران كه بـعد ها تحت نام انقلاب اسلامى در جهان شناخـتـه و معرفـى شـد امام خمـيـنـى خاطـره خـويـش از جنـگ بيـن المـلل اول را در حاليكه نـوجـوانى 12 ساله بـوده چنين ياد مـى كند : مـن هـر دو جـنـگ بـيـن المللـى را يادم هست ... مـن كـوچـك بـودم لكـن مـدرسـه مى رفـتـم و سربازهاى شـوروى را در هـمان مركزى كه ما داشـتـيـم در خـمـيـن, مـن آنجا آنهـا را مى ديـدم و ما مـورد تاخت و تاز واقع مى شـديـم در جـنـگ بيـن المـلـل اول. حضـرت امام در جايى ديگر با ياد آورى اسامى بـرخى از خوانيـن واشـرار سـتمگر كه در پناه حكـومت مـركـزى بـه غـارت اموال و نواميـس مردم مى پرداختند مى فـرمايد : مـن از بچگى در جـنـگ بـودم ... ما مـورد زلقـى هـا بـوديـم, مـورد هـجـوم رجـبعلـيـهـا بــوديـم و خـودمان تفنگ داشتيـم و مـن در عيـن حالى كه تـقـريـبا شـايـد اوايـل بلوغم بود, بـچـه بودم, دور ايـن سنگـرهايى كه بـسـتـه بـود نـد در مـحل ما و اينها مى خـواسـتند هجـوم كـنند و غـارت كـنند, آنجا مى رفـتـيــم سنگرها را سركشـى مى كرديـم كـودتاى رضا خان در سـوم اسفـند 1299 شمسـى كه بنابر گـواهـى اسـناد و مدارك تاريخـى و غـير قابـل خـدشـه بـوسيله انگليـسها حـمايت و سازمانـدهـى شـده بـود هـر چـنـد كـه بـه سلطنت قاجاريه پايان بخشيد و تا حـدودى حكـومت مـلوك الطـوايـفـى خـوانيـن و اشـرار پـاركنـده را محمـدود سـاخت اما درعـوض آنچـنـان ديكتاتـورى پديد آورد كه در سايـه آن هـزار فامـيـل بر سرنـوشـت مـلـت مظلـوم ايـران حاكـم شدند ودودمان پهـلـوى به تنهايى عهـده دار نقـش سابق خوانين و اشرار گرديد .
در چنينـى شرايطـى روحانيت ايران كه پـس از وقايع نهـضـت مشروطيت در تنگناى هجـوم بى وقـفـه دولتهـاى وقت و عـمال انگليسى از يكـسو و دشمـنيهاى غرب باختگان روشنفـكر مـآب از سـوى ديگر قـرار داشت براى دفاع از اسـلام و حـفـظ موجـوديت خـويـش بـه تكاپـو افـتاد. آيه الـلـه العظمى حاج شيخ عـبدالـكريـم حايرى بـه دعـوت علماى وقت قـم از اراك به ايـن شهـر هجرت كرد واندكـى پـس از آن امـام خـميـنى كه با بـهـره گيرى از استعداد فـوق العاده خـويـش دروس مقـدماتى و سطـوح حـوزه علميه را در خـميـن و ارا ك با سـرعـت طى كرده بود به قـم هجرت كـرد و عملا در تـحكيـم موقعيت حـوزه نـو تاسيـس قـم مـشاركـتى فعال داشت.
زمان چندانـى نگذشت كه آن حضرت در اعداد فضلاى برجـسته اين حـوزه در عرفـان و فلسفه و فقه و اصـول شنـاخته شـد.
پـس از رحلت آيـه اللـه العظمى حايرى ( 10 بهمـن 1315 ه-ش ) حـوزه علميه قـم را خطر انحلال تهـديد مى كرد. عـلماى مـتـعهـد به چاره جويى برخاستند. مدت هشت سال سرپرستى حـوزه علمـيـه قـم را آيات عـظـام :
سيد محمد حجت, سيد صدر الديـن صدر و سيـد محـمـد تقـى خـوانسارى -رضوان الـلـه عليهـم ـ بر عهده گرفتند. در ايـن فاصله و بـخصـوص پـس از سقوط رضاخان, شرايط براى تحقق مرجعيت عظمى فراهـم گرديد. آيه الله العظمى بروجردى شخصيت علمى برجسته اى بـود كـه مـى تـوانست جانشين مناسبـى براى مـرحوم حايرى و حفـظ كيان حـوزه بـاشـد. ايـن پيشنهاد از سـوى شاگردان آيـه الـلـه حايرى و از جمله امام خـمـيـنـى به سرعت تعقيب شـد. شخص امام در دعـوت از آيـه الـلـه بـروجردى براى هجرت به قـم و پذيرش مسئوليت خطـير زعامت حـوزه مجدانه تلاش كرد.
امام خمينـى كه با دقـت شـرايط سياسـى جامعه و وضعـيـت حـوزه ها را زير نظر داشت و اطـلاعات خـويش را از طريق مطالـعه مـستمر كتب تاريخ معاصـر و مجلات و روزنـامـه هاى وقـت و رفـت و آمـد بـه تهـران و درك محضر بزرگانى همچون آيـه الـلـه مـدرس تكـميل مى كرد دريافـته بـود كه تـنها نقـطـه امـيـد بـه رهـايـى و نجات از شـرايط ذلت بارى كه پـس از شكست مشروطيت و بخصـوص پـس از روى كار آوردن رضا خان پديد آمده است, بيدارى حوزه هاى عـلمـيـه و پيش از آن تضـميـن حيات حوزه ها و ارتبـاط معنـوى مـردم بـا روحـانيت مـى بـاشـد.
امام خمينى در تعقيب هدفهاى ارزشمند خويش در سال 1328 طرح اصلاح اساس ساختار حـوزه علميه را با هـمـكارى آيـه الـلـه مـرتضـى حايـرى تهـيـه كرد و بـه آيـه الـلـه بـروجردى ( ره) پـيشـنهاد داد. ايـن طرح از سوى شاگردان امام و طلاب روشـن ضمير حـوزه مـورد اسـتقبال و حمايت قرار گرفت .
اما رژيـم در محاسباتـش اشـتـبـاه كرده بـود. لايحه انجـمـنـهاى ايالتى و ولايتى كـه به مـوجـب آن شـرط مسـلمان بودن, سوگـند به قرآن كريـم و مرد بـودن انـتخاب كـنـنـدگان و كانديـداها تغيير مـى يافت در 16 مهـر 1341 ه - ش به تصـويب كـابـيـنـه اميـر اسـد الـلـه علـم رسيـد. آزادى انتخابات زنان پـوششـى براى مخفى نگـه داشـتـن هـدفـهاى ديگر بـود.
حذف و تغيير دو شـرط نخـست دقـيـقا بـه منظور قانـونـى كـردن حضـور عناصر بهايـى در مصـادر كـشـور انتخاب شـده بـود. چـنانكه قـبـلا نـيـز اشاره شد پـشتـيـبـانى شـاه از رژيـم صهـيـونيـستـى در تـوسعه مناسبات ايران و اسرائـيل شرط حمايـتهاى آمـريـكـا از شـاه بـود. نـفـوذ پـيـروان مـسـلك استعـمـارى بهـائـيت در قـواى سه گانه ايران ايـن شرط را تحقق مـى بخشيد. امام خمـيـنـى به هـمراه عـلماى بزرگ قـم و تهـران به محض انتشار خبر تصويب لايحه مـزبور پـس از تبادل نـظـر دسـت به اعـتـراضات همه جانبه زدند .
نقـش حضرت امام در روشـن ساختـن اهداف واقعى رژيـم شـاه و گوشـزد كـردن رسالت خطير علما و حـوزه هاى علمـيـه در ايـن شـرايـط بـسيـار مـوثـر وكارساز بـود. تلگرافـهـا و نامـه هـا سرگـشـاده اعـتـراض آمـيز علما به شاه و اسـد الـلـه علـم مـوجى از حـمايـت را در اقـشار مخـتلف مردم برانگيخت. لحـن تلگرافـهـاى امام خمـيـنـى به شاه و نخست وزير تند و هشـدار دهنده بود. در يكـى از ايـن تلگرافها آمده بـود :
اينجانب مجددا به شما نصيحت مى كنـم كه بـه اطاعت خـداوند مـتعـال و قانـون اساسـى گردن نهيد واز عواقب وخـيـمـه تخلف از قـرآن و احـكام علماى ملت و زعماى مسلميـن و تخـلف از قانـون اساس بـترسيد وعـمـدا و بـدون مـوجب مـمـلكت را به خطـر نـيـنـدازيد و الا علماى اسلام درباره شمـا از اظهار عقيـده خـوددارى نخـواهنـد كـرد .
بديـن ترتـيـب ماجراى انجـمنهاى ايـالـتى و ولايـتـى تجربـه اى پيروز و گرانقدر براى ملت ايران بـويژه از آنجهـت بـود كـه طى آن ويـژگـيـهـاى شخصيتـى را شناخـتـنـد كه از هر جهـت براى رهـبـرى امت اسلام شايسته بـود. باو جـود شكست شـاه در ماجـراى انجـمـنها, فـشـار آمريكـا بـراى انجـام اصلاحـات مـورد نظر ادامـه يافت. شـاه در ديـماه 1341 هجـرى شمسى اصـول ششگانه اصلاحات خويـش را بر شمرد و خـواستار رفـراندوم شد . امام خمينى بار ديگـر مراجع و عـلمـاى قـم را بـه نـشـست و چاره جويى دوباره فراخواند .
با پيشنهاد امام خمينى عـيـد باسـتانـى نـوروز سـال 1342 در اعـتراض به اقدامات رژيم تحريـم شد. در اعلامـيه حضـرت امام از انـقـلاب سـفـيـد شاه بـه انقـلاب سـيـاه تعـبـيـر و هـمـسـويـى شـاه بـا اهـداف آمريكا و اسرائيل افـشا شده بود . از سـوى ديگـر, شـاه در مـورد آمادگى جامـعـه ايـران بـراى انجام اصلاحات آمـريكا به مـقامات واشـنگـتـن اطـمـيـنان داده بـود و نام اصـلاحات را انقـلاب سـفـيـد نهاده بـود. مخالـفت عـلما براى وى بسيار گران مىآمد .
امام خمـيـنى در اجـتماع مردم, بى پروا از شخـص شـاه به عنـوان عـامل اصلـى جنايات و هـمـپـيـمان بـا اسـرائـيـل ياد مـى كـرد و مـردم را بـه قـيام فرا مـى خـوانـد. او در سـخـنـرانى خـود در روز دوازده فـرورديـن 1342 شديـدا از سـكـوت عـلماى قـم و نجف و ديگر بلاد اسلامى در مقابل جنايات تازه رژيـم انـتـقـاد كرد و فـرمـود : امـروز سكـوت هـمـراهى بـا دستگـاه جبـار است حضـرت امـام روز بعد ( 13 فرورديـن 42 ) اعلامـيـه معروف خـود را تحت عنـوان شاه دوستى يعنى غارتگرى منـتـشر ساخت .
راز تاءثير شگـفت پـيـام امام و كـلام امـام در روان مخاطـبـيـنـش كه تا مرز جانـبازى پيـش مـى رفت را بايـد در هـمـيـن اصـالت انـديشه, صلابت راى و صـداقت بـى شـائبه اش بـا مـردم جستجـو كـرد .
سال 1342 با تحريـم مراسـم عـيـد نوروز آغـاز و با خـون مظـلـوميـن فيضيه خـونرنگ شد. شـاه بر انجام اصـلاحات مـورد نظـر آمـريكـا اصـرار مـى ورزيـد و امام خـمـيـنى بر آگاه كردن مردم و قـيـام آنـان در بـرابـر دخـالتهاى آمـريكـا و خيـانـتهاى شاه پـافـشـارى داشـت. در چهـارده فرورديـن 1342 آيـه الله العظمـى حكيـم از نجف طـى تلگـرافـهـايى بـه علما و مراجع ايران خـواستار آن شد كـه همگـى به طـور دسـتـه جمـعى به نجف هجرت كنند. اين پيشنهاد براى حفـظ جان عـلما و كيان حـوزه ها مطرح شده بود .
حضرت امام بـدون اعـتـنا بـه ايـن تهـديـدها, پاسخ تلگـراف آيـه الـلـه العـظـمى حكيـم را ارسال نمـوده و در آن تاكيـد كرده بـود كـه هـجـرت دسـتـه جمـعى علما و خالـى كـردن حـوزه علميه قـم به مصلحت نيست .
امام خميـنـى در پيامـى( بـه تايخ 12 / 2 / 1342 ) بـمناسـبـت چهـلـم فاجعـه فـيـضـيـه بـر همـراهـى عـلما و مـلت ايران در رويارويـى سـران ممـالك اسلامـى و دول عربـى بـا اسـرائيل غاصب تـاكيد ورزيد وپيمانهاى شـاه و اسـرائيل را محكـوم كرد .
قيام 15 خرداد
ماه محرم 1342 كه مـصادف با خرداد بـود فـرا رسـيد. امام خمينى از ايـن فـرصت نهـايت اسـتفاده را در تحـريك مردم بـه قيام عـليـه رژيـم مستبد شاه بعمل آورد .
امام خمينى در عـصـر عاشـوراى سال 1383 هجرى قمـى( 13 خرداد 1342شمسى ) در مـدرسه فيضـيـه نطق تاريخـى خـويـش را كه آغازى بر قيام 15 خرداد بود ايراد كرد .
در هميـن سخنرانى بـود كه امام خمـيـنى بـا صداى بلند خطاب به شاه فرمـود : آقا مـن به شما نصيحت مـى كنـم, اى آقاى شـاه ! اى جنـاب شاه! مـن به تو نيصحت مى كـنم دسـت بـردار از اين كارها, آقا اغـفـال مى كنند تو را. مـن مـيل ندارم كـه يـك روز اگر بـخـواهـند تـو بـروى, همه شكر كـنند ... اگر ديكـته مى دهند دسـتت و مى گـويند بخـوان, در اطـرافـش فكـر كـن .... نصـيحت مرا بـشـنـو ... ربط ما بـيـن شـاه و اسرائيل چيست كه سازمان امنيت مـى گـويد از اسرائـيـل حرف نزنـيـد ... مگر شاه اسـرائـيلـى است ؟ شاه فـرمان خامـوش كـردن قـيـام را صادر كـرد. نخست جمع زيادى از ياران امام خمينـى در شـامگاه 14 خرداد دستگيـر و ساعت سه نيمه شب ( سحـرگاه پانزده خـرداد 42 ) صـدها كماندوى اعـزامـى از مركز, منزل حضرت امـام را محاصره كردند و ايشان را در حاليكه مشغول نماز شب بـود دستگيـر و سـراسـيـمـه بـه تهـران بـرده و در بازداشــتگاه باشگاه افـسـران زنـدانـى كـردنـد و غروب آنروز به زندان قـصر مـنتقل نمـودنـد . صـبحگاه پـانـزده خـرداد خبـر دستگيرى رهـبـر انقلاب بـه تهـران, مـشهـد, شيـراز وديگـر شهرها رسيـد و وضعيتـى مشـابه قـم پـديد آورد .
نزديكترين نديم هميشگى شاه, تيمـسار حسيـن فردوست در خاطراتش از بكارگيرى تجربيات و همكارى زبـده ترين ماموريـن سـياسى و امـنيـتى آمريكا براى سركـوب قـيام و هـمچنيـن از سراسـيمگـى شاه و دربـار وامراى ارتـش وساواك در ايـن ساعـات پرده بـرداشـتـه و تـوضـيح داده است كه چگـونه شـاه و ژنـرالهـايـش ديـوانه وار فرمان سركـوب صادر مى كردند .
امام خمينـى, پـس از 19 روز حبـس در زنـدان قـصـر بـه زنـدانـى در پـادگـان نظامـى عشـرت آبـاد منتقل شـد .
با دستگيرى رهبـر نهـضـت و كـشتار وحشيانه مـردم در روز 15 خـرداد 42, قيام ظاهرا سركوب شد. امـام خمـينى در حبـس از پاسخ گفتـن بـه سئوالات بازجـويان, با شهـامت و اعلام ايـنكه هـيـئـت حاكمه در ايـران و قـوه قضائيه آنرا غـير قـانـونـى وفـاقـد صلاحـيت مـى داند, اجتـناب ورزيـد. در شامگاه 18 فـرورديـن سال 1343 بـدون اطلاع قـبـلى, امام خمينى آزاد و به قـم منتقل مـى شـود. بـه محض اطلاع مردم, شـادمـانى سراسر شهر را فرا مـى گيرد وجشنهاى باشكـوهى در مـدرسه فـيـضـيـه و شهـر بـه مـدت چـنـد روز بـر پا مـى شـود . اوليـن سالگـرد قـيام 15خـرداد در سال 1343 با صـدور بيانيه مـشتـرك امام خمـيـنـى و ديگر مراجع تقليد و بيانيه هاى جداگانه حـوزه هاى علمـيه گرامـى داشـتـه شـد و به عنـوان روز عزاى عمـومـى معرفـى شـد.
امـام خمـينـى در هـمـيـن روز ( 4 آبـان 1343 ) بـيانـيـه اى انقلابـى صادر كرد و درآن نـوشـت : دنـيا بـدانـد كه هر گرفـتارى اى كـه ملـت ايـران و مـلـل مسلمـيـن دارنـد از اجـانب اسـت, از آمـريكاست, ملـل اسلام از اجـانب عمـومـا و از آمـريكـا خصـوصـا متنفــر است ... آمـريكـاست كه از اسـرائيل و هـواداران آن پشتيبـانـى مـى كنـد. آمريكاست كه به اسرائيل قـدرت مـى دهـد كه اعراب مسلـم را آواره كند. افشاگرى امام عليه تصـويب لايحه كاپيتـولاسيون, ايران را در آبان سـال 43 در آستـانه قيـامـى دوبـاره قرار داد .
سحرگاه 13 آبان 1343 دوباره كماندوهاى مـسلح اعـزامى از تـهـران, مـنزل امام خمـيـنى در قـم را محاصره كـردنـد. شگـفـت آنـكه وقـت باز داشت, هـمـاننـد سال قـبـل مصادف با نيايـش شبـانه امام خمينـى بـود .حضرت امام بازداشت و بـه هـمراه نيروهاى امـنـيـتى مـستقيما بـه فرودگاه مهرآباد تهران اعـزام و بـا يك فـرونـد هـواپـيـماى نظامى كـه از قبل آماده شـده بـود, تحت الحـفـظ مامـوريـن امـنيـتى و نظامى بـه آنكارا پـرواز كـرد. عـصـر آنـروز سـاواك خـبـر تـبـعـيـد امـام را بـه اتهام اقـدام عليه امنيت كشـور ! در روزنـامه ها مـنتـشـر سـاخت.
عليرغم فضاى خفقان موجى از اعتراضها بـه صـورت تـظـاهـرات در بـازار تهران, تعطيلى طولانى مدت دروس حوزه ها و ارسال طومارها و نامـه ها به سازمانهاى بيـن المللـى و مـراجع تقليـد جلـوه گـر شد.
اقامت امام در تركيه يازده ماه به درازا كشيد در اين مدت رژيم شاه با شدت عمل بـى سابقه اى بقاياى مقاومت را در ايران در هـم شكـست و در غياب امام خمينى به سرعت دست به اصلاحات آمريكا پـسند زد. اقـامت اجبارىدر تـركيـه فـرصتـى مغـتـنـم بـراى امـام بـود تا تـدويـن كتـاب بزرگ تحـريـر الـوسيله را آغاز كند.
تبعيـد امـام خمينـى از تـركيه به عراق
روز 13 مهرماه 1343 حضرت امام به هـمـراه فرزنـدشان آيه الله حاج آقا مصطفـى از تركيه به تبعيدگاه دوم, كشـور عراق اعزام شدند . امام خمينى پس از ورود بـه بـغداد بـراى زيارت مرقـد ائـمه اطهار(ع) به شهــرهــاى كاظميـن, سامـرا و كـربلا شتـافت ويك هـفـته بعد بـه محل اصلـى اقـامت خـود يعنـى نجف عزيمت كرد.
دوران اقامت طـولانـى و 13 ساله امام خمـينى در نجف در شرايطى آغاز شد كه هر چند در ظاهر فشارها و محدوديـتهاى مستقيـم در حـد ايـران و تـركيه وجـود نـداشت اما مخالفـتها و كارشكـنـيها و زخـم زبانهـا نـه از جـبـهـه دشمـن رويارو بـلكه از ناحيه روحانى نمايان و دنيا خـواهان مخفى شده در لباس ديـن آنچنان گـسترده و آزاردهنده بود كه امام با هـمـه صـبر و بـردبارى معروفـش بارها از سخـتى شرايط مبارزه در ايـن سالها بـه تلخى تمام ياد كرده است. ولى هـيچـيـك از ايـن مصـائب و دشـواريها نـتـوانـست او را از مـسيــرى كه آگـاهانه انتخاب كرده بود باز دارد .
امام خمينى سلسله درسهاى خارج فـقه خـويـش را با همه مخالفتها و كارشكنيهاى عناصر مغرض در آبان 1344 در مسجد شيخ انصارى (ره) نجف آغاز كرد كه تا زمان هجـرت از عراق به پاريـس ادامه داشت . حوزه درسى ايشان به عنـوان يكى از برجسته تريـن حوزه هاى درسى نجف از لحـاظ كيفيت و كميت شـاگـردان شنـاخته شـد .
امام خمينـى از بدو ورود بـه نجف بـا ارسال نامـه ها و پيكـهايى بـه ايران, ارتباط خويـش را بـا مـبارزيـن حـفـظ نـموده و آنان را در هـر منـاسبـتـى بـه پـايـدارى در پيگيـرى اهـداف قـيام 15 خـرداد فـرا مى خواند .
امام خمينى در تمام دوران پـس از تـبـعـيد, عليرغـم دشواريهاى پديد آمـده, هيچگاه دست از مبارزه نـكـشيـد, وبـا سخنـرانيها و پيامهـاى خـويـش اميـد به پيـروزى را در دلها زنـده نگـاه مى داشت .
امام خمينى در گفتگـويى با نمانيده سازمان الفـتـح فـلسطيـن در 19 مهر 1347 ديـدگاههاى خويش را درباره مسائل جهان اسلام و جهاد ملت فلسطين تشريح كرد و در همين مصاحبه بر وجوب اختصاص بخشى از وجـوه شـرعى زكات بـه مجـاهـدان فلسطينـى فتـوا داد .
اوايل سال 1348 اختلافات بـيـن رژيـم شاه و حزب بـعث عراق بـر سر مرز آبـى دو كشـور شدت گرفت. رژيـم عراق جمع زيادى از ايـرانـيان مقيـم اين كشـور را در بـدتريـن شرايط اخراج كرد. حزب بـعث بـسـيار كوشيد تا از دشمـنى امام خمـيـنى با رژيـم ايـران در آن شرايط بـهـره گيرد .
چهار سال تـدريس, تلاش و روشنگرى امام خمـيـنـى تـوانسته بـود تا حـدودى فضاى حـوزه نجف را دگرگـون سازد. اينـك در سال 1348 علاوه بر مبارزين بيـشمار داخل كشور مخاطبين زيادى در عراق, لبـنان و ديگر بـلاد اسلامـى بـودنـد كه نهـضت امام خمينى را الگـوى خويـش مى دانستند .
امـام خمينـى و استمـرار مبـارزه ( 1350 ـ 1356 )
نيمه دوم سال 1350 اختلافات رژيـم بعثـى عراق و شاه بالا گـرفت و به اخراج و آواره شـدن بسيارى از ايرانيان مقيـم عراق انجاميد. امام خمينى طـى تلگرافى به رئيـس جمهور عراق شديدا اقدامات ايـن رژيـم را محكـوم نمود. حضرت امام در اعتراض به شرايط پيـش آمـده تصميـم به خـروج از عراق گـرفت اما حكـام بـغداد بـا آگـاهـى از پيـامـدهـاى هجـرت امـام در آن شـرايط اجـازه خـروج ندادند سال 1354 در سالگرد قيام 15 خـرداد, مـدرسه فيضيه قـم بار ديگر شاهـد قيام طلاب انقلابـى بـود. فريادهاى درود بر خمينـى ومـرگ بر سلسله پهلـوى به مـدت دو روز ادامه داشت پيـش از ايـن سازمانهـاى چـريكـى متلاشـى شـده وشخصيتهاى مذهى و سياسى مبارز گرفـتار زندانهاى رژيم بودند .
شاه در ادامه سياستهاى مذهـب ستيز خود در اسفنـد 1354 وقيحـانه تاريخ رسمـى كشـور را از مـبداء هجرت پيامـبـر اسلام بـه مبداء سلطنت شاهان هخامنشى تغـيير داد. امام خمينى در واكنيشى سخت, فـتوا به حرمت استفاده از تاريخ بـى پايـه شاهنشاهـى داد. تحريـم اسـتفـاده از ايـن مبداء موهـوم تاريخى هـمانند تحريـم حزب رستاخيز از سـوى مردم ايران اسـتقبال شـد و هر دو مـورد افـتـضاحـى براى رژيـم شاه شـده و رژيـم در سـال 1357 ناگزيـر از عقـب نشينـى و لغو تـاريخ شاهنشاهى شد .
اوجگيرى انقلاب اسلامى در سال 1356 و قيام مـردم
امام خمينـى كه بـه دقت تحـولات جارى جهان و ايـران را زيـر نظر داشت از فـرصت به دست آمـده نهـايت بـهـره بـردارى را كـرد. او در مرداد 1356 طـى پيامى اعلام كرد : اكنون به واسطـه اوضاع داخلى و خارجى و انعـكاس جنايات رژيـم در مجامع و مطـبـوعات خارجى فرصتى است كه بايد مجامع علمى و فـرهـنگى و رجال وطـنـخـواه و دانشجويان خارج و داخل و انجمـنهاى اسلامى در هر جايـى درنگ از آن استفاده كنند و بى پرده بپا خيزند .
شهادت آيه الله حاج آقا مصطفى خمـينى در اول آبان 1356 و مراسم پر شكـوهـى كه در ايران برگزار شـد نقـطـه آغازى بـر خيزش دوباره حـوزه هاى علميه و قيام جامعه مذهـبى ايران بـود. امام خمـينى در همان زمان به گـونه اى شگفت ايـن واقعه را از الطـاف خفـيـه الهى ناميده بـود. رژيـم شاه با درج مقاله اى تـوهـيـن آمـيـز عـليـه امام در روزنامه اطلاعات انتقام گرفت. اعتراض بـه ايـن مـقـاله, بـه قـيام 19 دى مـاه قـم در سـال 56 منجـر شد كـه طى آن جمعى از طلاب انقلابـى به خـاك و خـون كشيـده شـدند . شاه عليـرغم دست زدن به كشتارهاى جمعى نتـوانست شعله هاى افروخته شده را خاموش كند .او بسيج نطـامـى و جهاد مسلحـانه عمـومـى را بـعنــــوان تنها راه باقـيمانـده در شرايط دست زدن آمريكا بـه كـودتاى نظامـى ارزيـابـى مى كرد .
هجرت امام خمينى از عراق به پاريس
در ديدار وزراى خارجه ايران و عراق در نـيـويـورك تصـمـيـم به اخراج امام خمينـى از عراق گرفته شـد. روز دوم مـهـر 1357 مـنزل امـام در نجف بـوسيله قـواى بعثـى محاصره گرديـدانعكاس ايـن خبـر با خشـم گستـرده مسلمانان در ايران, عراق و ديگـر كشـورها مـواجه شـد .
روز 12 مهر ,امام خمينى نجف را به قصد مرز كـويت ترك گـفـت. دولت كويـت با اشاره رژيـم ايـران از ورود امـام بـه ايـن كـشـور جلوگـيـرى كـرد. قـبـلا صحـبـت از هجـرت امام بـه لبـنـان و يا سـوريه بـود امـا ايشان پـس از مشـورت با فـرزنـدشان ( حجه الاسلام حاج سيـد احمـد خمينـى ) تصميـم بـه هجـرت به پاريـس گرفت. در روز 14 مهـر ايشان وارد پاريس شدند .
و دو روز بعد در منزل يكى از ايرانـيـان در نوفـل لـوشـاتــو ( حـومـه پاريـس ) مستقـر شـدنـد. ماءمـوريـن كاخ اليزه نظر رئيـس جـمهـور فـرانسه را مبنـى بـر اجتناب از هرگـونه فـعـالـيـت سـياسـى بـه امام ابلاغ كـردنـد. ايـشـان نيز در واكـنـشــى تنـد تصـريح كـرده بـود كه ايـنگونـه محدوديتها خلاف ادعاى دمكراسى است و اگر او ناگزير شـود تا از ايـن فرودگـاه بـه آن فـرودگـاه و از ايـن كـشـور بـه آن كـشـور بـرود بـاز دست از هـدفهايـش نخـواهـد كشيـد .
امام خمـيـنى در ديـماه 57 شـوراى انقلاب را تكشيل داد. شاه نيز پـس از تشكيل شـوراى سلطـنـت و اخـذ راى اعـتـماد بـراى كـابـينه بختيار در روز 26 ديـماه از كشـور فـرار كـرد. خـبـر در شـهـر تهران و سپـس ايران پيجيد و مردم در خيابانها به جشـن و پايكـوبى پرداختند
بازگشت امام خمينى به ايران
پس از 14 سال تبعيـد
اوايل بهمـن 57 خبر تصميم امام در بازگشت بـه كـشور منتشر شد. هر كس كه مى شنيد اشك شوق فرو مى ريخت. مردم 14 سال انتظار كشيده بـودنـد. اما در عيـن حال مردم و دوستان امام نگـران جان ايشان بـودند چرا كه هنوز دولت دست نشانده شاه سر پا و حكومت نظامى بر قرار بود. اما امام خمينى تصميـم خويـش را گرفته و طى پيامـهـايى به مردم ايران گـفـته بـود مى خـواهد در ايـن روزها سرنـوشـت سـاز و خطير در كنار مردمـش باشد. دولت بخـتـيار با هماهنگى ژنرال هايزر فـرودگـاههاى كشـور را به روى پـروازهـاى خـارجى بست.
دولت بختيار پـس از چنـد روز تـاب مقـاومـت نـيـاورد و ناگزيـر از پذيرفتـن خـواست ملت شـد. سرانجام امام خمينـى بامداد 12 بهمـن 1357 پـس از 14 سال دورى از وطـن وارد كشـور شـد . استقبال بـى سـابـقـه مـردم ايـران چنـان عـظـيـم و غـيـر قـابل انكـار بــود كه خبرگزاريهاى غربـى نيز ناگزير از اعـتـراف شـده و مستـقـبـليـن را 4 تا 6 ميليون نفر برآورد كردند .
رحلت امام خمينى
وصال يار, فراق ياران
امام خمينى هـدفها و آرمانها و هـر آنچه را كه مـى بايــست ابـلاغ كنـد , گفته بـود و در عمـل نيز تـمام هستيـش را بـراى تحقق هـمان هـدفها بـكار گرفته بـود . اينك در آستـانه نيمه خـرداد سـال 1368 خـود را در آماده ملاقات عزيزى مى كرد كه تمام عمرش را براى جلب رضاى او صرف كرده بـود و قامتش جز در بـرابـر او , در مـقابل هيچ قدرتى خـم نشده , و چشـمانش جز براى او گريه نكرده بـود . سروده هاى عارفانه اش همه حاكى از درد فـراق و بيان عطـش لحظه وصال محبوب بـود . و اينك ايـن لحظه شكـوهمنـد بـراى او , و جانــكاه و تحمل ناپذير بـراى پيروانـش , فـرا مـى رسيد . او خـود در وصيتنامه اش نـوشـته است : با دلى آرام و قلبـى مطمئن و روحى شاد و ضميرى اميدوار به فضل خدا از خدمت خـواهران و برادران مرخص و به سـوى جايگاه ابــدى سفر مى كنـم و به دعاى خير شما احتياج مبرم دارم و از خداى رحمن و رحيـم مى خـواهـم كه عذرم را در كوتاهى خدمت و قصـور و تقصير بپذيـرد و از مـلت امـيدوارم كه عذرم را در كـوتاهى ها و قصـور و تقصيـرها بـپذيـرنـد و بـا قــدرت و تصميـم و اراده بــه پيش بروند .
شگفت آنكه امام خمينـى در يكـى از غزلياتـش كه چنـد سال قبل از رحلت سروده است :
انتظار فرج از نيمه خرداد كشم . سالها مى گذرد حادثه ها مى آيد.
ساعت 20 / 22 بعداز ظهر روز شنبه سيزدهـم خـرداد ماه سـال 1368 لحظه وصال بـود . قــلبـى از كار ايستـاد كه ميليـونها قلــب را بـه نور خدا و معنـويت احـياء كرده بـود . بــه وسيله دوربين مخفـى اى كه تـوسط دوستان امــام در بيمارستان نصب شده بـود روزهاى بيمارى و جريان عمل و لحظه لقاى حق ضبط شده است. وقتى كه گوشه هايـى از حالات معنوى و آرامـش امام در ايـن ايـام از تلويزيون پخـش شـد غوغايى در دلها بر افكند كه وصف آن جــز با بودن در آن فضا ممكـن نيست . لبها دائمـا به ذكـر خـدا در حـركت بود.
در آخرين شب زندگى و در حالى كه چند عمل جراحى سخت و طولانى درسن 87 سالگى تحمل كرده بود و در حاليكه چنديـن سرم به دستهاى مباركـش وصل بـود نافله شب مى خـواند و قـرآن تلاوت مـى كرد . در ساعات آخر , طمانينه و آرامشى ملكـوتـى داشـت و مـرتبا شـهادت بـه وحـدانيت خـدا و رسالت پيـامبـر اكرم (ص) را زمـزمه مـى كـرد و بـا چنيـن حــالتى بـود كه روحـش به ملكـوت اعلى پرواز كرد . وقتى كه خبر رحلت امــام منتشر شـد , گـويـى زلزله اى عظيـم رخ داده است , بغضها تـركيـد و سرتاسر ايران و همـه كانـونهايـى كـه در جـهان بـا نام و پيام امام خمينـى آشـنا بـودنـد يــكپارچه گـريستند و بـر سر و سينه زدنـد . هيچ قلـم و بيـانـى قـادر نيست ابعاد حـادثه را و امواج احساسات غير قابل كنترل مردم را در آن روزها تـوصيف كند.
مـردم ايـران و مسلمانان انقلابى , حق داشتـند اينـچنيـن ضجه كـنند و صحنه هايى پديد آورند كه در تاريخ نمونه اى بـديـن حجم و عظـمت براى آن سراغ نداريـم. آنان كسـى را از دست داده بـودند كـه عـزت پـايمال شـده شان را بـاز گـردانده بود , دست شاهان ستمگر ودستهاى غارتگران آمريكايى و غربـى را از سرزمينشان كـوتاه كرده بود , اسلام را احــياء كـرده بــود , مسلمـيـن را عــزت بـخـشـيـده بـــود , جمهـورى اسلامـى را بـر پـا كـرده بـود , رو در روى همـه قـدرتهاى جهـنمـى و شيـطانـى دنـيا ايستاده بـود و ده سال در بـرابـر صـدها تـوطئه برانـدازى و طـرح كـودتا و آشـوب و فتنه داخلـى و خارجـى مقاومت كرده بود و 8 سـال دفـاعى را فـرمانـدهـى كرده بـود كه در جبهه مقابلـش دشمنـى قـرار داشت كه آشكارا از سـوى هر دو قـدرت بزرگ شرق و غرب حمايت همه جانبه مـى شـد . مردم ,رهبر محبـوب و مرجع دينـى خـود و منادى اسلام راستيـن را از دست داده بـودند .
شايـد كسانـى كه قـادر به درك و هضـم ايـن مفاهيـم نيستنـد , اگـر حالات مردم را در فيـلمهاى مـراسـم توديع و تشييع و خاكسپارى پيكر مطهر امام خمينـى مشاهده كنـنـد و خـبر مرگ دهها تـن كه در مقابل سنگينـى ايـن حادثه تاب تحمـل نيـاورده و قـلبـشان از كار ايستـاده بـود را بشنـوند و پيكرهايى كه يكـى پـس از ديـگرى از شـدت تـاثـر بيهوش شـده , بر روى دسـتها در امـواج جمعـيت به سـوى درمانگاهها روانه مى شـدند را در فيلمها و عكسها ببيننـد , در تفسير ايـن واقعيتها درمانده شوند .
امـا آنـانكه عشـق را مـى شنـاسنـد و تجـربـه كـرده انـد , مشكلـى نـخواهند داشت . حقيقـتا مردم ايران عاشق امام خمينى بـودند و چـه شعار زيبا و گـويايى در سالگرد رحلتـش انتخاب كرده بـودند كه :
عشق به خمينـى عشق به همه خوبيهاست .
روز چهاردهم 1368 , مجلس خبرگان رهـبـر تشكيل گرديـد و پـس از قرائت وصيتنامه امـام خمينى تـوسـط حضرت آيـه الله خامنه اى كه دو ساعت و نيـم طـول كشيد , بحث و تبـادل نظر براى تعييـن جانشينـى امام خمينـى و رهبر انقلاب اسلامـى آغاز شد و پـس از چنديـن ساعت سـرانجام حضرت آيـه الله خامنه اى ( رئيـس جمهور وقت ) كه خود از شـاگـردان امـام خمينـى ـ سلام الله عليه ـ و از چهره هاى درخشـان انقلاب اسلامـى و از يـاوران قيـام 15 خـرداد بـود و در تـمـام دوران نهضت امـام در همـه فـراز و نشيبها در جـمع ديگـر يــاوران انـقلاب جـانبـازى كرده بود , به اتفاق آرا براى ايـن رسالـت خطير بـرگـزيده شد . سالها بـود كه غـربيـها و عوامل تحت حمايتشان در داخل كشـور كه از شكست دادن امـام ماءيـوس شـده بـودند وعده زمان مرگ امـام را مى دادند .
اما هـوشمندى ملت ايران و انتخاب سريع و شايسته خـبرگان و حمايـت فـرزنـدان و پيـروان امـام همه اميدهاى ضـد انقلاب را بـر بـاد دادنـد و نه تنها رحلت امـام پايان راه او نبـود بلكه در واقع عصر امام خمينـى در پهـنه اى وسيعـتر از گـذشـته آغاز شده بـود . مگر انديشه و خـوبى و معنويت و حقيقت مى ميرد ؟ روز و شـب پانزدهـم خرداد 67 ميلونها نفر از مردن تهران و سـوگوارانى كه از شهرها و روستاها آمـده بـودند , در محل مصلاى بـزرگ تهـران اجتماع كردنـد تـا بـراى آخـريـن بـار با پيكر مطهر مـردى كه بـا قيـامش قـامت خميـده ارزشها و كرامتها را در عصر سياه ستـم استـوار كرده و در دنـيا نهـضتـى از خـدا خواهى و باز گشت به فطرت انسانى آغاز كرده بود , وداع كنند.
هيچ اثرى از تشريـفات بـى روح مـرسـوم در مراسـم رسمى نبـود . همه چيز, بسيجى و مردمى وعاشقانه بـود. پيـكر پاك و سبز پوش امـام بـر بـالاى بـلنـدى و در حلـقه ميليـونها نفـر از جمعيت مـاتـم زده چـون نگينى مى درخشيد . هر كس به زبان خويـش با امامـش زمـزمه مى كرد و اشك مـى ريخت . سـرتاسـر اتـوبان و راههاى منتهى به مصلـى مملـو از جميعت سياهپوش بود .
پـرچمهاى عزا بـر در و ديـورا شهر آويخته و آواى قرآن از تمام مساجد و مراكـز و ادارات و مـنازل بگـوش مـى رسيـد . شـب كـه فـرا رسيـد هزاران شمع بياد مشعلـى كه امـام افـروخـته است , در بـيابـان مصلـى و تپه هـاى اطـراف آن روشـن شـد . خـانـواده هـاى داغدار گرداگرد شمعـها نشسته و چشمانشان بر بلنداى نـورانـى دوخته شـده بود .
فرياد يا حسيـن بسيجيان كه احساس يتيمى مـى كـردنـد و بــر سـر و سينه مـى زدنـد فـضا را عـاشـورايـى كرده بـود . بـاور اينـكـه ديـگر صداى دلنشيـن امام خمينـى را در حسينيه جماران نخـواهند شنيد , طاقتـها را بـرده بـود . مـردم شـب را در كـنار پيـكـر امـام بـه صبـح رسانيدند . در نخستنى ساعت بامداد شانزده خــرداد , مـيـلـونهـا تـن به امامت آيت الله العظمـى گلپايگانى(ره) با چشمانى اشكبار برپيكر امام نماز گذاردند .
انبـوهى جمعيت و شكوه حماسه حضـور مـردم در روز ورود امام خمـينى به كشـور در 12 بهمـن 1357 و تـكـرار گسـتـرده تـر ايـن حماسـه در مـراسـم تشييع پيكر امام , از شگفـتيهاى تـاريخ اسـت . خـبرگـزاريهاى رسمـى جهـانـى جمعيت استقبال كننده را در سال 1357 تا 6 ميليـون نفر و جمعيت حاضـر در مــراسـم تشـييـع را تا 9 ميليـون نفر تخميـن زدند و ايـن در حالى بـود كه طى دوران 11 سـاله حكومت امام خمينى بـواسطه اتحـاد كشـورها غربـى و شرقى در دشمنى با انـقلاب و تحميل جنگ 8 ساله و صـدهـا تـوطـئه ديـگـر آنـان , مردم ايـران سخـتيها و مشكلات فـراوانـى را تحـمـل كرده و عزيزان بى شمارى را در ايـن راه از دست داده بـودند و طـبعا مـى بـايـست بـتدرج خسته و دلسرد شـده باشنـد امـا هرگز اينچنيـن نشـد . نسل پرورش يـافـته در مكتب الـهى امام خمينى به ايـن فرمـوده امام ايـمان كامـل داشـت كه :در جهـان حجـم تحمل زحمـتها و رنجها و فداكاريها و جان نثـاريها ومحروميتها مناسب حجـم بـزرگى مقصـود و ارزشمندى وعلـو رتـبـه آن است پـس از آنـكه مراسـم تـدفيـن به علت شـدت احسـاسات عـزاداران امـكان ادامـه نيافت , طـى اطلاعيه هاى مـكرر از راديـو اعلام شـد كـه مـردم بـه خانه هايشان بازگردند , مراسـم به بعد مـوكـول شــده و زمــان آن بعـدا اعلام شد . براى مسئوليـن تـرديـدى نـبـود كه هر چه زمان بگذرد صـدها هزار تـن از علاقه مندان ديگر امـام كـه از شهـرهاى دور راهـى تهران شده اند نيز بر جمعيت تشييع كننـده افـزوده خـواهـد شـد , ناگزير در بعدازظهر همان روز مراسم تـدفـين بـا همان احساسات و بـه دشـوارى انـجـام شـد كـه گـوشـه هـايـى از اين مـراسـم بـوسـيـله خبرنگـاران بـه جهان مخابره شـد و بدين سان رحلت امام خمينـى نيز همچـون حياتـش منـشاء بيـدارى و نهضتـى دوباره شـد و راه و يادش جاودانه گرديد چرا كـه او حقيـقت بـود و حقيقت هميشه زنـده است و فناناپذير .
شايد برخي از سليقه هاي سياسي با برداشتي كه در اين يادداشت آمده است همراهي چنداني نداشته باشند و يا، آن را ادعاي خلاف و سخن گزاف تلقي كنند، اما «واقعيت »ها بيرون از سليقه ها جريان دارند و راه خود را فارغ از پسند اين و آن مي پيمايند. يادداشت پيش روي بر همين واقعيت ها تكيه دارد. واقعيت هايي كه براي ديرباورها نيز راهي جز باور باقي نمي گذارد. سخن درباره رخدادهاي بزرگ و سرنوشت ساز چند سال اخير است. اين رخدادها اگرچه در نقاط مختلف دنيا و منطقه اتفاق افتاده و ظاهراً جداي از هم به نظر مي رسند ولي ماهيت آنها نشان مي دهد كه رابطه اي مستقيم با يكديگر دارند و در بستري هماهنگ، تغيير مسير تاريخ به پرچمداري ايران اسلامي را دنبال مي كنند. واقعه عظيمي كه دشمنان تابلودار نيز نگراني خود را از وقوع آن پنهان نمي دارند. بخوانيد؛
1- سال گذشته، در اولين يادداشت روز كيهان بعد از پايان تعطيلات نوروزي -14/1/89- به فهرستي از دستاوردهاي بزرگ و بي نظيري پرداختيم كه فتنه 88 براي جمهوري اسلامي ايران و مردم پاكباخته اين مرز و بوم به ارمغان آورده است و براين باور بوديم كه اين موهبت الهي مقدمه يك جهش بلند و زمينه اي براي پرواز به سوي قله هاي ديگر است. اما، كدام قله؟ كسي نمي دانست و يا كمتر كسي از آن باخبر بود. شواهد برگرفته از تاريخ پر حادثه و 32 ساله انقلاب اسلامي، اين تلقي را در ذهن بسياري از صاحبنظران پديد آورده بود كه آن قله بلند و سنگر فتح نشده، هرچه باشد، خداي سبحان در فتح آن براي ايران اسلامي نقش ويژه اي رقم زده است.
2- دشمنان بيروني در فتنه 88 با تمامي توان سياسي و اقتصادي و تبليغاتي- و اهرم تهديد نظامي- به ميدان آمدند و همه ظرفيت هاي پيدا و پنهان خود را كه طي سال هاي متمادي انباشته و در جاي جاي نظام براي روز حادثه جاسازي كرده و كاشته بودند، به صحنه آوردند. مهره هاي از قبل خريداري شده و يا در مسير به فروش رفته، نظير موسوي و كروبي و خاتمي، جريانات سياسي به مأموريت گرفته شده مانند احزاب و گروههاي حاضر در جبهه مدعي اصلاحات، گروهك هاي تروريست و فراري، نظير منافقين، بهايي ها، سلطنت طلب ها، ماركسيست ها، خواص ساده انديش و بعضاً آلوده و ...
مثلث آمريكا، انگليس و اسرائيل كه مديريت اصلي فتنه را برعهده داشتند، با اطمينان احمقانه از پيروزي و يا تظاهر موذيانه به موفقيت، نه فقط تمامي رسانه هاي بين المللي تحت اختيار خويش را به پشتيباني تبليغاتي و رواني از فتنه اختصاص دادند بلكه صدها سايت اينترنتي و شبكه هاي راديو تلويزيوني جديد هم به همين منظور، راه اندازي كرده و به كار گرفتند، ضمن آن كه مقامات بلندپايه آمريكايي، اسرائيلي و اروپايي در سطح رئيس جمهور، نخست وزير، وزراي خارجه و دفاع و امثال آنها نيز، آشكارا در حمايت از فتنه به ميدان آمدند و اين هجوم همه جانبه را با بوق و كرنا بر بام دنيا فرياد زده و ماجراي اين جنگ احزاب را با زبان و قلم و قدم خود به گوش همه جهانيان رساندند.
3- اكنون به آساني مي توان تصور كرد كه وقتي فتنه اي با اين ابعاد گسترده به شكست و رسوايي مي انجامد، چه تصويري از ايران اسلامي در افكارعمومي جهانيان و مخصوصاً ملت هاي مسلمان منطقه شكل مي گيرد. آيا همگان را به اين باور قطعي و خالي از ابهام نمي رساند كه جمهوري اسلامي ايران از كارزاري تمام عيار در مقابل تمامي قدرت هاي استكباري جهان و دنباله هاي ريز و درشت آنها، پيروز بيرون آمده است؟ و اما، از سوي ديگر، آيا غير از اين است كه جمهوري اسلامي ايران در ميان تمامي مردم دنيا، با هويت «اسلامي» آن شناخته مي شود؟ حالا به آساني مي توانيد تصور كنيد پيروزي بزرگ بر فتنه اي كه با سازماندهي و برنامه ريزي- حداقل- 20 ساله و به كارگيري همه توان و ظرفيت بيروني و داخلي نظام سلطه بين الملل به صحنه آمده بود، چه راه كاري را براي رهايي از سلطه ديكتاتورهاي منطقه، پيش روي ملت هاي مسلمان مي گشايد؟
4- حضرت آقا از «واكسينه شدن» انقلاب و نظام اسلامي به عنوان يكي از بركات فتنه 88 ياد كردند. واكسن، ميكروب ضعيف شده و يا سم ترشح شده از ميكروب- توكسين- است كه براي پيشگيري از بيماري به بدن افراد سالم تزريق مي شود. گلبول هاي سفيد شخص سالم در واكنش به ميكروب يا سم تزريق شده ميكروب، پادزهر- آنتي توكسين- ترشح مي كنند و از اين طريق ضمن خنثي كردن عفونت ناشي از تزريق واكسن، سيستم دفاعي بدن را در مقابل هجوم ميكروب هاي قوي تر بعدي مقاوم مي سازند. فتنه گران در جريان فتنه 88 ميكروب هايي بودند كه مثلث آمريكا، اسرائيل و انگليس با هدف بيماري زايي و نهايتا تضعيف نظام اسلامي به پيكر انقلاب تزريق كردند ولي با لطف خداي سبحان و همت مردم خداجوي اين سامان، ميكروب هاي تزريق شده نه فقط بيماري و تضعيف در پي نداشتند، بلكه پيكر قدرتمند انقلاب، از آنها به عنوان واكسن استفاده كرد و ضمن پالايش عرصه كشور اسلامي از اين ميكروب هاي عفونت آفرين، براي مقابله با ميكروب هاي ديگري كه نمي دانستيم در راهند ولي در راه بودند، آمادگي بيشتري يافت. از اين روي معتقديم، فتنه 88، موهبتي الهي بود و پيشاپيش، نظام مقدس جمهوري اسلامي ايران را براي نقش آفريني و پرچمداري در انقلاب ها و خيزش هاي اسلامي منطقه واكسينه كرده بود. افشاي خط نفاق جديد، بازخواني انقلاب براي نسل هاي سوم و چهارم، مديريت الهي آقا، طلوع دوباره امام راحل(ره) و ده ها دستاورد ديگر نيز در همين راستا قابل ارزيابي است.
5- با نگاهي گذرا به گزارش خبرنگاران حاضر در صحنه خيزش هاي اسلامي منطقه و تفسير و تحليل هايي كه رسانه ها و مقامات غربي درباره اين خيزش ها و ماهيت آن ارائه مي كنند، به وضوح مي توان ديد كه گفتمان زير، رايج ترين و فراگير ترين گفتمان اين روزها در ميان ملت هاي مسلمان و انقلابي منطقه است؛ خلاصه گفتمان ياد شده به گزارش خبرگزاري هاي غربي چنين است؛
«سران كشورهاي اسلامي و قدرت هاي خارجي ما را فريب داده و تحقير كرده اند، آنها طي ساليان متمادي به مردم القا كرده بودند كه نتيجه تكيه بر آموزه هاي اسلامي در حاكميت، عقب افتادگي علمي و اجتماعي، و دور ماندن از حركت پرشتاب دنياي مدرن را در پي دارد، ضمن آن كه قطع وابستگي به قدرت هاي بزرگ، كشورشان را در مقابل زورگويي ها و قدرت طلبي هاي ديگران تنها مي گذارد و... اما موقعيت كنوني جمهوري اسلامي ايران كه بر آموزه هاي اسلامي در ساختار آن تكيه شده بر اين فريبكاري خط بطلان كشيده است، چرا كه امروزه ايران اسلامي، قدرتمندترين كشور منطقه است و در جديدترين درگيري با تمامي قدرت هاي بزرگ غرب - فتنه 88- پيروز ميدان بوده است، جايگاه علمي و پيشرفت هاي تكنولوژيك جمهوري اسلامي پهلو به پهلوي كشورهاي پيشرفته غربي مي زند و حال آن كه به قول عمرو موسي دبيركل اتحاديه عرب، در حالي كه ايران اسلامي سفينه به فضا مي فرستد، ما -دولت هاي عربي- در پي كشف و كور كردن تونل هايي هستيم كه از رفح به درون غزه كشيده شده است. ايران اسلامي، بزرگترين و قدرتمند ترين حامي مردم مظلوم فلسطين است و دولت هاي ما بار حقارت در برابر صهيونيست ها را به دوش مي كشند ...» و نكته در خور توجه بيشتر در اين گفتمان رايج كه خبرگزاري آمريكايي يونايتدپرس با تلويح به آن اشاره كرده و روزنامه اسرائيلي و انگليسي زبان «جروزالم پست» به تلويح از آن ياد مي كند، آن كه ملت هاي مسلمان منطقه با اشاره به تاريخچه سي وچند ساله جمهوري اسلامي ايران و از جمله، ماجراي چالش اخير داخلي- منظور همان فتنه 88 است- بر اين باورند كه تمامي دشمنان جمهوري اسلامي ايران، همان دشمنان شناخته شده اسلام هستند و از اين كه دولت هاي متبوع آنها در صف دشمنان اسلام قرار گرفته اند احساس شرمي آميخته به حقارت دارند.
6- تا اينجا و به گواهي شواهد و قرائن مورد اشاره، ترديدي باقي نمي ماند كه اولا؛ انقلاب ها و خيزش هاي منطقه، هويت اسلامي دارند، ثانياً؛ از انقلاب اسلامي در ايران الگو گرفته اند، ثالثاً؛ چالش هاي سه دهه گذشته ايران اسلامي با دشمنان بيروني و خصوصا؛ فتنه 88، نقش غيرقابل انكاري در برانگيختگي كنوني ملت هاي مسلمان منطقه داشته است و بالاخره؛ آن كه نگاه انقلابيون مسلمان در ادامه حركت خويش به ايران اسلامي دوخته شده است.
با توجه به چرخه ياد شده كمترين ترديدي باقي نمي ماند كه تلاش آمريكا و متحدانش براي دزديدن انقلاب هاي اسلامي مردم مسلمان منطقه و يا خاموش كردن و به انحراف كشيدن آن، راه به جايي نمي برد، چرا كه الگوي پيش روي ملت ها با اقتداري مثال زدني در ميدان حاضر و بي وقفه و پرشتاب در حركت است. تقلاي بي حاصل قدرت هاي استكباري يادآور ماجراي شكارچي احمقي است كه براي شكار عقاب تيزپرواز، سايه عقاب را نشانه رفته و به سوي آن تير مي انداخت و...
مرغ بر بالا پران و سايه اش
مي رود بر خاك پرّان مرغ وش
ابلهي صياد آن سايه شود
مي دود چندان كه بي مايه شود
تير اندازد به سوي سايه او
تركشش خالي شود در جستجو
بي خبر كاين عكس آن مرغ هواست
بي خبر كه اصل آن سايه كجاست
...
عقل جزء ما، از آن عقل كلّ است
حركت اين سايه زآن شاخ گل است
7- و اما، تدبير حكيمانه رهبر معظم انقلاب در انتخاب نام «جهاد اقتصادي» براي سال 0913 در بستري كه به آن اشاره شد، وضوح بيشتري مي يابد، حضرت ايشان با انتخاب اين نام از يكسو بر عبور ايران اسلامي از عقبه هاي تند و رسيدن به فراخناي ثبات و اقتدار در مقابل توطئه ها تاكيد ورزيده اند. از سوي ديگر به عنوان جلودار و قافله سالار انقلاب هاي اسلامي منطقه، فصل ديگري از حيات الگوساز و الهام بخش نظام اسلامي را پيش روي انقلابيون مسلمان و مردم اين مرز و بوم گشوده اند ضمن آن كه از چالش بعدي با دشمنان بيروني و دنباله هاي داخلي آنها نيز خبر داده اند.
اين نكته هم گفتني است كه انتخاب نام جهاد اقتصادي پس از آن صورت گرفته است كه ايران اسلامي، ليبرال دموكراسي غرب را در چالش با الگوي مردم سالاري ديني و سكولاريزم را درمقابل الگوي موفق حاكميت ديني به زير كشيده است و اكنون نوبت جهاد اقتصادي و به زير كشيدن دو الگوي غرب ساخته كاپيتاليسيم و سوسياليسم است.
حسين شريعتمداري
اين روزها، تهيه يك فيلم به اصطلاح مستند با عنوان «ظهور نزديك است» و توزيع رايگان و گسترده آن در سطح كشور- سي دي- به يكي از مسائل بحث انگيز تبديل شده است. اين فيلم كه دست اندركاران تهيه و توليد آن كوشيده اند نام و نشان و رد پاي مشخصي از خود باقي نگذارند- و البته كيهان از هويت و انگيزه آنان باخبر است- از يكسو با مخالفت شديد و هشدار مراجع عظام تقليد و عالمان و كارشناسان برجسته ديني روبرو شده است و از سوي ديگر زمينه اي براي سوءاستفاده دشمنان فراهم آورده است. در پي توزيع گسترده سي دي هاي اين فيلم، مركز تخصصي مهدويت حوزه علميه قم در يك نشست علمي تخصصي و با حضور اساتيد برجسته از جمله حضرت آيت الله طبسي به نقد مستند و عالمانه آن پرداخته و نشان داده است تهيه كنندگان اين فيلم به اصطلاح مستند تا چه اندازه از آموزه هاي اسلامي دور و بي خبر- و يا، باخبر و خداي نخواسته فتنه گر- بوده اند. اين مركز تخصصي در حوزه علميه قم، اگرچه مانند تهيه كنندگان «ظهور نزديك است» بودجه هاي كلان و بي حساب و كتاب در اختيار ندارد ولي اميد است سي دي نشست تخصصي مورد اشاره را در همان حد و اندازه بضاعت خود كه مي دانيم اندك است، تكثير كرده و توزيع كند، تا خيل عظيم حزب الله كه علي رغم تهي دستي، هيچگاه آبروي فقر و قناعت را نبرده اند، بازتوليد و توزيع بعدي آن را با بضاعت نفر به نفر خود برعهده بگيرند.
اين يادداشت اما، نگاه ديگري به ماجرا دارد و هر چند ترجيح مي دهد انگيزه تهيه كنندگان فيلم «ظهور نزديك است» را دغدغه امام زماني(عج) آنها و «شوق ظهور» تلقي كند ولي برخي از شواهد و قرائن موجود، نه فقط جايي براي خوش بيني باقي نمي گذارد، بلكه متاسفانه اين احتمال را قوت مي بخشد كه فيلم ياد شده يك ترفند تبليغاتي است و با هدف زمينه سازي انتخاباتي براي يك جريان منحرف سياسي توليد و توزيع شده است. جريان مرموز و مشكوكي كه چندان ناشناخته نيست و طي سال هاي اخير، بارها از نام مبارك مراد غايبمان، حضرت بقيه الله الاعظم-ارواحنا لتراب مقدمه الفداء- سوء استفاده كرده و مي كند و دراين باره گفتني هايي هست؛
1-از حضرت امير عليه السلام است كه «باطل از هر چيز ديگري به حق شبيه تر است» و اساساً اگر حق و باطل همانگونه كه هستند ارائه مي شدند، هيچكس به اشتباه دچار نمي شد. ولي به قول حضرت(ع)، فتنه انگيزان، اندكي از حق و بخشي از باطل را درهم مي آميزند و چنين است كه بدعت ها را شكل مي دهند، فتنه ها بر پا مي كنند و نهايتاً گمراهي مي آفرينند. (خطبه 50 نهج البلاغه). در سي دي موسوم به «ظهور نزديك است» نمونه هاي فراواني از اينگونه آميختگي حق و باطل به چشم مي خورد كه با توجه به نوع اين آميختگي ها به سختي مي توان احتمال تصادفي بودن آنها را باور كرد!
2- با توجه به نكته مورد اشاره، در پي آن نيستيم كه همه آنچه در سي دي ياد شده آمده است را نفي كنيم، بلكه سخن از آميختگي حق و باطل در ميان است و فتنه و بدعتي كه اين آميختگي مي تواند در پي داشته باشد. به عنوان مثال، دراين باره كه آيا «ظهور نزديك است»؟ بايد گفت؛ براساس آموزه هاي اصيل اسلامي، منتظران امام عصر- ارواحنا له الفداء- نه فقط در فلان سال و فلان دوره، بلكه هر صبح و شام- صباحاً و مسائاً- در انتظار ظهورند و منتظر واقعي و راستين بايد كه از همه آلودگي ها، گناهان و دلبستگي هاي اين جهاني دور بوده و هر صبح و شام، ظهور حضرتش را چشم به راه باشد. بنابراين، سخن درباره نزديكي ظهور نيست كه آرزوي همگان است، بلكه بنا به دلايل بسيار روشن ديني و عقلي تعيين وقت ظهور- توقيت- و نيز انطباق شخصيت هاي ياد شده در احاديث و روايات با شخصيت هاي حاضر در هر عصر و زمان، منع شده است، نه آن كه چنين آرزو و احتمالي در ميان نباشد، مگر نه اين كه همه مردم ايران و شيعيان جهان از ژرفاي دل آرزو مي كردند و براين باور بودند و بوديم كه حضرت امام راحل(ره) پرچم انقلاب را به دست صاحب اصلي آن مي سپارند و بعد از رحلت ايشان در اين آرزو به سر مي بريم و با تمام وجود از خداي مهربان مي خواهيم كه اين مهم به دست مبارك رهبر معظم انقلاب به انجام برسد.
3- گفتني است در طول تاريخ نه يك بار و دوبار، بلكه بارها اتفاق افتاده است كه برخي از شخصيت ها را با شخصيت هايي كه از آنها در احاديث و روايات به عنوان شخصيت هاي زمان ظهور ياد شده است، انطباق داده اند و اين انطباق دادن ها براي جهان اسلام و عالم تشيع بي هزينه و خالي از آسيب نيز نبوده است. به عنوان يك نمونه نزديك؛ در سال هاي اوليه جنگ تحميلي از برادر عزيزمان سردار رحيم صفوي با عنوان شعيب بن صالح و يكي از سرداران سپاه امام زمان
- ارواحنا له الفداء- ياد مي كردند و مدتي بعد آيت الله هاشمي رفسنجاني را شعيب بن صالح ناميدند و... درباره «سفياني»، «سيد يمني»، «دجال» و برخي ديگر از شخصيت هاي زمان ظهور نيز نمونه هايي از اين دست را مي توان در تاريخ مكتوب- و نه حتي شفاهي- ملاحظه كرد. نمونه هايي كه در زمان خود، باورهاي كاذبي را در برخي از اذهان شكل دادند و بعضاً نيز بي آسيب نبوده اند.
4- تهيه كنندگان سي دي موسوم به «ظهور نزديك است» بيشترين تلاش خود را به انطباق شخصيت «شعيب بن صالح» با آقاي دكتر احمدي نژاد اختصاص داده اند كه صرفنظر از شخصيت مردمي و قابل احترام آقاي احمدي نژاد بايد گفت:
الف: بررسي ها و تحقيقات مستند اسلام شناسان و عالمان برجسته ديني نشان مي دهد در مجموعه احاديث و روايات، فقط 17 حديث درباره «شعيب بن صالح» نقل شده است كه غير از 3 روايت، بقيه از طريق علماي عامه و اهل سنت روايت شده. و از 3 حديثي كه راويان شيعه نقل كرده اند، دو حديث، فاقد رجال معتبر و اهل ثقه است و تنها يك حديث كه از حضرت امام رضا عليه السلام نقل شده مورد پذيرش قرار گرفته كه در آن روايت نيز فقط به نام شعيب بن صالح و اين كه از ياران حضرت امام زمان- ارواحنا له الفداء- و از طايفه «بني تميم» است، اشاره شده و ديگر هيچ! (از تحقيقات مستند مركز تخصصي مهدويت حوزه علميه قم با ذكر اسناد مربوطه). اكنون بايد پرسيد ويژگي ها و خصوصياتي را كه تهيه كنندگان سي دي «ظهور نزديك است» به شعيب بن صالح نسبت داده و آن را در انطباق با آقاي احمدي نژاد مي دانند، از كجا آورده اند؟!
ب: بر فرض كه آنچه در روايات غيرمعتبر درباره خصوصيات شعيب بن صالح آمده است، صحت داشته باشد! در اين حالت، پرسش بعدي آن است كه چه رابطه و مشابهتي ميان ويژگي هاي «شعيب بن صالح» و «آقاي احمدي نژاد» وجود دارد؟
تهيه كنندگان فيلم به اصطلاح مستند «ظهور نزديك است» براي انطباق اين خصوصيات به استدلال هاي دم دستي و متأسفانه بي پايه و اساسي متمسك شده اند. به عنوان مثال مي گويند در روايات - همان روايات كه شرح آن گذشت- آمده است كه شعيب بن صالح يك فرمانده نظامي است و براي انطباق اين ويژگي با آقاي دكتر احمدي نژاد، استدلال مي كنند كه ايشان هم در جنگ تحميلي حضور فعال داشته است! و يا وقتي در روايات مورد اشاره، شعيب بن صالح را با دكتر احمدي نژاد همنام نمي بينند، به اين تفسير من درآوردي متوسل مي شوند كه «شعيب» در لغت، مصغر - كوچك شده- كلمه «شعب» است و شعب به معني مردم و خلق است و از آنجا كه آقاي احمدي نژاد يك رئيس جمهور مردمي است، بنابراين بايد همان شعيب بن صالح باشد! اين تفسير به راي در حالي است كه حتي در تفسير آيات شريف قرآن نيز، ظاهر آيه، «سنديت» و «حجيت» دارد و كسي نمي تواند مفهوم و تفسيري را به آن نسبت بدهد كه باظاهر آيه، مغايرت داشته باشد. بنابراين اگر مقصود از شعيب بن صالح، همان آقاي احمدي نژاد بود بايد نام ايشان در روايت مي آمد و حال آنكه نام آقاي احمدي نژاد «محمود» است و نام پدر مرحوم ايشان نيز «صالح» نبوده است. مطابق فرمول من درآوردي تهيه كنندگان سي دي ياد شده مي توان گفت «سيد» در لغت به معني «آقا» است. آيا با اين حساب مي توان نتيجه گرفت كه مثلاً «سيد يمني» ذكر شده در روايات ظهور، مي تواند «سيد» به معناي «از نسل رسول خدا(ص)» نباشد؟!... و قس عليهذا... اين چه نوع استدلالي است؟!
گفتني است در روايات ظهور نام خاص «سيد خراساني» و «سيد يمني» نيامده است و تنها به اين كه آن دو بزرگوار از نسل رسول خدا(ص)- سيد- و از اهالي «خراسان» و «يمن» هستند اشاره شده و اين دو فقره با «شعيب بن صالح» كه نام ايشان آمده است- البته براساس همان روايات كه به آن اشاره شد- متفاوت است.
5- در سي دي «ظهور نزديك است» با همان استدلال كذايي از «ملك عبدالله» پادشاه اردن به عنوان «سفياني» ياد شده است كه دشمن قهار حضرت صاحب الزمان- ارواحنا له الفداء- است و مطابق روايات معتبر اساساً براي جنگ با آن حضرت خروج مي كند.
خب! حالا بايد از تهيه كنندگان سي دي «ظهور نزديك است» پرسيد؛ در كجاي روايات آمده است كه «شعيب بن صالح» از «سفياني» براي حضور در جشن هاي نوروزي دعوت مي كند؟! مگر قرار نيست شعيب بن صالح، فرمانده يا يكي از فرماندهان سپاه حضرت ولي عصر(عج) باشد بنابراين بايد با «سفياني» سر جنگ و ستيز داشته و او را يكي از اصلي ترين دشمنان حضرت بداند، پس چرا با اين دشمن خوني حضرت صاحب الزمان- ارواحنا له الفداء- نرد دوستي مي بازد و از وي به عنوان ميهمان و براي حضور محترمانه در ايران اسلامي دعوت به عمل مي آورد؟! با پوزش از برادر عزيزمان جناب آقاي احمدي نژاد و صرفا از باب مزاح؛ بايد گفت كه ظاهرا «سفياني» سي دي ياد شده بيشتر از شعيب بن صالح مورد اشاره در همان سي دي، به رواياتي كه در سي دي آمده است اعتقاد دارد كه- به قول آقاي احمدي نژاد- اولا؛ دعوت شعيب بن صالح را نمي پذيرد! و ثانيا؛ به وزير خارجه و رئيس مجلس حكومت خود دستور مي دهد كه عليه جمهوري اسلامي ايران و رئيس دولت آن موضع گرفته و بد و بيراه بگويند!!
6- تهيه كنندگان سي دي «ظهور نزديك است» دست به اقداماتي زده اند كه نشان مي دهد اين فيلم را با اغراض خاص و آلوده اي تهيه كرده اند. از جمله
- و فقط يكي از آن نمونه ها- حذف بخشي از كلام رهبر معظم انقلاب است. آنها در سي دي مورد اشاره براي اثبات نظر خود از كلام حضرت آقا مايه گذاشته و به نقل از ايشان آورده اند؛ «من با اطمينان كامل مي گويم تحقق وعده الهي در راه است» و حال آن كه رهبر معظم انقلاب بعد از اشاره به بيداري جهان اسلام مي فرمايند؛
«من با اطمينان كامل مي گويم اين هنوز آغاز راه است و تحقق كامل وعده الهي يعني پيروزي حق بر باطل و بازسازي امت اسلامي در راه است. نشانه اين وعده تخلف ناپذير در اولين و مهم ترين مرحله، پيروزي انقلاب اسلامي در ايران و بناي بلند آوازه نظام اسلامي بود. احساس هويت و تشخص در اقليت هاي مسلمان در بيشتر كشورهاي غربي همه و همه نشانه هاي آشكار پيروزي اسلام در هماورد با دشمنان يعني در قرن 51 هجري است، ملت هاي مسلمان هنوز گردنه هاي دشواري پيش روي دارند».
همانگونه كه ملاحظه مي كنيد، تهيه كنندگان سي دي ياد شده، بخش هايي از كلام رهبر معظم انقلاب را حذف كرده اند تا بتوانند از بخش تحريف شده، براي اثبات منظور خود استفاده كنند. توجه كنيد آقا تاكيد مي كنند كه «اين هنوز آغاز راه است» و مي فرمايند «ملت هاي مسلمان هنوز گردنه هاي دشواري پيش روي دارند»و اين همه در همان پاراگراف از بيانات ايشان آمده است. اكنون بايد گفت كه آيا مي توان تحريف سخنان رهبر معظم انقلاب را- كه در همان سي دي از ايشان با عنوان «سيد خراساني» ياد شده است- اقدامي برخاسته از شوق ظهور و عشق به حضرت بقيه الله الاعظم(عج) دانست؟! و آيا نبايد اين اقدام و اقدامات مشابه ديگري از اين دست را نشانه سوءنيت تهيه كنندگان و ترويج كنندگان سي دي «ظهور نزديك است» تلقي كرد؟!
7- اشاره كرديم كه طي 23 سال گذشته، از برخي شخصيت ها به عنوان «شعيب بن صالح» ياد شده بود، از جمله آيت الله هاشمي رفسنجاني، سردار رحيم صفوي و... البته هيچيك از كساني كه بر اين باورها بودند مانند تهيه كنندگان سي دي «ظهور نزديك است» براي اثبات نظر خود به توليد فيلم و توزيع گسترده آن در سطح كشور دست نزدند، بلكه تنها حدس و گمان خود را در محافل خصوصي مطرح مي كردند و بديهي است كه نمي توان انطباق دهي آنان را ناشي از سوءنيت دانست و اگر چنين بود و قصد و غرض خاصي را دنبال مي كردند، به تهيه فيلم و آسمان ريسمان كردن هاي آنچناني روي مي آوردند.
و اما، به عنوان يك نمونه، فرض كنيد آنهايي كه آيت الله هاشمي را با توجه به مواضع آن دوران ايشان، شعيب بن صالح مي دانستند براي اثبات نظر خود فيلم و سي دي تهيه كرده و در سطح گسترده اي پخش مي كردند و باز هم فرض كنيد
- بر فرض محال- هيچكس هم به آن اعتراض نمي كرد. و نتيجه آن كه آيت الله هاشمي رفسنجاني در اذهان عمومي با عنوان شعيب بن صالح يعني يكي از فرماندهان سپاه حضرت حجت- روحي له الفداء- تلقي مي شد. خب! با اين حساب مي توانيد حدس بزنيد كه در جريان فتنه 88 چه اتفاقي مي افتاد؟! آيا كساني كه باور كرده بودند آقاي رفسنجاني شعيب بن صالح است، نظر و ديدگاه
- متاسفانه غيرقابل قبول ايشان- را نظر و ديدگاه حضرت صاحب الزمان(عج) تلقي نمي كردند؟!... بگذريم كه... .
8- با توجه به هويت تهيه كنندگان و توزيع كنندگان سي دي «ظهور نزديك است» كه شواهد و قرائن فراواني از وابستگي آنها به «حلقه حاشيه ساز دولت» حكايت مي كند و نيز، با توجه به نكته اي كه در بند 7 آمده است و سابقه شناخته شده اي كه حلقه ياد شده دارد، به نظر مي رسد فيلم «ظهور نزديك است» يك ترفند سياسي است كه با هدف تبليغات انتخاباتي براي يك جريان انحرافي تهيه و در سطح گسترده اي توزيع شده است. و تهيه كنندگان سي دي كه از بي اعتمادي مردم نسبت به خود باخبرند، قصد داشته اند با توزيع گسترده آن ابتدا آقاي دكتر احمدي نژاد را در اذهان عمومي همان «شعيب بن صالح» معرفي كنند و بعددر دوران انتخابات مجلس، رياست جمهوري و يا... با استناد به اين كه از افراد نزديك به آقاي احمدي نژاد و مورد وثوق و اطمينان ايشان هستند، ليست نامزدهاي مورد قبول خود براي مجلس و يا نامزد رياست جمهوري مورد نظر خود را، نامزد و نامزدهاي مورد تاييد حضرت بقيه الله الاعظم- ارواحنا له الفداء- جا بزنند!!
خوشبختانه ديروز حجت الاسلام والمسلمين آقاتهراني، نماينده مجلس شوراي اسلامي از مخالفت آقاي دكتر احمدي نژاد با معرفي ايشان به عنوان شعيب بن صالح خبر دادند كه از رئيس جمهور محترم جز اين نيز انتظاري نمي رفت.
و بالاخره اين كه، براساس آموزه هاي غيرقابل ترديد و مستحكم اسلامي و مخصوصاً دستور صريح و مكتوب- توقيع شريف- حضرت صاحب الامر ارواحنا له الفداء، وروديه آن حضرت در دوران غيبت كبري، ولي فقيه است و مردم ايران با لطف و عنايت خداي مهربان نشان داده اند كه در همه حال چشم دل و گوش جان به رهنمودهاي آن بزرگوار دارند و همه جا از او به يك اشاره بوده است و از مردم به سر دويدن، از اين روي مدعيان دروغين ارتباط با امام زمان(عج)، را به هيچ نمي انگارند. مردم مسلمان ايران و امروزه، همه ملت هاي مسلمان نه فقط به فراست و ديانت بلكه به تجربه نيز دريافته اند كه تنها در ركاب ولي فقيه از بد حادثه و ترفندهاي شيطاني در امانند...
حسين شريعتمداري
عزل آقاي مصلحي از وزارت اطلاعات كه در پوشش «استعفاء» صورت گرفته بود و مخالفت رهبر معظم انقلاب با عزل ايشان كه بازگشت وي به وزارت را در پي داشت با حاشيه هاي ناگفته اي همراه بود كه بايسته نبود ولي اين حاشيه هاي ناشايست با نگاهي دقيق تر و از زاويه اي ديگر، نه فقط نگران كننده نيستند بلكه هشدار دهنده اند و شكرانه نيز دارند. مانند آژير خطري كه از ورود «دزد» خبر مي دهد و صداي آن اگرچه گوشخراش است اما هيچ صاحبخانه اي از شنيدن اين صدا آزرده خاطر نمي شود و يا از نصب آژير، ابراز پشيماني نمي كند. شايد نگارنده را بيش از اندازه خوشبين تلقي كنيد! ولي...
1- فرض كنيد دوران تبليغات انتخاباتي است و يكي از نامزدها در سخنراني ها، مصاحبه ها و پوسترها و برگه هاي تبليغاتي خود اعلام مي كند كه؛ «از نظر من دوران اسلامگرايي گذشته است! به جاي مكتب اسلام بايد از مكتب ايران به عنوان نسخه و الگوي حكومتي استفاده كنيم! صهيونيست هايي كه به بهاي قتل عام مردم و آواره كردن آنها در فلسطين اسكان داده شده اند «مردم اسرائيل»! و مستحق دوستي هستند! هركس با خواست و نظر من موافق نباشد در دولت من جايي ندارد! تنها معيار و ملاك من در به كارگيري افراد، اطاعت بي چون و چرا از دستورات و خواسته هاي من است! مبالغ كلان و نجومي بيت المال مسلمين را هر طور كه بخواهم و در هر كجا كه مايل باشم هزينه مي كنم و در مقابل هيچ كس هم پاسخگو نيستم! ايجاد تفرقه در ميان جريانات ارزشي و متعهد را به عنوان يك هدف استراتژيك دنبال مي كنم! هروقت كه بخواهم به آمريكا و انگليس و ساير كشورها سفر مي كنم و با هر يك از مقامات سياسي خارجي و يا ايراني فراري كه مايل باشم به گپ وگفت مي نشينم و اگر مثلاً در وزارت اطلاعات كسي بخواهد از علت اين سفرها و ماهيت آن ملاقات ها سر در بياورد بلافاصله او را عزل مي كنم و...»
خب! حالا بر فرض نامزدي با اين خصوصيات از فيلتر شوراي نگهبان عبور كرده باشد! آيا حدس مي زنيد بيشتر از آقاي كروبي - يعني كمتر از آراء باطله- رأي بياورد؟ به يقين نه!
2- حالا اگر مردم متعهد و پاكباخته ايران اسلامي به يك نامزد متعهد، مردم دوست، پاك دست و مقاوم در برابر باج خواهي قدرت هاي استكباري رأي بدهند و اين نامزد منتخب و محبوب، بعد از حضور در رأس قوه مجريه، فرد يا افرادي با خصوصيات ياد شده در بند اول اين نوشته را نه به عنوان «رئيس دفتر» و يا صاحب دهها پست كليدي ديگر، بلكه در جايگاهي نظير «قائم مقام» و «همه كاره دولت» بنشاند و هشدار دلسوزانه و مستدل ديگران را درباره خطر حضور او در كنار خود نپذيرد آيا به راي صادقانه مردم بي اعتنايي نكرده و اعتماد خالصانه آنها را ناديده نگرفته است؟! مي دانيم و بر اين باور خود اصرار داريم كه شائبه و ترديدي درباره احترام و اعتقاد رئيس جمهور محترم به رأي و نظر مردم وجود ندارد ولي متاسفانه با به كارگيري باند منحرف و نفوذي مورد اشاره، اين بي توجهي چه بخواهند و چه نخواهند- و صد البته كه نمي خواهند- صورت پذيرفته است و البته بديهي است از آنجا كه اين انقلاب به قول حضرت امام(ره) «كشتي نوح است و خدايش پشتيبان و كشتي بان است» و مخصوصا، از آن روي كه نگاه توده هاي عظيم مردم به رهبر انقلاب است و جايگاه و وزن هر كس را در ميزان نزديكي به آن رهبر فرزانه و نايب امام زمان(عج) ارزيابي مي كنند، به يقين باند منحرف كذايي راه به جايي نخواهد برد و ضربه اصلي را به جايگاه مردمي رئيس جمهور و تلاش درخور تقدير و خستگي ناپذير ايشان وارد مي كند و دلشوره دلسوزان اين است كه چرا؟!
3- سال گذشته- شهريورماه 89- در حالي كه باند مورد اشاره يكي از پروژه هاي خود را براي محاصره بيشتر آقاي دكتر احمدي نژاد تدارك ديده و در دست اجرا داشت، اطلاعات مربوط به پروژه ياد شده و شماري از جزئيات آن را كه از طريق برخي اعضاي همان باند به دست آورده بوديم فاش كرديم و انتظار آن بود كه رئيس جمهور محترم با مشاهده آن نشانه ها از اجراي پروژه جلوگيري كنند ولي متاسفانه چنين نشد و باند نفوذي، آقاي احمدي نژاد را به مصاحبه مفصلي با روزنامه دولتي ايران كشاند- و همانگونه كه كيهان پيش بيني كرده و خبر داده بود- تلاش كرد ميان رياست محترم جمهوري و دوستان وفادار و اصولگراي ايشان مرزبندي كند.
همان روز در بخشي از يك يادداشت و با نگاهي دلسوزانه خطاب به رئيس جمهور محترم نوشتيم؛ «كاش برادر عزيزمان جناب آقاي دكتر احمدي نژاد نگاهي به اطراف خويش مي انداخت و مشخصات و هويت برخي از اين اطرافيان را كه امروزه در شمار نزديكترين افراد به ايشان هستند، با كساني كه طي چند سال گذشته در كنار وي بوده اند به مقايسه مي نشست. برخي از آنان- تاكيد مي شود كه فقط برخي از آنها نظير آن آقاي اخراجي فلان وزارتخانه و...- چگونه آمده اند؟ و برخي از ياران فداكار، اصولگرا و كارآمد قبلي چرا در كنار ايشان نيستند؟! بي آن كه - خداي نخواسته- قصد مقايسه مثل به مثل در ميان باشد، و فقط به عنوان يك هشدار منطقي بايد گفت كه ماموريت عوامل نفوذي دشمن تنها ترور و انفجار نيست، بلكه مهره چيني بي خاصيت هاي گوش به فرمان و دور كردن كارآمدهاي متعهد از كنار مسئولان، يكي از اصلي ترين و شناخته شده ترين ماموريت آنهاست. اينگونه نفوذي ها را چگونه مي توان شناخت؟! به يقين نبايد در جيب و كيف آنها، كارت شناسايي سازمان هاي ماموريت دهنده را جستجو كرد! آنان بعد از نفوذ و جايگزيني دست به كار ماموريت خود مي شوند، و از جمله با اهميت ترين و شناخته شده ترين انواع ماموريت آنها علاوه بر خالي كردن اطراف يك مسئول بلندمرتبه از نيروهاي وفادار و متعهد كه به آن اشاره شد، تنگ كردن دايره دوستان، متهم كردن ياران متعهد و دلسوز به دشمني، دست زدن به اقدامات ضد ارزشي و نسبت دادن آن به مسئولان و هنجارشكني هاي ديگري از اين دست نيز هست.»
اكنون بايد پرسيد كه آيا در ماجراي اخير يعني عزل آقاي مصلحي بار ديگر پاي همان باند منحرف در ميان نبوده است؟!
رئيس باند مورد اشاره بعد از اطلاع از مخالفت رهبر معظم انقلاب با عزل آقاي مصلحي، حاضر نشد اين خبر در خبرگزاري ايرنا كه مدتي است مانند برخي ديگر از مراكز و نهادها به طور كامل در اختيار عوامل سرسپرده او قرار گرفته است، درج شود و در حالي كه يادداشت كتبي رهبر معظم انقلاب حاوي دستور ايشان مبني بر لغو عزل آقاي مصلحي به دست رئيس جمهور محترم رسيده بود و ايشان دستور را ابلاغ كرده بود، رئيس باند بهانه مي آورد كه بايد اين دستورالعمل از طريق منابع رسمي بيت معظم له اعلام شود!! و حال آن كه، پيش از اين اعتراض داشت كه چرا دستور حضرت آقا مبني بر ضرورت عزل وي از معاون اولي رئيس جمهور، رسانه اي شده است!! طرفه آن كه ايشان در همان هنگام نيز قبل از رسانه اي شدن دستور آقا، گلايه داشت كه چرا اين دستور رسانه اي نمي شود؟!
بعد از صدور دستور آقا مبني بر بازگشت آقاي مصلحي به وزارت اطلاعات و ابلاغ اين دستور از سوي آقاي احمدي نژاد، روزنامه ايران، خبر قبلي خود مربوط به استعفاي ايشان را حذف كرده و خبر بعدي يعني، مخالفت حضرت آقا با عزل وزير اطلاعات را تيتر كرده بود. اما رئيس باند ياد شده ضمن تماس با عوامل خود در روزنامه دولت به آنها دستور مي دهد كه همان خبر استعفا را چاپ كنند و روزنامه ايران به فرموده!! ايشان و در حالي كه چند هزار نسخه از آن چاپ شده بود، چرخه چاپ را متوقف كرده و دستور ابلاغ شده را اجرا مي كند!!
قلم را در اين باره به نيام و زبان را به كام مي كشيم، زيرا شنيدن همين اندازه نيز براي توده هاي عظيم مردمي كه همواره از امام راحل(ره) و خلف حاضر او به يك اشاره بوده است و از آنان «به سر دويدن»، سخت و آزاردهنده است. و اين پرسش برخاسته از ژرفاي دل آنان را پيش مي كشد كه حضور تحميلي اين باند در كنار رئيس جمهور منتخب با كدام توضيح قابل توجيه است و چرا آقاي احمدي نژاد به عنوان كسي كه مردم با اعتقاد به پيروي بي چون و چراي وي از رهبر و مقتداي خويش به ايشان رأي داده اند، دست اين باند منحرف و نفوذي را كوتاه نمي كند؟!
4- خوشبختانه جناب آقاي احمدي نژاد، رئيس جمهور محترم، همانگونه كه از ايشان انتظار مي رفت با دريافت نظر رهبر معظم انقلاب، فرمان واجب الاطاعه حضرتش را به اجرا درآورد و نشان داد كه بر عهد ديرين با خداي خويش، مردم و مقتداي خود پابرجا و استوار است اما، گلايه اي برادرانه از ايشان نيز در ميان است و آن اين كه، چرا علي رغم هويت برملا شده باند مورد اشاره باز هم براي چندمين بار فريب حركت سالوسانه آنها را خورده است؟! و به آنان اجازه سوءاستفاده از جايگاه مورد احترام خويش در ميان مردم را داده است؟!
اگرچه گفتني است خبرگزاري دولت- ايرنا- بعد از آن كه با تاخير چند ساعته خبر مخالفت رهبر معظم انقلاب با عزل مصلحي را روي خروجي خود گذاشت، بعدازظهر ديروز مجدداً اين خبر را حذف كرد و مطابق يك گزارش موثق كه به كيهان رسيده است، دستور حذف دوباره خبر را مديرعامل ايرنا كه در هند به سر مي برد با اشاره رئيس باند ياد شده و از طريق تماس تلفني به خبرگزاري تحت مديريت خود صادر كرده است!!... كه اميد است آقاي احمدي نژاد از آن بي خبر باشد.
5- نگارنده سال هاي متمادي است كه برادر عزيزم حجت الاسلام والمسلمين مصلحي را از نزديك مي شناسد و همواره به مراتب بالاي ايمان، تقوي، شجاعت و پاكباختگي ايشان غبطه خورده است و مي داند كه جناب مصلحي تنها به عنوان اداي وظيفه و انجام تكليف حاضر به پذيرش وزارت شده است. اين نگاه در تمامي كساني كه طي سه دهه گذشته با فراز و نشيب هاي انقلاب همراه بوده و عبور از عقبه هاي تند و نفس گير را شاهد بوده اند، مشترك است ضمن آن كه كارآمدي و مديريت ايشان بر كسي پوشيده نيست و موفقيت هاي چشمگير و بعضاً حيرت انگيز وزارت اطلاعات در دوران تصدي ايشان نظير دستگيري عبدالمالك ريگي، نفوذ در شبكه موساد، بازداشت عوامل ترور دانشمندان هسته اي، مقابله سايبريك با ويروس استاكس نت، ريشه كني شبكه هاي هرمي و شايد بااهميت تر از همه، برخورد با جريان فتنه 88 و... شاهدي بلامنازع بر اين كارآمدي هوشمندانه است. از اين روي اگرچه مي دانستم و مي دانم كه بركناري ايشان از وزارت اطلاعات براي شخص ايشان نوعي سبكبار شدن است ولي اين بركناري حيرت انگيز و غيرقابل توجيه بود. مخصوصا آن كه چندي قبل رهبر معظم انقلاب بر جلوگيري از ورود افراد منحرف به وزارت، پيشگيري از دخالت در امور وزارت از سوي جريانات بيروني و حساسيت در مقابل نفوذ دشمن تاكيد ورزيده و فرموده بودند وزارت اطلاعات متعلق به هيچ دولتي نبوده و به اصل نظام تعلق دارد و جناب مصلحي به گواهي كارنامه درخشان ايشان، مجري همين رهنمودهاي حكيمانه در وزارت اطلاعات بوده اند و دقيقا با نگاه از همين زاويه، عزل ايشان تعجب مضاعف همگان را در پي داشت كه خوشبختانه با تدبير حكيمانه رهبر معظم انقلاب منتفي شد.
6- و بالاخره، ماجراي اخير با ذوق زدگي فراوان دشمنان بيروني و برخي از دنباله هاي داخلي آنان روبرو شد كه سال هاست اختلاف و تفرقه در ميان خيل عظيم اصولگرايان را به عنوان يك آرزوي دور و دراز در سينه هاي پركينه خود حمل مي كنند. آنان به خوبي مي دانند كه اولا؛ باند منحرف مورد اشاره حساب جداگانه اي از حساب رئيس جمهور مكتبي و مردمي دارد و توده هاي عظيم مردم باز هم مثل هميشه اجازه سوءاستفاده از گلايه هاي دروني و خانوادگي خويش را به دشمنان بيروني و دنباله هاي دروني آنها نمي دهند و ثانيا؛ مردم همانگونه كه دشمن، بارها آزموده است، چشم جان و گوش دل به نگاه و نظر رهبري دارند و در ماجراي فتنه 88 همگان شاهد بودند كه با همين اعتقاد و با پيروي مومنانه از ولي امر خويش بر توطئه فراگير و همه جانبه دشمن پيروز شدند.
حسين شريعتمداري
وضعيتسياسى ايران در آستانه وقوع انقلاب اسلامى را در دو موضوع كلى زير بررسى مىكنيم:
الف) استبداد و روشها، ابزار و نتايج آن
استبداد شديد شاه و به تبع او دولتمردان ايرانى، امرى آشكار و زبانزد همگان بود.وى به جز قدرت خويش قدرت ديگرى برايش قابل تحمل نبود.هرگاه احساس مىكرد فردى از مقدارى نفوذ مردمى برخوردار شده است، اگر مقامى رسمى داشتبلادرنگ او را بر كنار مىكرد و چه از مقامات باشد چه از مردم، حتى او را نابود مىنمود. (1)
شاه تا مىتوانست در مقابل فشارهاى داخلى يا خارجى - منجمله فشار نهادهاى بين المللى - براى كاهش استبداد ايستادگى مىكرد.
شاه حتى مغرور به اين بود كه تمام كسانى را كه در برابرش مقاومتبه خرج داده بودند، تصفيه كرده و بدون ريا و نيرنگ اعتراف مىكرد كه از دموكراسى متنفر است. (2)
سوء استفاده شاه از قدرت و روشهاى او
در زمان محمد رضا شاه، قانون اساسى كاملا مورد سوء استفاده وى قرار مىگرفت و عملا از استقلال قوا خبرى نبود و تمام تصميمات مهم - و از جمله انتصاب و بركنارى نخست وزير و وزراء، صاحبان پستهاى بالا، استانداران و غيره - توسط شاه اخذ مىشد.البته سلطه شاه بر سياستهاى نظامى و خارجى كشور از بقيه آشكارتر بود.
در اين دوران، شاه با تفرقه انداختن بين افراد و سازمانهاى داراى وظايف متداخل و ايجاد و تحريك دشمنى و حسادت بين آنها حكومت مىكرد. (3)
همچنين نهادهايى مانند بازرسى شاهنشاهى، ساواك، نيروهاى مسلح شاهنشاهى، دادگاههاى نظامى و افراد ذينفوذ خاص و قدرت اقتصادى و سياسى خانواده سلطنتى در راستاى هدايت نهادهايى مانند دفتر نخست وزيرى و وزراء، مجلس، مطبوعات و غيره و در جهت منافع و خواسته شاه، عمل مىكردند و گاه خود، وظايف اينها را انجام مىدادند.كابينه هيچ تصميم مهمى نمىگرفت و حد اكثر اينكه وزرا براى اجراى تصميمات شاه مشورت مىكردند.شاه يك نخست وزير تشريفاتى مىخواست و هويدا - كه از سال 1344 تا 1355- اين سمت را در اختيار داشت، بخوبى اين نقش را ايفا نمود.
يكى از نتايج استبداد شاه اين بود كه وزرا براى باقى ماندن بر سركار هميشه تلاش مىكردند وزارت خانه آنها نظر موافق شاه را جلب كند و بنابراين آمار و حقايق قلب مىشد.با اين وجود، شاه هر وقتبه قربانى نياز داشت، گناه سياستهاى خود را به گردن نخست وزير با وزرا مىانداخت و آنها را بر كنار مىكرد.مثلا هويدا مسئول شكستهاى متوالى برنامه عمرانى پنجم - مانند خاموشىهاى برق در بهار و تابستان سال 1356- معرفى گرديد.
از سوى ديگر، انتخاب نخست وزير و وزيران عمدتا از بين افراد وابسته به سازمانهاى جاسوسى شاه و آمريكا و فراماسونرى صورت مىگرفت.در كتاب انقلاب ايران و مبانى رهبرى امام خمينى، كه در گرماگرم درگيرىهاى زمان انقلاب بصورت پاورقى در يكى از روزنامهها منتشر مىشد، در اين رابطه آمده است:
«آمارى كه از وابستگىهاى افراد شناخته شده هيئت وزيران هويدا، آموزگار، شريفامامى، و ازهارى به دست آمده...حكايت از آن دارد كه 38%فراماسون، 24%عضو سيا و 21%عضو ساواك بودهاند» . (4)
استخدام و كنترل نخبگان (5)
در ايران پيش از انقلاب، حدود 40 خانواده ويژه - كه از نظر سياسى و ثروت خيلى نيرومند بودند - وجود داشت.اكثريتبالايى از نخبگان سياسى از اين خانوادهها برگزيده مىشدند و يك بررسى نشان مىدهد كه 75%نخبگان سياسى، حد اقل يك خويشاوند ذينفوذ داشتهاند.البته استخدام سياسى نخبگان محدود به اعضاى خانوادههاى فوق نبود، بلكه گروه كوچكى از تنكوكراتهاى طبقه متوسط نيز به همكارى پذيرفته شدند.نخبگان سياسى مهمتر بدليل احساس عدم امنيتشاه و بى اعتمادى او، بدون توجه به امر كيفيت دست چين مىشدند و تعداد آنها به كسانى كه مىشد كه كنترل شوند و تهديدى براى رژيم نباشند كاهش ميافت.به همين دليل به عنوان مثال: همسر شاه، فرح، رئيس 26 سازمان حكومتى بود و هزاران تصميم معمولى حكومتى به جاى رستههاى پايينتر توسط شاه اخذ مىشد.
از سوى ديگر، روشهاى كنترل نخبگان با انواع مختلفى از مجازات براى نخبگان «خطاكار» ، تغيير متناوب افراد براى جلوگيرى از بروز حمايت مردمى براى آنها، و ايجاد تفرقه بين آنان مانند گماردن افراد رقيب به رياست آژانسهاى حكومتى و بعهده گرفتن نقش موازنه بين آنها توسط شاه، تكميل مىشد.عدم امنيتشغلى نخبگان باعث فساد و جمع آورى پول توسط آنها براى روز مبادا مىشد.
نخبگان ادارى و نقش آنها
به دليل تحولات اقتصادى ناشى از گران شدن قيمت نفت كه به يك بوروكراسى متخصص و ماهر نياز داشت، درها به سوى روشنفكران - كه بدليل افزايش تعدادشان يك بوروكراسى حكومت غول پيكر پديد آورده بر آن مسلط گرديدند - باز شد.وقتى انقلاب آغاز شد و همراه با پيشرفت انقلاب، توقف خدمات كشورى پشت رژيم را شكست.
سخنان تكرارى و خستگى مردم
شاه در سخنان خود به طور مكرر روى موضوعات خاصى مانند رسيدن به دروازههاى تمدن بزرگ، انقلاب سفيد، اصلاحات ارضى و صنعتى شدن كشور مانور مىداد.در سالها و ماههاى پايانى، شنيدن اين سخنان براى مردم كه نتايجبرنامههاى او را مىديدند، خسته كننده و تنفر انگيز به نظر مىرسيد.به قول يكى از نويسندگان «وعده رسيدن به دروازههاى تمدن بزرگ بقدر ابلهانه و بلند پروازانه بود كه نه فقط اميدى بر نمىانگيخت، بلكه هر شنوندهاى را خشمگين و از آينده نوميد مىكرد» . (6)
اين تنفر و خستگى، به هنگام بازگو شدن القابى كه به شاه داده شده بود - مانند آريا مهر يا بزرگ ارتشتاران - كه اين القاب مكرر و فراوان از دستگاههاى تبليغاتى شنيده مىشد نيز به چشم مىخورد.
شاه با دادن وعدههاى بسيار تلاش مىكرد بر استحكام قدرتش بيفزايد.اما بر خلاف اين انديشه ماكياولى - كه وعدهها (بدقولى) باعث ثبات تاج و تخت هستند - اين سخنان در نهايت اثرات معكوس بخشيد.
سازمان اطلاعات و امنيت كشور (ساواك)
در شكل گيرى ساواك، كه از اواخر سال 1335 كار خود را آغاز كرد، آمريكا و اسرائيل نقش عمدهاى داشتند. (7)
اين سازمان بويژه در زمان حاكميت نصيرى (دوره نخست وزيرى هويدا) با هزاران مامور رسمى و تعداد بسيار زيادى خبرچين و بهرهگيرى از شيوههاى متنوع در شكنجه و سركوبى، كار كنترل تمامى محافل، سازمانها، نهادها، مراكز و افراد مظنون را به عهده داشت.بدينوسيله، ساواك كه در تمام روزنامهها حضور داشت.براى آنها سر مقاله مىنوشتيا مطالب را ديكته مىكرد.در ادارات همه تحت مراقبتبودند.در ضيافتها هر كس به فرد مجاور خود بدگمان بود.در اطاقهاى هتلها، ميكروفون كار گذاشته شده بود. كتابها و حتى نامههايى كه از خارج مىرسيد كنترل مىشد.نامهها با بى دقتى زياد باز و بعد با سنجاق دوخته مىشد.
ساواك گاه براى دستگيرى يك گروه كوچك به منظور اينكه فرد يا افراد مورد نظر فرار نكنند، دهها نفر را دستگير مىكرد.
رژيم شاه علاوه بر بهره گيرى از نيروهاى گارد (مانند گارد شاهنشاهى و گارد دانشگاه) در سركوبىها از نيروهاى ارتش، ژاندارمرى و شهربانى نيز بهره مىبرد. (8)
علاوه بر اين، ساواك براى حضور دائمى در افكار مردم و القاى ترس (مثلا با مصاحبههاى مقام امنيتى - ثابتى) تلاش مىكرد. ايجاد «كميته مشترك ضد خرابكارى» با كمك شهربانى در سال 1350 به ساواك حضور آشكار بيشترى مىبخشيد.
بدين ترتيب، ساواك توانسته بود به جز تعدادى از رهبران مذهبى و برخى از روشنفكران و تبعيدشدگان به خارج همه را بترساند.
همچنين ساواك در راستاى كنترل مخالفين در خارج از كشور، پولهاى هنگفتى براى رؤساى ساواك در خارج ارسال مىكرد و به اشخاص داخلى يا سياستمداران خارجى و از جمله يكصد روزنامه و نشريه خارجى مبالغ بسيارى حق السكوت مىداد. (9)
مجموعا 4 نفر - كه عبارت بودند از تيمور بختيار، پاكروان، نصيرى و مقدم - به ترتيب به عنوان رياستساواك منصوب شدند:
نفر اول در سال 1340 به دليل احساس خطر شاه از وى، بر كنار شد و سپس بدستيكى از مامورين ساواك در عراق به قتل رسيد. جاى وى را پاكروان گرفت.بدنبال حمله به شاه در 21 فروردين 1344 در كاخ مرمر، پاكروان نيز عزل شد و نصيرى كه قبلا مامور بركنارى مصدق، فرماندار نظامى تهران در جريان قيام 15 خرداد و از مهرههاى مطمئن شاه بود، به رياستساواك رسيد.نصيرى در جريان انقلاب كه شاه به قربانى نياز داشت، قربانى شاه شد و مقدم به جايش منصوب شد.اين هر سه نفر اخير، با پيروزى انقلاب دستگير شده و توسط دادگاههاى انقلاب اسلامى محاكمه و اعدام شدند. (10)
بطور كلى، القاى ترس مفرط باعث تنفر سركوب شده گرديده بود، هنگامى كه با تحولات انقلابى در سال 1356 و 1357 در اين ترس تزلزل ايجاد شد و روحيه انقلابى پديد آمد، ساواك مهاجم به هدف حملات انقلابيون تبديل شد و افشاى گسترده اعمال و شكنجههاى روحى و جسمى ساواك دهان به دهان نقل شده بر طغيانهاى عمومى مىافزود.مجموعه تحولات و اوضاع سياسى كه تا كنون تشريح شد، در ايجاد و تقويت زمينههاى نارضايتى مؤثر افتاد.اما نمىتوان همچون بعضى از منابع (11) نقش عامل سياسى را مطلق نمود و ريشه انقلاب اسلامى ايران را تنها در استبداد و ديكتاتورى رژيم گذشته دانست.
ب) وابستگى به بيگانگان
رژيم شاه عميقا در جنبههاى مختلف سياسى، اقتصادى، نظامى و غيره...به آمريكا و كشورهايى كه در اردوى اين كشور بودند، پيوند خورده بود.اين پيوند يك رابطه سالم دو جانبه نبود، بلكه در بسيارى از موارد به وابستگى گسترده اين رژيم به بيگانگان - كه اين وابستگى به طور مكرر مورد انتقاد مخالفين قرار مىگرفت - انجاميده بود.
مبارزه با نفوذ بيگانه در ايران به پايان قرن 19- زمانى كه علما با اعطاى امتياز رويتر به مقابله برخاستند - بر مىگردد.اين بدبينى و مخالفتبا نفوذ خارجى در ايران، از پس از سقوط دكتر مصدق و جايگزينى آمريكا به جاى انگليس - و به اين دليل كه ايرانيان به آمريكا به عنوان حاكم نامرئى كشور مىنگريستند و با شعار شاه آمريكايى - عليه آمريكائيان ادامه يافت و در انقلاب اسلامى به اوج خود رسيد.
پس از جنگ دوم جهانى و همزمان با تشديد جنگ سرد بين شرق و غرب، آمريكا در راستاى جلوگيرى از توسعه شوروى و كمونيزم و حفظ منافع خود، ابتدا دستبه كمكهاى سياسى (مثلا كمك در خروج نيروهاى روسيه از كشور) زد و سپس همراه با اين كمكها، كمكهاى اقتصادى و نظامى خود به رژيم شاه را به كشور سرازير ساخت.در اين رابطه، بر اساس يك پيمان نظامى دو جانبه در سال 1947 يك ماموريت نظامى آمريكايى - تحت عنوان رشد كارايى ارتش ايران - بر عهده رژيم شاه قرار گرفت.اين قرار داد تا پايان سلطنت محمد رضا شاه ادامه يافت.آمريكا همچنين، در سرنگونى حكومت دكتر مصدق مداخله داشت.پس از اين سرنگونى تا سال 1967، آمريكا حدود يك ميليارد دلار به رژيم شاه كمك اقتصادى نمود، تا به گفته آنها ضعف اقتصادى باعث نفوذ كمونيزم و روسها در ايران نگردد.آمريكا، همچنين در راستاى سياستسد بندى در اطراف اتحاد شوروى، ايران راوارد پيمان بغداد - كه بعدا به نام پيمان مركزى يا سنتو (CENTO) مشهور شد - نمود.
علاوه بر اين، منابع به امضاى يك قرارداد سرى نظامى بين آمريكا و ايران در سال 1959 اشاره دارند كه بر اساس آن آمريكا در صورت وقوع تجاوز به ايران به يارى ايران مىشتافت. (12)
اما هر چند تلاشهاى آمريكائيان در زمينه ايران، ظاهرا تحت عنوان كمك صورت مىگرفت، عملا ايران را به آمريكا وابسته كرد. همراهى و خود باختگى شاه و دولتمردان ايرانى نيز اين روند را تشديد كرد.آمريكا از اين وابستگى در زمينههاى مختلف سياسى، اقتصادى، نظامى و استراتژيك از ايران بهره مىبرد: بر اساس دكترين نيكسون، ايران به ژاندارم آمريكا در منطقه تبديل شد.قصد اين دكترين ايجاد قدرتهاى منطقهاى براى حمايت از منافع بين المللى آمريكا و ساير كشورهاى غربى در مقابل روسها بود.در نتيجه، رئيس جمهور آمريكا - نيكسون - با فروش هر نوع تسليحات مرسوم به ايران موافقت نمود.تا اواسط دهه 1350 ايران به بزرگترين خريدار تسليحات آمريكايى تبديل شده بود.از سال 1950 تا زمان سقوط شاه، ايران قرار دادهاى خريد تجهيزات و خدمات نظامى به ارزش حدود 20 ميليارد دلار با آمريكا امضا كرد.از سوى ديگر، آمريكا 40%سهام كنسرسيوم نفتى را بدست آورد و به اقسام سرمايه گذارىها در ايران اقدام نمود.روابط اقتصادى بين ايران و آمريكا نيز اين برداشت ايرانىها را كه روابط ايران - آمريكا ماهيتا امپرياليستى است، تاييد مىكرد.بعنوان مثال، براى هر دلارى كه ايران از تجارت با آمريكا بدست مىآورد دو دلار براى كالاهاى آمريكايى مىپرداخت.
علاوه بر اينها، آمريكا و ساير كشورهاى اردوگاه غرب دستشاه را در زمينه سركوبى مخافين نيز باز گذاشته، كمكهاى خود در اين زمينه را نيز به عمل مىآوردند.
از ميان تلاشهاى آمريكا در زمينه ايران - كه ايرانيان را به وابستگى شاه به آمريكا بيشتر از پيش معتقد مىساخت - مىتوان از درخواست آمريكا براى كسب مصونيت ديپلماتيك براى اتباع آمريكايى در ايران و تصويب آن كه مقابله شديد امام خمينى «ره» را به دنبال داشت، ورود هزاران متخصص نظامى آمريكايى و تنفر مردم از ارزشهاى جديدى كه اين افراد بهكشور تزريق مىكردند و مداخله شاه در عمان (ظفار)، ارسال تجهيزات نظامى توسط شاه به مراكش، اردن، زئير، درگيرى نظامى ايران در سومالى، عمليات نظامى عليه ناراضيان بلوچ در پاكستان و ارسال جتهاى فانتوم براى حفظ رئيس جمهور ويتنام جنوبى - و ان تيو - نام برد كه همه اين مداخلات و درگيريهاى نظامى يا تجهيزات ارسالى به دستور آمريكا و در راستاى منافع بين المللى اين كشور صورت مىگرفت.بدين ترتيب، به شاه به عنوان يك عنصر آمريكايى نگريسته مىشد.
روابط با اسرائيل و آفريقاى جنوبى
روابط شاه و اسرائيل يكى از عوامل مخالفت عمومى با رژيم شاه بود، بر خلاف نظر عموم مردم ايران و افكار عمومى در جهان عرب كه خواستار نابودى رژيم اسرائيل بودند، رژيم شاه روابطى گسترده با اسرائيل داشت.در يكى از منابع طرفدار رژيم شاه آمده بود: «هدف كنونى ناسيوناليسم عرب...نابود ساختن اسرائيل، گسترش پان عربيسم در منطقه خليج فارس و سوسياليزم راديكال است. ناسيوناليسم عرب اغلب مخالفتبا بيگانگان خصوصا بريتانيا و ايالات متحده را در بردارد.هيچيك از اين مسائل با دكترين كنونى ايران...مطابقت ندارد» . (13)
بدين ترتيب، شاه 65%نفت مورد نياز اسرائيل را تامين مىكرد.كالاهاى اسرائيلى به سوى ايران سرازير بود.ساواك و موساد همكارى گستردهاى داشتند و آژانس يهود كه فعاليت عمدهاش مهاجرت يهوديان به فلسطين است در تهران دفتر نمايندگى باز كرده بود.همچنين، مشهور است كه در جنگ سال 1967 هواپيماهاى آمريكايى در ايران فرود آمده، پس از تغيير رنگ و آرم به اسرائيل مىرفتند.
شاه عليرغم مخالفتهاى داخلى و جهانى و از آن جمله انتقاد نيم ميليارد نفر سكنه آفريقا، با رژيم نژاد پرست (آپارتايد) آفريقاى جنوبى نيز روابط حسنه داشت و 95%نفت مورد نياز اين رژيم را تامين مىكرد. (14)
بطور كلى، متهورانهترين حملات عليه آمريكا و اسرائيل از طرف امام خمينى «ره» صورت مىگرفت.ايشان شديدا و به طور مكرر در سخنرانىها و اعلاميههاى خود رژيم شاه را به دليل وابستگى سياسى، اقتصادى و نظامى به آمريكا و رابطه با اسرائيل مورد نكوهش قرار مىدادند (15) .
پىنوشتها:
(×) عضو هيئت علمى دانشكده حقوق و علوم سياسى دانشگاه تهران.
1. نظر عمومى مردم بر اين است كه مرگ مشكوك بسيارى از افراد صاحب نام مانند تختى، حاج آقا مصطفى خمينى و دكتر شريعتى توسط شاه صورت گرفته است.وزرا نيز اگر مىخواستند در قدرت بمانند بايد از نظر فكرى خود را بى تفاوت مىكردند.
2. كلربرير، پير بلانشه، ايران: انقلاب به نام خدا، ترجمه قاسم صنعوى (تهران: كتاب سحاب)، ص 121.
3. مثلا هويدا به نفوذ هوشنگ انصارى وزير دارايى و جمشيد آموزگار وزير كشور كه قرار بود رهبران دو جناح حزب رستاخيز باشند، حسادت مىورزيد.خود او دبير كل موقتحزب شده بود.
4. سيروس پرهام، انقلاب ايران و مبانى رهبرى امام خمينى (تهران: انتشارات امير كبير، 1357)، ص 26.
5. كلمه نخبه اصطلاحا درباره مفهوم حژخدب بكار مىرود كه در اينجا به معنى كسانى است كه اداره امور را بر عهده دارند.اين واژه در معناى كلى خود روشنفكران و گروهاى فكرى را نيز شامل مىشود.
6. مهدى پرهام، فرهنگ سكوت، مجموعه سى مقاله (تهران، بى تا، 1357) ص ص 12- 11.
7. براى كسب اطلاعات مشروح درباره چگونگى تشكيل و سازماندهى ساواك و نقش آمريكا، انگليس و اسرائيل در ايجاد آموزش آن رجوع كنيد به حسين فردوست، ظهور و سقوط سلطنت پهلوى (2 جلد، تهران: انتشارات روزنامه اطلاعات، 1370) جلد 1، ص ص 476- 381.
8. گارد شاهنشاهى كه در مركز آن سازمان افسران قرار داشت و مطمئنترين نيروى نظامى شاه بود، بطور اخص حفاظت از شاه را بر عهده داشت.
9. حسين ارژنگى، غارتگرى در ايران (تهران: ناشر نويسنده، 1358) ص ص 26- 18 و 42- 40.
10. حاتم قادرى، تحليلى از انقلاب اسلامى ايران (تهران: دفتر تحقيقات و برنامه ريزى درسى وزارت آموزش و پرورش، 1366)، ص ص 54- 53.
11. See Mohsen Nodjomi,Deictaorship and rise of popular Movement :the case of iran ( ann arbor :u.m.i,1986) ,p p.178 -179.
12. سيد جلال الدين مدنى، تاريخ سياسى معاصر ايران (2 جلد، قم: دفتر انتشارات اسلامى، 1361)، جلد 1، ص 176.
13. حافظ فرمانفرمائيان، تحليل تاريخى سياستخارجى ايران از آغاز تا امروز، ترجمه اسماعيل شاكرى (تهران: انتشارات مركز مطالعات عالى بين المللى دانشگاه تهران، 1355)، ص 62.
14. گ.ل.بوندارفسكى، تاريخ توسعه طلبى آمريكا در ايران (تهران: انتشارات آلفا، 1358)، ص 112.
15. به عنوان مثال رجوع كنيد به: فلسطين و صهيونيزم (كلام امام)، دفتر نوزدهم (تهران: انتشارات امير كبير، 1363)، ص ص 63- 41.
حميد روحانى، بررسى و تحليلى از نهضت امام خمينى (2 جلد، تهران: انتشارات راه امام، 1360)، ج 1، صفحات 413، 457، 692، 716، 726
نویسنده : دکتر ملکوتیان
چکیده :
انقلاب ها همواره در شکل دادن به نظام بین الملل نقش اساسی داشته اند. این پژوهش تلاش نموده است تا تاثیرات انقلاب اسلامی ایران - تا کنون و آینده - بر نظام بین الملل و برخوردهای پرحجم و خشن دولت های غربی در مقابل کشور ما را بررسی و معرفی نماید . مقاله بر این باور است که انقلاب اسلامی از پتانسیل بسیار بالائی در مقابله با غرب برخوردار بوده و توانسته است در این مقابله سربلند و کامیاب بوده و جهان غرب را از حالت فعال و دارای اعتماد به نفس گذشته – یعنی غرب مهاجم و توانا – به یک وضعیت منفعل و ترسیده از احتمالات نامطلوب آینده تبدیل کند.
مقدمه :
رخداد و پیروزی انقلاب اسلامی ایران در سال 1357 (1979 .م)نه تنها به حاکمیت یک نظام پوسیده و وابسته به قدرت های خارجی پایان داد ، بلکه نظامی مردم سالار آفرید که از یک سو مبتنی بر افکار عالی فرهنگی تاریخی ملت ایران یعنی نقش کلیدی دین در سیاست می باشد و از دیگر سو بنا بر وظیفه دینی خود مبارزه با قدرت های سلطه گر جهانی و دولت های وابسته به آن و در حقیقت برهم زدن بازی سلطه جهانی از طریق افشاگری و آگاهانیدن ملت ها و نیز تلاش های علمی و پیشرفت های فناوری را در مرکز توجه خود قرار داده است.
این نوشته بر آن است تا با نگاهی به تحولات و رویداد های 31 سال گذشته و مقایسه وضعیت نظام جهانی در زمان پیروزی انقلاب اسلامی ایران و آنچه که امروزه در این باره می بینیم ، راهی برای شناخت احتمالات منطقی آینده نظام جهانی بگشاید .
مفاهیم:
الف- نظام بین المللی :
واژه نظام هم برای بیان نوع نظم و ساختار داخلی کشورها کاربرد دارد و هم در بیان شرایط بین المللی به کار می رود ، هرچند این دو کاربرد باهم تفاوت های آشکاری دارند.نظام بین الملل دارای تعداد زیادی از بازیگران مستقل یا ظاهرا مستقل -دولت ها ، سازمان های بین المللی و غیره - است که با توجه به ایدئولوژی و قدرت خود و بر مبنای تعریف خود از منافع ملی دارای تعامل یا درگیری با یکدیگر هستند.
بدین ترتیب برخی از صاحب نظران مانند مورتون کاپلان انواعی از نظام های بین المللی در دوره جدید را بر شمرده اند ، مانند نظام های چند قطبی ، دو قطبی و تک قطبی .در این میان استفاده از واژگانی مانند توازن قوا ، جنگ سرد ، تشنج زدائی (دتانت ) و غیره نیز مرسوم می باشد.
یکی از ویژگی های بارز نظام بین المللی در قرن های اخیر سلطه استعماری دولت های غربی بر کشور های جهان سوم - آسیا ، آفریقا و آمریکای لاتین - در نظام های بین المللی چند قطبی یا دوقطبی بوده است.
باید تاکید کنیم که تغییر در نظام های جهانی ممکن است با تحولات و الزام هائی که به پذیرش تغییردر راهبرد و سیاست دولت ها و بازیگران عمده نظام بین المللی می انجامد آغاز شود و این تغییرات در نهایت باعث یک تغییر کلی در نظام بین المللی شده نوع و شکل آن را تغییر دهد.
ب – راهبرد :
این واژه معادل کلمه استراتژی و به معنای روش و راه دستیابی به هدف یا اهداف تعریف شده است.دولت ها و قدرت های تاثیر گذار در نظام بین المللی برای دستیابی به اهداف پیش گفته سعی می کنند کوتاه ترین و کم هزینه ترین راه را برگزینند. راهبرد برای یک مرحله تعریف می شود وممکن است با تغییر شرایط و ورود به مرحله دیگر دچار تغییر گردد.راهبرد دولت ها و بازیگران بین المللی با توجه به شرایط ممکن است جهانی و یا منطقه ای باشد.
توجه به دو نکته دیگر نیز لازم است :
1– در شرایطی که موجودیت قدرت های جهانی تضمین شده و آنان از اقتدار بالائی برخوردار باشند ، دارای راهبردهای فعال جهت دستکاری جهانی و در شرایط ضعف و فترت دارای راهبرد های منفعل جهت تضمین موجودیت خود خواهند بود.
2– در صورتی که تحولات و تغییراتی که تغییر در راهبرد قدرت ها را الزامی می کند درون-تمدنی باشد ، ممکن است تغییر نظام جهانی زودتر از زمانی که چالش گران نظام جهانی برون-تمدنی هستند اتفاق بیفتد. آشکار است که در این وضعیت تغییرات ایجاد شده به معنی ضربه فنی شدن کامل یک تمدن نخواهد بود و تنها تقسیم جدید درون تمدنی ایجاد خواهد کرد.
نظام بین المللی در زمان رخداد انقلاب اسلامی:
تا پیش از جنگ دوم جهانی تعدادی از دولت های اروپائی قوی تر یک نظام چند قطبی مبتنی بر استعمار قدیم پدید آورده و بر آن مسلط بودند.وقوع انقلاب سال 1917 روسیه وسپس جنگ دوم جهانی شرایط را تغییر داد و زمینه ساز ورود به عصر نظام دوقطبی گردید که در یک طرف آمریکا و مجموعه کشورهای غربی و در طرف دیگر اتحاد شوروی نوظهور و اقمارش قرار داشتند.بدین گونه در عین وجود جنگ سرد – که مواردی مانند بحران برلین ، جنگ کره و جنگ ویتنام در نقاط اوج آن قرار گرفتند - یک موازنه قدرت تا حدودی باثبات میان این دو بلوک پدیدار گشته و تا زمان فروپاشی اتحاد شوروی و بلوک شرق در آغاز دهه 1990م ادامه یافت. همان طور که پیش از این آمد ،کشور ما در سال های جنگ سرد به بلوک غرب و به ویژه آمریکا وابسته گردیده وبه ژاندارمی این کشور گمارده شده بود و وظیفه ای که آمریکا برایش تعیین نموده بود پاسداری از منافع این کشور در منطقه و جلوگیری از ایجاد و گسترش حرکت های ضد غربی بود.اما در این شرایط در خود ژاندارم انقلاب اتفاق افتاد.
ایران و امنیت ملی آمریکا پیش از انقلاب اسلامی :
موقعيت و اهميت راهبردی ايران در مقاطع مختلف تاريخي باعث طمع كشورها و قدرتهاي بزرگ منطقهاي و جهاني براي نفوذ يا سلطه بر اين كشور بوده است ؛ زماني به دليل قرار گرفتن در مسير جادة ابريشم كه راه ارتباطي اروپا با مركز و شرق آسيا بود و زماني به علت قرار داشتن بر سر راه اروپا به شبه قاره هند كه مدتها مورد منازعه دولتهاي انگليس، روسيه و فرانسه بود و در دوره پيش از انقلاب اسلامي، به سبب وجود ذخاير عظيم انرژي در منطقه خليج فارس و در خود کشور و قرار گرفتن آن در سراسر سواحل شمالي خليج فارس و تنگة هرمز و نهایتا همسايگي با اتحاد شوروي كه در زمان جنگ سرد براي صدور ايدئولوژي و انقلاب ماركسيستي تلاش ميكرد.(1)
پس از جنگ جهاني دوم، آمريكا با توجه به قدرت نظامي و اقتصادي خود به عنوان قدرت برتر، جانشين اروپاييها در بسياري از مناطق جهان از جمله خاورميانه و ايران شد. موقعيت راهبردی و منابع غني طبيعي ايران، آمريكاييها را به سوي خود جذب كرد و این کشورجايگاه ويژهاي را در خط مشيها و دكترينهاي امنيتي آمريكايي پيدا نمود.
در ژوئيه 1947/ 1326 ش، جورج كنان، مسئول ستاد سياستگذاري وزارت خارجه آمريكا در دولت هاری ترومن (1947 – 1953 )، در مجلة فارين افيرزبا نام مستعار «ايكس» مقالهاي تحت عنوان «منشأ رفتار شوروي» نوشت كه به زودي به صورت بيانيه نيمه رسمي سياست خارجي آمريكا درآمد و در نهايت در "سياست سد نفوذ آمریکا "تجلي يافت. به موجب اين سياست، به تدريج چند پيمان دفاعي زنجيرهاي - ناتو ، سیتو و سنتو - از اروپا تا آسياي جنوب شرقي در اطراف شوروي ايجاد شد که آمریکائی ها بعدا ایران را نیز به عضویت حلقه میانی آن یعنی سنتو درآوردند.
آمريكاييها در جريان ملي شدن صنعت نفت ابتدا براي شكستن انحصار نفتي انگليس در ايران از ملي شدن نفت ايران حمايت كردند، اما بعد به دليل منافع امنيتي منطقهاي خود و نيز اطمينان يافتن از اينكه انگليسيها سهم آنان از نفت ايران را خواهند داد، در مقابل نهضت ايستادند. اعتراض آيتالله كاشاني به سياست آمريكا در اواخر دوره ترومن در اين زمينه گوياست:
"ما نميخواهيم حكومتهاي خارجي در امور داخليمان دخالت كنند... آمريكا بايد پيروي از سياست انگليس را كنار بگذارد. از اين كار چيزي جز نفرت مردم دنيا به طور اعم و مردم ايران به طور اخص نصيبش نخواهد شد."
بعد از روي كار آمدن آيزنهاور، چند مقام بلند پاية آمريكايي و انگليسي طرحي با نام رمز آژاكس (2) كه رهبري آن با كروميت روزولت بود تهيه كردند و سازمان سيا و اينتليجنت سرويس انگلستان براي اجراي كودتا دست به كار شدند.(3) بدين ترتيب، روزولت در پانزده تير 1332 با نام مستعار جيمزاف لاكريچ مخفيانه از مرز عراق وارد ايران شد. در دهم مرداد نيز ژنرال شوار تسكف كه قبلاً يك مستشار نظامي آمريكا در ژاندرمري ايران بود، وارد تهران شد. آنها در 28 مرداد 1332با همكاري عوامل داخلي دست به كودتا زدند. پس از كودتا، آيزنهاور پيام تبريكي به محمد رضا شاه فرستاد و به سرعت به تقويت نظامي، سياسي و اقتصادي دولت زاهدي پرداخت.
راهبرد نگاه نو آيزنهاور، كه در نوامبر 1953/1332 ش. تدوين شد، تأكيد زيادي بر كشورهاي پيرامون شوروي از جمله ايران داشت. از ديدگاه آمريكاييها، جايگاه ايران در خط شمالي خاورميانه، موقعيت اين كشور را براي دفاع از اين منطقه و دفاع مقدم از منطقه مديترانه و به عنوان پايگاهي براي حمله هوايي يا زميني به درون شوروي حياتي ميساخت. منابع نفت ايران و ديگر كشورهاي خليج فارس نیز براي بازسازي اروپاي غربي و توانا ساختن غرب جهت دوام آوردن در يك جنگ طولاني نقش حياتي داشتند؛ بنابراين حكومت آيزنهاور ايران را داراي اهميت تعيين كننده براي امنيت ملي آمريكا خواند.(4)
تلاش آمريكا براي سهيم شدن در نفت ايران با قرارداد هوارد پيچ و اميني (5) در 28 شهريور 1333، كه بين دولت ايران و كنسرسيوم بين المللي نفت در تهران امضا شد، به ثمر نشست. بر اساس اين قرارداد، چهل درصد از سهام به شركتهاي انگليسي، چهل درصد به شركتهاي آمريكايي، چهار درصد به شركت رويال داچ شل (هلندي- انگليسي) و شش درصد به شركت نفت فرانسه داده شد. اما دولت ايران تلاش كرد اين بخشش منابع ملي را يك پيروزي و حتي گذاردن كلاه بر سر آمريكا و انگليس بخواند. زاهدي، نخست وزير كودتا، در جلسه مشترك هيأت دولت و رؤساي دو مجلس به طور خنده داری از قرارداد دفاع كرد و گفت: "در واقع ما سر انگليس و آمريكا كلاه گذاشتهايم، زيرا تاهفت، هشت سال ديگر نيروي اتمي جاي نفت را ميگيرد و ذخاير نفت ايران بيمصرف ميماند و بنابراين در اين ده ساله هر چه از كنسرسيوم بگيریم وجهي بازيافتي است."(6)
از سوي ديگر، در فوريه 1955 /بهمن 1344ش، پيمان بغداد تحت عنوان قرارداد همكاري عراق و تركيه با حمايت آمريكا و انگليس امضا شد. به زودي پاكستان و سپس ايران نيز بدان پيوستند. اين پيمان پس از وقوع كودتاي سال 1958 در عراق و خروج اين كشور از آن ،به پيمان مركزي يا سنتو تغيير نام داد.
جان. اف. كندي از حزب دموكرات آمريكا، از ژانويه 1961 تا نوامبر 1963 كه در اين سال ترور شد ، رئيس جمهور اين كشور بود وسپس جايش را به ليندون جانسن داد. در خط مشي كندي تأكيد بر اصلاحات از بالا براي جلوگيري از وقوع انقلاب در جهان سوم و مسابقه تسليحاتي گسترده با اتحاد شوروي ديده ميشد. ايران نيز در فهرست كشورهايي قرار داشت كه بايد اصلاحات مورد نظر آمريكا را اجرا ميكرد. كندي در دكترين خود از مشاور امنيتياش «والت ويتمن» روستو و نظريه توسعه او الهام ميگرفت. روستو در كتاب خود اين جملات را آورده بود: "هم اكنون كه اين رساله را در دست تأليف دارم ، نه به آمريكا بلكه به جاكارتا، رانگون، دهلي نو، كراچي، تهران، بغداد و قاهره ميانديشم" . اما محمدرضا شاه در ابتدا در مقابل درخواست آمريكا براي انجام اصلاحات ايستادگي ميكرد ، او معتقد بود كه با قدرت پليس و سازمان اطلاعاتي ميتوان هر حركتي را از بين برد. وي در انتخابات رياست جمهوري آمريكا با ارسال كمكهاي مالي قابل توجهي به صندوق انتخاباتي نيكسون -رقيب كندي- از او حمايت كرده بود(7)
سرانجام اصرار كندي باعث شد كه دكتر علي اميني كه به طرفداري از آمريكا شهرت داشت، به نخست وزيري معرفي شود. از آن پس، رفت و آمدهاي زيادي بين مقامات دو كشور در خصوص ادامه اصلاحات صورت ميگرفت. از جمله در فروردين 1341 شاه به آمريكا سفر كرد. آمريكاييها كه از همكاري محمدرضا شاه با آنها در اجراي اصلاحات ارضي راضی به نظر ميرسيدند، دست او را در انتخاب نخست وزير بازگذاردند و او يار مطمئن خويش اسدالله علم را به نخست وزيري برگزيد و بدين ترتيب اجراي اصلاحات ارضي،تدوين لايحه انجمنهاي ايالتي و ولايتي و طرح و اجراي اصول" انقلاب سفيد" به دنبال درخواست آمريكاييها انجام شد. (8)
بعد از ترور كندي، جانشين او جانسن نيز به موضوع اهميت ايران در كسب منافع ملي و امنيتي آمريكا توجه زيادي داشت. احياي كاپيتولاسيون - مصونيت کنسولی نظاميان آمريكايي مقيم ايران و خانوادههايشان-كه با واكنش شديد امام خميني(ره) مواجه و باعث تبعيد طولاني مدت ايشان گرديد، در همين زمان (1341) صورت گرفت.
پس از جانسون ريچارد نيكسون از حزب جمهوري خواه از سال 1969 تا 1974 رئيس جمهور آمريكا بود و در اين سال به دنبال رسوايي واترگيت استعفا داد. قبل از به قدرت رسيدن او تحولات بين المللي مهمي اتفاق افتاده بود که تغيير عمدهاي را در راهبرد امنيتي آمريكا به دنبال داشت. از جمله اين تحولات، درگيري و شكست رسوای آمريكا در جنگ ويتنام و نارضايتي مردم آمريكا از شركت آمريكا در آن جنگ، پيروزيهاي بزرگ نهضتهاي رهايي بخش در آسيا، آفريقا و آمريكاي لاتين، دست يابي شوروي به بمب اتمي و تصميم انگليس به خروج از شرق سوئز تا 1971 بود. به علاوه مجتمعهاي نظامي صنعتي آمريكا براي فراهم آوردن زمينه صدور تسليحات به دولت فشار ميآوردند. اما يكي از مهمترين اين موارد شكست آمريكا در جنگ ويتنام بود.
نيكسون در 22 ژوئيه 1969 در راه سفر به فيليپين در جزيره گوام دكترين خود را اعلام كرد:
" گمان ميكنم وقت آن رسيده باشد كه ايالات متحده در زمينه مناسباتش با كشورهاي آسيايي به دو نكته توجه كند: اولاً،ما به همه تعهدات قراردادي خود احترام خواهيم گذاشت؛ ثانياً، تا جايي كه مربوط به مسائل امنيت داخلي و مسائل دفاع نظامي باشد- صرف نظر از تهديد از جانب يك دولت بزرگ كه مسلماً منجر به توسل به سلاح هستهاي خواهد شد- دولت آمريكا ملل آسيايي را تشويق ميكند كه مسائل امنيت داخلي و دفاعي را بين خودشان حل و فصل كنند و انتظار دارد خودشان اين مسئوليت را به عهده بگيرند." (9)
وی در سخنرانی های بعدی خود نيز تکرار می کرد كه آمريكا به كشورهاي ديگر كمك خواهد نمود تا قادر باشند از خودشان دفاع كنند.
بر اساس دكترين جديد، آمريكا ديگر در جنگهاي محدود در اطراف شوروي مانند جنگ ويتنام شركت نکرده مسئوليت دفاع را به خود كشورها واگذار و بدين منظور آنان را به انواع سلاحهاي پيشرفته غير اتمي مجهز مينمودو بدين ترتيب هم باعث رونق كارخانههاي اسلحه سازي آمريكا ميشد و هم از بد نامي شكست در جنگها و نيز از تلفات انساني و مادي این امر دور ميماند.
در منطقه خاورميانه و خليج فارس ، نيكسون و وزير خارجهاش كيسينجر ،جهت دفاع از منافع ملي و امنيتي آمريكا بر رژيم شاه در ايران دست گذاشتند و آن را به صورت ژاندارم آمريكا درآوردند؛ البته ايران به عنوان ستون نظامي و عربستان سعودي به عنوان ستون مالي این دکترین در منطقه در نظر گرفته شدند.
تعدادي از علل مربوط به انتخاب ايران به عنوان ستون نظامي «راهبرد دو ستوني» عبارت بودند از:
1- مرزهاي طولاني ايران و شوروي؛
2- عضويت ايران در پیمان سنتو كه حلقه مياني پيمانهاي دفاعي زنجيرهاي غرب در اطراف شوروي بود؛
3- موقعيت جغرافيايي ايران كه در سراسر سواحل شمالي خليج فارس و تنگه هرمزقرار داشت؛
4- جمعيت زياد ايران نسبت به ساير كشورهاي منطقه (به طوري كه از 55 ميليون نفر جمعيت منطقه حدود 35 ميليون نفر در ايران بودند)؛
5- رژيم شاه تنها متحد مورد اعتماد اسرائيل در منطقه بود؛
6- خصوصيات شخصي بلند پروازانه محمدرضا شاه.
جيمي كارتر از حزب دموكرات آخرين رئيس جمهور آمريكا تا پيش از پيروزي انقلاب اسلامي بود. كارتر براي ايجاد چهرهاي مثبت از آمريكا و زدودن آثار مداخلات اين كشور در جهان و تقويت و ايجاد ثبات در كشورهاي وابسته به آمريكا ، با ايده «حقوق بشر» پا به ميدان گذاشت .در رابطه با رژیم استبدادی و وابسته محمد رضا شاه ، حتی بقول خود نویسندگان آمریکائی مانند نیکی کدی ، آمريكا هيچ گاه به طور جدي تهديد نكرد كه اگر محمدرضا شاه حقوق بشر را رعايت نكند تنبيه يا تحريم تسليحاتي و غيره خواهد شد؛ هر چند شاه تا حدي ترسيده و به صورت كنترل شده و گزينشي گامهائی در ايجاد فضاي باز برداشت. در زمان كارتر هم چنین قراردادهاي جديدي در زمينة خريدهاي تسليحاتي گسترده بين ايران و آمريكا امضا شد.
كارتر نيز همانند رؤساي جمهور پيشين به اهميت ايران برای منافع ملی تأكيد ميكرد. وي در ديماه 1356 در سفر به تهران، ايران را "جزيره ثبات در يكي از پر آشوبترين نقاط دنيا" خواند و گفت در مسائل مربوط به امنيت نظامي، ديدگاههاي ما با هيچ كشوري به اندازه ايران نزديك نيست.
در زمان وقوع انقلاب اسلامي هر دو گروه حاضر در كاخ سفيد ـ يعني گروه سايروس ونس وزير خارجه كه سياستهاي ملايم تر را تجويز ميكرد و گروه برژنيسكي مشاور امنيت ملي كارتر كه ايستادگي و برخورد قاطع با انقلابيان را تأكيد ميكرد ـ برمنافع ملي و امنيتي آمريكا نظر داشتند و توصيههاي خود را با هدف حفظ ايران در دستان آمريكا ارائه ميدادند.
اما آمريكا به دلايل متعدد نتوانست از پيروزي انقلاب اسلامي جلوگيري كند. تحليل گران علت شكست آمريكا را ضعف اطلاعاتي سازمان سيا دربارة ايران، درگيري آمريكا در مسأله كمپ ديويد ، سياست حقوق بشر كارتر و غيره دانستهاند؛ (10)اما به نظر نگارنده مهمترين عامل شكست آمريكا را بايد در نوع خاص انقلابي كه در ايران رخ داد جستجو كرد. انقلابهايي كه تا اواسط دهه 1970م اتفاق ميافتادند،همگي داراي ايدئولوژيهاي ناسيوناليستي يا ماركسيستي و به قول هانا آرنت در كتاب انقلاب دنيوي بودند. آمريكاييها بر اين عقيده بودند كه ساواك ميتواند همه مخالفان ناسيوناليست يا ماركسيست را جارو كند؛ اما ماهيت ديني انقلاب اسلامي و روشهاي خاصي كه در رهبري و سازماندهي آن به كار رفت ، باعث شد اكثريت قريب به اتفاق مردم وارد صحنه شده و با شركت در اعتصابات و تظاهرات خياباني به انقلاب سرعتي خيره كننده ببخشند و هر گونه ابتكار عملي را از آمريكا و رژیم وابسته شاه سلب كنند. آمريكائی ها در پایان به ميانهروها در دولت موقت دل خوش كردند ، اما سقوط این دولت نيز اميدآن ها را تبديل به يأس كرد.
انقلاب اسلامی و تزلزل در سیطره جهانی غرب:
تلاش های پیاپی غرب و به ویژه آمریکا در سال های گذشته علیه ایران اسلامی برای هیچ کس شکی باقی نمی گذارد که این کشورها از اتفاقی در آینده هراس دارند و در تلاشند آن اتفاق نیفتد.
حجم بسیار گسترده تبلیغات رسانه های غربی به ویژه آمریکائی علیه ایران انقلابی - به گونه ای که کمتر کشور یا موضوعی تا کنون در این حد و اندازه مورد هجوم این کشورها قرار گرفته است - بازگو کننده همین امر است.در این راستا آنان از هر وسیله و امکانی استفاده می کنند و آشکارا از کمک های اقتصادی به گروه های ضد انقلاب سخن می گویند و یا خود مستقیما به راه اندازی رسانه ها و وسایل تبلیغاتی از قبیل تلویزیون های ماهواره ای و سایت های اینترنتی می پردازند. در این رابطه همنوا شدن این رسانه ها با یکدیگر که در کشور های مختلف و بوسیله مراکز ظاهرا متفاوت اداره می شوند و تمرکز همزمان آنها روی موضوعات و سوژه های تبلیغاتی واحد و همکاری در واژگونه نشان دادن واقعیت هاو بزرگ نمائی و کوچک نمائی های هدفدار آن هادلیلی بر احساس ترس و ضعف و ذبونی غرب و غالب شدن تصوری نامطلوب از آینده خود در اذهان دولت مردان غربی است.
هرچند که دولت ها و ملت های دیگری نیز در جهان با سلطه گری و یکجانبه گرائی های آمریکا و سایر کشور های غربی مخالفت می کنند ، اما ایران انقلابی به عنوان استوارترین معارض این دولت ها ظهور نموده و غرب از این که بتواند با دادن امتیاز و معامله با ایران کنار بیاید - امری که در رابطه با دولت های دیگر در سال های گذشته بار ها دیده شده - نا امید گردیده است.امروزه جهان غرب مسیر بهره گیری از تحریم های سازمان ملل و حتی تحریم شرکت هائی که با ایران مراودات خاص و تعریف شده ای داشته باشند را تنها در مقابل ایران تعقیب می کند و در این زمینه از هیچ کوششی فروگذار نمی کند ؛هرچند که به دلیل شرایط جهانی و آگاهی دولت ها از اهداف غرب و تعارض های راهبردی منافع آنها با منافع غرب ، راه استفاده از تحریم علیه ایران برای غرب چندان هموار نبوده و آنان نتوانسته اند پیشرفت قابل توجهی در این امر داشته باشند.
در پاسخ به این سوال که آنان واقعا از چه در هراسند ، حداقل سه دسته از دلایل - به ترتیب زمانی و پیدایش و با تاکید بر تداوم نقش آفرینی همه این عوامل به ویژه عامل دوم - قابل بیان هستند :
الف – نتایج ناشی از دست دادن یک کشور راهبردی - ایران - در یک منطقه بسیار راهبردی نفت خیز یعنی خاورمیانه و خلیج فارس که می توان آن را هارتلند یا قلب جهان معاصر نامید از جمله از دست دادن رژیم محمد رضاشاه ، فروپاشی پیمان های منطقه ای سنتو و سیتو و ایجاد خلا قدرت برای غرب در منطقه و در نتیجه فراهم شدن زمینه رشد حرکت های استقلال خواهی ، اسلام گرا و ضد غربی ،تهدیدات جدی امنیتی برای رژیم صهیونیستی و ... که بخشی از نتایج تا کنون اتفاق افتاده و بخشی مهم تر می تواند در آینده به وقوع بپیوندد. به دلیل همین اهمیت و موقعیت راهبردی ، ایران در جنگ جهانی دوم نقش بسیار مهمی در پیروزی متفقین بازی کرد و پس از پایان جنگ نیز غرب با دراختیار داشتن ایران تا حدود زیادی خیالش از حرکت های ضدغربی آسوده بود.
ب – ماهیت ، ایدئولوژی و بازتاب انقلاب اسلامی – بر خلاف ایدئولوژی های تک بعدی در سایر انقلاب های معاصر – مانند تاکید بر لیبرالیسم در انقلاب فرانسه ، سوسیالیسم در انقلاب روسیه ،ناسیونالیسم در انقلاب الجزایر وغیره - ایدئولوژی انقلاب اسلامی به دلیل دینی بودن ، از ابعاد گوناگون – تاکید برخداپرستی و ایمان ، استقلال ، برابری ، آزادی وتوسعه همه جانبه فرهنگی سیاسی اقتصادی علمی فناوری– برخوردار می باشد . این امر که بیان گر ارائه یک راه جدید در اداره کشورها و روابط خارجی آن هاست ، توانسته است در سال های پس ازپیروزی انقلاب اسلامی طرفداران بی شماری از توده های مردم تا نخبگان – حتی نخبگان سیاسی و در راس قدرت - در سراسر جهان بیابد.این امر چالش های جدی در نقاط مختلف جهان برای غرب ایجاد نموده و به مرور زمان برشدت آن افزوده شده است.
بدین ترتیب ماهیت ، ایدئولوژی و رهبری انقلاب اسلامی توانسته است در نقاط مختلف جهان به ویژه جهان اسلام حرکت های اصول گرائی اسلامی پدید آورده یا حرکت های منفعل قبلی را فعال سازد.نگاهی به ظهور و حضور جنبش های اسلامی در فلسطین ( از جمله جهاد اسلامی و حماس ) ، لبنان (حزب الله ) ، ترکیه(احزاب اسلام گرای میانه رو مانند رفاه ، فضیلت ، و عدالت و توسعه) ، عراق( مانند مجلس اعلای انقلاب اسلامی عراق و حزب الدعوه الا سلامیه ) ، شمال و مرکز آفریقا ( از جمله جبهه نجات اسلامی الجزایرو سازمان های اسلامی در مصر )، آسیای مرکزی ، قفقاز ، آسیای جنوبی ( ازجمله سازمان های اسلامی در پاکستان ، افغانستان و کشمیر )، خلیج فارس ( از جمله سازمان های اسلام گرا در بحرین ، عربستان و کویت )، آسیای جنوب شرقی و غیره این واقعیت را نشان می دهد.
در این میان پیدایش برخی از این حرکت ها برای غرب و وابستگانش خرد کننده بوده است ، مانند ظهور حرکت های اسلامی در فلسطین ، لبنان ، ترکیه و شمال آفریقا .
ج – توسعه علمی فناوری در جمهوری اسلامی ایران و نتایج آن:
مساله ایران هراسی که امروزه غرب در تبلیغات جهانی خود تعقیب می کند و جهانیان را از این که ایران در حال دست یابی به سلاح های هسته ای است و یا بزودی موشک های بالستیک ایرانی قادر خواهد بود اروپا و سپس آمریکا را هدف قرار دهد می ترساند، بسیار هدفدار و حساب شده است . غرب خوب می داند که خود اوست که منبع اصلی سلاح های هسته ای و تهدید جهانی است و سلاح های یک کشور نمی تواند تهدیدی برای این همه دولت های تا دندان مسلح باشد و این سلاح هاتنها به منظور بازدارندگی و نابودی مهاجمان به کشور استفاده خواهد شد . دلیل تعقیب ایران هراسی توسط غرب را علاوه بر دو مورد بیان شده بالاباید در جای دیگری نیز یافت :
حقیقت این است که اگر از میان ویژگی های غرب توسعه علمی و فناوری را جدا کنیم از غرب چیز با ارزشی باقی نخواهد ماند.سیطره غرب بر جهان تا حد بالائی از طریق پیشرفت علمی ایجاد شده است . غرب رفاه خود را مدیون فروش کالاها و اقلام صنعتی به دیگران است. یکی از اهداف انقلاب ها ی معاصر و بویژه انقلاب اسلامی ایران استقلال و در سایه آن رشد و توسعه علمی و فناوری بوده است و پیشرفت های علمی در کشور ما بر همگان آشکار است . ما توانسته ایم به برکت استقلال ناشی از پیروزی انقلاب اسلامی به خوبی وارد روند رشد و توسعه علمی فناوری گردیده در خیلی از زمینه ها مانند فناوری فضائی ، نانو ، لیزر ، تسلیحات ، پزشکی ، هسته ای و غیره دستاورد های غیر قابل انکاری داشته باشیم .
پیشرفت های علمی فناوری ایران از دو جهت برای غرب خطرناک است :
1– ایران می تواند برای جهانیان به الگوئی از پیشرفت بر مبنای استقلال تبدیل گردد و راه را برای تعقیب این امر در کشور های دیگر باز کند.
2– ایران می تواند دستاورد های علمی خود را بدون چشم داشت در اختیار ملت ها و کشور های جهان سوم قرار دهد.طبیعی است که این امر می تواند به سرعت مورد استقبال این کشورها قرار گیرد.
هردو این ها برای غرب و آینده آن خطرناک خواهد بود . زیرا میتواند در اهرم اصلی نفوذ غرب در جهان یعنی سیطره از راه علم و فناوری خلل ایجاد کند و میلیارد ها دلار که سالیانه به اقتصاد غرب تزریق می شود را دریغ دارد .
ناکامی روسای جمهور مختلف آمریکا در قبال ایران پس از انقلاب :
مروری بر دکترین ها و راهبرد های دولت های غربی به ویژه روسای جمهور آمریکا پس از انقلاب اسلامی ، به خوبی ناکامی های پیاپی آنان را در رابطه با ایران نشان می دهد.آنان انواع فشار ها و تحریم ها را علیه ایران انقلابی اعمال نموده ولی نتوانسته اند به اهداف راهبردی خود دست یابند.
در این رابطه موارد زیر فراموش شدنی نیستند:
1- در زمان ریاست جمهوری جیمی کارترو پس از پیروزی انقلاب اسلامی ، آمریکا برای مقابله با ایران به تشکیل نیروهای واکنش سریع پرداخته دست به محاصره اقتصادی ایران و براه انداختن کودتای نافرجام نوژه زده حمله شکست خورده به طبس را براه انداخت. آمریکا در همه این تلاش ها شکست خورد و این شکست ها راه را برای گسترش اصول گرائی اسلامی در جهان هموار کرد.یکی از دلایل اصلی رای نیاوردن کارتر در دوره دوم کاندیداتوری اش نیز شکست های پیاپی سیاست های آمریکا در قبال ایران بود.
2- در زمان ریاست جمهوری رونالد ریگان ، آمریکا با راهبرد جنگ خفیف یعنی جنگی همه جانبه – اقتصادی ، سیاسی ، تبلیغاتی و فرهنگی – شدیدترین تلاش ها علیه ایران اسلامی را انجام داد. اما در پایان مجبور شد رسوائی ایران گیت و التماس به ایران جهت برقراری رابطه را بپذیرد.
3 - در زمان ریاست جمهوری بیل کلینتون از حزب دمکرات ، راهبرد مهار دوگانه آمریکا به اجرا درآمد و وی برای ضربه زدن به ایران کشور ما را در کنار عراق قرار داد ، اما خداوند حیله و مکر او را افشا نموده این راهبرد نیز راه به جائی نبرد و کلینتون آن را با خود برد.4 - در دوره هشت ساله ریاست جمهوری جرج بوش از حزب جمهوری خواه آمریکا ، وی از راهبرد حمله پیشدستانه سخن گفت و ایران را در به اصطلاح " محور شرارت " قرار دادو نبرد های افغانستان و عراق را آغاز کرد.هرچند او توانست با دادن هدایای زیاد به کشورهای مختلف سه قطعنامه علیه ایران در شورای امنیت سازمان ملل به تصویب برساند ، اما این قطعنامه ها سودی در بر نداشتند و او در دوره ریاست جمهوری اش آن قدر مشکل و رسوائی برای آمریکا به بار آورد که همگان منتظر رفتن او از کاخ سفید و خلاصی از شر او بودند.او نیز شکست خورده و ناتوان راهبرد خود را با خود برد و امروزه دیگر از عربده های نومحافظه کاران کاخ سفید به رهبری بوش خبری نیست.
انقلاب اسلامی در سال های گذشته ثابت نموده که پایدار و جاودانه است؛به عکس ، غرب دشمن را می بینیم که امروزه در بحران های اقتصادی و سیاسی نظامی (از جمله در باتلاق عراق و افغانستان ) دست و پا می زند.
نتیجه :
از دست دادن ایران و نتایج ناشی از این امر ، بازتاب جهانی انقلاب اسلامی و پیشرفت های علمی فناوری در ایران ، غربیان را نسبت به آینده خود مردد و مشکوک ساخته وبا گرفتن اعتماد به نفس از آنان زنگ های خطر را برایشان به صدا در آورده است . آنان با فریب و نیرنگ از خطر پیشرفت های تسلیحاتی ایران برای امنیت جهانی سخن می گویند و تلاش دارند با ترساندن دیگران آن ها را در مقابل ایران اسلامی قرار داده و با اعمال فشارهای گسترده کشور ما را درسر میز مذاکره به کوتاه آمدن در زمینه های مختلف وادار کنند . مخالفت های آنان با برنامه صلح آمیز هسته ای ایران نیز در همین راستا قابل بررسی است.
اما تحولات 31 سال گذشته نشان داده است که این تلاش ها محکوم به شکست است . انقلاب اسلامی توانسته است نقاب از چهره مزور غرب بردارد ، کارنامه غرب – از جمله استعمار و سلطه بر جهان سوم – را در جهان افشا کند و روابط مبتنی بر استقلال و عدالت بین المللی را به عنوان جایگزین این روابط ظالمانه معرفی نماید
امنيت ملي بخشي تفكيكناپذير از منافع ملي هر كشوري را تشكيل ميدهد؛ از ين رو است كه منافع ملي به معناي «بهترين چيزها براي ملت در رابطهاش با ساير دولتها»1 تعريف شده است.
ايران به دلايل مختلف در دورههاي پياپي تاريخي داراي اهميت و موقعيت استراتژيك بوده است؛ زماني به دليل قرار گرفتن در مسير جادة ابريشم كه راه ارتباطي اروپا با مركز و شرق آسيا بود و زماني به علت قرار داشتن بر سر راه اروپا به شبه قاره هند كه مدتها مورد منازعه دولتهاي انگليس، روسيه و فرانسه بود و در دوره پيش از انقلاب اسلامي، به سبب وجود ذخاير عظيم انرژي در منطقه خليج فارس و ايران2 و قرار گرفتن آن در سراسر سواحل شمالي خليج فارس و تنگة هرمز و همسايگي با اتحاد شوروي كه در زمان جنگ سرد براي صدور ايدئولوژي ماركسيستي تلاش ميكرد.
پس از جنگ جهاني دوم، آمريكا با توجه به قدرت نظامي و اقتصادي خود به عنوان قدرت برتر، جانشين اروپاييها در بسياري از مناطق جهان از جمله خاورميانه و ايران شد. موقعيت استراتژيك و منابع غني طبيعي ايران، آمريكاييها را به سوي خود جذب كرد و جايگاه ويژهاي را در خط مشيها و دكترينهاي امنيتي آمريكايي پيدا نمود. در اين مقاله خط مشيها و دكترينهاي پنج رئيس جمهور آمريكا از پس از جنگ جهاني دوم تا پيروزي انقلاب اسلامي (ترومن، آيزنهاور، كندي، نيكسون و كارتر) را مورد ارزيابي قرار ميدهيم.
1. ترومن
«هاري ترومن» از حزب دموكرات آمريكا، بين سالهاي 1945 تا 1953 رئيس جمهور بود. دستيابي آمريكا به بمب اتم اين تصور را در آن كشور دامن زده بود كه آمريكا قادر است با داشتن اين بمب همه مسائل خارجي خود را به سادگي حل كند، اما آمريكاييها به زودي به عدم كارآيي اين عامل در شرايط پس از جنگ پي بردند. خطر احتمالي سقوط دولت دست راستي يونان به دامن كمونيستها، مشكلات تركيه و خطر تسلط شوروي بر تنگه داردانل و بيرون نرفتن روسها از ايران، زنگهاي خطر را در آمريكا به صدا درآورد.
هر چند نيروهاي روسي بالاخره در سال 1325 ش/ 1946 م. خاك ايران را ترك كردند،3 اما خطر گسترش نفوذ كمونيسم و شوروي در كشورهاي پيرامون اين كشور و اين ديدگاه آمريكاييها كه شوروي مانند هيتلر در فكر سلطه بر جهان است و بايد مسيرهاي توسعه طلبي او سد گردد، منجر به تدوين و اعلام دكترين ترومن در مارس 1947 در مجلس نمايندگان آمريكا شد.
بر اساس اين دكترين، هر زمان و هر جا كه يك دولت ضد كمونيست از طرق مختلف، مانند شوراندن ياغيان بومي، دخالت خارجي يا حتي فشار ديپلماتيك مورد تهديد قرار گيرد، آمريكا با كمكهاي اقتصادي، سياسي و مهمتر از همه نظامي از آن دولت حمايت خواهد كرد. بدين ترتيب دكترين ترومن راه را بر هر انقلابي ميبست. ترومن معتقد بود كه كمونيسم در شرايط فقر رشد ميكند و روش مقابله با آن اعطاي كمكهاي اقتصادي است. وي توانست حمايت كنگره آمريكا را براي تصويب كمكها به دست آورد. 4 كنگره آمريكا بعداً ايران را نيز به دليل اهميت در رديف يونان قرار داد.
همچنين در ژوئيه 1947/ 1326 ش، جورج كنان، مسئول ستاد سياستگذاري وزارت خارجه آمريكا، در مجلة فارين افيرز5 با نام مستعار «ايكس» مقالهاي تحت عنوان «منشأ رفتار شوروي» نوشت كه به زودي به صورت بيانيه نيمه رسمي سياست خارجي آمريكا درآمد و در نهايت در سياست سد نفوذ6 تجلي يافت. به موجب اين سياست، به تدريج چند پيمان دفاعي زنجيرهاي از اروپا تا آسياي جنوب شرقي در اطراف شوروي ايجاد شد. ايران عضو پيمان سنتو بود كه از زمان آيزنهاور تشكيل شد و پيمانهاي ناتو و سيتو قرار داشت.
آمريكا در چارچوب دكترين ترومن كمكها و وامهايي با بهرههاي زياد در اختيار ايران قرار ميداد؛ از جمله يك وام 250 ميليون دلاري در سال 1325 براي تشكيل سازمان برنامه7 و كمكها و وامهاي نظامي به مبلغ 175 ميليون دلار بين سالهاي 1325 تا 1330 شمسي به ايران پرداخت كرد.8 همچنين ايران يكي از اولين كشورهايي بود كه «اصل چهار ترومن» در مورد آن اجرا شد. به موجب اين اصل، كه ترومن در سال 1949 ارائه كرد، آمريكا به كشورهاي خاصي در جهان سوم از جمله به ايران كمكهاي فني و مالي ميكرد؛ از اين رو در ايران «كميسيون مشترك ايران و آمريكا براي بهبود امور روستايي» تشكيل شد. اسناد موجود نشان ميدهد كه آمريكا بعضي از عناصر اين كميسيون مانند شيخ فضلالله زاهدي، كه در پست معاونت و خزانه داري مشغول بود را در سال 1331 تحت پوشش آموزش به آمريكا برد. او همان كسي است كه در 28 مرداد 1332 دست به كودتا زد.9
كمكهاي آمريكا به ايران در اين زمان به منظور حفظ منافع علمي و امنيتي اين كشور بود، چرا كه به تصورآمريكاييها اگر ايران از دست آمريكا خارج ميشد، راه ورود شوروي به خليج فارس هموار گرديده و سراسر منطقه خليج فارس در خطر نفوذ شوروي قرار ميگرفت.
شايان ذكر است كه مهمترين عامل بازدارنده در برابر نفوذ و گسترش افكار كمونيستي در ايران، مقاومت فرهنگي مردم ما در مقابله با اين افكار بوده است نه كمكهاي آمريكا به رژيم شاه. ماركسيسم كه با مذهب سر ستيز دارد در كشورهايي مانند ايران با هويت ديني عميق، نتوانست جاي پايي قوي باز كند.
2. آيزنهاور
ژنرال «آيزنهاور» از حزب جمهوري خواه آمريكا، به دليل شهرتي كه در زمان جنگ جهاني دوم كسب كرده بود و نيز تبليغات مك كارتيسم مبني بر ناتواني ترومن براي مهار كمونيسم كه ناشي از نفوذ كمونيستها در حزب دموكرات و وزارت خارجه و سرويسهاي امنيتي تلقي ميشد، در انتخابات رياست جمهوري نوامبر 1952/1331 ش. پيروز شد.
جمهوري خواهان در اين زمان اعلام كردند كه ناامني شديد در آمريكا و درگيري شديد اين كشور در جنگ كره نتيجه اشتباهات روزولت و ترومن درباره شوروي در كنفرانسهاي تهران، يالتا و پوتسدام بوده است، زيرا آنها راه توسعه كمونيسم در دوره پس از جنگ را با از دست دادن اروپاي شرقي و خيانت به چيانكاي چك (رئيس جمهور سابق چين پيش از روي كار آمدن كمونيستها) هموار كردند.10 به نظر جمهوري خواهان، سياست حزب دموكرات در مورد همزيستي، به دليل هزينه سنگين تسليحات و كمك اقتصادي، اقتصاد ملي را نابود كرده است و هدف شوروي اين است كه آمريكا با دست خود، خود را به افلاس بكشد. آنها به مردم قول دادند كه يك استراتژي دفاعي مؤثر (به منظور عقب راندن شوروي و تقويت دفاعي آمريكا) و يك بودجه متعادل تنظيم كنند و مالياتها را كاهش دهند. براي اين كار، به نظر آنان، بايستي جنگ كره پايان مييافت، مرز روشني در اطراف شوروي و چين كشيده ميشد – كه اين كار را حكومت قبلي كرده بود، ولي بايد تقويت ميگرديد و خاورميانه و خاور دور را نيز در برميگرفت – و اين مرز با قدرت بازدارندگي اتمي حفظ ميگرديد، به گونهاي كه هشدار داده ميشد اگر شوروي و چين از آن عبور كنند با نابودي كامل روبرو خواهند شد. جان فاستردالس، وزير امور خارجه آيزنهاور، ميگفت اگر به كمونيستهاي كره اخطار ميشد كه در صورت حمله به كره شمالي، مسكو بمباران اتمي خواهد شد، از حمله خودداري ميكردند. وي تأكيد ميكرد كه حكومت آيزنهاور اين اشتباه را تكرار نخواهد كرد.11
«دالس» دكترين سد نفوذ ترومن را سياست درجا زدن12 خواند و گفت اين سياست، آمريكا را آنقدر در يك موقعيت نگه ميدارد كه به دليل خسته شدن انگيزه خود را براي مقابله با توطئههاي بين المللي و بحرانهاي منطقه از دست بدهد.13 وي معتقد بود هدف آمريكا نبايد همزيستي مسالمت آميز با كمونيسم باشد، بلكه بايد آن را از ميان بردارد. او هر گونه رفتار مداخله گرايانة آمريكا را مشروع ميدانست.
آيزنهاور و دالس از «استراتژي تلافي گسترده» كه بر مبناي آن هر كشوري كه منافع و اهداف آمريكا را در هر نقطهاي از جهان مورد تهاجم قرار ميداد با هر وسيله ممكن و هر جا كه آمريكا انتخاب ميكرد تنبيه ميشد، پشتيباني كردند. 14 اما در خصوص خاورميانه «دكترين آيزنهاور» كه در سال 1957 ميلادي در كنگره آمريكا ارائه شد تأكيد داشت كه آمريكا حفظ استقلال و تماميت ارضي كشورهاي خاورميانه و خليج فارس را براي امنيت خود امري حياتي ميداند و حاضر است براي حفاظت از كشورهايي كه مورد تجاوز مسلحانه كمونيسم بين المللي قرار ميگيرند، از نيروهاي مسلح خود استفاده كند.15
به طور كلي اقدامات امنيتي آيزنهاور، حجم و ميزان حضور و مداخله آمريكا در نقاط مختلف جهان افزايش يافت؛ اما تهديد به استفاده از سلاح اتمي عليه شوروي يا چين، با توجه به اينكه روسها نيز بعداً به آن دست يافتند، كارآيي خود را از دست داد. در حالي كه اين كشور تا قبل از جنگ جهاني دوم هيچ گونه پيمان اتحادي با كشورهاي خارج از نيم كره غربي امضا نكرده بود و همچنين فاقد پايگاه نظامي در ساير كشورها بود، اما تا سال 1959 داراي 1400 پايگاه در 31 كشور بود.16 مداخله در ويئتنام كه در تمامي دهه 1960 و نيمه اول دهه 1970 نيز به طول انجاميد، كودتاي 28مرداد 1332/1953 در ايران، كمك به شورشيان گواتمالا (1954) گسيل ناوگان ششم آمريكا به مديترانه شرقي (سال 1957) براي نجات ملك حسين پادشاه اردن در مقابل شورش افسران طرفدار ناصر و كمك ده ميليون دلاري به وي، توسل به زور و گسيل چهارده هزار نيرو به لبنان كه به دنبال كودتاي 1958 عراق در آستانه تغييرات راديكال قرار گرفته بود و كودتا در دمينيكن در سال 1962 عليه حكومت خوآن بوش از جمله اين مداخلهها هستند. 17
دستگاه سياست خارجي و سرويسهاي امنيتي دولت آمريكا در زمان آيزنهاور بسيار بيشتر از زمان ترومن بر روي ايران تمركز نموده و برحفظ آن در زنجيره منافع غرب تأكيد كردند. كودتا عليه دولت دكتر مصدق، ورود ايران به پيمان بغداد (سنتو)، امضاي قراردادهاي نظامي ميان آمريكا و ايران كه ورود مستشاران نظامي آمريكايي و نفوذ آنها در ارتش ايران را به همراه داشت و تشكيل ساواك كه با كمك و همكاري سازمان سيا صورت گرفت، همه مؤيد اين امر هستند.
آمريكاييها در جريان ملي شدن صنعت نفت ابتدا براي شكستن انحصار نفتي انگليس در ايران از ملي شدن نفت ايران حمايت كردند، اما بعد به دليل منافع امنيتي منطقهاي خود و نيز اطمينان يافتن از اينكه انگليسيها سهم آنان از نفت ايران را خواهند داد، در مقابل نهضت ايستادند. اعتراض آيتالله كاشاني به سياست آمريكا در اواخر دوره ترومن در اين زمينه گوياست:
ما نميخواهيم حكومتهاي خارجي در امور داخليمان دخالت كنند... آمريكا بايد پيروي از سياست انگليس را كنار بگذارد. از اين كار چيزي جز نفرت مردم دنيا به طور اعم و مردم ايران به طور اخص نصيبش نخواهد شد.18
دو هفته بعد از روي كار آمدن آيزنهاور، چند مقام بلند پاية آمريكايي و انگليسي طرحي با نام «رمز آژاكس»19 كه رهبري آن با «كروميت روزولت» بود را تهيه كردند و سازمان «سيا» و «اينتليجنت سرويس» انگلستان براي اجراي كودتا دست به كار شدند.20 بدين ترتيب، روزولت در پانزده تير 1332 با نام مستعار «جيمزاف لاكريچ» مخفيانه از مرز عراق وارد ايران شد. در دهم مرداد نيز ژنرال «شوار تسكف» كه قبلاً يك مستشار نظامي آمريكا در ژاندرمري ايران بود، وارد تهران شد. آنها در 28 مرداد با همكاري عوامل داخلي دست به كودتا زدند. پس از كودتا، آيزنهاور پيام تبريكي به محمد رضا شاه فرستاد و به سرعت به تقويت نظامي، سياسي و اقتصادي دولت زاهدي پرداخت.
استراتژي نگاه نو آيزنهاور، كه در نوامبر 1953/1332 ش. تدوين شد، تأكيد زيادي بر كشورهاي پيرامون شوروي از جمله ايران داشت. از ديدگاه آمريكاييها، جايگاه ايران در خط شمالي خاورميانه، موقعيت اين كشور را براي دفاع از اين منطقه و دفاع مقدم از منطقه مديترانه و به عنوان پايگاهي براي حمله هوايي يا زميني به درون شوروي حياتي ميساخت. منابع نفت ايران و ديگر كشورهاي خليج فارس براي بازسازي اروپاي غربي و براي توانا ساختن غرب جهت دوام آوردن در يك جنگ طولاني نقش حياتي داشتند؛ بنابراين حكومت آيزنهاور ايران را داراي اهميت تعيين كننده براي امنيت ملي آمريكا خواند. 21
تلاش آمريكا براي سهيم شدن در نفت ايران با قرارداد هوارد پيچ و اميني 22 در 28 شهريور 1333، كه بين دولت ايران و كنسرسيوم بين المللي نفت در تهران امضا شد، به ثمر نشست. بر اساس اين قرارداد، چهل درصد از سهام به شركتهاي انگليسي، چهل درصد به شركتهاي آمريكايي، چهل درصد به شركت رويال داچ شل (هلندي-انگليسي) و شش درصد به شركت نفت فرانسه داده شد. اما دولت ايران تلاش كرد اين بخشش منابع ملي را يك پيروزي و حتي گذاردن كلاه بر سر آمريكا و انگليس بخواند. زاهدي، نخست وزير كودتا، در جلسه مشترك هيأت دولت و رؤساي دو مجلس به طور مضحكي از قرارداد دفاع كرد و گفت:
در واقع ما سر انگليس و آمريكا كلاه گذاشتهايم، زيرا تاهفت، هشت، سال ديگر نيروي اتمي جاي نفت را ميگيرد و ذخاير نفت ايران بيمصرف ميماند و بنابراين در اين ده ساله هر چه از كنسرسيوم بگيرم وجهي بازيافتي است.23
از سوي ديگر، در فوريه 1955 (بهمن 1344)، پيمان بغداد تحت عنوان قرارداد همكاري عراق و تركيه با حمايت آمريكا و انگليس امضا شد. به زودي پاكستان و سپس ايران نيز بدان پيوستند. اين پيمان پس از وقوع كودتاي سال 1958 در عراق و خروج اين كشور از آن به پيمان مركزي يا سنتو تغيير نام داد.
كودتاي 28 مرداد، عقد قرارداد با كنسرسيوم نفتي، عضويت ايران در پيمان بغداد، قانون جلب و حمايت از سرمايههاي خارجي و قانون بانكداري مصوب 1334 كه بر اساس آنها دولت ايران امتيازات بيسابقهاي به سرمايه داران خارجي ميداد، باعث گسترش شديد روابط سياسي، اقتصادي و نظامي ايران و آمريكا شد. ملاقاتها و رفت و آمدهاي زياد مقامات دو كشور در دوره آيزنهاور از شواهد اين گسترش رابطه بود.24 سپس كودتاي عراق و نزديكي اين كشور به شوروي وابستگي شاه به آمريكا را بيشتر كرد و بر تعداد مستشاران و مأموران سازمان سيا در ايران افزود.25
اين بخش را با تأكيد صريح آيزنهاور درباره اهميت ايران به پايان ميبريم. وي در 23 آذر 1338 طي اقامت شش ساعته خود در ايران، سه بار (يك بار در فرودگاه، يك بار در مجلس و يكبار در اعلاميه صادره در پايان ديدارش از ايران) بر نقش استراتژيك ايران در حفظ ثبات منطقه و ضرورت همكاري و همزيستي دو كشور تأكيد كرد. جلوگيري از گسترش و نفوذ شوروي، دست يابي به ذخاير نفت منطقه و ايران و امنيت رژيم صهيونيستي سه هدف عمده آمريكا از بسط روابط با ايران بود.
3. كندي
«جان. اف. كندي» از حذب دموكرات آمريكا، از ژانويه 1961 تا نوامبر 1963 رئيس جمهور اين كشور بود كه در اين سال ترور شد و جايش را به «ليندون جانسن» داد. به نظر وي، هر چند آيزنهاور و جمهوري خواهان در برابر شوروي خصومت آشتي ناپذير نشان ميدادند، اما در عمل محتاط و محدود بودند و به اندازه كافي تهاجمي عمل نميكردند.26 با پيروزي انقلاب كوبا (1959)، كمونيسم تا حيات خلوت آمريكا يعني آمريكاي لاتين نيز پيشروي كرده بود.
در خط مشيهاي كندي تأكيد بر اصلاحات از بالا و پشتيباني از آن از راه استفاده از نيروهاي نظامي براي جلوگيري از وقوع انقلاب در جهان سوم و مسابقه تسليحاتي گسترده با اتحاد شوروي ديده ميشد. وي در مي 1961 براي ترسيم چهره بهتري از آمريكا در نزد جهانيان و بيان دكترين خود طي پيامي به كنگره اين كشور گفت:
پيمانهاي نظامي نميتواند به كشورهايي كه بيعدالتي اجتماعي و هرج و مرج اقتصادي راه خرابكاري را در آنها باز كرده كمك نمايد. آمريكا نميتواند به مشكلات كشورهاي كم رشد فقط از نظر نظامي توجه كند. اين امر خاصه در مورد كشورهاي كم توسعه يافته كه به ميدان بزرگ مبارزه تبديل شدهاند، صادق است... هيچ مقدار اسلحه و قشوني نميتواند به رژيمهايي كه نميخواهند يا نميتوانند اصلاحات اجتماعي كنند ثبات و استواري ببخشد.27
كانون اصلي برنامه كندي طرح «اتحاد براي پيشرفت» و شروع آن از آمريكاي لاتين بود. اين منطقه در سال 1959 شاهد روي كارآمدن «فيدل كاسترول» در كوبا بود.28 ايران نيز در فهرست كشورهايي قرار داشت كه بايد اصلاحات مورد نظر آمريكا را اجرا ميكرد. كندي در دكترين خود از مشاور امنيتياش «والت ويتمن» روستو و نظريه توسعه خاص او الهام ميگرفت. روستو در كتاب خود اين جملات را آورده بود: «هم اكنون كه اين رساله را در دست تأليف دارم نه به آمريكا، بلكه به جاكارتا، رانگون، دهلي نو، كراچي، تهران، بغداد و قاهره ميانديشم»29 نتيجة يك بررسي «سيا» در پايان سال 1958 اين بود كه اگر محمدرضا شاه دست به اصلاحات نزند ظرف يكي دو سال سقوط خواهد كرد.30 مصاحبة «والتر ليپمن» روزنامهنگار آمريكايي، با «خروشچف» رهبر شوروي نيز به نگراني مقامات آمريكايي افزود؛ خروشچف در اين مصاحبه گفت:
رژيم ايران مثل يك سيب رسيده است و ما منتظر افتادن آن در دامان خود هستيم. 31
به طور كلي در اوايل دهه1960 در آمريكا اين نگراني پديد آمده بود كه به زودي در ايران اتفاقات ناگواري خواهد افتاد. بنابراين هشدارها و پيشنهادهاي متفاوتي براي آغازاصلاحات در ايران از سوي مقامات آمريكايي ابراز ميشد.32
اما محمدرضا شاه در ابتدا در مقابل درخواست آمريكا براي انجام اصلاحات ايستادگي ميكرد او معتقد بود كه با قدرت پليس و سازمان اطلاعاتي ميتوان هر حركتي را از بين برد. وي در انتخابات رياست جمهوري آمريكا با ارسال كمكهاي مالي قابل توجهي به صندوق انتخاباتي نيكسون (رقيب كندي) از او حمايت كرده بود.33 سرانجام اصرار كندي باعث شد كه دكتر «علي اميني» كه به طرفداري از آمريكا شهرت داشت، به نخست وزيري معرفي شود. از آن پس، رفت و آمدهاي زيادي بين مقامات دو كشور در خصوص ادامه اصلاحات صورت ميگرفت. از جمله در فروردين 1341 شاه به آمريكا سفر كرد. آمريكاييها كه از همكاري محمدرضا شاه با آنها در اجراي اصلاحات ارضي به نظر ميرسيدند، دست او را در انتخاب نخست وزير بازگذاردند و او يار مطمئن خويش «اسدالله علم» را به نخست وزيري برگزيد. شاه از اين ميترسيد كه آمريكاييها از طريق اميني در صدد تغيير او برآيند و بدين ترتيب اجراي اصلاحات ارضي،تدوين لايحه انجمنهاي ايالتي و ولايتي و طرح و اجراي اصول انقلاب سفيد به دنبال درخواست آمريكاييها انجام شد.
بعد از ترور كندي، جانشين او «جانسن» نيز به موضوع اهميت ايران در كسب منافع ملي و امنيتي آمريكا توجه زيادي داشت. احياي كاپيتولاسيون (مصونيت نظاميان آمريكايي مقيم ايران و خانوادههايشان) كه با واكنش شديد «امام خميني(ره)» مواجه شد و باعث تبعيد طولاني مدت ايشان گرديد، در همين زمان (1341) صورت گرفت.
4. نيكسون
«ريچارد نيكسون» از حزب جمهوري خواه از سال 1969 تا 1974 رئيس جمهور آمريكا بود و در اين سال به دنبال رسوايي «واترگيت» استعفا داد. قبل از به قدرت رسيدن او تحولات بين المللي مهمي اتفاق افتاده بود. اين تحولات تغيير عمدهاي را در استراتژي امنيتي آمريكا به دنبال داشت. از جمله اين تحولات، درگيري و شكست آمريكا در جنگ ويئتنام و نارضايتي مردم آمريكا از شركت آمريكا در آن جنگ، پيروزيهاي بزرگ نهضتهاي رهايي بخش در آسيا، آفريقا و آمريكاي لاتين، دست يابي شوروي به بمب اتمي و تصميم انگليس به خروج از شرق سوئز تا 1971 بود. به علاوه مجتمعهاي نظامي صنعتي آمريكا براي فراهم آوردن زمينه صدور تسليحات به دولت فشار ميآوردند. يكي از مهمترين اين موارد شكست آمريكا در جنگ ويئتنام بود.
«نيكسون» در 22 ژوئيه 1969 در راه سفر به فيليپين در جزيره گوام دكترين خود را اعلام كرد:
گمان ميكنم وقت آن رسيده باشد كه ايالات متحده در زمينه مناسباتش با كشورهاي آسيايي به دو نكته توجه كند: اولاً،ما به همه تعهدات قراردادي خود احترام خواهيم گذاشت؛ ثانياً، تا جايي كه مربوط به مسائل امنيت داخلي و مسائل دفاع نظامي باشد- صرف نظر از تهديد از جانب يك دولت بزرگ كه مسلماً منجر به توسل به سلاح هستهاي خواهد شد- دولت آمريكا ملل آسيايي را تشويق ميكند كه مسائل امنيت داخلي و دفاعي را بين خودشان حل و فصل كنند و انتظار دارد خودشان اين مسئوليت را به عهده بگيرند. 34
«نيكسون» پس از آن در سخنان ديگر خود نيز ميگفت كه آمريكا به كشورهاي ديگر كمك خواهد كرد تا قادر باشند از خودشان دفاع كنند.35 بر اساس دكترين جديد، آمريكا ديگر در جنگهاي محدود در اطراف شوروي مانند جنگ ويئتنام شركت نميكرد و مسئوليت دفاع را به خود كشورها واگذار ميكرد و بدين منظور آنان را به انواع سلاحهاي پيشرفته غير اتمي مجهز مينمود. بدين ترتيب هم باعث رونق كارخانههاي اسلحه سازي آمريكا ميشد و هم از بد نامي شكست در جنگها و نيز از تلفات انساني و مادي دور ميماند.
در منطقه خاورميانه و خليج فارس «نيكسون» و «كيسينجر» و زير خارجهاش،جهت دفاع از منافع ملي و امنيتي آمريكا بر رژيم شاه در ايران دست گذاشتند و او را به صورت ژاندارم آمريكا درآوردند؛ البته ايران به عنوان ستون نظامي و عربستان سعودي به عنوان ستون مالي – استراتژي «نيكسون» در منطقه در نظر گرفته شدند. تعدادي از علل مربوط به انتخاب ايران به عنوان ستون نظامي «استراتژي دو ستوني» عبارت بودند از:
1- مرزهاي طولاني ايران و شوروي؛
2- عضويت ايران در «سنتو» كه حلقه مياني پيمانهاي دفاعي زنجيرهاي غرب در اطراف شوروي بود؛
3- موقعيت جغرافيايي ايران كه بر سراسر سواحل شمالي خليج فارس و تنگه هرمز تسلط داشت؛
4- جمعيت زياد ايران نسبت به ساير كشورهاي منطقه (به طوري كه از 55 ميليون جمعيت منطقه حدود 35 ميليون نفر در ايران بودند)؛
5- رژيم شاه تنها متحد مورد اعتماد اسرائيل در منطقه بود؛
6- خصوصيات شخصي بلند پروازانه محمدرضا شاه.
بدين ترتيب، «نيكسون» تسليح بدون محدوديت ايران را اعلام كرد. سپس افزايش بهاي بين المللي نفت، كه به دنبال بستن شيرهاي نفت از سوي اعراب در جنگ 1973 اعراب و اسرائيل رخ داد، دست شاه را براي خريد تسليحات لازم باز گذارد. بدين گونه تا اواسط دهه 1350 شمسي، ايران به بزرگترين خريدار اسلحه آمريكايي، از جمله هواپيماهاي پيشرفته، تبديل شد. مخارج نظامي ايران از 241 ميليون دلار در سال 1946 به 3680 ميليون دلار در سال 1974 رسيد و در سالهاي بعد به مراتب افزايش يافت.
در حالي كه در دهه 1340 شمسي ايران يكي از حلقههاي زنجيرة دفاعي آمريكا بود، كه بايد از آن مواظبت ميكرد تا از دست نرود، در دهة1350 به گونهاي تقويت شد كه بتواند به جاي حضور مستقيم آمريكا، منافع منطقهاي اين كشور را تأمين كند. مهمترين آزمايش محمدرضا شاه در ايفاي نقش ژاندارمي آمريكا در منطقه، سركوب شورشيان ظفار در عمان بود. به علاوه شاه به نيابت از آمريكا به تعدادي ديگر از دولت ها در خاورميانه، شمال آفريقا و جنوب شبه جزيره عربستان كمك ميكرد؛ از جمله كمك به اردن، اتيوپي، سومالي و سلطنت طلبان يمن شمالي.
5. كارتر
«جيمي كارتر» از حزب دموكرات آخرين رئيس جمهور آمريكا تا پيش از پيروزي انقلاب اسلامي بود. «كارتر» براي ايجاد چهرهاي مثبت از آمريكا و زدودن آثار مداخلات اين كشور در جهان و تقويت و ايجاد ثبات در كشورهاي وابسته به آمريكا به ايده «حقوق بشر» پا به ميدان گذاشت؛ البته به گفته «نيكي كدي»، آمريكا در زمان او هيچ گاه به طور جدي تهديد نكرد كه اگر محمدرضا شاه حقوق بشر را رعايت نكند تنبيه يا تحريم تسليحاتي و غيره خواهد شد؛ هر چند شاه تا حدي ترسيده و به صورت كنترل شده و گزينشي گامهاي در ايجاد فضاي باز داشت. در زمان كارتر قراردادهاي جديدي در زمينة خريدهاي تسليحاتي بين ايران و آمريكا امضا شد.
كارتر نيز همانند رؤساي جمهور پيشين به اهميت ايران تأكيد ميكرد. وي در ديماه 1356 در سفر به تهران، ايران را «جزيره ثبات در يكي از پر آشوبترين نقاط دنيا» خواند و گفت در مسائل مربوط به امنيت نظامي، ديدگاههاي ما با هيچ كشوري به اندازه ايران نزديك نيست.
در زمان وقوع انقلاب اسلامي هر دو گروه كاخ سفيد ـ يعني گروه «سايروس ونس» وزير خارجه كه سياستهاي ملايم را تجويز ميكرد و گروه «برژنيسكي» مشاور امنيت ملي كارتر كه ايستادگي و برخورد قاطع با انقلابيان را تأكيد ميكرد ـ برمنافع ملي و امنيتي آمريكا نظر داشتند و توصيههاي خود را با هدف حفظ ايران در دستان آمريكا ارائه ميدادند.
ناكامي آمريكا در جلوگيري از پيروزي انقلاب اسلامي
آمريكا به دلايل متعدد نتوانست از پيروزي انقلاب اسلامي جلوگيري كند. تحليلگران علت شكست آمريكا را ضعف اطلاعاتي سيا دربارة ايران، درگيري آمريكا در مسأله، «كمپ ديويد» سياست حقوق بشر كارتر و غيره دانستهاند؛ اما به نظر نگارنده مهمترين عامل شكست آمريكا را بايد در نوع خاص انقلابي كه در ايران رخ داده جستجو كرد. انقلابهايي كه تا اواسط دهه 1970 اتفاق ميافتادند همگي داراي ايدئولوژيهاي ناسيوناليستي يا ماركسيستي و به قول «هانا آرنت» (در كتاب انقلاب) دنيوي بودند. آمريكاييها بر اين عقيده بودند كه ساواك ميتواند همه مخالفان ناسيوناليست يا ماركسيست را جارو كند؛ اما ماهيت ديني انقلاب اسلامي و روشهاي خاصي كه در رهبري و سازماندهي آن به كار رفت باعث شد اكثريت قريب به اتفاق مردم وارد صحنه شده و با شركت در اعتصابات و تظاهرات خياباني به انقلاب سرعتي خيره كننده بخشند و هر گونه ابتكار عملي را از آمريكا سلب كنند. به گونهاي كه در پايان، آمريكا به ميانهروها در دولت موقت دل خوش كرد، اما سقوط آنها نيز اميد آمريكاييها را تبديل به يأس كرد.
پي نوشتها:
1.
2. امروزه ايران حدود 110 ميليارد بشكه ذخيره نفتي دارد كه 4/10 درصد از نفت جهان و 4/14 درصد از نفت منطقه است. به علاوه ايران با داشتن حدود پانزده درصد از ذخاير گاز جهان دومين دارنده منابع گاز پس از روسيه در جهان است.
ر. ك: هوشنگ امير احمدي، «جايگاه استراتژيك ايران در بازار جهاني نفت»، اطلاعات سياسي اقتصادي، ش 98-97، ص 83-82 و پيروز مجتهدزاده، كشورها و مرزها در منطقه ژنوپلتيك خليج فارس (تهران: 1372) ص 53 و محمدرضا حافظنيا، خليج فارس و نقش استراتژيك تنگه هرمز (تهران: سمت، 1371)، ص 105.
3. در مورد علت تخليه خاك ايران توسط روسها دو ديدگاه متفاوت وجود دارد. ارتشبد فردوست در خاطرات خود نوشته است كه نماينده آمريكا در سازمان ملل به شوروي اولتيماتوم داد كه اگر تا تاريخ معيني نيروهايش را از ايران خارج نكند جنگ جهاني سوم رخ خواهد داد و در اين جنگ، آمريكا فاتح است كه خستگي جنگ دوم را احساس نكرده حال آنكه شوروي خستگي را بيش ا همه احساس نموده است. «حسين فردوست، ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، 2 ج، (تهران: انتشارات اطلاعات، 1370)، ج2، ص149». اما جيمز بيل نويسنده آمريكايي معتقد است چنين اولتيماتومي هرگز وجود نداشته است. تلگرافهاي آمريكا به شوروي تنها نگراني آمريكا از اهداف شوروي در ايران را بيان ميكرد. «جيمز بيل، شيرو عقاب، ترجمه مهوش غلامي (تهران: كوبه، 1371، ص 64». در اين زمينه برخي از نويسندگان به اقدامات قوام در نزديكي ظاهري به شوروي، آوردن تودهايها به هيأت دولت و وعده دادن نفت شمال به روسها توسط او كه مجلس آن را تصويب نكرد، تأكيد كردهاند.
4. استيفن، امبروز، روند سلطه گري، ترجمه احمد تابنده (تهران: چاپخش، 1356)، ص 138-139.
5.Foriegn Affairs.
6.Containment Policy.
7. حسين فردوست، پيشين، ص275.
8. عليرضا ازغندي، روابط خارجي ايران؛ دولت دست نشانده (تهران: قومس، 1376)، ص 180.
9. عبدالرحمن عالم، سياست خارجي آمريكا بعد از جنگ جهاني دوم (جزوه درسي) – (تهران: انتشارات دانشكده حقوق و علوم سياسي دانشگاه تهران، 1376)، ص 47-48.
10.همان، ص 48-50.
11.Tread mill policy.
12. ابراهيم متقي، تحولات سياست خارجي آمريكا، مداخله گرايي و گسترش 1997-1945 (تهران: مركز اسناد انقلاب اسلامي، 1376)، ص 55-56.
13. همان، ص 57.
14. ر. ك: عبدالرحمن عالم، پيشين، ص 57-58؛ ريچارد نيكسون، فرصت را دريابيم، ترجمه حسين وفسي نژاد (تهران: طرح نو، 1371)، ص 257.
15. ابراهيم متقي، پيشين، ص 58.
16. ر. ك. عبدالرحمن عالم، پيشين، ص 58-59 و ابراهيم متقي، پيشين، 60 و استيفن آمبروز، پيشين، ص 234 و ناصرالدين نشاشيبي، در خاورميانه چه گذشته، ترجمه محمدحسين روحاني (تهران: توس، 1376)، ص 351.
17. جيمز بيل، پيشين، ص 134.
18. Ajax.
19. عليرضا ازغندي، پيشين، ص 237.
20. مارك. ج. گازبوروسكي، سياست خارجي آمريكا و شاه، ترجمه فريدون كاظمي (تهران: نشر مركز، 1371)، ص 164-166.
21. اميني وزير دارايي كابينه زاهدي و هوارد پيچ رئيس گروهي بود كه نمايندگي كمپانيهاي نفتي را بر عهده داشت.
22. سيد جلالالدين مدني، تاريخ سياسي معاصر ايران (قم: دفتر انتشارات اسلامي، 1361)، ج 1، ص 310.
23. سه ماه پس از كودتاي 28 مرداد، ريچارد نيكسون، معاون رئيس جمهوري آمريكا به ايران سفر كرد. يك سال بعد محمدرضا و همسرش با يك هيأت پنجاه نفره از مقامات سياسي و اقتصادي به آمريكا رفته با اكثر مقامات آن كشور از جمله آيزنهاور ملاقات كردند. رفت و آمدهاي نمايندگان مجلس ايران و كنگره آمريكا هم به كشورهاي يكديگر صورت ميگرفت. شاه بار ديگر در خرداد 1377 به آمريكا سفر كرد. همچنين آيزنهاور در 23 آذر 1338 (14سپتامبر 1959) به ايران سفر كرد.
24. عليرضا ازغندي، پيشين، ص 376-377.
25. استيفن آمبروز، پيشين، ص 254.
26. سيد حميد روحاني، بررسي و تحليلي از نهضت امام خميني، ص 120.
27. جيمز بيل، پيشين، ص 161؛ باري روبين، جنگ قدرت در ايران، ترجمه محمود مشرقي (تهران: آشتياني، 1363)، ص 9.
28. حسين فردوست، پيشين، ص 304.
29. گازيوروسكي، پيشين، ص 169-170.
30.عبدالرضا هوشنگ مهدوي، تاريخ روابط خارجي ايران (تهران: اميركبير، 1368)، ص160.
31. جيمز بيل، پيشين، ص185-189.
32. محمود طلوعي، پدر و پسر، ناگفتهها از زندگي و روزگار پهلوي (بي جا: علم، بيتا) ص 817.
33. آندره فونتن، يك بستر و دو رؤيا، ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوي (تهران: نشر نو، 1362)، ص174.
34. هنري كيسينجر، سياست خارجي آمريكا، ترجمه حسن محمدي نژاد (تهران: دانشگاه تهران-1355)، ص 5-7.
3۵. عبدالرضا هوشنگ مهدوي، سياست خارجي ايران در دوران پهلوي، 1300-1357 (تهران: البرز، 1374)، ص 468-469.
نویسنده :دکتر ملکوتیان
ویژگیهای صوری دولت :
• عامل سرزمین - از نظر جغرافیایی دولت در سرزمین مشخصی واقع است و بر ان حمرانی میکند.
• دولت همچنان دارای بیشترین میزان سلطه بر منابع و وسایل اجبار است.
• دولت به عنوان عالیترین مرجع اقتدار مدعی سلطه انحصاری در درون قلمرو خویش است و به این معنا واجد حاکمیت است .
• دولت منبع قانون است
• دولت در مقایسه با سایر سازمانها دارای اهداف گسترده تر و فراگیرتری است.
• دولت قدرت عمومی مستمرو متداوم است
حاکمیت :
v برخی مفاهیم دولت به هم بسیار نزدیکند مشهورترین آنها مفهوم حاکمیت است.
v ژان بدن متفکر فرانسوی نخستین کسی بود که کلمه حاکمیت رابه صورتی آگاهانه و منظم به کار برد.
v بدن حاکمیت را به عنوان“ قدرتی برتر و فراتر از شهروندان و اتباع که محدود به قانون نیست ” تعریف کرد,نظریا ت بدن و توماس هابز مبانی نظری لازم برای حکومت مطلقه در قرنهای هفدهم و هجدهم را فراهم آورد ند وزمینه مباحث مدرن را در باب حاکمیت را آماده کردند.
v اینک مفاهیم اصلی حاکمیت در رابطه با دولت :
v کلمه حاکمیت دلالت بر برتری دارد.منطق حاکمیت حکم میکند که در هر دولت چیزی برتر یا نا محدود باشد.
v در قر ن شانزدهم حاکمیت به اقتدار برتر شخص حاکم ,خواه پادشاه یا امپراتور تلقی می شد حاکمیت در این زمینه به معنی شکوه و اعتبار و استقلال شخص حاکم است.
• حاکمیت به معنای بالاترین اقتدار حقوقی- در معنای دیگری در رابطه با حقوق به کار برده میشود .این مفهوم ممکن است صرفاَ تعبیری از خود کفایی یک نظام حقوقی در مقابل واحدهای حقوقی دیگر باشدودر معنای دوم قدرت همه جانبه و فراگیر دستگاهی قانونگذار مانند پارلمان است معنای سوم حاکمیت حقوقی عبارت است از وجود مجموعه ای از قوانین که به واسطه هنجاری اساسی ،همچون مفهوم هنجار فراگیر هنز کلسن در درون سلسله مراتبی حقوقی ،انسجام یافته باشند.
• شایع ترین و از لحاظ نظری عجیب ترین نظر در باره حاکمیت از قرن هفدهم به بعد ، نظری است که به موجب آن حاکمیت در میان شماری از عناصر،مشترک تلقی میشود .نمایندگان چنین نظری کوشیدند تا بع شیوه های گوناگون عناصری از حاکمیت شخص حاکم ، حاکمیت مردم وحاکمیت حقوقی رابا هم در آمیزند.
• آخرین معنای حاکمیت ،مفهوم حاکمیت گروههاست که بر اساس آ ن حاکمیت متکثر و پراکنده است بر این اساس حاکمیت میان گروههای مختلف تقسیم شده است و نمیتوان آن رادر نهادها و یادر حوزه های حکومت یافت .تکثر گرایان انگلیسی و سوسیالیست های صنفی نمایندگان چنین نظری بودند
• پرسشی که اینجا مطرح است این است که آیا حاکمیت لازمه دولت است ؟
اگر حاکمیت به معنی وجود شخص واجد اقتدار برتر ویا برعکس ،تفوق مجموعه ای از قواعدو قوانین اساسی باشد ،درآ ن صورت آشکارا دولتهایی وجود دارند که واجد حاکمیت به شمارنمی روند.همچنین نمی توان به یقین گفت که دولتهای فدرال از نظر داخلی واحد حاکمیت اند .از سویی دیگر برخی از نظریه پردازان حامی قدرت مطلقه ،مفهوم دولت را صرفا بر حسب مفهوم حاکمیت قابل درک میدانستند.
نظریات دولت
- نظریه دولت مطلقه
• کاربرد از قرن هجدهم-اصطلاحات از تئوری حاکمیت - سپس به وسیله نظریه مالکیت برکشور و نظریه حق الهی و جز آ ن تکمیل گردید این نظریه در اوج خود نیز هم از لحاظ نظری و هم از لحاظ عملی دچار مشکلاتی بود .نبودن آشنائی کافی در باره این نظریه.
• در نتیجه معنای دولت در عمل به تدریج دگرگون شد.با توجه به اینکه بیشتر امور اداری توسط صاحب منصبان دیوانی انجام میشد ،شخص شهریار در عمل هرچه بیشتر به مقامی صوری تبدیل شد.
• نظریه پردازان دولت مطلقه نظریه خویش را بر امری نا ممکن مبتنی می کردند.حتی در این خوصوص تردید هست که اصلا تاکنون دولت مطلقه ای پدید امده باش.درتوضیح نظریه دولت مطلقه باید پنج عنصر را در نظر گرفت که عبارتند از :v نظریه حاکمیت کامل ومطلق در قانونگذاری
v نظریه مالکیت
v نظریه حق الهی
v نظریه مصلحت دولت
v نظریه شخصیت
v حاکمیت :محور اصلی نظریه دولت مطلقه بوده است اولاوجوددولت نیازمند وجود شخصی واجد حاکمیت است .دوم اینکه این شخص به نحو کامل در پادشاه تجلی می یافت .سوم اینکه این نظریه تنها نظریه ای بود که به نحو کامل منطق مفهوم حاکمیت را میپذیرفت.
• نظریه مالکیت :شخص حاکم بادولت یکسان تلقی می شد .دولت متعلق به پادشاه یا شخص حاکم بود و از آن وی به شمار میرفت و این خود شامل اشخاص و اشیاء بود.• نظریه حق الهی: با مفاهیم قدیمی تر مربوط به حکومت دینی تفاوت داشت به موجب آن شخص حاکم بر اساس جکم و حمایت خداوندی حکومت می کرد .بنابراین قوانینی که پادشاه اعلام میکرد،دارای اهمیت مذهبی به شمار می رفتند.
• نظریه مصلحت:وقتی نظریه حق الهی با نظریات مربوط به مصلحت دولت در آمیخت ،نظریه ای بسیار نیرومند پیدا شد.
• نظریه شخصیت:هسته اصلی نظریه دولت مطلقه – شخص حاکم همان دولت و دولت نیز همان حاکم.
نظریه دولت مشروطه
• نخستین و نیرومندترین نظریه دولت در تاریخ تفکر اروپایی
• ویژگی اصلی:محدود کردن قدرت و اقتدار.
• مشخصه اصلی:دولت پاسدار ونگهبان نظم مبتنی بر قانون اساسی است.
• اندیشه مشروطیت هیچ گونه ارتباط ذاتی با دمکراسی ندارد.
• ریشه های عمیق این نظریه را بایستی در قرون میانه ودر تصورات فئودالی پیداکرد.
تصورات فئودالی:شبکه پیچیده ای ازوظایف-قدرت نه مطلق ونه مشروط بلکه پراکنده
نظریه های محدودیت:
ü محدودیت های تاریخی و حقوقی:
• اندیشه قانون اساسی عتیق:قدیمی نظریه
• رسوم:شیوه معمول انجام دادن کار
• سند مکتوب:نوشتن قانون اساسیü محدودیت های اخلاقی و فلسفی:
• قانون طبیعی:قوانین نامکتوب
• حقوق طبیعی و انسانی:جز اصلی قانون طبیعی
• اندیشه قرارداد اجتماعی:مهمترین ابزار تحدید قدرت
• رضایت
• حاکمیت مردمی:قدرت سیاسی را مردم به شهریار میبخشند.
• دموکراسی:در وضعیتی مشابه اندیشه حاکمیت مردمی است.
• جامعه مدنی:موضوع اصلی آن استقلال فردی
• اساس نظریه مشروطه:دولت تصمیم میگیرد افراد دارای
حریم آزادی معینی باشند
• تعریف فردریش:وسیله ای برای ایجاد و حفظ محدودیت های موثر بر فعالیت سیاسی وحکومتی
نظریه اخلاقی دولت
• این دیدگاه بعد از انقلاب فرانسه پدیدار شد.
• مهمترین نماینده:هگل
• هگل به منظور ربط دادن معانی درونی و ظاهری دولت در پی اثبات این نکته بود که جهان عینی نهاد ها و قوانین در جهان ذهنی آگاهی انسان ریشه دارد.
• او برای اثبات این موضوع فلسفه مبتنی بر اندیشه روح عرضه می کند.
- اشکال دولت از نظر هگل:
q دولت بیرونی: مجموعه منظمی از قوانین که فراتر از ازدحام اغتشاش آمیز بازار قرار دارد. بحث هگل درباره جامعه مدنی جامعه ای است که اساسا مبتنی بر اقتصاد بازار است.
q دولت سیاسی: بررسی دولت بر حسب نهاد های خاص حکومت – وی قانون اساسی را ماهیتا مشتمل بر پادشاه ،قوه مقننه و قوه قانون گذاری می دارد.
q دولت اخلاقی:کامل ترین و فراگیر ترین معنا- شهروندان به وجود معنایی اخلاقی در ساختار دولت پی می برد
q مفهوم اخلاقی دولت مبین دولت کامل یعنی کامل ترین و جامع ترین معنای واژه دولت است.خلاصه فرایندی اجتماعی است که در آن جوهر آگاهی و اراده فردی در نهاد ها عینیت می یابد.
نظریه طبقاتی دولت
• سیاست در درون دولت به وجود می آید و دولت تجسم منافع طبقاتی است
• مفهوم اساسی طبقه مبنای اصلی نظریه مارکسیستی دولت است.
• دولت مظهر روابط طبقاتی است به معنی وجود سلطه در جامعه.
• از دیدگاه مارکسیستی یک طبقه خاص کل دستگاه دولت رابه نفع علایق خود اداره میکند.
• مفهوم طبقه درآثار مارکس وانگلس تا اندازه ای مبهم است.
• هر گونه تفسیر طبقاطی متضمن مشکلاتی است:
• نخست انکه :نظریه روشنی درباره دولت نه در اثار مارکس ونه در آثار انگلس نمیتوان به دست آورد
• دوم اینکه :دیدگاه نظری مارکس به اقتصاد سیاسی گرایش دارد
• سوم اینکه:آنها به صورت منظم به بررسی دولت نمی پردازند.
• آخرین مشکل:ابهام در نظریه مارکسیستی دولت است که ما به ان عنوان نظریه طبقاتی داده ایم.
مهمترین مفاهیم نظریه کثرت گرایان:
آزادی وگروههای اجتماعی: یکی از اصول اندیشه کثرت گرایی است وبه معنی توزیع قدرت واقتدار در بین گروهها
نقد حاکمیت: انتقاد از حاکمیت متمرکزوحدت گرایانه وپیشنهاد راههایی برای پراکندگی اقتداردر بین گروهها
شخصیت حقیقی گروهها: افراد تنها در درون گروهها قرار دارندو گروهها اشخاص حقیقی اند.شاخه های فرعی قدرت حاکم هستند
- این نظریه به عنوان واکنشی منفی نسبت به نظریه وحدت گرایان پیدا شد
- دولت هم معنی با حکومت است وبا نهادهای سیاسی یکسان تلقی میگردد.
- دولت مجموعه گروههای نسبتا مستقل است که پدیده واحدی را به وجود می اورند.
- دولت واجد حاکمیت نیست زیرا خود ترکیبی از گروههایی است که خود مختارند.
- دولت کثرت گرا دولتی است که در آن هیچ منبع اقتدار واحدی وجود ندارد بنابراین در ان شاهد کشاکش بین گرروهها هستیم.
تاریخ جامعه شناسی دین را میتوان به چهار دوره عمده تقسیمبندی کرد:
دوران اندیشه اجتماعی سنتی
مجموعه اندیشهای را که همپای شکلگیری جامعهشناسی جدید تحول و رنگ عرفی و دنیوی یافت میتوان به عنوان اندیشه سنتی قلمداد کرد که مشخصه اصلی آن تلفیق بین تحلیلهای اجتماعی و اخلاقی بود. این اندیشه اصولا بر منشا جهانی و الوهی همه ارزشها و نهادهای اجتماعی جاافتاده تاکید میکرد و همچنین انسان را موجودی اجتماعی و سیاسی میدانست. جریان اصلی این اندیشه وحدت آلی و انداموار جامعه را به زبان حق طبیعی بیان میکرد که این مفهوم و برداشت از آن به صورت یک مفهوم عرفی یا دنیوی تحول یافت و اساس علوم طبیعی و علوم اجتماعی اولیه را تشکیل داد.
دوران شکاکیت و نظریه پردازی
نظم و قانونمندی جامعه از مسائل مورد تحقیق در دوران قرون وسطی بود، نظمی که اساسا به کمال معنوی انسانی دعوت میکرد. در خلال قرنهای هفده و هیجده، متفکران به جستجوی نظم و نظام در جامعه ادامه دادند، ولی نظم مورد نظر آنها نظمی بود که تبیین کننده تنوع و کثرت زبانها، رسوم و ادیان، بر وفق همنواختیهای ساده و طبیعی بود. در طی این دوران، اندیشههای دوره اول مورد انتقاد شدید قرار گرفت که از جمله این منتقدان میتوان به ماکیاولی و توماس هابز اشاره کرد. همچنین این دوره زمان بروز نظامهای فکری و نظریهپردازانهای بود که میکوشید هم جامعه و هم اقتصاد را بر شالودههای واقعگرایانهتری، که کمتر همدینی یا اخلاقی است، مبتنی سازد. در این دوران، پیدایش دولت ملی و ظهور طبقات سوداگر و یا متوسط تبدیل به عنصری شد که نگارش نظریههای اجتماعی و اقتصادی را از انحصار طبقات روحانی درآورد و قانون طبیعی زیر سؤال رفت و به انتقاد کشیده شد. روحانیت ستیزی به شکل مشخصه رایج بیشتر انتقادهای اجتماعی درآمده بود، به گونهای که جستجو برای یافتن منابع جدید نظم اجتماعی آغاز شد و درنهایت، این تفکر، که جامعه باید بر طبق طرح و برنامههای مقدر الهی و قانون طبیعی ساخته شود، جای خود را به این اندیشه داد که جامعه بر اساس طرح و برنامهریزی و تلاش خود انسان شکل میگیرد. در این زمان، نوعی اومانیسم عرفی - دنیوی و اجتماعی پدید آمد که به نوبه خود سرچشمه زاینده اغلب نظریههای فلسفی و اجتماعی دنیای جدید گردید. مهمترین دستاورد این دوران، پروراندن مفهوم عرفی سازی یا دنیوی سازی بود.
دوران واکنش محافظهکارانه و رمانتیک
دوران نظریهپردازی به تدریج با یک واکنش نه چندان شدید، بلکه محافظهکارانه و بیشتر رمانتیک مواجه شد. مصایب ناشی از انقلاب صنعتی و انقلاب فرانسه و عصر وحشت پس از آن، اعتقاد خوش بینانه عصر روشنگری را زیر سؤال برده بود و اعتقاد به اینکه میتوان صرفا بدون توجه به دین، اخلاق و حکومت، بر طرح و تدبیر خویش جامعه را بهبود بخشید و آن را از مشکلات حاد اخلاقی رهانید پس از رخداد واکنشهای محافظهکارانه، رهیافتهای موجود نسبت به جامعه و دین را به میزان بالایی تغییر داد. براساس این نظرات،دین نباید به عنوان خرافه طرد گردد و جامعه تنها بر اساس ساخته قرارداد گذاران متفرد نیست ، بلکه فرد دست پرورده جامعه و خود جامعه، مخلوق خداست. اینان کمکم ارتباطها و مناسبتهای انداموار بین جامعه و دین و فرد را از نو کشف کردند و تجزیه و تحلیل آنها از دین به عنوان یک میانجی بین فرد و دولت از مباحثی بود کهبارها دربررسیهای جامعهشناسان پس از دورکیم مطرح گردید.
دوران نظریه جدید
در این دوره، دیگر با رد و انکارهای حاد و ضد روحانی فیلسوفان عهد روشنگری روبهرو نیستیم. در این دوران، رد و انکارها جای خود را به تجزیه و تحلیل کمابیش خونسردانه و نقش دین در حفظ انسجام اجتماعی و ارتقای تحول اجتماعی میدهد.
نظرات افرادی چون آگوست کنت ، ماکس وبر ، امیل دورکیم ، کارل مارکس، تالکوت پارسونز ، و ... در این دوره به چشم میخورد. برخی این دوران را دوران دینی ندانسته و انحطاط دین را امری محتوم تلقی کردهاند. برخی نیز عرفیسازی یا دینزدایی را امری غیرممکن شناخته و عدهای آن را لزوما نه جهانی، نه محتوم و نه بی بازگشت شمردهاند.
منابع
· میرچا الیاده، دین پژوهی ، دفتر دوم ، ترجمه بهاءالدین خرمشاهی، ص 351
و 365
به نام خدا
اینک که بنده توفیق یافتم تا پشت این تریبون سخنرانی کنم، خدا را بسیار شاکرم و قبل از شروع به صحبتهایم از تمامی افرادی که سخنرانی من را می شنوند و تحمل می کنند تشکر می کنم.
از دیرباز خلافت را همیشه با امامت همراه کردند و یک معنی دانستند و تاریخ این را مانند ستاره ای درخشان نشان می دهد که البته در تصحیح این جمله باید عرض شود، امامت همیشه از خلافت برتر بوده است و من این را با دلایلی می گویم. چون شخص امام بار سنگین امامت را به دوش می کشد. که امام دارای علم لدنی است، دارای یک معصومیت الهی است، دارای علم کثیر است و قدرت تسخیر دارد. اما خلیفه به تنهایی هیچ یک از امتیازات فوق را ندارد، اگرچه قدرت سیاسی – نظامی بالایی داشته باشد.
پس چه بهتر که خلیفه، امام نیز باشد. آن وقت می شود گفت که مدینه فاضله و دنیای بی مشکل جاری است. مردم بعد از فوت پیامبر اسلام (ص) با تمام وجود این را درک کرده اند که بهتر است خلیفه، امام باشد. می بینیم که بعد از رحلت ایشان فتنه ای عظیم وگسترده سرزمین اسلام را می پوشاند و چگونه با بغض فراوان جلسه می گذارند تا خلافت را به دست بیاورند، با هم نزاع می کنند، به روی هم شمشیر می کشند تا دیگری بر دیگری امیر باشد، آن وقت علی (ع) که امام است در خانه گوشه نشینی را انتخاب می کند و هیچ یادی از ایشان نیست و می توان گفت تنهایند. اما بعد از خلافت آن سه شخص که مولای اهل سنت هستند می بینیم که مردم فوج فوج با دسته های عظیم با هدایا و ... نزد امیر المومنین می آیند که ایشان را خلیفه کنند.
آنچنان که خود حضرت می فرمایند : «ناگهان مردم به شکل فشرده مرا احاطه کردند و حسن و حسینم پایمال شدند و دو طرف جامه ام بر اثر ازدحام جمعیت پاره شد. مردم همانند گله بدون شبان به من رو آوردند.» و در جای دیگر می فرمایند : «سرور و خوشحالی مردم به سبب بیعت با من چنان شدت گرفت که کودکان به وجد آمده بودند و پیران با پای لرزان خود به راه افتاده بودند»
این نشان از آگاهی مردم می دهد، نشان از این امر می دهد که امام غالب به خلیفه است و ادغام این دو، سعادت بشر را تضمین می کند.
امیر المومنین آمدند روی کار و برخلاف خلفای گذشته اصلاحات گسترده و قابل تحسینی را انجام دادند که به اختصار آن ها را عرض می کنم:
الف) اصلاحات سیاسی: وی درباره مفهوم امامت و خلافت پیچ گونه تردیدی در مشروعیت دینی و مقام الهی خود نداشت و بر ارتباط گسترده و پیوند محکم رسالت و امامت پای می فشرد.
آن حضرت ، امام را وارث انبیاء و حامل نور نبوت معرفی می کرد و عنوان وصی را فراتر از خلیفه به رسمیت می شناخت. اما چون به وصایت ذهنیت و سرایت معتقد نبود انتخاب حاکم را به رضایت مردم می دانست و به جز اجرای حکم خداوند، مشورت با مردم را از وظایف حاکم اسلامی می دانست. بنابراین حاکم باید با رضایت مردم بر آنان حکومت کند و بیعت به اختیار است و کسی را نباید به آن وادار کرد. پس این از فضای باز فکری و ذهنی امام نشات گرفته است که در آن موقع حرف از آزادی و دموکراسی می زنند.
حضرت، کارگزاران شایسته و لایقی را انتخاب کردند و معتقد بودند که کارگزاران دولت اسلامی باید افرادی پاکدامن، بردبار، پوزش خواه، بزرگ منش، جوانمرد، خردمند و اهل سیاست و دارای خاندان پارسا و سابقه نیکو باشند. بدین جهت ایشان تمامی عناصر حزب انحصار گر اموی را کنار نهادند و افرادی شایسته را به مدیریت رساندند.
از اصلاحات دیگر سیاسی ایشان تدبیر عاقلانه حضرت در انتقال مرکزیت حکومت به کوفه بود. می بینیم چگونه با بصیرت قابل تحسین و فراتر از عقل بشری، شورش معاویه، منابع اقتصادی و انسانی، ارتباط با ایرانیان و ... را درک می کنند و در انتقال مرکز خلافت تلاش می کنند.
ب) اصلاحات اجتماعی : یکی از مهمترین دغدغه های ایشان برقراری عدالت اجتماعی، تضمین حقوق مساوی برای آحاد ملت، ستیز با تبعیض ها و امتیاز خواهی ها، فقر زدایی و آزادی اجتماعی بود.
ج) اصلاحات اقتصادی : حضرت امیر (ع) از آبادانی شهر ها، توسعه تجارت و صنعت و مبارزه با احتکار و گران فروشی حمایت ویژه ای داشتند و همت خود را برای برقراری آنها دو چندان کردند.
د) اصلاحات فرهنگی : از تفسیر قرآن کریم شروع کردند و با تربیت اخلاقی جامعه و مبارزه با عصبیت جاهلی و فساد و توسعه آموزش و پرورش، مسئله فرهنگی را به اوج خود رساندند.
بسیار مایل بودم تا بحث امام شناسی را ادامه بدهم اما این بحث سلسله سخنرانی هایی را می طلبد و با یک جلسه نمی توان آن را تبیین کرد.
با تشکر از وقتی که در اختیار بنده گذاشتید.
دوستان عزيز. در اين مقاله قصد داريم در مقام قياس بعضي از وجوه مشابه بين وهابيه سلفيه و يهود را با تکيه بر مؤلفات ابن تيميه البحراني ارائه دهيم.
1- ابن تيميه شيخ سلفيه، گفته در زمان رسول الله (ص) خاخام هاي يهودي نزد وي آمدند و مسأله تجسيم خداوند را به ايشان عرضه داشتند و پيامبر درستي سخنان آنها را تصديق نمود! و اين يکي از موارد مشابه بين يهود و وهابيت تجسيم خداوند تعالي است!
2- تورات نزد ابن تيميه صحيح است و براي (مسلمانان) حجت مي باشد به جز اين عبارت که "عزير پسر خداست"، يهوديان نيز به صحّت تورات اعتقاد دارند و اينکه آن حجت براي تمام مردم است!
3- ابن تيميه با شجاعت تمام از يهود دفاع مي کند و مي گويد: "همه يهوديان معتقد نيستند که عزير پسر خداست! » او با جديت تمام تلاش کرد که اثبات کند که جنس بازي اشکال ندارد! و لذا بر قوم يهود واجب است که سپاسگزار ابن تيميه باشند! چرا که آنان وارثان اويند!
4- درنزد ابن تيميه يهوديان اصلا اهل دروغ و تحريف نيستند، زيرا اگر چنين بود رسول الله (ص) آنان را انکار مي کرد! پس تمام سخنان بزرگانشان درست است جزء فنحاص بن عازورا يا ديگران فقط...
5- آنچه در قرآن و احاديث آمده -بر حسب اعتقاد وهابيت- موافق و مطابق تورات است! روشن است که ابن تيميه در عبارت «موافق و مطابق» اغراق نموده و انسان باهوش معني آن را مي فهمد.
6- آنها به عقيده يهود در تجسيم خداوند معتقدند و معتقدند اين به توافق بين سخنان دو پيامبر الهي (موسي و محمد (ص)) و دو کتاب آسماني (قرآن و تورات) دلالت دارد، و اگر غير از اين بود بين رسالت دو پيامبر انقطاع و گسيختگي به وجود مي آمد...
7- يهود و وهابيان هر دو معتقدند که پيامبران نيز مجسمه بوده اند!
8- وهابيت، يهود را در تحريف تورات تبرئه مي کنند به اين دليل که امت يهود با اين کثرت و عظمت که در مشرق و مغرب زمين منتشرند، چه غرضي دارند که دروغ بگويند، و اين دروغ آشکار وهابيت در تعظيم يهود است که از نادرستي سخنان آنان حکايت دارد! براي درک بيشتر اين مطلب قسمتي از کتاب ((درء تعارض العقل و النقل)) تأليف ابن تيميه ص88 ، را در ذيل مي آوريم:
"معلوم است که همه يهوديان معتقد نيستند که عزير پسر خداست و اين سخن را فقط يک طايفه از آنان گفته اند کساني مثل فنحاص بن عازورا و ... و به طور کلّي معتقدان به آن عده کمي هستند. امّا صفاتي از خدا در تورات آمده که مخالفان آنها را تشبيه و تجسيم مي دانند، بلکه اينطور نيست؛ چرا که آن صفات در اثبات مکان براي خدا و تکلّم او با صداي خودش است و اينکه خدا آدم را به صورت خود خلق نمود و امثال اين امور، اگر چيزهايي که يهود مي گويند دروغ باشد مسلماً پيامبر آنها را انکار مي کرد و مسأله آن را بيان مي نمود! و از طرف ديگر بيان قرآن موافق چيزي است که در تورات آمده است! قبلاً هم گفتيم که همه اينها ضرورتاً به پيروي موسي از محمد و محمد (ص) از اهل کتاب منجر نمي شود و اين بر صدق قول دو پيامبر و دو کتاب عظيم آنان دلالت دارد!"
منبع: شبکه انصار
ترجمه: سلام شيعه
كارشناس ارشدمعاونت پژوهشي وآموزشي
مقدمه
استاد شهيد مرتضي مطهري، ارزش مندترين و مؤثرترين عامل درنهضت حسيني را عنصر امر به معروف و نهي از منكر دانستهاند. از ديدگاه شهيد مطهري، نه فقط «عنصر امر به معروف ونهي از منكر به نهضت حسيني ارزش داد»، بلكه حسين هم به امر به معروف و نهي از منكر ( در جهان اسلام) ارزش داد. «امر به معروف ونهي از منكر نهضت حسيني را بالا برد ولي حسين (ع) اين اصل را به نحوي اجرا كرد كه شأن اين اصل ( درجهان اسلام ) بالا رفت، يك تاج افتخار بر سر اصل امر به معروف و نهي از منكر نهاد.»
ضرورت شناخت
جايگاه والاي عنصر امر به معروف و نهي از منكر در نهضت حسيني از يك سو و ارزش و اعتباري كه حسين (ع) به آن داد از سوي ديگر، ضرورت بازشناسي اين اصل را به همهي مسلمانان به ويژه شيعيان آل علي (ع) گوش زد ميكند. شهيد مطهري خود در اين باره چنين تذكر داده است:
«ما بايد امر به معروف و نهي از منكر را از نظر اسلام بشناسيم كه اين چه اصلي است؟ اين چيست كه آن چنان اصالت و قدرت دارد و آن چنان از نظر اسلام ماهيت دارد كه مردي مانند حسين بن علي (ع) را وادار ميكند كه در راه آن جان خويش را از دست بدهد، خون خود را بريزد، خون عزيزان خود را بريزد و تن به فاجعهاي بدهد كه واقعاً در دنيا كم نظير است.»
براساس ديدگاه علامهي شهيد مرتضي مطهري، بصيرت و آگاهي، گام اصلي و شرط اساسي در عنصر امر به معروف و نهي از منكر است: «اين وظيفهي بزرگ (امر به معروف و نهي از منكر) دو ركن و دو شرط اساسي دارد. يكي از آنها رشد، آگاهي و بصيرت است. از شما ميپرسم: اصلا من وشماميفهميم كه امر به معروف و نهي از منكر چيست و چگونه بايد انجام شود؟ تا حالا كه امر به معروف و نهي از منكرهاي ما اطراف دكمهي لباس و بند كفش مردم بوده است؛ در حول و حوش موي سر و دوخت لباس مردم بوده است! ما اصلا! معروف ميشناسيم كه چيست؟ منكر ميشناسيم كه چيست؟»
روح و هدف
استاد شهيد مرتضي مطهري، پس از تبيين جايگاه و عنصر امر به معروف و نهي از منكر در جامعهي اسلامي و نيز ضرورت بازشناسي درست آن، دربارهي ابعاد، گستره، روح و هدف اصل مزبور، چنين تفسير فرمودهاند:
«معروف و منكر از نظر اسلام محدود به حد معيني نميشود. تمام هدفهاي مثبت اسلامي داخل در معروف و تمام هدف هاي منفي اسلامي داخل در منكر است و اگر چه در امر به معروف و نهي از منكر تعبير امر و نهي است ولي با توجه به قرائني كه از خود قرآن كريم ميتوان استنباط كرد و به نص احاديث قطعي اسلامي از مسلمات فقه اسلامي ماست و تاريخ اسلامي ما بدان گواهي ميدهد، مقصود از آن تنها امر و نهي لفظي نيست، بلكه مقصود استفاده كردن از هر وسيلهي مشروع براي پيش برد هدفهاي اسلامي است. پس اگر بخواهيم روح امر به معروف و نهي از منكر را با ترجمه و تعبير فارسي خودمان بيان كنيم، بايد بگوييم؛ لزوم استفاده از هر وسيلهي مشروع براي پيش برد اهداف اسلامي.»
مقتضيات زمان
نتيجهاي كه مباحث مزبور به دست ميدهد، اين است كه پس از درك درست جايگاه و اهميت امر به معروف و نهي از منكر و شناخت روح، ابعاد، گستره و هدف آن؛ تكليف جامعهي اسلامي مطابق مقتضيات زمان نيز در برابر اين اصل مهم، بايد تبيين و دانسته شود. استاد شهيد مرتضي مطهري، ديدگاه خود را در اين باره چنين ابراز فرمودهاند:
«ما بنشينيم اين جا و بگوييم عنصر امر به معروف و نهي از منكر در نهضت حسيني يكي عامل بزرگ كه حسين (ع) را به حركت واداشت، او را از جا تكان داد، امر به معروف بود. حسين بن علي (ع) به امر به معروف و نهي از منكر ارزش داد؛ اسلام براي امر به معروف و نهي از منكر ارزش درجه اول قايل است، يعني آن را يكي از اركاتن تعليمات خودش ميداند، اگر اين ركن نباشد، ساير تعليمات نميتوانند كار كنند؛ اين ها درست، ولي ما چه كار كنيم؟ آيا ما داريم از گذشته صحبت ميكنيم؟ يا گذشته براي آينده است؟ آينده و گذشته را بايد به يكديگر مربوط و متصل كرد. از نهضت حسيني در همين زمينه بايد استفاده كرد: مردم را آگاه نمود،ببينيد چه ميكنند؟ چگونه تبليغ ميكنند؟ چگونه كتاب مينويسند و چگونه بايد بنويسند؟ دربارهي چه مسايلي بايد فكر كنند و دربارهي چه مسايلي حساسيت دارند؟ »
ببينيم علي بن ا بيطالب (ع) و حسين بن علي (ع) روي چه مسايلي حساسيت داشتند، ما هم روي همان مسايل حساسيت نشان دهيم. چرا آنها روي مسايلي حساسيت نشان ميدهند و ما روي مسايل ديگر؟»
مصاديق در د نياي معاصر
شهيد مطهري، پس از ذكر و بررسي اين مقدمات، سعي نموده تا جامعهي اسلامي و بلكه امت اسلامي را با مصاديق معروف و منكر در دنياي معاصر آشنا سازد و از اين طريق با هر گونه كج فهمي و كوته نظري در اين مسير مبارزه نمايد. زيرا از ديدگاه آن شهيد، شناخت درست و دقيق مصاديق معروف و منكر در جهان امروز، موجب خواهد شد تا مسلمانان به دور از هرگونه كج رويها و انحرافات، تكليف خود را بهتر و بيش تر بشناسند. آن شهيد بزرگوار با اعلام صريح و شجاعانهي مواضع و ديدگاه خود، مصداق بارز معروف و منكر در جهان معاصر را چنين تبيين و تشريح فرموده است:
«اگر پيغمبر اسلام زنده بود، امروز چه ميكرد؟ و دربارهي چه مسألهاي ميانديشيد؟ والله و بالله قسم ميخورم كه پيغمبر اكرم (ص) در قبر مقدسش از يهود ميلرزد. اين يك مسئله دو دوتا چهارتاست، اگر كسي نگويد، گناه كرده است. من اگر نگويم والله مرتكب گناه شدهام و هر خطيب و واعظي اگر نگويد مرتكب گناه شده است.»
استاد شهيد مرتضي مطهري در سال 1348 هجري شمسي، مطابق سال 1390 هجري قمري ، يعني حدود سي و پنج سال پيش، در اوج دوران استبداد شاهنشاهي ، زماني كه ايادي صهيونيزم بر ايران حاكميت بلامنازع و كامل داشتند؛ به تبعيت از مقتداي خويش، خميني عزيز (ره)، حمايت از آرمان فلسطين و مقابله با خطر يهود را، به ترتيب، مصداق آشكار معروف و منكر معرفي و آن را سرلوحهي فعاليت و حركت خويش قرار داده بود. زيرا امام خميني (ره) پرچم دار بزرگ نهضت اسلامي نيز بزرگترين خطر وارده بر اسلام را از ناحيهي «يهود» ميدانست. به طوري كه فرموده بود:
«حالا كه خطر بر اسلام وارد شده است و آن خطر يهود است.»
«آقايان بدانند كه خطر امروز بر اسلام كمتر از خطر بنياميه ينست.»
مسألهي فلسطين
سرزمين فلسطين از دوران صدر اسلام، به مدت بيش از 13 قرن ( جز قريب يك سده كه تحت تاخت و تاز صليبيان صهيوني صفت قرار داشت) همواره در اختيار مسلمين بود و پيروان همهي فرق و اديان در كنار مسلمانان، بي هيچ مانع و مشكلي، در كمال آرامش زندگي ميكردند. اما حدود يك قرن و نيم پيش، زمزمه ها، دسيسهها و توطئههايي در عرصهي جهاني در مسير اشغال اين سرزمين اسلامي شكل و نضج گرفت تا آن گا ه كه منجر به جنگ جهاني اول و تلاشي امپراتوري عثماني و اشغال فلسطين توسط قواي متفقين و لشكر انگليس، تحت فرماندهي يك ژنرال يهودي به نام «آلبني»، با همكاري و مساعدت گستردهي لژيون به اصطلاح عرب، تحت فرماندهي «فيصل بن شريف حسين» با هدايت سازمانهاي مخفي و پشت پردهي ماسوني – صهيوني گرديد. جامعهي اتفاق ملل لايحهي قيموميت فلسطين از سوي انگلستان را تصويب كرد و يكي از وزيران يهودي كابينهي بريتانيا به نام هربرت سموئيل به عنوان كميسر عالي سرزمين اسلامي فلسطين منصوب و به آن منطقه اعزام شد. با اين زمينه سازيها، اشغال تدريجيفلسطين از سوي اشغالگران صهيونيست ا ز يك سو و انتقال و كوچ گستردهي يهوديهاي ممالك مختلف جهان به فلسطين از سوي ديگر، سرعت و شدت يا فت. در سال 1947 م / 1326 ش، مجمع عمومي سازمان ملل با هدف ايجاد دو دولت يهودي و فلسطيني، قطع نامهي 181 را تصويب و سرزمين فلسطين را به دو منطقهي يهودي و عربي تقسيم كرد. به دنبال اين تحركات در ماه مه 1948 م/ ارديبهشت 1327 ش، تأسيس رژيم نامشروع «اسرائيل» از سوي بن گوريون يكي از رهبران صهيونيسم، به طور علني و رسمي اعلام شد. اين رژيم تازه تأسيس يافته فوراً از سوي آمريكا، انگلستان، شوروي و چندي بعد سازمان ملل متحد، به رسميت شناخته شد. از آغاز ا ولين تهاجم و يورش مهاجمان يهود به فلسطين، تاكنون صدها هزار مسلمان فلسطينيبه طرز وحشيانهاي به خاك و خون كشيده شده و يا از آن سرزمين اخراج و آواره شدهاند. كشتار وحشتناك كودكان و زنا ن و دختران دهكدهي فلسطيني دير ياسين و مردم بي دفاع كفر قاسم، صبرا و شتيلا و ... تنها نمونههايي از جنايات اشغالگران در اين سرزمين است، زيرا در اولين تهاجم و تقابل رژيم صهيونيستي با كشورهاي عربي در سال 1948 م/ 1327 ش، مهاجمان يهود قريب پانصد شهر، روستا و آبادي فلسطيني را منهدم و با خاك يكسان نمودند و از نقشهي جغرافيا محو كردند و قريب يك ميليون فلسطيني را قتل عام و يا از آن سرزمين اخراج و آواره و راهي كشورها و ممالك عربي هم جوار ساختند.
اوهام اسرائيلي
آن چه در اين مقوله گفتني است؛ دلايل و توجيهات صهيونيستها در اشغال فلسطين است كه مدعيا ند اين سرزمين چند هزار سال پيش متعلق به قوم بني اسرائيل بوده و صهيونيستهاي امروز به عنوان وارثان آنها حق دارند كه با هر وسيله و شيوه، اين خطه را از وجود اعراب مسلمان خالي كنند و آن را به تصرف خود درآورند.
استاد شهيد مرتضي مطهري با بياني مستدل، منطقي، تاريخي، حقوقي و در عين حال بسيار كوتاه و زيبا در پاسخ به ادعاي موهوم يهود، ثابت مينمايند كه فلسطين متعلق به اين جماعت نبوده و زندگي چند ده سالهي قوم بني اسرائيل، آن هم در چند هزار سال قبل، نه فقط حقي نميآفريند كه خود به خود خط بطلاني است بر ادعاي موهوم و توجيهات دروغين صهيونيان؛ پاسخ شهيد مطهري در اين باره چنين است:
«گذشته از جنبهي اسلامي، فلسطين چه تاريخچهاي دارد؟ قضيهي فلسطين مربوط به دولتي از د ولتهاي اسلامي هم نيست؛ مربوط به يك ملت است ، ملتي كه او را به زور از خانهاش بيرون كردهاند. تاريخچهي فلسطين چيست؟ مدعي هستند كه سه هزار سال پيش، دو نفر از ما ]بني اسرائيل [ (داود و سليمان) براي مدت موقتي در آن جا سلطنت كردهاند . تاريخ را بخوانيد؛ در تمام اين مدت دو سه هزار ساله، چه زماني بوده است كه سرزمين فلسطين به يهود تعلق داشته است؟ چه هنگام بود ه است كه بيش تر سرزمين فلسطين از آن يهود با شد؟ آيا بيشتر سرزمين فلسطين از آن ملت يهود است؟ قبل از اسلام هم مال آن ها نبود، بعد از اسلام هم مال آن ها نبود. روزي كه مسلمين فلسطين را فتح كردند، فلسطين در اختيار مسيحي ها بود نه در اختيار يهوديها و اتفاقاً مسيحي ها با مسلمين صلح كرد ند، يكي از موارد كه در صلح نامه گنجاندند اين بود كه شما يهود را در اين جا راه ندهيد. گفتند ما با شما زندگي ميكنيم ولي با يهود زندگي نميكنيم. چه طور شد كه يك دفعه نام وطن يهودي به خود گرفت؟ »
موضوع مهم ديگري كه شهيد مطهري بر آن تأكيد داشتند، عدم ارتباط نژادي بسياري از يهوديهاي جهان با قوم بنياسرائيل است: «صهيونيستها يعني يهودياني كه ده ها قرن بود در گوشههاي ديگر دنيا زندگي مي كردند و از نژادهاي ديگر بودند . من خودم فكر ميكردم كه يهوديان موجود، همه از نسل اسرائيلاند. حالا ميبينيم تاريخ تشكيك ميكند؛ ميگويد اين حرف دروغ ست. بسياري از يهوديها اصلاً از نسل اسرائيل نيستند؛ جامع مشتركشان فقط مذهب است و بس. حتي نژادشان هم خالص نمانده است.»
اسناد و دادههاي تاريخي نيز اين ديدگاه استاد شهيد مطهري را مورد تأييد قرار دادهاند. آرتور كستلر يهودي معتقد است: اكثريت يهوديان امروز جهان از تبار خزران بت پرستي هستند كه بين قرون هفتم تا دهم ميلادي (حدود دويست سال) در مناطقي بين قفقاز و ولگا، حكومتي تحت عنوان خزر يا خزران داشتند . به گفتهي كستلر يهودي، اين جماعت ابتدا از آيين شمني، يعني نوعي بت پرستي پيروي ميكردند، ليكن بعدها به دليل يك سري اغراض سياسي، به يهوديت گرويدند و پس از انقراض پادشاهي خزران ، به مناطق مختلف جهان به ويژه اروپا كوچ كردند.
دولتها و نهادهاي غربي
نكتهي حساس و تاريخي مهم ديگري كه شهيد مطهري به آن اشاره كردهاند، نقش مجامع بين المللي و دولتهاي غربي و تباني آنها با صهيونيسم در اشغال سرزمين فلسطين است:
«چه طور شد كه يك دفعه نام «وطن يهودي» به خود گرفت؟ يكي از قضايايي كه كارنامهي قرن ما را تاريك ميكند اين قرني كه به دروغ نام حقوق بشر، نام آزادي، نام انسانيت بر آن گذاشته اند، همين قضيه است.»
و در ادامه با تأكيد به نقش و مشاركت انگلستان در كوچ دادن و انتقال يهوديها به فلسطين افزودند:
«بعد كه انگلستان وسيلهي مهاجرتشان را فراهم كرد به اين سرزمين مهاجرت كردند.»
اين واقعيت تاريخي را نميتوان ناديده گرفت كه كانون دسيسهها و توطئههاي صهيونيستي در كشورهاي اروپايي، به ويژه انگلستان بود. از دوراني كه سرمايهداران و ثروت اندوزان صهيونيست، چون «موسي مونته فيوري» ها و «روچيلد» ها با تشكيل «اتحاديهي جهاني اسرائيلي در فرانسه» و «سازمان عبري – لندني استعمار اراضي مقدس» در انگلستان، در سال 1861، گامهاي اوليه را در مسير توطئهي جهاني صهيونيسم برداشتند. از زماني كه داستانهاي جعلي، افسانهاي و ساختگي توسط صهيوني صفتان انگليسي در اروپا، جهت تحريك و فريب يهوديان براي كوچه به فلسطين نشر گرديد؛ كه انتشار داستان تخيلي «ديويد آلروي» در سال 1833 م، نوشتهي بنيامين ديزرائيلي يهودي متنفذ و نخست وزير آتي استعمار بريتانيا و نيز رمان صهيونيستي «دانيل دروندا» اثر «جرج اليوت» انگليسي، از آن جمله است.
معاملهي پنهان و وعدههاي فريبندهي استعمار انگليس به خاندان «شريف حسين» و به مزدوري واداشتن اين خانواده و هم زمان انعقاد قرار داد سري سايكس – پيكو ميان فرانسه و انگلستان به منظور اشغال خاورميانه و تقسيم مناطق عربي بين اين دو كشور در سال 1916 م، نيز توطئهي جنگ جهاني اول و سپس صدور اعلاميهي بالفور از سوي انگلستان در سال 1917، مبني بر موافقت آن كشور با ايجاد كانون ملي يهود از سوي سازمان جهاني صهيونيسم در فلسطين، تنها بخشي از اين تباني است. زمينه سازيهاي تدريجي حكومت سرپرستي انگلستان طي مدت 30 سال براي برپايي دولت صهيوني «اسرائيل» در سال 1948 م 1327 ش، و تلاش و اقدامات پيوسته براي تحكيم و تقويت بنيهي اين رژيم نامشروع، به ويژه در مقاطع حساس و بحراني فراموش ناشدني است؛ چنان كه در سال 1956 م ، با تباني مشترك فرانسه و انگلستان و اسرائيل جنگ سوئز آغاز شد و چند صد جنگنده و بمبافكن فرانسوي، انگليسي واسرائيلي به طور مشترك و هم زمان به سرزمين مصر يورش نظامي بردند و جنايات گسترده و بيشماري را مرتكب شدند. صرف نظر از حمايت و جانبداري دولتهاي غربي از رژيم صهيونيستي در جنگ سال 1967 م، كه منجر به اشغال كرانه غربي رود اردن، نوار غزه، بخش شرقي بيتالمقدس و بلنديهاي جولان از سوي اسرائيل شد، در سال 1973 م/ 1352 ش، در جنگ رمضان نيز همين دولتهاي غربي و در رأس آنها آمريكا به ياري اشغال گران شتافتند و از فروپاشي و انهدام اسرائيل جلوگيري به عمل آوردند . اين همكاريها و حمايتهاي همه جانبه و مستمر ، نه تنها در ايجاد اسرائيل و اشغال فلسطين، بلكه در تحكيم و تداوم حيات رژيم صهيونيستي نقش و تأثير اصلي و اساسي داشته است.
شهيد مطهري در كمال تدبير و فراست، چون سياست مداري بزرگ، در همان دوران خفقان رژيم ستمشاهي كه يهوديها در ايران نفوذ فراوان و گسترده داشتند، در اين باره چنين فرمود:
«جنگ بين المل اول پيش ميآيد . متفقين با عثمانيها ميجنگند (من نميخواهم از عثمانيها دفاع كنم ولي هر چه بو د، حكومت واحدي بود؛ اگر ظالم هم بود، بالاخره واحد بود.) اعراب ساده لوح كه از حكومت عثماني به ستوه آمده بودند، تحريك متفقين را پذيرفتند. از داخل عليه حكومت عثماني جنگيدند و به وعدهي اين كه به خود آنها در مقابل عثمانيها استقلال بدهند. انگليسيها به اينها قول قطعي دادند كه ما به شما استقلال ميدهيم به شرط ا ين كه به نفع ما با عثمانيها بجنگيد. اين بيچارهها جنگيدند. در خلالي كه اين بدبختهاي نادان ناآگاه داشتند با دولت تا حدودي اسلامي خودشان ميجنگيدند، انگلستان قول و قرار خودش را با حزب صهيونيسم – كه تازه تشكيل شده بود- محكم كرد كه فلسطين را به شما ميدهيم در قلب كشور اسلامي. جامعهي ملل به وجود ميآيد (عدالت را ببينيد!) و تصويب ميكند كه در دنيا ملتهايي هستند (خصوصاً ملتهايي كه از عثماني جدا شدهاند ) كه چون رشد ندارند، ما بايد برايشان سرپرست معين كنيم تا اين ها را اداره كنند. در واقع ميخواستند ارثيهي عثمانيها را تقسيم كنند. قسمتي از آنها دادند به فرانسهها، قسمتي را د ادند به انگلستان و ... از جمله جاهايي كه انگلستان گرفت فلسطين بود. گفت من قيم و سرپرست شما هستم، رسماً شد كفيل؛ بعد به صهيونيستها وعده داد (وعدهي معروف بالفور) كه من اين جا را به شما ميسپارم ... بعد كه انگلستان وسيلهي مهاجرت شان را فراهم كرد و به اين سرزمين مهاجرت كردند.»
از قومگرايي تا آيين صهيوني
از ديدگاه شهيد مطهري، دو عنصر مؤثر در تقويت و تحكيم اركان و موجوديت رژيم نامشروع صهيونيستي از يك سو و جنايات وحشيانهي صهيونيستها در سرزمين فلسطين از سوي ديگر، به ترتيب، قوم گرايي يهودي و به بياني ديگر ، جايگاه تعامل و همگرايي قومي يهوديها و تعليمات صهيونيستي بوده است.
شهيد مطهري دربارهي قوم گرايي و به بياني ديگر، جايگاه تعامل و همگرايي قومي يهوديها و ميزان تأثير آن در تقويت جامعهي صهيونيستي ميافزايند:
«در سال گذشته] 1348 هجري شمسي [ يهوديان ساير نقاط دنيا، نه يهودياني كه فعلا شناسنامهي اسرائيلي دارند، پانصد ميليون دلار براي اينها ] اشغالگران صهيونيست[فرستادند كه با اين پولها فانتوم بخرند و بر سر مسلمانان بمب بريزند؟! شنيدهام يهوديان ايران خودمان در سال گذشته معادل دو فانتوم ]پول[ فرستادند. سي و شش ميليون دلار پول از يهوديان ايران خودمان براي آن ها به عنوان كمك رفت ومن،آنها، آن يهوديرا به عنوان اين كه يهودي هستند ملامت نميكنم، مابايد خودمان را ملامت كنيم. او به هم كيشش كمك كرده است؛ باكمال افتخار پول ميفرستند، رسيدش هم از موشه دايان ميآيدو آن رادر بازار نشان ميدهد، مي گويد بيا رسيدش را ببين. مگر همين دو سه شب پيش ننوشتند ( من بريدهاش را از ] روزنامه[ اطلاعات» دارم » كه الان فقط يهوديان مقيم آمريكا روزي يك ميليون دلار به اسرائيل كمك ميكنند.»
براساس انديشهي شهيد مطهري، به موازات عنصر تعامل و همگرايي قومي يهوديها، عنصر تعليمات يهودي نيز در تشديد و گسترش جنايات صهيونيستها در فلسطين اشغالي و به علاوه تحكيم موقعيت آن ها تأثير بسزايي داشته است.
استاد مطهري با اشاره به كشتار مسلمانان در فلسطين، در اين باره، ميگويد:
«يك عده روشنفكر در ميان اعراب بود، قيام كردند، انقلاب كردند. اينها را كشتند، اعدام كردند، به دار كشيدند. مرتب يهوديها را فرستادند. همين كه عده (يهوديها ) زياد شد اسلحهي زيادي هم در ميانشان پخش كردند.بعد اينها افتادند به جان مسلمانان بومي، كشتند و زدند و بعد هم آواره كردند. پشت سر يك ديگر، ازكشورهاي اروپايي مهاجرت ميشد ( يهوديها) آمدند و آمدند. اين يهودياني كه شما امروز اسمشان را ميشنويد، موشه دايان، زوي اشكول، گلداماير، زهر مار! آخر ببينيد اينهااز كجاي دنيا آمدهاند؟! مدعي هستند كه اين سرزمين، سرزمين ماست. امروز در حدود سه ميليون نفر مسلمان، آواره از خانه و زندگيشان هستند.»
شهيد مطهري پس از اشاره به ددمنشيهاي اشغالگران عليه ملت مسلمان فلسطين، اصول، مباني، ريشه و منشاء اصلي اين جنايات صهيونيست ها در سرزمينهاي اشغالي را، تعليمات يهودي دانسته ودر ادامه، چنين ميافزايد:
«به دليل اين كه اينها ]يهوديها [ مردم خيانت پيشهاي هستند و به دليل اين كه كتاب مقدسشان به آنها اجازه داده كه اگر به سرزميني رفتيد، رحم نبايد در شما وجود داشته باشد و از هيچ وسيلهاي براي پيش برد هدفتان امتناع نكنيد.»
جالب اين كه، اشغالگران صهيونيست نيز در توجيه جناياتشان در فلسطين اشغالي به قوانين در جنگ عهد عتيق استناد ميكنند:
«و چون يَهُوَه خدايت آن شهر را به توداد، جميع مردان آن را بكش»، «در شهرهاي داخل مرزهاي سرزمين موعود، ]فلسطين[ هيچ كس را نبايد زنده بگذاريد. هر موجود زندهاي را از بين ببريد.»
رؤياي اسرائيل بزرگ
اشغال سرزمين فلسطين و تأسيس رژيم نامشروع «اسرائيل» در قلب ممالك اسلامي به تنهايي نمايانگر مقاصد صهيونيسم جهاني نيست، بلكه مقدمه و سرفصل سلسله توطئههايي است كه براي جهان اسلام طراحي و تدارك ديده شده است.
شعار نيل تا فرات كِنِست نشينان صهيوني در جهان امروز، در واقع تكرار همان استراتژي ديرينهي سران و رهبران قديمي صهيونيسم مبني بر تشكيل اسرائيل بزرگ به پهنهي نيل تا فرات است. چنان كه چندي پيش، حضرت آيتالله خامنهاي نيز در اين باره هشدار دادند:
«امروز تصرف غاصبانهي آنها مخصوص فلسطين نيست. اگر بتوانند باز هم اين تجاوز و اين توسعه طلبي را ادامه خواهند داد. امروز شرايط دنيا براي آنان آماده نيست. صبر ميكنند، وقتي كه احساس كردند شرايط آماده است، تجاوز را باز هم ادامه خواهند داد.
آنها به اين چيزهايي كه امروز در اختيارشان هست، قانع نيستند. آنها معتقدند كه تا مدينه متعلق به آنهاست، آنها معتقدند تا فرات از اين طرف متعلق به آنهاست؛ آنها يك كشور عظيم كه منابع آبي كافي در اختيار داشته باشد ميخواهند. آنها ميخواهند بر تمامي كشورهاي اطراف خود و برتمام خاورميانه سلطهي اقتصادي، سياسي، نظامي و اجتماعي داشته باشند.»
استاد شهيد مرتضي مطهري نيز، حدود 35 سال پيش دربارهي استراتژي ايجاد «اسرائيل بزرگ» به پهنهي نيل تا فرات فرمود:
«هدف مگر تنها همين است كه يك دولت كوچك در آن جا تشكيل شود؟ خيلي اشتباه كردهايد، خيلي همه اشتباه ميكنيم. او ميداند كه يك دولت كوچك، بالاخره نميتواند آنجا زندگي كند؛ يك اسرائيل بزرگ كه دامنهاش از اين طرف شايد تا ايران خودمان هم كشيده شود.]...[ مگر ادعاي خيبر را كه نزديك مدينه است ندارند؟ مگر روزولت به پادشاه وقت عربستان سعودي پيشنهاد نداد كه شما بياييد اين شهر را به اينها بفروشيد؟ مگر اينها ادعاي عراق و سرزمينهاي مقدس شما را ندارند؟»
وظايف و مسؤوليت ما
شهيد مطهري پس از تبيين جايگاه بسيار والاي مسألهي فلسطين در جهان اسلام و نيز تشريح ماهيت ، عملكرد، اهداف و خطر صهيونيسم جهاني، نسبت به مسؤوليت مسلمانان در قبال اين مسأله هشدار داده و چنين ميفرمايد:
«والله بالله مادر برابر اين اين قضيه مسؤوليم. به خدا قسم مسؤوليت داريم. به خدا قسم ما غافل هستيم.
والله قضيهاي كه دل پيغمبر اكرم را امروز خون كرده است، اين قضيه ]فلسطين[ است.داستاني كه دل حسين بن علي را خون كرده، اين قضيه است. اگر ميخواهيم به خودمان ارزش بدهيم، اگر ميخواهيم به عزاداري حسين بن علي ارزش بدهيم، بايد فكر كنيم كه اگر حسينبنعلي امروز بود و خودش ميگفت براي من عزاداري كنيد، ميگفت چه شعاري بدهيد؟ آيا ميگفت بخوانيد: «نوجوان اكبر من» يا ميگفت بگوييد: «زينب مضطرم الوداع، الوداع»؟! چيزهايي كه من (امام حسين (ع) ) در عمرم هرگز به اين جور شعارهاي پست كثيف ذلت آور تن ندادم و يك كلمه از اين حرفها را نگفتم. اگر حسين بن علي امروز بود و خودش ميگفت: اگر ميخواهي براي من عزاداري كني، براي من سينه و زنجير بزني، شعار امروز تو بايد فلسطين باشد. شمر امروز موشه دايان ]نخست وزير وقت اسرائيل[ است.شمر هزار و سيصد سال پيش مرد، شمر امروز را بشناس. امروز بايد در و ديوار اين شهر با شعار فلسطين تكان ميخورد.»
شهيد مطهري، تعلل، مماشات و مسامحهي جوامع اسلامي را در قبال مسألهي فلسطين،مورد مذمت و سرزنش قرار داده و فرمود:
«در گرفتاريهايي كه امروز براي اسلام هست، مثلاً در همين گرفتاري فلسطين، ما و شما چه قدر همدردي داريم؟ واقعاً احساس همدردي ماچيست؟ اگر نباشد، به قول پيامبر اكرم ما مسلمان نيستيم»... «ما چه جوابي در مقابل اسلام و پيغمبر خدا داريم؟»
شهيد مطهري، ضمن اشاره به كمكهاي مالي و حمايتهاي همه جانبهي اقتصادي يهوديهاي جهان از اشغالگران صهيونيست و مقايسهي آن با كمكهاي مسلمانان جهان به ملت مظلوم فلسطين و ميزان حمايت و پشتيباني مسلمين از آرمان مقدس آزادي فلسطين، ميافزايد:
«تلاش ما مسلمين در اين زمينه چه بوده است؟ به خدا خجالت دارد ما خودمان را مسلمان بدانيم، خودمان را شيعهي علي بن ابي طالب بخوانيم. اصلاً من بايد بگويم بعداز اين ، داستاني راكه ما از علي بن ابيطالب نقل ميكنيم، حرام است كه ديگر در منابر نقل كنيم كه روزي علي بن ابي طالب شنيد دشمن به كشور اسلامي حمله كرده است: «وَ هذا أخو غامِد وَقَدٍ وَرَدت خَيلُهُ الاَنْبارَ». بعد فرمود. شنيدهام زينت يك زن مسلمان را يا زني كه در حمايت مسلمانان است گرفتهاند؛ شنيدهام دشمن سرزمين مسلمين را غارت كرده است، مردانشان را كشته يا اسير كرده است، متعرّض زنان آنها شدهاست، زيورها را از گوش و دست زنها جدا كرده است. بعد همين علي بن ابي طالب – كه ما اظهار تشيع او را ميكنيم و نسبت به او حساسيتهاي بيمعني ودروغين نشان ميدهيم – گفت: ] ...[ اگر يك مرد مسلمان با شنيدن اين خبر دق كند و بميرد، سزاوار است و مورد ملامت نيست.» (نهجالبلاغه، خطبهي 27)
آيا ما وظيفه نداريم كه كمك مالي به آن ها بكنيم؟ آيا اينها مسلمان نيستند، عزيز ندارند؟ آيا اينها براي حق مشروع بشري قيام نميكنند؟ كيست كه امروز منكر شود كه فلسطينيهاي آواره حق بازگشت به وطن خود را ندارند؟ من در سفر مكه بعضي از اينها را ديدم، يك جوانهايي! فقط ميگفتند: «دِماءُ الشُّهداء» ما اميدمان فقط به خون شهدايمان است. افرادي در ميانآنها هستند كه والله براي لباسشان محتاجند و برهنه ميجنگند. اگر هفتصد ميليون جمعيت مسلمان دنيا، هر فرد روزي يك ريال بدهد، در سال نزديك به سيصد ميليارد دلار ميشود. اگر فقط مردم ايران – كه بيست و پنج ميليون نفر هستيم ونود و هشت درصد ما مسلمان است- هر فرد روزي يك ريال كمك كند، در سال نه ميليون تومان ميشود.
]....[ به وسيلهي مال كه ميتوانيم كمك كنيم. والله اين انفاق واجب است، مثل نماز خواندن و روزه گرفتن واجب است. اولين سؤالي كه بعداز مردن از ما ميكنند همين است كه در زمينهي همبستگي اسلامي چه كرديد؟ پيغمبر فرمود: «مَن سَمِعَ مُسلِماً (رجلاً) يُنادي يا لَلمُسلِمينَ فَلَم يُجِبهُ فَلَيسَ بِمُسلِمٍ». (اصول كافي8 ج 2 ، ص 164) هر كس بشنود صداي مسلماني را كه فرياد ميكند: «ياللمسلمين» مسلمانان به فرياد من برسيد و او را كمك نكند، ديگر مسلمان نيست، من او را مسلمان نميدانم. چه مانعي دارد كه ما براي اينها حساب باز كنيم؟ چه مانعي دارد كه ما مقدار كمي از درآمد خودمان را اختصاص به اينها بدهيم؟ چرا يهوديان دنيا حتي يهوديان ايران كمك بكنند و ملتهاي ديگر آنها را تحسين كنند، بارك الله بگويند، ملت بيدار بگويند، ولي ما نكنيم؟ مردم بيدار آن مردمي هستندكه فرصت شناس باشند، دردشناس باشند، حقايق شناس باشند ... پس بياييم به خودمان ارزش بدهيم، به كار و فكر خومان ارزش بدهيم، به كتابهاي خودمان ارزش بدهيم، به پولهاي خودمان ارزش بدهيم، خودمان را در ميان ملل دنيا آبرومند كنيم. علت اين كه دولتهاي بزرگ جهان چندان دربارهي سرنوشت ما نميانديشند، اين است كه معتقدند مسلمان غيرت ندارد. آمريكا را فقط همين يكي جري كرده است؛ ميگويد مسلمان جماعت غيرت ندارد، همبستگي و همدردي ندارد. ميگويد يهودي كه براي پول ميميرد، جز پول چيزي را نميشناسد، خدايش پول است، زندگياش پول است، حيات و مماتش پول است، به يك چنين مسألهي حساسي كه ميرسد روزي يك ميليون دلار به همكيشانش كمك ميكند ولي هفتصد ميليون مسلمان دنيا كوچكترين كمكي به همكيش خود نميكنند.»
گفتني است: شهيد مطهري با هم راهي و همكاري بعضي عالمان بزرگ اسلام، به منظور تشويق و ترغيب مردم مسلمان ايران، اقدام به افتتاح چندين حساب بانكي براي جمعآوري كمكهاي مالي به مردم مسلمان فلسطين نمودند. آن شهيد بزرگوار در خلال سخنراني مورخ 7/2/1349 با عنوان «احياي تفكر اسلامي» در اين باره چنين فرمودند:
«اين مرد (علامه سيد محمد حسين طباطبايي، صاحب تفسير الميزان)، بسيار مرد جليلالقدر و عظيم المنزلهاي است و يكي از كارهايي كه اخيراً ايشان اقدام فرمودند، موضوع همدردي با برادران اسلامي است. اين برادران فلسطيني ما كه به هر منطقي، حتي آمريكاييها نميتوانند به حق آنها اعتراف نكنند، ايشان دوسه حساب اخيراً باز كردهاند.در بانك ملي ايران شعبهي مركزي و بانك بازرگاني شعبهي مركزي و بانك صادران شعبهي بازار ، آقايان اگر ميل داشته باشند، شمارهها را يادداشت كنند. ايشان هستند در درجهي اول و بعد ...، آيتالله سيد ابوالفضل موسوي زنجاني، ايشان هم مرد بسيار جليلالقدر و مجهول القدري است؛ مجتهدي مسلم العداله و عادلي مسلم الاجتهاد است و البته براي اين كه پادويي هم داشته باشند، بنده ] شهيد مطهري[ سومشان هستم. اينحساب به نام سه نفر باز شدهاست.»
از ديدگاه شهيد مطهري، اين قبيل مساعدتهاي مالي، صرف نظر از انجام وظايف اسلامي، ترغيب مسلمانان وتحريك غيرت اسلامي مردم مسلمان ايران، از چنان ارزش و اهميت بالايي برخوردار است كه ميتواند وسيلهي پيوند مسلمانان با اولياي مقرب الهي و ائمهي اطهار عليهمالسلام باشد:
«توجه داشته باشيد اين حسابها و كمككردنها و حساب باز كردنها به اين نظر نيست كه پول چه قدر جمع ميشود، مسلم است همهي ما ايرانيها اگر بخواهيم همهي پولهايمان را روي هم بريزم، شايد به قدر پول دو تا يهودي كه در آمريكا نشستهاند وپول دنيا را از راه ربا و دزدي ثروت دنيا ميبرند، نشود ولي حساب اين است كه مسلمان، شرط مسلمانياش همدردي است... شما اگر يك تومان در اين راه بدهيد، آن كه ارزش دارد احساسات شماست، نمايندهي مسلماني شماست، پيوند خودتان را به اين وسيله با حسين بن علي (ع) روشن كردهايد.»
شهيد مطهري به دليل اتخاذ اين مواضع و انجام اين قبيل اقدامات و فعاليتها، مدتها تحت تعقيب، كنترل ، آزار و اذيت سازمان اطلاعات و امنيت دولت شاهنشاني( ساواك) قرار داشت و حتي به جرم ضديت با دشمن صهيونيستي و حمايت از آرمان فلسطين، سمت و عنوان «استاد» دانشگاه تهران،از وي سلب شد. شهيد مطهري آن گونه كه كمك و مساعدت به ملت فلسطين را واجب و در رديف واجباتي مثل نماز و روزه ميشمردند، به همان ميزان تبيين و تبليغ مسألهي فلسطين وآرمان آزادي قدس شريف و قبلهي اول مسلمانان را به منظور آگاه سازي جوامع اسلامي نسبت به عمق و گسترهي خطري كه از ناحيهي صهيونيسم، جهان اسلام را مورد تهديد قرار داده، نيز جزو واجبات ميدانستند:
« من وظيفهي خودم را عمل كردم. وظيفهي من فقط گفتن بود و خدا ميداند جز تحت فشار وجدان و وظيفهي خودم چيز ديگري نبود. اين كمك مالي را وظيفهي شما ميدانم و وظيفهي خودم وهر خطيب و واعظي ميدانم كه اين را بگويد؛ من بر هر خطيب و واعظي واجب ميدانم كه چنين حرفي را بزند. مراجع تقليد بزرگي مثل آيت الله حكيم وديگران رسماً فتوا دادهاند كه كسي كه در آنجا
] سرزمين فلسطين[ كشته ميشود، اگر نماز هم نخواند شهيد در راه خداست. »
يادآوري اين نكته خالي از اهميت نيست كه شهيد مطهري پس از اين سخنراني معروف، از سوي ساواك دستگير، بازداشت و زنداني شد
آن چه در اين مقاله به صورت مختصر مورد توجه قرار گرفته است، ماهيت اعتقادي و ديني صهيونيسم و يهود است. آن گاه روشن ميشود كه بسياري از رفتارهاي ضد بشري و جنگ طلبانه آنان در طول تاريخ، به ويژه در دهههاي اخير، براساس تعاليم ديني و اعتقادي آنان شكل گرفته است.
مقدمه
امروزه مساله فلسطين و جنايات اسرائيل بر ضد مردم بيدفاع آن، وارد حساسترين مرحله خود شده است. در حقيقت اين موضوع منطقهاي نيست؛ بلكه در راس موضوعات جهاني قرار گرفته است.
گرچه افكار عمومي جهان و بيشتر دولتها اين جنايات را محكوم كردهاند، ولي ايالات متحده امريكا به دولت اشغالگر اسرائيل و شخص «شارون» كمك فراواني ميكند؛ به گونهاي كه در اين زمينه، همه مصوبات شوراي امنيت بر ضد اين كشور را «وتو» كرده است.
از نكات جالب توجه اين كه كشورهاي اسلامي كه پيوند عقيدتي و ديني با مردم مظلوم فلسطين دارند و داراي منابع اقتصادي بيشمار و جمعيت جوان و داشتن حدود 55 راي در مجمع عمومي سازمان ملل هستند، بعد از گذشت 70 سال، هنوز هيچ اقدام هماهنگ و كارسازي در اين باره انجام نداده و همواره بر دامنه ظلم صهيونيستها افزودهاند.
در اين ميان، امام خميني (ره) از معدود انديشمندان و رهبراني است كه از آغاز شكل گيري دولت مجعول و نامشروع اسرائيل، با شيواترين بيان و بدون هيچ گونه ملاحظه و ترسي، خطر صهيونيستها و اهداف آتي آنان را گوشزد كرده و اتحاد و همدلي كشورهاي اسلامي و به كاري گيري امكانات را در مقابل اسرائيل خواستار و سكوت آنان در اين زمينه را با شديدترين بيان محكوم كرده است.
اگرچه «صهيونيسم» جداي از «يهود» است، ولي در موارد گوناگوني اين دو با يكديگر در آميختهاند و جدايي آنها مشكل است.
صهيونيسم سياسي عمري حدود 70 سال دارد و همزمان با آغاز پيدايش اسرائيل است؛ با وجود اين، عملكرد صهيونيسم سياسي در بسياري موارد، شبيه يهود و يهوديان در طول دو هزار سال گذشته است؛ بنابراين ممكن است برخي عملكردها خاص «صهيونيسم» باشد؛ ولي در بيشتر موارد، اين عملكرد ميان «صهيونيسم» و «يهود» مشترك است.
در نگارش اين پژوهش، به يكي از كتابهاي اصيل يهود يعني، «تورات» مراجعه و استناد شده، همچنين، تلمود (شرح تورات) نيز مورد توجه واقع شده است. افزون بر اين، به آياتي از قرآن كريم و روايات امامان معصوم (ع) - كه درباره يهود و كارشكنيهاي آنان در مقايل مسلمانان و مسيحيان است - استناد شده است؛ همچنين از برخي از كتب تاريخي مربوط به «تاريخ اديان» استفاده شده است. به هر حال با مطالعه سير تاريخي، به اصول كلي درباره ماهيت اعتقادي و ديني يهود دست مييابيم. براي نمونه «نژادپرستي» و «ملت برگزيده بودن»، در نهاد هر دو مشترك است؛ همان گونه كه يهود در طول تاريخ 2500 ساله گذشته، ملتي نژاد پرست و خود برتربين بودهاند، حكومت صهيونيسم نيز از آغاز پيدايش خويش، در سرزمينهاي اشغالي، همين ايده و عقيده را داشته و دارد. رژيم اشغالگر اسرائيل، همانند يهود، خود را «ملت برگزيده» ميداند و معتقد است كه ساير ملتها، اساسا يا ارزشي ندارند يا اگر داراي ارزش باشند، بسيار كمتر از يهود و صهيونيسم است و ساير ملتها و اديان، بايد در خدمت يهود باشند؛ بنابراين قتل و كشتار ملتهاي ديگر از جمله مسلمانان، از نظر آنان كاملا توجيه شده است و داراي مبناي ديني و اعتقادي است. آنان نه تنها در برابر مسلمانان داراي عملكرد خصمانه هستند، بلكه نسبت به مسيحيان نيز همين عملكرد را دارند، به عبارت ديگر آنان اساسا همزيستي مسالمتآميز و تعامل با پيروان ساير اديان را نه تنها در گفتار، آيين و دين منكر هستند، بلكه در عمل نشان دادهاند، كه هيچ گاه حاضر نيستند با ديگران زندگي مسالمتآميز داشته باشند و هر گاه در برخي از برهههاي تاريخ قرارداد صلح منعقد ساختهاند، از روي عجز و ناچاري بوده و در واقع دنبالهرو شعار خويش، يعني حكومت از نيل تا فرات بودهاند.
آن چه در اين مقاله به صورت مختصر مورد توجه قرار گرفته است، ماهيت اعتقادي و ديني صهيونيسم و يهود است. آن گاه روشن ميشود كه بسياري از رفتارهاي ضد بشري و جنگ طلبانه آنان در طول تاريخ، به ويژه در دهههاي اخير، براساس تعاليم ديني و اعتقادي آنان شكل گرفته است. آنان هيچ گاه با اديان غير يهودي و ملل ديگر، همزيستي و تعاون نداشتهاند و براي رسيدن به اهداف خود، در پي نفوذ در مراكز قدرت، سياست، اقتصاد و ... در سطح بينالمللي هستند.
1- نگاهي به دين يهود
دين يهود يكي از اديان مهم جهان و داراي سابقهاي طولاني است. آغاز اين دين تقريبا به 2500 سال پيش باز ميگردد. پيروان اين دين خود را پيرو پيامبر الاهي، حضرت موسي (ع) ميدانند؛ همچنين اين قوم را به دليل نسبت به حضرت يعقوب (ع)، «بني اسرائيل» ميگويند؛ «اسرائيل» لقب حضرت يعقوب (ع) بوده است.
تاريخ قوم يهود را ميتوان به چند دوره تقسيم كرد:
1- از حضرت ابراهيم خليل (ع) تا حضرت موسي (ع)، دوره توقف چهارصد ساله در مصر.
2- از حضرت موسي (ع) تا شائول، دوره خلاصي بني اسرائيل از عبوديت مصر و بعثت حضرت موسي (ع) در كوه سينا و چهل سال سرگرداني قوم در دشت.
3- از شائول تا تقسيم مملكت يهود كه نزديك به 120 سال بود، شامل دوران ترقي يهود تحت سلطنت حضرت داود (ع) و حضرت سليمان (ع).
4- از تقسيم مملكت تا پايان تاليف عهد قديم كه نزديك به 500 سال طول كشيد؛ شامل وفات حضرت سليمان (ع) و انقراض سلطنت اسرائيل.
5- از بازگشت از اسيري تا بعثت حضرت مسيح (ع).
6- از انهدام اورشيلم به بعد كه يهوديان در جهان پراكنده شدند.
7- تشكيل دولت اسرائيل در سرزمين فلسطين از سال 1944م.
كتاب اين قوم تورات يا عهد قديم است. عهد قديم در برابر عهد جديد يا انجيل است؛ زيرا تورات يا «اسفار پنج گانه حضرت موسي (ع)» پيش از حضرت مسيح (ع) نوشته شده است.
اسفار پنج گانه يا پنج كتاب حضرت موسي (ع) عبارت است از:
1- ژنز يا سفر تكوين تا استقرار عبرانيان در مصر.
2- جلاي وطن يا سفر خروج.
3- سفر لاويان يا احكام صريح مذهبي.
4- سفر اعداد يا شرح نيروي مادي قوم.
5- سفر تثنيه يا مكمل كتابهاي ياد شده قبل.
از نظر قرآن كريم تورات كنوني، تحريف شده است. اين يكي از معجزات قرآن كريم است كه در قرن هفتم م. از جعل و تحريف تورات و انجيل خبر داده است. در آن روز، جز مومنان و بعضي از احبار و كشيشان كس ديگري اين موضوع را باور نداشت؛ اما قرآن كريم بارها بر اين نكته تاكيد كرد.
«تورات» در اصل واژهاي عبري به معناي «شريعت و قانون» است. پس از نزول كتابي از سوي خداوند متعال بر حضرت موسي به عمران (ع)، اين كتاب به اين نام خوانده شد. گاه نيز به مجموعه كتابهاي عهد عتيق و گاه به اسفار پنج گانه آن نيز گفته ميشود.
مجموعه كتابهاي يهود كه «عهد عتيق» ناميده شده، مركب از تورات و چندين كتاب ديگر است. تورات - كه داراي پنج بخش است - به شرح پيدايش جهان، انسان و مخلوقات ديگر و بخشي از انبياي پيشين و حضرت موسي بن عمران (ع) و بنياسرائيل و احكام اين آيين ميپردازد.
ناگفته پيدا است كه غير از اسفار پنج گانه تورات، هيچ يك از اين كتابها، آسماني نيست، خود يهود نيز چنين ادعايي ندارند؛ حتي زبور حضرت داود (ع) - كه آن را به نام مزامير مينامند - شرح مناجات و اندرزهاي اين پيامبر است.
اما درباره اسفار پنج گانه تورات، قراين روشني وجود دارد كه نشان ميدهد اينها نيز كتابهاي آسماني نيست، بلكه كتابهايي تاريخي است كه پس از حضرت موسي بن عمران (ع) نوشته شده؛ زيرا در آنها شرح وفات حضرت موسي (ع) و چگونگي تدفين او و برخي حوادث پس از آن آمده است، به ويژه آخرين فصل «سفر تثنيه» به وضوح نشان ميدهد كه اين كتاب مدتها پس از وفات حضرت موسي (ع) به رشته تحرير درآمده است.
افزون بر اين، محتويات اين كتابها - كه آميخته با خرافات فراوان و نسبتهاي ناروا به پيامبران (ع) و نسبت بعضي سخنان كودكانه به آنها ميباشد - گواه ديگري بر ساختگي بودن آنها است. شواهد تاريخي نيز نشان ميدهد كه تورات اصلي از ميان رفت و بعدها پيروان حضرت موسي (ع) اين كتابها را نگاشتند.
2- جنبش صهيونيزم
2-1- پيدايش جنبش صهيونيزم.
در اويل دهه شصت قرن نوزدهم، بعضي از متفكران يهود براي فعاليت در راه بازگشت به فلسطين و عمران آن، دعوت خود را آغاز كردند. نخستين آنها «هيرش كاليشر» (Hiresh Kalisher) خاخام يا عالم يهودي بود كه اين دعوت را در كتاب «در جست و جوي صهيون» در سال 1861م. آغاز كرد. چند تن ديگر از يهوديان متفكر نيز آثاري در اين زمينه به رشته تحرير آورده و زمينه مهاجرت هر چه بيشتر يهوديان و تشكيل دولت صهيونيستي را در اذهان آماده كردند.
2-2- صهيونيزم مذهبي و صهيونيزم سياسي
در ميان متفكران يهودي، دو گونه انديشه و طرز فكر را ميتوان مشاهده كرد. برخي از آنها روحيه مذهبي داشتند و بيشتر جنبه عرفان يهودي را مطرح ميكردند و بزرگترين آرزويشان، قيام يهوديت بود.
براساس اين اصل در هنگام ظهور قائم در آخر الزمان، سلطنت خداوند كه تمام اقوام و قبايل زمين، با او ميثاق بستهاند، براي تمام بشريت تحقق خواهد يافت و تمام بشريت، به سوي سرزمينهايي كه تورات، سرگذشت ابراهيم و موسي (ع) را به آن مكانها ذكر كرده، روان خواهند شد؛ در دورهاي نزديكتر به زمان - در قرن نوزدهم - هدف «عشاق صهيون»، ايجاد يك كانون روحاني جهت نشر عقايد و فرهنگ يهودي در سرزمين صهيون بود. جالب توجه است صهونيزم مذهبي كه فقط در بين گروههاي محدودي رايج بود، هرگز به دشمني با مسلمانان - كه خود را به عنوان وابستگان به فرزندان ابراهيم و پيرو دين او تلقي ميكردند - برنخاست. اين صهيونيزم روحاني، بيگانه و به دور از هر گونه برنامه سياسي براي ايجاد يك دولت يا هر نوع سلطهاي بر فلسطين بود و هرگز رفتاري دال بر علاقه به درگيري بين جوامع يهودي و مردم عرب - مسلمان يا مسيحي - در پيش نگرفت.
اما صهيونيزم سياسي با «تئودور هرتزل» (Theodor Hertzl) زاده شد كه دكترين خود را از سال 1882 م. تدارك ميديد. او اين تئوري را در كتاب خود به نام «دولت يهود» مدون ساخت و پس از نخستين كنگره صهيونيست جهاني در شهر «بال» سوئيس (1897م.) به كاربرد عملي آن پرداخت. «هرتزل» برخلاف صهيونيستهاي مذهبي، به طول كامل به خدا شكاك بود. او كه اشتغال خاطرش عمدتا نه مذهبي، بلكه سياسي بود، مساله صهيونيزم را به شكلي جديدي مطرح كرد كه در مجموع ميتوان عناوين اصلي طرز تفكر سياسي او را در مطالب ذيل خلاصه كرد:
1- يهوديان سراسر دنيا، در هر كشوري كه باشند، در مجموع يك قوم را تشكيل ميدهند.
2- يهوديان، غير قابل جذب و ادغام در ملتهايي هستند كه در بين آنان زندگي ميكنند و در آن تحليل نميروند. (نژاد پرستي)
3- يهوديان همه وقت و هم جا تحت آزار و ظلم بودهاند.
راهحلهايي كه «تئودرو هرتزل» از عناصر بالا استخراج ميكند، نفي و رد ادغام يهوديان در ملتهاي ديگر، ايجاد نه تنها يك كانون و مركز فرهنگي براي اشاعه ايمان يهودي، بلكه دولتي يهودي است كه تمام يهوديان جهان در آن مجتمع شوند.
نكته ديگر اين كه اين دولتها بايد در يك محل خالي و بيمدعي مستقر شوند؛ اين بدان معنا است كه نبايد به مردم بومي اهميت داد و آنها را به حساب آورد. در فرمول بندي «هرتزل» به حضور مردم فلسطين، نه در كتاب او و نه در مجالس پايه گذاري نهضت جهاني صهيونيزم هيچ گونه اشارهاي نشده است. عدم وجود مردم فلسطين از اصول مسلم و اساسي صهيونيزم سياسي است و اين اصل مسلم ريشه و منشا تمام جنايات بعدي آن است. خانم «گلدماير» در «روزنامه ساندي تايمز» اعلام ميكند:
«فلسطيني وجود ندارد اين طور نيست كه تصور كنيم كه يك خلق فلسطيني در فلسطين وجود داشته كه خود را به عنوان يك خلق فلسطيني تلقي ميكردهاند و ما آمدهايم آنان را بيرون كرده و كشورشان را گرفتهايم، آنان اصلا وجود ندارند.»
«پروفسور بنزيون دينر» (Benzion Dinur) كه نخستين وزير آموزش ملي دولت اسرائيل و دوست صميمي «داوود بن گورين» بنيانگذار دولت اسرائيل بود، در سال 1945م. در مقدمه كتاب «تاريخ هاگاناه» از انتشارات سازمان صهيونيزم جهاني مينويسد:
«در كشور ما جا براي كسي به جز يهوديان نيست؛ ما به اعراب خواهيم گفت: بيرون. اگر موافق نباشند يا مقاومت كنند، ما آنان را بيرون خواهيم كرد.»
اين ادعا در حالي صورت ميگيرد كه پس از بيست سال فعاليت صهيونيزم سياسي براي «بازگشت» بيانيه بالفور در سال (1917م.) به تصويب رسيد. عده فراواني از يهوديان روسيه، لهستان و روماني در قبل و بعد از اين تاريخ گريختند و به سرزمين فلسطين وارد شدند. طبق سرشماري انگليسيها در 31 دسامبر (1922م.) تعداد 757000 نفر در سرزمين فلسطين ساكن بودهاند كه از اين عده 663000 عرب (590000 عرب مسلمان و 73000 عرب مسيحي) و 83000 يهودي بودهاند؛ به عبارتي 88 درصد عرب و 11 درصد يهودي.
«هرتزل» پس از تلاشهاي فراوان، در نهايت توانست حمايت رسمي انگلستان را جلب كند؛ اين حمايت در قالب «اعلاميه بالفور» كه در دوم نوامبر 1917م. به شكل نامهاي از «بالفور» وزير خارجه انگلستان به «لرد روچيلد» ثروتمند يهودي انگليس صادر شد، تبلور يافت. در «اعلاميه بالفور» آشكارا آمده است:
«دولت شاهنشاهي انگلستان، نظر لطف مخصوصي به تشكيل وطن ملي يهود در فلسطين دارد و در آيندهاي نزديك، نهايت سعي و كوشش در راه رسيدن به اين هدف و تسهيل وسايل آن مبذول خواهد شد.»
2-3- صهيونيزم سياسي و سوء استفاده از تورات
صهيونيستها جهت همراه سازي همه يهوديان با اهداف و سياستهاي خويش، در پروتكلها و مكالمات خود عموما از واژه يهود بهره ميگيرند و سنگ ملت يهود را بر سينه ميزنند و چنين القا ميكنند كه منافع ملت يهود را دنبال ميكنند؛ در حالي كه جنبش صهيونيزم، جنبشي سياسي و فرزند استعمار انگليس و امريكا است؛ هر چند مباني فكري نژاد پرستانه خود را از كتابهاي تحريف شده يهود گرفتهاند.
خانم «گلدماير» و «بگين» ميگويند:
«اين زمين به ما وعده داده شده بود و ما بر آن حق داريم.»
«موشه دايان» نيز ميگويد:
«اگر بر تورات مسلطيم، اگر خود را قوم تورات ميدانيم، بايستي بر سرزمين توراتي نيز مسلط شويم. سرزمينهاي قضات و ريش سفيدان، بيت المقدس، حبرون، اريحا و باز هم جاهاي ديگر.»
آنان پيوسته يك ادعاي ارضي و يك «حق الاهي» مالكيت بر فلسطين را ادعا ميكنند. آنان ميگويند همه چيز بر ما مجاز ميشود. وقتي «قوم برگزيده» خداوند و عامل مطلق باشيم، بر اين اساس شكنجه و بدرفتاري، تروريسم، تهديد ارعاب و دستگيريها، نقل و انتقال اجباري و تبعيد دسته جمعي، انهدام اموال و مصادره آنها و قتلهاي دسته جمعي را براي خود محفوظ ميدارند. بارزترين نمونه، همانا كشتار «ديرياسين» است. در نهم آوريل 1948م. با روش خاص نازيها در «اورا دور»، 254 نفر سكنه اين دهكده (مردها، زنها، كودكان و سالمندان) به دست گروه مسلح «ايرگون» به رياست «مناخم بگين» كشته شدند.
اين مفهوم و وعدهها و حربههاي تحقق آن، مثل واژه «قوم برگزيده» و «اسرائيل بزرگ، از نيل تا فرات»، اساس ايدئولوژيك صهيونيزم سياسي را تشكيل ميدهد. استعمار گران همه زمانها و همه اقوام، همواره براي ضميمه سازيها، غصب، تصرفات و سلطهگريهاي خود، توجيهي تراشيدهاند. معمولا بهانه آنان يك «برتري فرهنگي» بوده است كه به مهاجم و غاصب، به اصطلاح «يك ماموريت تمدن بخش از طرف نژاد خود براي ديگران» را اعطا ميكرده است و بهانه مذهبي، پوششي براي سلطه يك گروه اجتماعي بر ديگري بوده است.
انديشه «قوم برگزيده» از نظر تاريخي و سياسي جنايت آفرين است؛ چه همواره تهاجمات، توسعه طلبيها و سلطه گريها را مقدس وانموده كرده است. انديشه قوم برگزيده از نظر مذهبي غير قابل تحمل است؛ چه هر جا كه برگزيدگان باشند، «طرد شدگان» نيز هستند.
3- نژاد پرستي يهود
نژاد پرستي از مهمترين تعاليم يهود شمرده ميشود؛ به گونهاي كه «يهود» و «نژاد پرستي» در طول تاريخ هيچ گاه از يكديگر جدا نبوده است؛ بلكه پيوند عميقي با يكديگر داشتهاند. اكنون به برخي از نمودهاي نژاد پرستي يهود اشاره ميكنيم:
3-1- يهود، فرزندان و دوستان خاص خداوند!
قرآن كريم درباره اين ويژگي يهود ميفرمايد:
«قل يا ايها الذين هادوا اين زعتم انكم اولياء لله من دون الناس فتمنوا الموت ان كنتم صادقين»
بگو: اي يهوديان! اگر گمان ميكنيد كه (فقط) شما دوستان خداييد نه ساير مردم، پس آرزوي مرگ كنيد، اگر راست ميگوييد، (تا به لقاي محبوبتان برسيد)
خداوند متعال اين ادعاي دورغين آن را رد ميكند و ميگويد؛ همين كه شما اين قدر از مرگ وحشت داريد، دليل بر آن است كه در اين ادعا خود صادق نيستند.
«مهمتر اين كه آيين خويش را تنها آيين حق دانسته و ديگران را پيروان خدايان دروغين و محكوم به نابودي و فنا ميدانستهاند و حتي حاضر به انعقاد پيمان با مخالفان خود نبودهاند. از اين جهت، كمترين لطف و ترحمي نسبت به آنان توصيه نشده و در مواقع جنگ، كمترين حقوقي براي آنان قايل نبودهاند.»
قرآن كريم در آيهاي ديگر، از زبان يهود و نصارا چنين ميگويد:
«يهود و نصارا گفتند: ما فرزندان خدا و دوستان (خاص) او هستيم. بگو: پس چرا شما را در برابر گناهانتان مجازات ميكند؟! بلكه شما هم بشري هستيد از مخلوقاتي كه آفريده؛ هر كه را بخواهد (و شايسته بداند)، ميبخشد و هر كه را بخواهد و (مستحق بداند)، مجازات ميكند.»
در روايات اسلامي نيز در حديثي از «ابن عباس» ميخوانيم:
«پيغمبر (صلي الله عليه و آله و سلم) جمعي از يهود را به دين اسلام دعوت كردند و آنها را از مجازات خدا بيم دادند. گفتند: چگونه ما را از كيفر خدا ميترساني، در حالي كه فرزندان خدا و دوستان او هستيم؟»
همچنين در تفسير «مجمع البيان» در ذيل آيه 18 سوره مائده، حديثي شبيه حديث مزبور نقل شده است كه جمعي از يهود در برابر تهديد پيامبر (صلي الله و عليه و آله) به مجازات الاهي گفتند:
«ما را تهديد مكن؛ ما فرزندان خدا و دوستان او هستيم. اگر خشم بر ما كند، هماند خشمي است كه انسان نسبت به فرزند خود دارد؛ يعني به زودي اين خشم فرو مينشيند!»
با توجه به آيه شريفه، فقط يهود ادعاي دوستي و فرزندي خدا را نميكرد، بلكه مسيحيان نيز در اين عقيده با يهود شريكند. شك نيست كه آنها خود را حقيقتا فرزند خدا نميدانستند، آنان تنها حضرت عيسي (ع) را فرزند حقيقي خدا ميدانند و به آن تصريح دارند؛ ولي منظورشان از انتخاب اين نام و عنوان براي خود، اين بود كه بگويند رابطه خاصي با خدا دارند و گويا هر كه در نژاد آنها يا جزء جمعيت آنها ميشد، بدون اين كه اعمال صالحي داشته باشد، از دوستان و گروه فرزندان خدا ميگرديد!
قرآن كريم با تمام اين امتيازات موهوم مبارزه ميكند و امتياز هر كس را تنها در ايمان و عمل صالح و پرهيزگاري او ميشمارد؛ از اين رو در اين آيه، براي ابطال اين ادعا چنين ميگويد:
«... قل فلم يعذبكم بذنوبكم...»
«جوزف گئر»، از اين كه دين يهود در مقايسه با ديگر اديان جهان داراي پيروان كمتري است، اظهار شگفتي ميكند. زيرا دين يهود آييني جهاني بوده است. دليل اين موضوع همان امتيازات ويژهاي است كه اين گروه براي خود قائلند. ولي ميگويد:
«شگفت آن كه اين مذهب توحيدي و آيين جهاني به علت حوادث تاريخي، به يك قوم خاص منحصر گرديد؛ زيرا با سرنوشت اين قوم مخلوط و مربوط شد؛ و گرنه ميبايستي مقبول بسياري از اقوام ميگرديد.»
3-2- يهود؛ ملت برگزيده!
يكي از دلايل خودخواهي ملت يهود و اعتقاد آنان به برتري اين است كه آنان خود را تافتهاي جدا بافته ميدانند و معتقدند كه گنهكاران ملت يهود، فقط چند روز مجازات خواهند شد و سپس بهشت الاهي تا ابد در اختيار آنان خواهد بود. اين امتياز طلبي با هيچ منطقي سازگار نيست؛ زيرا هيچ تفاوتي بين انسانها از نظر كيفر و پاداش اعمال در پيشگاه خدا وجود ندارد.
قرآن كريم به يكي از گفتههاي بياساس يهود كه آنان را به خود مغرور ساخته و سرچشمه قسمتي از انحرافات آنها شده است، اشاره ميكند، ميفرمايد:
«و گفتند: هرگز آتش دوزخ جز چند روزي به ما نخواهد رسيد بگو: آيا پيماني از خدا گرفتهايد - پس خداوند هرگز از پيمانش تخلف نميورزد - يا چيزي را كه نميدانيد به خدا نسبت ميدهيد؟»
مگر يهود چه كرده بودند كه ميبايست تبصرهاي به سود آنها بر قانون كلي مجازات زده شود؟ به هر حال، آيه فوق با يك بيان منطقي، اين پندار غلط را ابطال ميكند و ميگويد: اين گفتار شما از دو حال خارج نيست: يا بايد عهد و پيمان خاصي از خدا در اين زمينه گرفته باشيد - كه نگرفتهايد - و يا دروغ و تهمت به خدا ميبنديد!
از آيات مورد بحث استفاده ميشود كه روح تبعيض نژادي يهود - كه امروز نيز در دنيا سرچشمه بدبختيهاي فراوان شده - از آن زمان در يهود بوده است و امتيازات موهومي براي نژاد بنياسرائيل قايل بودهاند. متاسفانه بعد از گذشت هزاران سال هم آن روحيه بر آنها حاكم است و در واقع، پيدايش كشور غاصب اسرائيل نيز همين روح نژاد پرستي است.
آنها نه فقط در اين دنيا براي خود برتري قايل هستند، بلكه معتقدند كه اين امتيازات نژادي در آخرت نيز به كمك آنها ميشتابد و گنهكارانشان برخلاف افراد ديگر، تنها مجازات كوتاه مدت و خفيفي خواهند ديد و همين پندارهاي غلط، آنها را آلوده انواع جنايات و بدبختيها و سيه روزيها كرده است.»
در تفسير مجمع البيان و تفاسير ديگر آمده است كه مسلمانان و اهل كتاب، هر كدام بر ديگري افتخار ميكردند. اهل كتاب ميگفتند: «پيامبر ما پيش از پيامبر شما بوده و كتاب ما از كتاب شما سابقهدارتر است». مسلمانان هم ميگفتند:
«پيامبر ما خاتم پيامبران و كتابش آخرين و كاملترين كتب آسماني است، بنابراين بر شما امتياز داريم».
طبق روايت ديگري يهود ميگفتند: «ما ملت برگزيدهايم و آتش دوزخ جز روزهاي معدودي به ما نخواهد رسيد». و مسلمانان ميگفتند: «ما بهترين امتها هستيم؛ زيرا خداوند درباره ما گفته است: كنتم خير امه.»
در بطلان ادعاهاي مزبور، آيه ذيل نازل گرديد:
«(فضيلت و برتري» به آرزوهاي شما و آرزوهاي اهل كتاب نيست؛ هر كس بد كند، كيفر داده ميشود و كسي را جز خدا ولي و ياور خود نخواهد يافت.»
3-3- نبود عذاب براي قوم يهود، از نظر تورات
همين ادعا - يعني نبود عذاب براي قوم يهود - در كتاب تورات مشاهده ميشود:
«خداوند، رحمان و كريم است، دير غضب و بسيار رحيم تا به ابد محاكمه نخواهد نمود و خشم را هميشه نگاه نخواهد داشت، با ما موافق گناهان عمل ننموده و به ما به حسب خطاياي ما جز نداده است؛ زيرا آن قدر كه آسمان از زمين بلندتر است، به همان قدر رحمت او بر ترسندگانش عظيم است. به اندازه مشرق از مغرب دور است و به همان اندازه گناهان ما را دور كرده است، چنان كه پدر بر فرزندان خود رئوف است؛ هم چنان خداوند بر ترسندگان خود رافت مينمايد؛ زيرا جبلت ما را ميداند و ياد ميدارد كه ما خاك هستيم.»
همچنين در بخشي از تورات آمده است:
«ارتداد ايشان (بني اسرائيل) را شفا داده، ايشان را مجانا دوست خواهم داشت؛ زيرا خشم من از ايشان برگشته است. براي اسرائيل مثل شبنم خواهم بود و او مانند سوسنها، گل خواهد كرد و مثل لبنان ريشههاي خود را خواهد دوانيد، شاخههايش منتشر شده زيبايي او مثل درخت زيتوان و عطرش مانند لبنان خواهد بود. آناني كه زير سايهاش ساكن ميباشند مثل گندم زيست خواهند كرد و مانند موها گل خواهند آورد.»
3-4- نجات دست جمعي يهود!
از اعتقادات يهود اين است كه سعادت و نجات ابدي به صورت جمعي است، نه فردي! و مجرد انتساب به فرزندان حضرت ابراهيم (ع) براي شخص، نجات جاوداني را تضمين ميكند. اين توهم باطل، قرنهاي متمادي بر افكار يهود سايه افكنده بود و موجب شد آنها را به صورت گنهكارترين مردم از نظر انحرافات اخلاقي و زشت كاريهاي در آورد. در نتيجه از طرف تمام اقوام و مللي كه با آن همزيستي داشتند، مورد تحقير و اهانت قرار گرفتند.
خداوند متعال اين انديشه گمراه كننده را مورد تعرض قرار داده و در رد آن آيات 168 و 169 سوره اعراف را نازل كرده كه در بخشي از آن آمده است:
«يهود ميگويند: (اگر ما گنه كاريم) خداوند به زودي ما را ميبخشد.»
3-5- پول پرستي يهود
در تاريخ بشر، در پول پرستي و جمع آوري مال همچون يهود ديده نشده است. آنها براي رسيدن به اين مقصود، تمام راههاي مشروع و غير مشروع را پيموده و تا حد پرستش با حرص و ولع خاص به جمع آوري مال پرداختهاند؛ تا جايي كه حضرت عيسي مسيح (ع) - كه خداوند او را براي هدايت بنياسرائيل فرستاده بود - آنان را مورد خطاب قرار داده و فرمود:
«لا تعبدوا ربين: الله و المال» دو پرودگار را بفرستيد خدا و پول را.
شايد اين مساله به طرز عقيده يهود - كه خود را ملت برگزيده خدا ميپندارند - ارتباط داشته باشد؛ بدين دليل ميخواهند بر جهان برتري داشته باشند؛ البته مال و ثروت از عوامل مهمي است كه آنها را به هدف و مقصود خواهد رسانيد. شايد هم دليل تفكر مادي اين دين اين باشد كه يهود به جز مظاهر زندگي مادي به چيزي ديگر ايمان ندارد و زندگاني جاويدان سراي ديگر از نظر آنها بيمفهوم است. قرآن كريم در اين باره ميفرمايد:
«اي كساني كه ايمان آوردهايد، با قومي كه خداوند آنها را مورد غضب قرار داده دوستي نكنيد، آنها از آخرت مايوسند. همان گونه كه كفار از مردگان مدفون در قبرها مايوس ميباشند.»
با وجود اين، در آغاز ظهور اسلام، بعضي از يهوديان مدعي بودند كه ثواب و پاداش روز رستاخيز مختص آنها است. قرآن كريم درباره صدق ادعايشان از آنها خواست تقاضا مرگ كنند تا آنان را به نعيم خالص خدا برساند:
«بگو: اگر «آن چنان كه مدعي هستيد) سراي ديگر در نزد خدا مخصوص شما است نه ساير مردم، پس آرزوي مرگ كنيد، اگر راست ميگوييد.»
يهود با گفتن اين سخنان كه بهشت مخصوص ما است يا چند روزي بيش در آتش نميسوزيم، ميخواستند مسلمانان را نسبت به آيينشان دلسرد كنند؛ ولي قرآن پرده از روي دروغ و تزوير آنان برميدارد؛ زيرا آنان به هيچ وجه حاضر به ترك دنيا نيستند و اين خود، دليل محكومي بر كذب ادعاي آنها است. راستي اگر انسان چنان ايماني به سراي آخرت داشته باشد، چرا اين قدر به زندگي اين جهان دل ببندد و براي وصول به آن، مرتكب هزار گونه جنايت شود؟
در آيات بعد، قرآن مجيد ميافزايد:
«ولي آنها به خاطر اعمال بدي كه پيش از خود فرستادهاند، آرزوي مردن نخواهند كرد و خداوند از ستمگران آگاه است. آنها را حريصترين مردم، حتي حريصتر از مشركان بر زندگي (اين دنيا و اندوختن ثروت) خواهي يافت (تا آن جا) كه هر يك از آنها دوست دارد هزار سال عمر كند؛ در حالي كه اين عمر طولاني، او را از عقاب خداوند باز نخواهد داشت و خداوند به اعمال آنها بينا است.»
بيشك سرچشمه بسياري از جنگها و خونريزيها در طول تاريخ بشر، برتري جويي نژادي بوده است؛ به ويژه در جنگ جهاني اول و دوم - كه بزرگترين رقم تلفات و ويراني را در تاريخ، به همراه داشت - عامل نژاد پرستي آلمانها يا حزب نازي، عامل غير قابل انكاري بود.
اگر بنا شود نژاد پرستان جهان را رده بندي كنيم، بدون شك يهود در ردههاي بالا قرار خواهد گرفت. هم اكنون كشوري را كه آنها به نام «اسرائيل» تشكيل دادهاند، بر مبناي همين مساله نژاد پرستي تاسيس شده است، چه جناياتهاي هولناكي كه براي آن مرتكب شدند و چه جنايتهاي وحشتناكي كه براي نگهداري آن مرتكب ميشوند! آنها حتي آيين موسي (ع) را در نژاد خود محصور ساختهاند و اگر كسي از غير نژاد يهود بخواهد اين آيين را بپذيرد، براي آنها جالب نيست؛ به همين دليل تبليغ و دعوت به سوي آيين خود را در ميان اقوام ديگر انجام نميدهند.
3-6- گوشهاي از تعاليم تلمود
در تلمود - كه شرح تورات يا «عهد قديم» است و مهمترين كتاب «آداب و تعاليم» يهود به شمار ميرود - آماده است:
1- امتياز ارواح يهود از غير يهود به اين است كه ارواح يهود، جزئي از خدا است؛ هم چنان كه پسر جزئي از پدر است. ارواح يهود، خدا نسبت به ارواح ديگران عزيز است؛ زيرا ارواح غير يهود، ارواح شيطاني و شبيه ارواح حيوانات است. نطفه غير يهودي مانند نطفه ديگر حيوانات است.
2- بر فرد يهودي لازم است تمام كوشش خود را مصروف جلوگيري از حيات و پيشرفت ديگر ملتها نمايد تا قدرت مطلقه تنها براي آنها باشد ... پيش از آن كه يهود بر همه ملتها پيروز شد، لازم است جنگ به حالت خود باقي باشد.
3- يهودي پيش خدا از ملائكه بالاتر است. هر گاه غير يهودي، يهودي را بزند، مثل اين است كه عزت الاهي را زده و مستحق مرگ خواهد بود. اگر يهودي آفريده نشده بود، بركت از زمين ميرفت و باران نميباريد و خورشيد آفريده نميشد.
- فرق ميان انسان و حيوان، مانند فرق ميان يهودي و ديگر ملتها است. نطفهاي كه ديگر ملتها از آن آفريده ميشوند، نطفه چهار پا است.
- ملتهاي ديگر مانند سگ هستند. اعياد مقدسه براي آنها و براي سگها آفريده نشده است. سگ از غير يهودي بالاتر است؛ زيرا در اعياد جايز است به سگها غذا دادن، اما به غير يهودي جايز نيست.
- هيچ گونه خويشاوندي ميان يهود و غير يهود نيست؛ زيرا آنها به خرها شبيهترند تا به انسانها. خانههاي غير يهود پيش يهوديان، به منزله طويله حيوانات است. غير يهود، خوكهاي نجسي هستند كه براي خدمت يهوديان آفريده شدهاند.
4-افراد صالح غير يهودي را بكش و بر يهودي حرام است كه غير يهودي را از مرگ و يا چاهي كه افتاده نجات بدهد، بلكه سزاوار است كه جلوي آن را با سنگ بگيرد.
5- بر اسرائيليها، كشتن و غصب كردن و دزدي نمودن مال غير اسرائيلي جايز، بلكه واجب است.
6- املاك غير يهودي، مانند مال متروك است؛ يهودي حق دارد آن را تملك نمايد.
7- خداوند به يهوديان اجازه داده است كه فراوردههاي غير يهودي را مالك شوند.
8- كشتن افراد مسيحي از اموري است كه لازم است از ناحيه يهوديان عملي گردد.
9- ما تنها ملت برگزيده خدا در زمين هستيم... خداوند به خاطر لطفي كه به ما داشته است حيواناتي از جنس انسان - كه عبارت از ساير ملل باشند - براي ما آفريده و آنها را مسخر ما ساخته است؛ زيرا خداوند به خوبي دانسته است كه ما نيازمند به دو حيوان هستيم: يك نوع حيوان لال، مانند چهارپايان و پرندگان و يك نوع (حيوان) ناطق، مانند مسيحيها، مسلمانها، بوداييها و ساير از شرق و غرب. آنها را به خاطر خدمتگذاري ما آفريده است و ما را در زمين متفرق ساخته است تا پشتهاي آنان را لگدكوب كرده و زمام اختيار آنان را در دست داشته و از فنون آنان براي منافع خود بهرهبرداري نماييم.
به همين جهت است كه بر ما واجب است دختران زيبايي خود را به ازدواج پادشاهان، وزرا و بزرگان درآوريم و فرزندان خود را ميان پيروان مذاهب ديگر داخل كرده تا در صورت مقتضي، آنها را وادار به جنگ نموده، قدرت نهايي را در دست داشته و بهرهبرداري كامل از آنها نموده باشيم.»
4- اعمال يهود در برابر اديان ديگر
يكي از مباحث مهم ميان پيروان اديان، امكان گفت و گو و همزيستي ميان آنان است. اين امر از نظر تعاليم هر يك از اديان، مهم و قابل بررسي است. آيا تعاليم يهود، اجازه همزيستي مسالمتآميز و تعامل ميان پيروان يهود با پيروان ساير اديان را ميدهد يا نه؟ از گذشته تا حال، رفتار و عملكرد آنها چگونه بوده است؟ در اين جا به طور مختصر، عملكرد گذشته پيروان دين يهود با پيروان اديان ديگر را مورد توجه قرار ميدهيم:
4-1- اعمال يهود در برابر اسلام
عدم پذيرش اسلام از سوي يهود در آغاز بعثت، سبب دشمني ميان مسلمانان و آنان گرديد؛ همچنين يهوديان ميديدند كه پيامبر اسلام (ص) با تبليغ رسالتش، الفت و برادري در دلهاي مردم ايجاد ميكند و چنان توده واحد و يكپارچهاي از آنها ميسازد كه ممكن است قدرت و حكم روايي آنان را تهديد كند، بدين روي به مخالفت با پيغمبر (ص) برخاستند. قرآن كريم بعضي از نيات آنان را در مبارزه با اسلام آشكار كرد تا مسلمانان از آسيبشان بر حذر بمانند در اين جا به بعضي از اعمال آنان اشاره ميشود:
4-1-1- محاصره اقتصادي
گروهي از يهوديان براي منصرف كردن مسلمانان از آيين خود، به كار جديدي دست زدند. آنها با خودداري از پرداخت هر گونه دين يا امانت يا انجام معاملاتي كه بر ذمه آنها بود، براي افرادي كه به دين مقدس اسلام مشرف ميشدند، مشكل اقتصادي ايجاد ميكردند و به آنها ميگفتند: حقوقي كه شما بر ما داشتيد، پيش از اسلام بود و اكنون كه مسلمانان شدهايد، اين حقوق از بين رفته است. قرآن كريم در اين باره ميفرمايد:
«و دين ميان اهل كتاب (از انصارا) كساني هستند كه اگر ثروت زيادي به رسم امانت به آنها بسپاري، به تو باز ميگردانند؛ و برخي ديگر از اهل كتاب (از يهود)، كساني هستند كه اگر يك دينار هم به آنان بسپاري، به تو باز نميگردانند، مگر تا زماني كه بالاي سر آنها ايستاده (و بر آنها مسلط) باشي. اين بدان روست كه ميگويند: ما در برابر اميين (غير يهود)، مسئول نيستيم. و بر خدا دروغ ميبندند، در حالي كه ميدانند (اين سخن دروغ است).
گروهي از مردمان عصر جاهليت پيش از اسلام، كالايي را به يهوديان فروختند و پس از فروش كالا، مسلمان شدند. هنگامي كه پول كالا را از آنان درخواست كردند، يهوديان گفتند: نزد ما امانت و ديني نسبت به شما نيست؛ زيرا شما آييني را كه بر آن بوديد، ترك كرديد، آنها ادعا كردند كه اين دستور در كتابشان آمده است. ميگفتند:
«ما اهل كتاب هستيم و پيامبر و كتاب آسماني در ميان ما بوده است؛ بنابراين اموال ديگران براي ما احترامي ندارد.»
اين مطلب به قدري نزد آنان مسلم بود كه جنبه اعتقادي و مذهبي به خود گرفته بود، يهوديان ميگفتند:
«ما در تصرف و غصب اموال عرب مجاز و ماذون هستيم؛ زيرا آنان مشركند و پيروي از مرام موسي ندارند.»
4-1-2- فتنه انگيزي در ميان مسلمانان
يكي از يهوديان به نام «شاس بن قيس» كه پيرمردي تاريك دل و در كفر و عناد كم نظير بود، روزي از كنار مجمع مسلمانان ميگذشت، مشاهده كرد كه جمعي از طايفه اوس و خزرج - كه سالها با هم جنگهاي خونيني داشتند - در نهايت صفا و صميميت گرد هم نشسته، مجلس انسي به وجود آوردهاند و آتش اختلافات شديدي كه در جاهليت در ميان آنها شعلهور بود. به كلي خاموش شده است. از ديدن اين صحنه بسيار ناراحت شد و با خود گفت: اگر اينها تحت رهبري محمد (ص) از همين راه پيش برود، موجوديت يهود به كلي در خطر است. در اين حال، نقشهاي به نظرش رسيد، به يكي از جوانان يهودي دستور داد به جمع آنان بپيوندد و حوادث خونين بغاث را - محلي كه جنگ شديد اوس و خرزج در آن نقطه واقع شد - به ياد آنها بياورد و آن حوادث را پيش چشم آنها مجسم كند.
اتفاقا اين نقشه - كه با مهارت آن جوانان يهودي پياده شد- موثر واقع گرديد و جمعي از مسلمانان از شنيدن اين جريان به گفت و گو پرداختند؛ حتي بعضي افراد طايفه اوس و خزرج يكديگر را به تجديد آن صحنهها تهديد كردند.
چيزي نمانده بود كه آتش خاموش شده ديرين بار ديگر شعله ور گردد. خبر به پيامبر (ص) رسيد. به سرعت با جمعي از مهاجران به سراغ آنها آمدند و با اندرزهاي مؤثر و سخنان تكان دهنده خود، آنها را بيدار ساختند.
وقتي جمعيت سخنان آرام بخش پيامبر (ص) را شنيدند، از تصميم خود برگشتند، سلاحها را بر زمين گذاشتند، دست در گردن هم افكندند، به شدت گريستند و دانستند اين از نقشههاي دشمنان اسلام بوده است و صلح، صفا و آشتي بار ديگر كينههايي را كه ميخواست زنده شود، شست و شو داد.
در اين هنگام چهار آيه 98 - 101 از سوره آل عمران نازل شد. در دو آيه نخست، يهوديان اغوا كننده را نكوهش ميكند و در دو آيه بعد، به مسلمانان هشدار ميدهد:
«بگو: اي اهل كتاب! چرا به آيات خدا كفر ميورزيد؟! و خدا گواه است بر اعمالي كه انجام ميدهيد. بگو اي اهل كتاب! چرا افرادي را كه ايمان آوردهاند؛ از راه خدا باز ميداريد و ميخواهيد اين راه را كج سازيد در حالي كه شما (به درستي اين راه) گواه هستيد؟! خدا از آن چه انجام ميدهيد، غافل نيست؛ اي كساني كه ايمان آوردهايد! اگر از گروهي از اهل كتاب (كه كارشان نفاق افكني و شعله ور ساختن آتش كينه و عداوت است) اطاعت كنيد، شما را پس از ايمان، به كفر باز ميگردانند و چگونه ممكن است شما كافر شويد، با اين كه آيات خدا بر شما خوانده ميشود و پيامبر او در ميان شماست؟! و هر كس به خدا تمسك جويد، به راهي راست هدايت شده است.»
4-1-3 شبهه افكني در ميان مسلمانان
دشمنان اسلام، به ويژه يهود، براي دور كردن مسلمانان از هيچ كوششي فروگذار نبودند؛ حتي درباره ياران نزديك پيامبر (ص) نيز چنين طمعي داشتند كه بتوانند آنها را از اسلام بازگردانند و مسلما اگر ميتوانستند در يك يا چند نفر از ياران نزديك پيامبر اكرم (ص) نفوذ كنند، ضربه بزرگي به اسلام وارد و براي تزلزل ديگران نيز زمينه كامل مساعدي فراهم ميشد.
بعضي از مفسران نقل كردهاند: جمعي از يهود ميكوشيدند تا افراد سرشناس و مبارزي از مسلمانان پاكدل چون: «معاذ» و «عمار» و بعضي ديگر را به سوي آيين خود دعوت كنند و با وسوسههاي شيطاني از اسلام بازگردانند؛ در نتيجه اين آيه نازل شد و به همه مسلمانان در اين زمينه هشدار داد:
«جمعي از اهل كتاب (از يهود) دوست داشتند شما را گمراه كنند. (اما آنها بايد بدانند كه نميتوانند شما را گمراه سازند،) آنها گمراه نميكنند، مگر خودشان را و نميفهمند.»
4-1-4- مبارزه يهود براي تغيير عقيده مسلمانان
خداوند در قرآن كريم ميفرمايد:
«بسياري از اهل كتاب از روي حسد - كه در وجود آنها ريشه دوانده - آرزو ميكردند شما را پس از اسلام و ايمان، به حال كفر بازگردانند، با اين كه حق براي آنها كاملا روشن شده است. شما آنها را عفو كنيد و گذشت نماييد تا خداوند، خود (فرمان جهاد) بفرستد. خداوند به هر چيزي توانا است.»
يهود به اين قناعت نميكردند كه خود آيين اسلام را نپذيرند، بلكه اصرار داشتند مؤمنان نيز از ايمانشان بازگردند و انگيزه آنها در اين كار، چيزي جز حسد نبود.
بنابراين، دستور مزبور يك دستور مبارزاتي است كه به مسلمانان داده شده تا در برابر فشار شديد دشمن در آن شرايط خاص، از سلاح «عفو و گذشت» استفاده كنند و به ساختن خويشتن و جامعه اسلامي بپردازند و در انتظار فرمان خدا باشند.
مسلمانان، حتي در آن زمان، آن قدر قوت و قدرت داشتند كه عفو و گذشت نكنند و به مقابله با دشمنان بپردازند، ولي براي اين كه دشمن - اگر قابل اصلاح است - اصلاح شود، خداوند نخست دستور «عفو و گذشت» ميدهد، به تعبير ديگر، در برابر دشمن، هرگز نبايد «خشونت» نخستين برنامه باشد، بلكه اخلاق اسلامي ايجاب ميكند كه نخستين برنامه «عفو و گذشت» باشد؛ اگر فايده نداشت، آن گاه به خشونت متوسل شوند.
4-2- اعمال يهوديان در برابر مسيحيان
با وجود آن كه آيين يهود از آغاز پيدايش، مبتني بر تبليغ و توسعه طلبي نبوده و تنها به قوم يهود و بنياسرائيل اختصاص داشته، به همين دليل، جنگ و تعرض به اقوام ديگر در آن پيشبيني نشده بوده است؛ ولي يهود به اين عنوان كه «قوم برگزيده خدا» است و نژاد شان بر ديگر نژادها برتري دارد، از هيچ گونه كينه توزي و فتنهانگيزي دريغ نكردهاند و در هر كجا كه سكونت داشتهاند. ملتي ستيزه جو و خرابكار به شمار آمدهاند و تا آن جا كه قدرت داشتهاند، در زجر، آزار و اعدام پيروان اديان ديگر ميكوشيده و از هر گونه حركت فكري و ديني با كمال قساوت ممانعت ميكردهاند و پيغمبران الاهي (ع) را - كه آنان را به راه راست دعوت ميكردند - به قتل رسانيدهاند و در شكنجه و آزار پيروان انبيا، نهايت كوشش را به عمل ميآوردند.
داستان حضرت مسيح (ع) و حوادث رقت بار زندگي آن پيغمبر بزرگ و شكنجه و آزاري كه حواريان آن حضرت از قوم يهود ديدند و سرانجام آوارگي پيروان آيين مسيح (ع) نموداري از رفتار قساوت بار يهوديان و تعصبات جنايات آميز آنان است. مسيحيان تا زماني كه آيين مسيحيت از طرف دولت روم به رسميت شناخته نشده بود، همواره در زير شكنجه و آزار يهوديان و حكومت يهودي به سر ميبردند.
تنها در طليعه قرن چهارم م . بود كه به موجب فرماني كه در سال 311م. از سوي امپراتوري روم صادر شد، مسيحيان آزادي اندك يافتند و از شكنجه و تعصب ورزي آشكار يهوديان نجات يافتند.
يهوديان حتي پس از آن كه قدرت و استقلال سياسي خود را در پي همين تعصبات و فتنه جوييهاي از دست دادند و شيرازه اجتماعشان از هم پاشيده شد، باز دست از تحركات خصمانه و بد رفتاري نسبت به مخالفان، به ويژه مسيحيان، برنداشتند و در فرصتهاي مناسب، فتنههايي به پا كردند و كشتارهايي به راه انداختند.
در زمان «هرقل»، امپراتور روم، با وجود اين كه مذهب رسمي حكومت، مسيحيت بود، يهويان در «انطاكيه» فتنه خونيني به راه انداختند و با وضع فجيعي، اسقف بزرگ شهر را قطعه قطه كردند. در شهر «صور» پايتخت «فنيقيها» والي شهر را به قتل رسانيدند؛ سپس با يهود فلسطين هم داستان شده، قرار بر آن گذاشتند كه شبانه بر شهر صور حمله ور شوند و مسيحيان را قتل عام كنند؛ ولي چون توطئه آنان عقيم ماند و سپاهيان روم طبق اطلاع قبلي، از هجوم وحشيانه آنان جلوگيري به عمل آوردند، يهوديان - كه از خشم، حالت سبعيت پيدا كرده بودند، به سوي ديرها و كليساهاي اطراف شهر سرازير شده، آنها را با خاك يكسان و روستاهاي مجاور را به خاك و خون كشيدند.
در يكي از جنگها - كه ميان دو دولت ايران و روم در گرفته بود - يهوديان هشتاد هزار اسير مسيحي را از ايرانيان خريدند و از روي كينه و انتقام، همه را مانند گوسفند سر بريدند.
گويند: نقشه اين جنگ از سوي يهوديها بوده است و ايرانيان به تحريك يهود به اين جنگ خونين دست زدند.
در عصر امپراتوري «نيرون» يهوديها در شهر قدس فتنهاي به پا كردند و فرماندار شهر را كشتند و آشوبي به راه انداختند كه در پي آن از طرف امپراتوري روميان، شهر قدس محاصره و در سال 70م. يهوديان قدس قتل عام شدند و معابد يهود ويران و كهنه و روساي مذهبيشان به وضع فجيعي كشته شدند. همين حادثه باعث جنبش يهوديها شد و حس انتقامجويي آنان را بيش از پيش تشديد كرد و سبب جنگها و خونريزيهاي فراواني گرديد.
تا آن كه در ميانه قرن چهارم م. يكي از پادشاهان ايران يهود را در صورت وفاداري و كمك به ايرانيان، وعده آزادي داد و ديري نپاييد كه بر اثر خيانت و تمرد، مورد غضب پادشاه ايران واقع شدند؛ عدهاي مقتول و جمعي محبوس و گروهي تبعيد و مورد شكنجه قرار گرفتند.
در عصر حاضر نيز جنايات و تجاوزات و توطئههاي تجاوزكارانه صهيونيسم بينالمللي بر همه مكشوف و اغراض و مقاصد شوم آنها بر ضد ملتهاي غير يهودي كاملا روشن گرديده است؛ تا آن جا كه ايادي اين حزب متعصب ضد انساني در بيشتر مراكز بينالمللي رخنه كرده و در بيشتر خرابكاريها و تشنجات و كشتارهاي عمده جهان، از عوامل موثر شمرده ميشوند.
يهوديها در جنگهاي جهاني دست داشتند و پس از جنگ نيز براساس اصل كينه توزي، شبكههاي جاسوسي بينالمللي را به نفع استعمارگران اداره ميكردند و اين حقيقت ننگين با دستگير شدن يكي از عناصر خطرناك اين باند كه رياست شبكه جاسوسي را به عهده داشت، فاش گرديد. وي اعتراف كرد كه بنابر معاهده سري - كه در سال 1947م. در مورد تشكيل دولت اسرائيل بين دولت امريكا و صهيونيستها منعقد شده بود - يهوديها انجام اين وظايف را در قبال كمك امريكا به عهده گرفتند و از آن به بعد شبكه جاسوسي آمريكا را اداره ميكنند.
دولت آمريكا نيز در مقابل خوش خدمتي آنها، به وعده خود وفا كرد و سرانجام «صهيونيسم» توانست بخشي از فلسطين را اشغال و نزديك به يك ميليون مسلمان فلسطيني را از خانه و وطن آواره كند.
از جمله مظاهر ننگين تعصبات مذهبي يهوديان، ميتوان به كشتار فجيع مسيحيان يمن به دست حكومت يهودي آن سرزمين اشاره كرد. در اين كشتار هولناك، دهها هزار نفر از مسيحيان با وضع فجيعي به قتل رسيدند و در آتش سوزانيده شدند.
قرآن كريم نيز به شكنجه،آزار و قتل مسيحيان به دست يهوديها اشاره دارد:
«مرگ و عذاب بر شكنجه گران صاحب گودال (آتش) باد؛ گودالهايي پر از آتش شعلهور، هنگامي كه (يهود) در كنار آن نشسته بودند و آن چه را نسبت به مؤمنان (مسيحي) انجام ميدادند، با خونسردي تماشا ميكردند!»
در اين كه اين ماجرا مربوط به چه زماني و مربوط به چه قومي است و آيا اين يك ماجراي خاص و معين بوده يا اشاره به ماجراهاي متعدد از اين قبيل در مناطق گوناگون جهان دارد، در ميان مفسران و مورخان گفت و گو است. معروفتر از همه، مربوط به «ذونواس» آخرين پادشاه «حمير» در سرزمين «يمن» است.
«ذونواس» كه آخرين نفر از سلسله گروه «حمير» بود، به آيين يهود درآمد و گروه «حمير» نيز از او پيروي كردند. او نام خود را «يوسف» نهاد و مدتي بر اين منوال گذشت؛ سپس به او خبر دادند كه در سرزمين نجران، در شمال يمن، هنوز گروهي بر آيين نصرانيت باقي هستند. هم مسلكان ذونواس او را وادار كردند كه اهل نجران را به پذيرش آيين يهود مجبور كند. او به سوي نجران حركت و ساكنان آنجا را جمع كرد و آيين يهود را بر آنها عرضه داشت و اصرار كرد كه آن را پذيرا شوند؛ ولي آنها نپذيرفتند.
ذونواس دستور داد خندق بزرگي كندند و هيزم در آن ريختند و آتش زدند. گروهي را زنده زنده به آتش سوزاند و گروهي را با شمشير كشت و قطعه قطعه كرد، به گونهاي كه عدد مقتولان و سوختگان به بيست هزار نفر رسيد.
اين كورههاي آدم سوزي كه به دست يهود به وجود آمد، احتمالا نخستين كورههاي آدم سوزي در طول تاريخ بوده است. آنها مؤمنان مسيحي را وادار ميكردند دست از ايمان خود بردارند و هنگام كه با مقاومت آنان روبه رو ميشدند، آنها را در اين كورههاي آدم سوزي انداخته، به آتش ميكشيدند! گروهي نيز با كمال خونسردي نشسته بودند و صحنههاي شكنجه را تماشا ميكردند و لذت ميبردند كه اين مساله، نهايت قساوت آنها را نشان ميدهد. بعضي نيز گفتهاند: اين گروه مامور بازجويي و اجبار مؤمنان مسيحي به ترك مذهب حق بودند.
در اين گيرودار، يك تن از نصاراي نجران فرار كرد و به سوي روم و درباره قيصر شتافت و از ذونواس شكايت كرد و ياري طلبيد. قيصر گفت: سرزمين شما از من دور است؛ اما نامهاي به پادشاه حبشه مينويسم. او مسيحي و همسايه شما است. از او ميخواهم شما را ياري دهد؛ سپس نامهاي نوشت و از پادشاه حبشه، انتقام خون مسيحيان نجران را درخواست كرد.
مرد نجراني نزد سلطان حبشه، نجاشي، آمد و ماجرا را بازگفت. نجاشي از شنيدن اين داستان سخت متاثر شد و از خاموشي شعله آيين مسيح (ع) در سرزمين نجران افسوس خورده و تصميم به انتقام شهيدان گرفت.
لشكريان حبشه به جانب يمن تاختند و در يك پيكار سخت، سپاه ذونواس را شكست دادند و گروه بسياري از آنان را كشتند و طولي نكشيد كه مملكت يمن به دست نجاشي افتاد و به صورت ايالتي از ايالات حبشه درآمد.
«جان ناس» در مورد رفتار يهوديان نسبت به مسيحيان ميگويد:
«رابطه يهوديان و مسيحيان از ابتدا خصمانه بوده است، زيرا از قرون اول ميلادي به بعد، ربانيون و احبار يهود، منكر مسيح بودند و آن را طرد مينمودند، گرچه پيروان عيسي تا حدي هميشه مساعي جميله مبذول ميداشتند.»
ضديت يهود با حضرت مسيح (ع) در فرازهايي از انجيل منعكس شده است.
5- جنگ نزد يهود
هنگامي كه بحث «جنگ در اديان» را ملاحظه ميكنيم، هيچ جنگي در قساوت و شدت همانند «جنگ در دين يهود» نيست. يهود براساس شريعت خود، در طول تاريخ، به جنگ و خونريزي فراوان ميپرداختهاند و در اين راه به اطفال و زنان نيز رحم نميكرده و خود را «ملت برگزيده خدا» ميدانند. يهود، رهبران تخريب و نابودي در اين عامل بودهاند. يكي از بزرگان يهود به نام «ارنست رينان» عقيده دارد:
«وقتي عدل در عالم تحقق پيدا نكند، پس بهتر است كه كل عالم تخريب گردد.»
يكي ديگر از بزرگان يهود ميگويد:
«ما يهود نيستيم مگر آقاي عالم و فاسد كننده عالم، ايجاد كننده فتنه در عالم و جلاد عالم باشيم.»
قرآن كريم، يهود و مشركان را در يك رديف قرار ميدهد و آنان را دشمنترين افراد نسبت به مسلمانان معرفي مينمايد:
«به طور مسلم، دشمنترين مردم نسبت به مؤمنان را يهود و مشركان خواهي يافت. و نزديكترين دوستان به مؤمنان را كساني مييابد كه ميگويند: ما نصارا هستيم اين بدان روست كه در ميان آنها، افرادي عالم و تارك دنيا هستند و آنها (در برابر حق) تكبر نميورزند.»
تاريخ اسلام به خوبي گواه اين حقيقت است؛ زيرا در بسياري از نبردهاي ضد اسلامي، يهود به طور مستقيم دخالت داشته و از هيچ گونه كارشكني و دشمني خودداري نكردهاند. افراد بسيار كمي از آنها به اسلام گرويدهاند؛ در حالي كه در غزوات اسلامي، رويارويي مسلمانان با مسيحيان را كمتر شاهديم و نيز افراد فراواني از آنها را مشاهده ميكنيم كه به صفوف مسلمانان پيوستهاند.
اين مقايسه بيشتر درباره يهود و مسيحيان معاصر پيامبر اسلام (ص) است؛ زيرا يهود با اين كه داراي كتاب آسماني بود، به دليل دلبستگي بيش از اندازه به ماديات، در صف مشركاني قرار گرفته بودند كه از نظر مذهبي با آنها هيچ اشتراكي نداشتند. در آغاز، يهوديان مبشران اسلام محسوب ميشدند و انحرافاتي همانند «تثليت» نداشتند؛ اما دنيا پرستي شديد، آنها را به كلي از حق بيگانه كرد؛ در حالي كه مسيحيان آن عصر چنين نبودهاند.
البته مسيحيان قرون بعد نسبت به اسلام و مسلمانان مرتكب جناياتي شدند كه دست كمي از يهود نداشت؛ جنگهاي طولاني و خونين صليبي در گذشته و تحريكات فراواني كه امروز از ناحيه استعمار كشورهاي مسيحي بر ضد اسلام و مسلمانان ميشود، امري نيست كه بر كسي پنهان باشد.
اما عجيب اين كه يهوديان، همه اين جنگ طلبيها را با استناد تورات انجام ميدهند؛ براي نمونه، در متن تورات چنين ميخوانيم:
«چون به شهري نزديك آيي تا با آن جنگ نمايي، آن را براي صلح ندا كن و اگر تو را جواب صلح بدهد و دروازهها را براي تو بگشايند، آن گاه تمام قومي كه در آن يافت شوند، به تو جزيه دهند و تو را خدمت نمايند و اگر با تو صلح نكرده، با تو جنگ نمايند، پس آن را محاصره كند و چون يهوه - خدايت - آن را به دست تو بسپارد، جميع ذكورانش را به دم شمشير بكش - ليكن زنان و اطفال و بهايم و آن چه در شهر باشد - يعني تمام غنيمتش را - براي خود به تاراج ببر و غنايم دشمنان خود را كه يهوه - خدايت به تو دهد، بخور. به همه شهرهايي كه از تو بسيار دورند كه از شهرهاي اين امتها نباشند، چنين رفتار نما؛اما از شهرهاي اين امتهايي كه يهوه - خدايت- را به ملكيت مي دهي، هيچ ذي نفسي را زنده مگذار، بلكه ايشان را ... چنان كه يهوه - خدايت - تو را امر فرموده است، بالكل هلاك ساز.»
همچنين در تورات ميخوانيم:
«يهوه، خداي ما، او (سرزمين سيحون و ملك حشبون) را به دست ما تسليم نموده، او را با پسرانش و جميع قومش زديم و تمامي شهرهايش را در آن وقت گرفته، مردان و زنان و اطفال هر شهر را هلاك كرديم كه يكي را باقي نگذاشتيم، ليكن بهايم را با غنيمت شهرهايي كه گرفته بوديم، براي خود به غارت برديم.»
و در جاي ديگر تورات آمده است:
«پس يهوه، خداي ما، عوج ملك باشان و نيز تمامي قومش را به دست ما تسليم نموده، او را به حدي شكست داديم كه احدي از براي وي باقي نماند و در آن وقت، همه شهرهايش را گرفتيم و شهري نماند كه از ايشان نگرفتيم... و آنها را بالكل هلاك كرديم؛ چنان كه با سيحون و ملك حشبون كرده بوديم. هر شهر را با مردان و زنان و اطفال هلاك ساختيم و تمامي بهايم و غنيمت شهرها را براي خود به غارت برديم.»
و نيز آمده است:
«و هر آن چه در شهر بود، از مرد و زن و جوان و پير، حتي گاو و گوسفند و الاغ را به دم شمشير هلاك كردند.»
در اين ميان، قرآن كريم عدهاي از يهوديان را ميستايد؛ همانهايي كه از غرور، خودپرستي و تكبر خودداري ميكنند و همواره حقيقت را مد نظر دارند:
«آنها همه يكسان نيستند؛ از اهل كتاب جمعيتي هستند كه (به حق و ايمان) قيام ميكنند و پيوسته در اوقات شب، آيات خدا را ميخوانند در حالي كه سجده مينمايند؛ به خدا و روز واپسين ايمان ميآورند، امر به معروف و نهي از منكر ميكنند و در انجام كارهاي نيك، پيشي ميگيرند و آنها از صالحانند، و آن چه از اعمال نيك انجام دهند، هرگز كفران نخواهد شد (و پاداش شايسته آن را ميبينند) و خدا از پرهيزگاران آگاه است.»
و به اين ترتيب، قرآن كريم از اين كه نژاد يهود را به كلي محكوم كند يا خون آنها را كثيف بشمرد، خودداري كرده و تنها بر اعمال آنها انگشت ميگذارد و با تجليل و احترام از افرادي كه به اكثريت فاسد نپيوستند و در برابر ايمان و حق تسليم شدند، به نيكي ياد ميكند و اين روش اسلام است كه در هيچ موردي، مبارزهاش رنگ نژادي و قبيلهاي ندارد و تنها بر محول عقايد، اعمال و رفتار ميگردد.
6- يهود و همزيستي مسالمت آميز با مسلمانان!
با توجه به آن چه گذشت، براساس تعاليم تورات موجود و عملكرد يهوديان، در طول تاريخ، جايي براي «همزيستي مسالمت آميز» و «حقوق بينالملل» وجود ندارد. آنان خود را «ملت برگزيده خدا» ميدانند و براي تحقق اين نظر، همواره در فكر سلطه بر ديگر اديان و ملل بودهاند و در مواردي نيز كه به پيشنهادات ديگران تن دادهاند، جز از روي ضعف و ناتواني نبوده و هر موقع قدرتي يافتهاند، كشتار گستردهاي به راه انداختهاند؛ در گذشته با مسيحيان و امروز با مسلمانان.
اكنون گروهي از قوم يهود - يعني صهيونيستها - اقدام به غصب سرزمينهاي ديگران و آواره كردن آنها از وطن خود و كشتن و نابود كردن فرزندانشان كردهاند؛ حتي احترام خانه خدا - بيتالمقدس - را نيز رعايت نميكنند.
آنها در برخورد با مسائل جهاني، عملا نشان دادهاند كه پيرو هيچ قانون و معيار بينالمللي نيستند. هر گاه به فرض، يك جنگجوي فلسطيني به سوي آنها شليك كند، در مقابل، اردوگاههاي آوارگان، كودكستانها و بيمارستانهاي آنان را بمباران ميكنند و در ازاي كشته شدن يك نفر از خودشان، گاهي صدها نفر بيگناه را به قتل ميرسانند و خانههاي فراواني را منفجر ميكنند.
«تاريخ شاهد فجايع اين گروه به «مسجد الاقصي» از زمان اشغال آن در سال 1967م. بوده است. در سال 1969م. شخصي به نام «مايكل رومان» آتشي در مسجد برافروخت كه نزديك به 1500 متر مربع از مساحت مسجد را در برگرفت. در اين آتش سوزي، منبر «صلاح الدين»، گنبد مسجد - كه داراي آثار معماري اسلامي با ارزشي بود - و نيز «مسجد عمر» در داخل مسجد الاقصي و «محراب زكريا» و بعضي چيزهاي ديگر در آتش سوخت. در سال 1969م. گروهي از يهوديان، مراسم مذهبي خود را در مسجد الاقصي به جاي آوردند و اين عمل را چندين بار تكرار كردند و هنگامي كه با اعتراض مسلمانان رو به رو شدند، قاضي يهود به محق بودن يهود حكم صار كرد! در سال 1982م. يك يهودي امريكايي، مسجد و نمازگراران در مسجد را با آتش سلاح مورد تعرض قرار داد و در همان سال، فرد ديگري با مواد منفجره بخشي از حرم را تخريب كرد. عده فراواني از يهود نيز اعلان كردند كه بايد مسجد خراب شود و به جاي آن، معبد يهوديها ساخته شود.»
يكي از نويسندگان عرب درباره رفتار جنگ طلبانه صهيونيستها ميگويد:
«ما داراي دليل واضح بر توحش يهود طي جنگهاي فلسطين از سال 1948م. به بعد بودهايم؛ به گونهاي كه در توحش و خونريزي ضرب المثل هستند؛ كشتارهاي آنها در ديرياسين، الخليل، رام الله، غزه و ديگر شهرهاي فلسطين.»
آنها خود را به هيچ يك از مصوبات بينالمللي و قطعنامههاي سازمان ملل، پايبند نميدانند و آشكارا همه را زير پا ميگذارند. بدون شك اين همه قانون شكني، بيداد گري و اعمال ضد حقوق بينالملل، ناقض اصل همزيستي مسالمت آميز است و جايي براي تعاون و همكاري بين المللي براساس حقوق پذيرفته شده جهاني باقي نميگذارد.
منابع:
-قرآن كريم.
- انجيل (عهد جديد)
- تورات (عهد عتيق) و تلمود، شرح تورات.
- دهخدا، علي اكبر، لغت نامه دهخدا، تهران، دانشگاه تهران، 1373.
- عميد زنجاني، عباس علي، اسلام و همزيستي مسالمت آميز، تهران، دارالكتاب الاسلاميه 1344.
- شلبي، احمد، مقارنه الاديان: المسيحيه، قاهره، مكتبه النهضه العربيه، 1993.
- همان، مقارنه الاديان: اليهود، همان، 1993.
- طبرسي، فضل بن حسن، مجمع البيان، بيروت، دارالمعونه الطباعه و النشر، 1986.
- طباره، عفيف عبد الفتاح، يهود از نظر قرآن ترجمه علي منتظمي، تهران، بعثت، 1353.
- قرباني، زين العادبدين، اسلام و حقوق بشر، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، 1375.
- قاسمي، مهدي، قدس موطن آرزوهاي مسلمين، ره توشه راهيان نور، ويژه نامه ماه مبارك رمضان 1378ش.
- گارودي، روژه، پرونده اسرائيل و صهينونيزم سياسي، ترجمه دكتر نسرين حكمي، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، 1369.
- گئر، جوزف حكمت اديان، ترجمه و تاليف محمد حجازي، تهران، كتابخانه ابن سينا، 1373.
- موسسه آموزشي - پژوهشي امام خميني (ره)، فلسفه حقوق، جزوه آموزشي.
- مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1366.
- ناس، جان، تاريخ جامع اديان، ترجمه علي اصغر حكمت، تهران، پيروز، 1354، چ3.
پي نوشتها:
1- ر.ك. به: علي اكبر دهخدا، «لغتنامه دهخدا» تهران، دانشگاه تهران 1373، ج 14، «يهود».
2- ر.ك. به: همان، ج 5، ص 6240، ماده «تورات».
3- مكارم شيرازي و ديگران، ناصر، «تفسير نمونه»، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1366، ج 2، ص 310، از الهدي الي دين المصطفي، الرحله المدرسيه؛ رهبر سعادت و قرآن و آخرين پيامبر.
5- گارودي، روژه «اسرائيل و صهيونيزم سياسي» ترجمه دكتر نسرين حكمي، تهران، وزارت فرهنگ و ارضاد اسلامي، 1369، ص 37.
6- گارودي، روژه، همان، ص 37.
7- همان، ص 38، از روزنامه ساندي تايمز، 15 ژوئن 1969.
8- گارودي، روژه، همان، ص 39.
9- قاسمي، مهدي، «ره توشه راهيان نور» ص 252.
10- گارودي، روژه، همان، ص 39.
11- همان.
12- جمعه (62): 6.
13- موسسه آموزشي - پژوهشي امام خميني (ره)، «فلسفه حقوق» جزوه آموزشي، ص 240.
(نداى آسمانى)
على علیه السلام پس از خاتمه جنگ نهروان و بازگشت به كوفه در صدد حمله به شام بر آمد و حكام ایالات نیز در اجراى فرمان آن حضرت تا حد امكان به بسیج پرداخته و گروههاى تجهیز شده را به خدمت وى اعزام داشتند.
تا اواخر شعبان سال چهلم هجرى نیروهاى اعزامى از اطراف وارد كوفه شده و به اردوگاه نخیله پیوستند، على علیهالسلام گروههاى فراهم شده را سازمان رزمى داد و با كوشش شبانه روزى خود در مورد تأمین و تهیه كسرى ساز و برگ آنان اقدامات لازمه را به عمل آورد، فرماندهان و سرداران او هم كه از رفتار و كردار معاویه و مخصوصا از نیرنگهاى عمرو عاص دل پر كینه داشتند در این كار مهم حضرتش را یارى نمودند و بالاخره در نیمه دوم ماه مبارك رمضان از سال چهلم هجرى على علیه السلام پس از ایراد یك خطابه غراء تمام سپاهیان خود را به هیجان آورده و آنها را براى حركت به سوى شام آماده نمود ولى در این هنگام تقدیر، سرنوشت دیگرى را براى او نوشته و اجراى طرح وى را عقیم گردانید.
فراریان خوارج، مكه را مركز عملیات خود قرار داده بودند و سه تن از آنان به اسامى عبدالرحمن بن ملجم و برك بن عبدالله و عمرو بن بكر در یكى از شبها گرد هم آمده و از گذشته مسلمین صحبت میكردند، در ضمن گفتگو به این نتیجه رسیدند كه باعث این همه خونریزى و برادر كشى، معاویه و عمرو عاص و على علیه السلام میباشند و اگر این سه نفر از میان برداشته شوند مسلمین به كلى آسوده شده و تكلیف خود را معین مىكنند، این سه نفر با هم پیمان بستند و آن را به سوگند مؤكد كردند كه هر یك از آنها داوطلب كشتن یكى از این سه نفر باشد. عبدالرحمن بن ملجم متعهد قتل على علیه السلام شد، عمرو بن بكر عهدهدار كشتن عمرو عاص گردید، برك بن عبدالله نیز قتل معاویه را به گردن گرفت و هر یك شمشیر خود را با سم مهلك، زهر آلود نمودند تا ضربتشان مؤثر واقع گردد نقشه این قرار داد به طور محرمانه و سرى در مكه كشیده شد و براى این كه هر سه نفر در یك موقع مقصود خود را انجام دهند شب نوزدهم ماه رمضان را كه شب قدر بوده و مردم در مساجد تا صبح بیدار میمانند براى این منظور انتخاب كردند و هر یك از آنها براى انجام ماموریت خود به سوى مقصد روانه گردید، عمرو بن بكر براى كشتن عمرو عاص به مصر رفت و برك بن عبدالله جهت قتل معاویه رهسپار شام شد ابن ملجم نیز راه كوفه را پیش گرفت.
برك بن عبد الله در شام به مسجد رفت و در لیله نوزدهم در صف اول نماز ایستاد و چون معاویه سر بر سجده نهاد برك شمشیر خود را فرود آورد ولى در اثر دستپاچگى شمشیر او به جاى فرق معاویه بر ران وى اصابت نمود.
معاویه زخم شدید برداشت و فورا به خانه خود منتقل و بسترى گردید و ضارب را نیز نزد او حاضر ساختند، معاویه گفت تو چه جرأتى داشتى كه چنین كارى كردى؟
برك گفت امیر مرا معاف دارد تا مژده دهم: معاویه گفت مقصودت چیست؟ برك گفت همین الان على را هم كشتند: معاویه او را تا تحقیق این خبر زندانى نمود و چون صحت آن معلوم گردید او را رها نمود و به روایت بعضى (مانند شیخ مفید) همان وقت دستور داد او را گردن زدند.
چون طبیب معالج زخم معاویه را معاینه كرد اظهار نمود كه اگر امیر اولادى نخواهد میتوان آن را با دوا معالجه نمود و الا باید محل زخم با آهن گداخته داغ گردد، معاویه گفت تحمل درد آهن گداخته را ندارم و دو پسر (یزید و عبدالله) براى من كافى است. (1)
عمرو بن بكر نیز در همان شب در مصر به مسجد رفت و در صف اول به نماز ایستاد اتفاقا در آن شب عمرو عاص را تب شدیدى رخ داده بود كه از التهاب و رنج آن نتوانسته بود به مسجد برود و به پیشنهاد پسرش قاضى شهر را براى اداى نماز جماعت به مسجد فرستاده بود!
پس از شروع نماز در ركعت اول كه قاضى سر به سجده داشت عمرو بن بكر با یك ضربت شمشیر او را از پا در آورد، همهمه و جنجال در مسجد بلند شد و نماز نیمه تمام ماند و قاتل بدبخت دست بسته به چنگ مصریان افتاد، چون خواستند او را نزد عمرو عاص برند مردم وى را به عذابهاى هولناك عمرو عاص تهدیدش میكردند عمرو بن بكر گفت مگر عمرو عاص كشته نشد؟ شمشیرى كه من بر او زدهام اگر وى از آهن هم باشد زنده نمىماند مردم گفتند آن كس كه تو او را كشتى قاضى شهر است نه عمرو عاص!!
بیچاره عمرو آن وقت فهمید كه اشتباها قاضى بیگناه را به جاى عمرو عاص كشته است لذا از كثرت تأسف نسبت به مرگ قاضى و عدم اجراى مقصود خود شروع به گریه نمود و چون عمرو عاص علت گریه را پرسید عمرو گفت من به جان خود بیمناك نیستم بلكه تأسف و اندوه من از مرگ قاضى و زنده ماندن تست كه نتوانستم مانند رفقاى خود مأموریتم را انجام دهم! عمرو عاص جریان امر را از او پرسید عمرو بن بكر مأموریت سرى خود و رفقایش را براى او شرح داد آنگاه به دستور عمرو عاص گردن او هم با شمشیر قطع گردید بدین ترتیب مأمورین قتل عمرو عاص و معاویه چنانكه باید و شاید نتوانستند مقصود خود را انجام دهند و خودشان نیز كشته شدند.
اما سرنوشت عبدالرحمن بن ملجم: این مرد نیز در اواخر ماه شعبان سال چهلم به كوفه رسید و بدون این كه از تصمیم خود كسى را آگاه گرداند در منزل یكى از آشنایان خود مسكن گزید و منتظر رسیدن شب نوزدهم ماه مبارك رمضان شد، روزى به دیدن یكى از دوستان خود رفت و در آنجا زن زیباروئى به نام قطام را كه پدر و برادرش در جنگ نهروان به دست على علیه السلام كشته شده بودند مشاهده كرد و در اولین برخورد دل از كف داد و فریفته زیبائى او گردید و از وى تقاضاى زناشوئى نمود.
قطام گفت براى مهریه من چه خواهى كرد؟ گفت هر چه تو بخواهى!
قطام گفت مهر من سه هزار درهم پول و یك كنیز و یك غلام و كشتن على بن ابیطالب است.
ابن ملجم كه خود براى كشتن آن حضرت از مكه به كوفه آمده و نمیخواست كسى از مقصودش آگاه شود خواست قطام را آزمایش كند لذا به قطام گفت آنچه از پول و غلام و كنیز خواستى برایت فراهم میكنم اما كشتن على بن ابیطالب را من چگونه میتوانم انجام دهم؟
قطام گفت البته در حال عادى كسى نمیتواند به او دست یابد باید او را غافل گیر كنى و به قتل رسانى تا درد دل مرا شفا بخشى و از وصالم كامیاب شوى و چنانچه در انجام این كار كشته گردى پاداش آخرتت بهتر از دنیا خواهد بود!! ابن ملجم كه دید قطام نیز از خوارج بوده و هم عقیده اوست گفت به خدا سوگند من به كوفه نیامدهام مگر براى همین كار! قطام گفت من نیز در انجام این كار ترا یارى میكنم و تنى چند به كمك تو میگمارم بدین جهت نزد وردان بن مجالد كه با قطام از یك قبیله بوده و جزو خوارج بود فرستاد و او را در جریان امر گذاشت و از وى خواست كه در این مورد به ابن ملجم كمك نماید وردان نیز (به جهت بغضى كه با على علیه السلام داشت) تقاضاى او را پذیرفت.
خود ابن ملجم نیز مردى از قبیله اشجع را به نام شبیب كه با خوارج هم عقیده بود همدست خود نمود و آنگاه اشعث بن قیس یعنى همان منافقى را كه در صفین على علیه السلام را در آستانه پیروزى مجبور به متاركه جنگ نمود از اندیشه خود آگاه ساختند اشعث نیز به آنها قول داد كه در موعد مقرره او نیز خود را در مسجد به آنها خواهد رسانید، بالاخره شب نوزدهم ماه مبارك رمضان فرارسید و ابن ملجم و یارانش به مسجد آمده و منتظر ورود على علیه السلام شدند.
مقارن ورود ابن ملجم به كوفه على علیه السلام نیز جسته و گریخته از شهادت خود خبر میداد حتى در یكى از روزهاى ماه رمضان كه بالاى منبر بود دست به محاسن شریفش كشید و فرمود شقىترین مردم این مویها را با خون سر من رنگین خواهد نمود و به همین جهت روزهاى آخر عمر خود را هر شب در منزل یكى از فرزندان خویش مهمان میشد و در شب شهادت نیز در منزل دخترش ام كلثوم مهمان بود.
موقع افطار سه لقمه غذا خورد و سپس به عبادت پرداخت و از سر شب تا طلوع فجر در انقلاب و تشویش بود، گاهى به آسمان نگاه میكرد و حركات ستارگان را در نظر میگرفت و هر چه طلوع فجر نزدیكتر میشد تشویش و ناراحتى آن حضرت بیشتر میگشت به طوری كه ام كلثوم پرسید: پدر جان چرا امشب این قدر ناراحتى؟ فرمود دخترم من تمام عمرم را در معركهها و صحنههاى كارزار گذرانیده و با پهلوانان و شجاعان نامى مبارزهها كردهام، چه بسیار یك تنه بر صفوف دشمن حملهها برده و ابطال رزمجوى عرب را به خاك و خون افكندهام ترسى از چنین اتفاقات ندارم ولى امشب احساس میكنم كه لقاى حق فرارسیده است.
بالاخره آن شب تاریك و هولناك به پایان رسید و على علیه السلام عزم خروج از خانه را نمود در این موقع چند مرغابى كه هر شب در آن خانه در آشیانه خود میخفتند پیش پاى امام جستند و در حال بال افشانى بانگ همى دادند و گویا میخواستند از رفتن وى جلوگیرى كنند!
على علیه السلام فرمود این مرغها آواز میدهند و پشت سر این آوازها نوحه و نالهها بلند خواهد شد! امكلثوم از گفتار آن حضرت پریشان شد و عرض كرد پس خوبست تنها نروى. على علیه السلام فرمود اگر بلاى زمینى باشد من به تنهائى بر دفع آن قادرم و اگر قضاى آسمانى باشد كه باید جارى شود.
على علیه السلام رو به سوى مسجد نهاد و به پشت بام رفت و اذان صبح را اعلام فرمود و بعد داخل مسجد شد و خفتگان را بیدار نمود و سپس به محراب رفت و به نماز نافله صبح ایستاد و چون به سجده رفت عبدالرحمن بن ملجم با شمشیر زهر آلود در حالی كه فریاد میزد لله الحكم لا لك یا على ضربتى به سر مبارك آن حضرت فرود آورد (2) و شمشیر او بر محلى كه سابقا شمشیر عمرو بن عبدود بر آن خورده بود اصابت نمود و فرق مباركش را تا پیشانى شكافت و ابن ملجم و همراهانش فورا بگریختند.
خون از سر مبارك على علیه السلام جارى شد و محاسن شریفش را رنگین نمود و در آن حال فرمود:
بسم الله و بالله و على ملة رسول الله فزت و رب الكعبة.
(سوگند به پروردگار كعبه كه رستگار شدم) و سپس این آیه شریفه را تلاوت نمود:
منها خلقناكم و فیها نعیدكم و منها نخرجكم تارة اخرى. (3)
(شما را از خاك آفریدیم و به خاك بر میگردانیم و بار دیگر از خاك مبعوثتان میكنیم) و شنیده شد كه در آن وقت جبرئیل میان زمین و آسمان ندا داد و گفت:
تهدمت و الله اركان الهدى و انطمست اعلام التقى و انفصمت العروة الوثقى قتل ابن عم المصطفى قتل على المرتضى قتله اشقى الاشقیاء؛ به خدا سوگند ستونهاى هدایت در هم شكست و نشانههاى تقوى محو شد و دستاویز محكمى كه میان خالق و مخلوق بود گسیخته گردید پسر عم مصطفى صلى الله علیه و آله كشته شد، على مرتضى به شهادت رسید و بدبختترین اشقیاء او را شهید نمود.
همهمه و هیاهو در مسجد بر پا شد حسنین علیهما السلام از خانه به مسجد دویدند عدهاى هم به دنبال ابن ملجم رفته و دستگیرش كردند، حسنین به اتفاق بنىهاشم على علیه السلام را در گلیم گذاشته و به خانه بردند فورا دنبال طبیب فرستادند، طبیب بالاى سر آن حضرت حاضر شد و چون زخم را مشاهده كرد به معاینه و آزمایش پرداخت ولى با كمال تأسف اظهار نمود كه این زخم قابل علاج نیست زیرا شمشیر زهر آلود بوده و به مغز صدمه رسانیده و امید بهبودى نمیرود .
على علیه السلام از شنیدن سخن طبیب بر خلاف سایر مردم كه از مرگ میهراسند با كمال بردبارى به حسنین علیهماالسلام وصیت فرمود. زیرا على علیه السلام را هیچگاه ترس و وحشتى از مرگ نبود و چنانكه بارها فرموده بود او براى مرگ مشتاقتر از طفل براى پستان مادر بود!
وصیت امام
على علیه السلام در سراسر عمر خود با مرگ دست به گریبان بود، او شب هجرت پیغمبر صلى الله علیه و آله در فراش آن حضرت كه قرار بود شجاعان قبائل عرب آن را زیر شمشیرها بگیرند آرمیده بود، على علیهالسلام در غزوات اسلامى همواره دم شمشیر بود و حریفان و مبارزان وى قهرمانان شجاع و مردان جنگ بودند، او میفرمود براى من فرق نمیكند كه مرگ به سراغ من آید و یا من به سوى مرگ روم بنابر این براى او هیچگونه جاى ترس نبود، على علیه السلام وصیت خود را به حسنین علیهماالسلام چنین بیان فرمود:
"اوصیكما بتقوى الله و ان لا تبغیا الدنیا و ان بغتكما، و لا تأسفا على شىء منها زوى عنكما..."(4) ؛ شما را به تقوى و ترس از خدا سفارش میكنم و این كه دنیا را نطلبید اگر چه دنیا شما را بخواهد و به آنچه از (زخارف دنیا) از دست شما رفته باشد تأسف مخورید و سخن راست و حق گوئید و براى پاداش (آخرت) كار كنید، ستمگر را دشمن باشید و ستمدیده را یارى نمائید.
شما و همه فرزندان و اهل بیتم و هر كه را كه نامه من به او برسد به تقوى و ترس از خدا و تنظیم امور زندگى و سازش میان خودتان سفارش میكنم زیرا از جد شما پیغمبر صلى الله علیه و آله شنیدم كه میفرمود سازش دادن میان دو تن (از نظر پاداش) بهتر از تمام نماز و روزه (مستحبى) است، از خدا درباره یتیمان بترسید و براى دهان آنها نوبت قرار مدهید (كه گاهى سیر و گاهى گرسنه باشند) و در اثر بىتوجهى شما در نزد شما ضایع نگردند، درباره همسایگان از خدا بترسید كه آنها مورد وصیت پیغمبرتان هستند و آن حضرت درباره آنان همواره سفارش میكرد تا این كه ما گمان كردیم براى آنها (از همسایه) میراث قرار خواهد داد. و بترسید از خدا درباره قرآن كه دیگران با عمل كردن به آن بر شما پیشى نگیرند، درباره نماز از خدا بترسید كه ستون دین شما است و درباره خانه پروردگار (كعبه) از خدا بترسید و تا زنده هستید آن را خالى نگذارید كه اگر آن خالى بماند (از كیفر الهى) مهلت داده نمیشوید و بترسید از خدا درباره جهاد با مال و جا ن و زبانتان در راه خدا، و ملازم همبستگى و بخشش به یكدیگر باشید و از پشت كردن به هم و جدائى از یكدیگر دورى گزینید، امر به معروف و نهى از منكر را ترك نكنید (و الا) اشرارتان بر شما حكمرانى كنند و آنگاه شما (خدا را براى دفع آنها میخوانید) و او دعایتان را پاسخ نگوید.
اى فرزندان عبدالمطلب مبادا به بهانه این كه بگوئید امیرالمؤمنین كشته شده ا ست در خونهاى مردم فرو روید و باید بدانید كه به عوض من كشته نشود مگر كشنده من، بنگرید زمانی كه من از ضربت او مردم شما هم به عوض آن، ضربتى به وى بزنید و او را مثله نكنید كه من از رسول خدا صلى الله علیه و آله شنیدم كه میفرمود از مثله كردن اجتناب كنید اگر چه نسبت به سگ آزار كننده باشد.
على علیه السلام پس از ضربت خوردن در سحرگاه شب 19 رمضان تا اواخر شب 21 در خانه بسترى بود و در این مدت علاوه بر خانواده آن حضرت بعضى از اصحابش نیز جهت عیادت به حضور وى مشرف میشدند و در آخرین ساعات زندگى او از كلمات گهربارش بهرهمند میگشتند از جمله پندهاى حكیمانه او این بود كه فرمود: انا بالامس صاحبكم و الیوم عبرة لكم و غدا مفارقكم؛ من دیروز مصاحب شما بودم و امروز وضع و حال من مورد عبرت شما است و فردا از شما مفارقت میكنم.
مقدارى شیر براى على علیه السلام حاضر نمودند كمى میل كرد و فرمود به زندانى خود نیز از این شیر بدهید و او را اذیت و شكنجه نكنید اگر من زنده ماندم خود، دانم و او و اگر درگذشتم فقط یك ضربت به او بزنید زیرا او یك ضربت بیشتر به من نزده است و رو به فرزندش حسن علیه السلام نمود و فرمود:
یا بنى انت ولى الامر من بعدى و ولى الدم فان عفوت فلك و ان قتلت فضربة مكان ضربة؛ پسر جانم پس از من تو ولى امرى و صاحب خون من هستى اگر او را ببخشى خود دانى و اگر به قتل رسانى در برابر یك ضربتى كه به من زده است یك ضربت به او بزن.
چون على علیه السلام در اثر سمى كه به وسیله شمشیر از راه خون وارد بدن نازنینش شده بود بیحال و قادر به حركت نبود لذا در این مدت نمازش را نشسته میخواند و دائم در ذكر خدا بود، شب 21 رمضان كه رحلتش نزدیك شد دستور فرمود براى آخرین دیدار اعضاى خانواده او را حاضر نمایند تا در حضور همگى وصیتى دیگر كند.
اولاد على علیه السلام در اطراف وى گرد گشتند و در حالی كه چشمان آنها از گریه سرخ شده بود به وصایاى آن جناب گوش میدادند، اما وصیت او تنها براى اولاد وى نبود بلكه براى تمام افراد بشر تا انقراض عالم است زیرا حاوى یك سلسله دستورات اخلاقى و فلسفه عملى است و اینك خلاصه آن:
ابتداى سخنم شهادت بیگانگى ذات لایزال خداوند است و بعد به رسالت محمدبن عبدالله صلى الله علیه و آله كه پسر عم من و بنده و برگزیده خداست، بعثت او از جانب پروردگار است و دستوراتش احكام الهى است، مردم را كه در بیابان جهل و نادانى سرگردان بودند به صراط مستقیم و طریق نجات هدایت فرموده و به روز رستاخیز از كیفر اعمال ناشایست بیم داده است.
اى فرزندان من، شما را به تقوا و پرهیزكارى دعوت میكنم و به صبر و شكیبائى در برابر حوادث و ناملایمات توصیه مینمایم پاى بند دنیا نباشید و بر آنچه از دست شما رفته حسرت نخورید، شما را به اتحاد و اتفاق سفارش میكنم و از نفاق و پراكندگى بر حذر میدارم، حق و حقیقت را همیشه نصب العین قرار دهید و در همه حال چه هنگام غضب و اندوه و چه در موقع رضا و شادمانى از قانون ثابت عدالت پیروى كنید.
اى فرزندان من، هرگز خدا را فراموش مكنید و رضاى او را پیوسته در نظر بگیرید با اعمال عدل و داد نسبت به ستمدیدگان و ایثار و انفاق به یتیمان و درماندگان، او را خشنود سازید، در این باره از پیغمبر صلى الله علیه و آله شنیدم كه فرمود هر كه یتیمان را مانند اطفال خود پرستارى كند بهشت خدا مشتاق لقاى او میشود و هر كس مال یتیم را بخورد آتش دوزخ در انتظار او میباشد.
در حق اقوام و خویشاوندان صله رحم و نیكى نمائید و از درویشان و مستمندان دستگیرى كرده و بیماران را عیادت كنید، چون دنیا محل حوادث است بنابر این خود را گرفتار آمال و آرزو مكنید و همیشه در فكر مرگ و جهان آخرت باشید، با همسایههاى خود به رفق و ملاطفت رفتار كنید كه از جمله توصیههاى پیغمبر صلى الله علیه و آله نگهدارى حق همسایه است. احكام الهى و دستورات شرع را محترم شمارید و آنها را با كمال میل و رغبت انجام دهید، نماز و زكوة و امر به معروف و نهى از منكر را بجا آورید و رضایت خدا را در برابر اطاعت فرامین او حاصل كنید.
اى فرزندان من، از مصاحبت فرو مایگان و ناكسان دورى كنید و با مردم صالح و متقى همنشین باشید، اگر در زندگى امرى پیش آید كه پاى دنیا و آخرت شما در میان باشد از دنیا بگذرید و آخرت را بپذیرید، در سختیها و متاعب روزگار متكى به خدا باشید و در انجام هر كارى از او استعانت جوئید، با مردم به رأفت و مهربانى و خوشروئى و حسن نیت رفتار كنید و فضائل نفسانى مخصوصا تقوا و خدمت به نوع را شعار خود سازید، كودكان خود را نوازش كنید و بزرگان و سالخوردگان را محترم شمارید. اولاد على علیه السلام خاموش نشسته و در حالی كه غم و اندوه گلوى آنها را فشار میداد به سخنان دلپذیر و جان پرور آن حضرت گوش میدادند، تا این قسمت از وصیت على علیه السلام درس اخلاق و تربیت بود كه عمل بدان هر فردى را به حد نهائى كمال میرساند آن حضرت این قسمت از وصیت خود را با جمله لا حول ولا قوة الا بالله العلى العظیم به پایان رسانید و آنگاه از هوش رفت و پس از لحظهاى چشمان خدابین خود را نیمه باز كرد و فرمود: اى حسن سخنى چند هم با تو دارم، امشب آخرین شب عمر من است چون در گذشتم مرا با دست خود غسل بده و كفن بپوشان و خودت مباشر اعمال كفن و دفن من باش و بر جنازه من نماز بخوان و در تاریكى شب دور از شهر كوفه جنازه مرا در محلى گمنام به خاك سپار تا كسى از آن آگاه نشود.
عموم بنىهاشم مخصوصا خاندان علوى در عین خاموشى گریه میكردند و قطرات اشگ از چشمان آنها بر گونههایشان فرو میغلطید، حسن علیه السلام كه از همه نزدیكتر نشسته بود از كثرت تأثر و اندوه، امام علیه السلام را متوجه حزن و اندوه خود نمود على علیه السلام فرمود اى پسرم صابر و شكیبا باش و تو و برادرانت را در این موقع حساس به صبر و بردبارى توصیه میكنم.
سپس فرمود از محمد هم مواظب باشید او هم برادر شما و هم پسر پدر شما است و من او را دوست دارم.
على علیه السلام مجددا از هوش رفت و پس از لحظهاى تكانى خورد و به حسین علیه السلام فرمود پسرم زندگى تو هم ماجرائى خواهد داشت فقط صابر و شكیبا باش كه ان الله یحب الصابرین .
آخرین لحظات مولا
در این هنگام على علیه السلام در سكرات موت بود و پس از لحظاتى چشمان مباركش بآهستگى فرو خفت و در آخرین نفس فرمود:
اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریك له و اشهد ان محمدا عبده و رسوله.
پس از اداى شهادتین آن لبهاى نیمه باز و نازنین به هم بسته شد و طایر روحش به اوج ملكوت اعلا پرواز نمود و بدین ترتیب دوران زندگى مردى كه در تمام مدت عمر جز حق و حقیقت هدفى نداشت به پایان رسید. (1)
هنگام شهادت سن شریف على علیه السلام 63 سال و مدت امامتش نزدیك سى سال و دوران خلافت ظاهریش نیز در حدود پنج سال بود. امام حسن علیه السلام به اتفاق حسین علیه السلام و چند تن دیگر به تجهیز او پرداخته و پس از انجام تشریفات مذهبى جسد آن حضرت را در پشت كوفه در غرى كه امروز به نجف معروف است دفن كردند و همچنان كه خود حضرت امیر علیه السلام سفارش كرده بود براى این كه دشمنان وى از بنى امیه و خوارج جسد آن جناب را از قبر خارج نسازند و بدان اهانت و جسارت ننمایند محل قبر را با زمین یكسان نمودند كه معلوم نباشد و قبر على علیه السلام تا زمان حضرت صادق علیه السلام از انظار پوشیده و مخفى بود و موقعی كه منصور دوانقى دومین خلیفه عباسى آن حضرت را از مدینه به عراق خواست هنگام رسیدن به كوفه به زیارت مرقد مطهر حضرت امیر علیه السلام رفته و محل آن را مشخص نمود.
آشكار شدن قبر مخفی حضرت علی علیه السلام
در مورد پیدایش قبر على علیه السلام شیخ مفید هم روایتى نقل میكند كه عبدالله بن حازم گفت روزى با هارون الرشید براى شكار از كوفه بیرون رفتیم و در پشت كوفه به غریین رسیدیم، در آنجا آهوانى را دیدیم و براى شكار آنها سگهاى شكارى و بازها را به سوى آنها رها نمودیم،آنها ساعتى دنبال آهوان دویدند اما نتوانستند كارى بكنند و آهوان به تپهاى كه در آنجا بود پناه برده و بالاى آن ایستادند و ما دیدیم كه بازها به كنار تپه فرود آمدند و سگها نیز برگشتند، هارون از این حادثه تعجب كرد و چون آهوان از تپه فرود آمدند دوباره بازها به سوى آنها پرواز كرده و سگها هم به طرف آنها دویدند آهوان مجددا به فراز تپه رفته و بازها و سگها نیز باز گشتند و این واقعه سه بار تكرار شد! هارون گفت زود بروید و هر كه را در این حوالى پیدا كردید نزد من آورید، و ما رفتیم و پیرمردى از قبیله بنىاسد را پیدا كردیم و او را نزد هارون آوردیم، هارون گفت اى شیخ مرا خبر ده كه این تپه چیست؟ آن مرد گفت اگر امانم دهى ترا از آن آگاه سازم! هارون گفت من با خدا عهد میكنم كه ترا از مكانت بیرون نكنم و به تو آزار نرسانم. شیخ گفت پدرم از پدرانش به من خبر داده است كه قبر على بن ابیطالب در این تپه است و خداى تعالى آن را حرم امن قرار داده است چیزى آنجا پناهنده نشود جز این كه ایمن گردد!
هارون كه این را شنید پیاده شد و آبى خواست و وضوء گرفت و نزد آن تپه نماز خواند و خود را به خاك آن مالید و گریست و سپس (به كوفه) برگشتیم.(6)
در مورد مرقد مطهر حضرت امیر علیه السلام حكایتى آمده است كه نقل آن در اینجا خالى از لطف نیست:
سلطان سلیمان كه از سلاطین آل عثمان و احداث كننده نهر حسینیه از شط فرات بود چون به كربلاى معلى میآمد به زیارت امیرالمؤمنین مشرف میشد، در نجف نزدیكى بارگاه شریف علوى از اسب پیاده شد و قصد نمود كه محض احترام و تجلیل تا قبه منوره پیاده رود.
قاضى عسكر كه مفتى جماعت هم بوده در این سفر همراه سلطان بود، چون از اراده سلطان با خبر گشت با حالت غضب به حضور سلطان آمد و گفت تو سلطان زنده هستى و على بن ابیطالب مرده است تو چگونه از جهت درك زیارت او پیاده رفتن را عزم نمودهاى؟ (قاضى ناصبى بود و نسبت به حضرت شاه ولایت عناد و عداوت داشت) در این خصوص قاضى با سلطان مكالماتى نمود تا این كه گفت اگر سلطان در گفته من كه پیاده رفتن تا قبه منوره موجب كسر شأن و جلال سلطان است تردیدى دارد به قرآن شریف تفأل جوید تا حقیقت امر مكشوف گردد، سلطان سخن او را پذیرفت و قرآن مجید را در دست گرفته و تفال آن را باز نمود و این آیه در اول صفحه ظاهر بود: فاخلع نعلیك انك بالواد المقدس طوى. سلطان رو به قاضى نمود و گفت سخن تو برهنگى پاى ما را مزید بر پیاده رفتن نمود پس كفشهاى خود را هم درآورده با پاى برهنه از نجف تا به روضه منوره راه را طى نمود به طوری كه پایش در اثر ریگها زخم شده بود. پس از فراغت از زیارت، آن قاضى عنود پیش سلطان آمد و گفت در این شهر قبر یكى از مروجین رافضىها است خوبست كه قبر او را نبش نموده و به سوختن استخوانهاى پوسیده او حكم فرمائى!!
سلطان گفت نام آن عالم چیست؟ قاضى پاسخ داد نامش محمدبن حسن طوسى است.
سلطان گفت این مرد مرده است و خداوند هر چه را كه آن عالم مستحق باشد از ثواب و عقاب به او میرساند قاضى در نبش قبر مرحوم شیخ طوسى مكالمه زیادى با سلطان نمود بالاخره سلطان دستور داد هیزم زیادى در خارج نجف جمع كردند و آنها را آتش زدند آنگاه فرمان داد خود قاضى را در میان آتش انداختند و خداوند تبارك و تعالى آن ملعون را در آتش دنیوى قبل از آتش اخروى معذب گردانید. (7)
همچنین صاحب منتخب التواریخ از كتاب انوار العلویه نقل میكند كه وقتى نادرشاه گنبد حرم حضرت امیر علیه السلام را تذهیب نمود از وى پرسیدند كه بالاى قبه مقدسه چه نقش كنیم؟ نادر فورا گفت: یدالله فوق ایدیهم. فرداى آن روز وزیر نادر میرزا مهدیخان گفت نادر سواد ندارد و این كلام به دلش الهام شده است اگر قبول ندارید بروید مجددا سؤال كنید لذا آمدند و پرسیدند كه در فوق قبه مقدسه چه فرمودید نقش كنیم؟ گفت همان سخن كه دیروز گفتم (8) !
بارى حسنین علیهماالسلام و همراهان پس از دفن جنازه على علیه السلام به كوفه برگشتند و ابن ملجم نیز همان روز (21 رمضان) به ضرب شمشیر امام حسن علیه السلام مقتول و راه جهنم را در پیش گرفت.
پىنوشتها:
(1) طبیب بایستى به معاویه میگفت تو كه چند لحظه تحمل یك قطعه آهن سرخ شده را ندارى پس در نتیجه طغیان و ریختن این همه خون مردم چگونه براى همیشه تحمل آتش سوزان دوزخ را خواهى نمود؟ این نیست جز این كه تو به روز جزا ایمان نیاوردهاى! مؤلف.
(2) بنا به روایت شیخ مفید ابن ملجم و همراهانش در داخل مسجد نزدیك در ورودى كمین كرده و به محض ورود على علیه السلام شمشیرهاى خود را غفلة بر آن حضرت فرود آوردند شمشیر شبیب به طاق مسجد گرفت ولى شمشیر عبدالرحمن به فرق مبارك وى اصابت نمود.
(3) سوره مباركه طه آیه 55 .
(4) نهج البلاغه .
(5) مقاتل الطالبیین ارشاد مفید/ اعلام الورى/ كشف الغمه/ بحار الانوار جلد 42/ اثبات الوصیه مسعودى.
(6) ارشاد مفید جلد 1 باب 1 فصل 6 حدیث 4 .
(7) كتاب رنگارنگ جلد 1.
(8) منتخب التواریخ، ص 142.
منبع: www.TEBYAN.NET
|
|
|
خلاصه: |
|
تدوين: مريم كشاورزي پور |
احادیث و روایات فراوانی از چهارده معصوم (ع) درباره نشانه های ظهور حضرت بقیةالله روحی له الفداء موجود است وضع مردم و حکومت ها و حوادثی که اتفاق می افتد را تشریح می کنند.بعضی روایات از جو اجتماعی قبل از ظهور و بعضی از حوادث و اتفاقات آن زمان ها سخن می گویند و در همین رابطه کتابهایی نوشته شده که از جمله کتاب شریف نوائب الدوهر فی علائم الظهور تالیف علامه معاصر سید حسین میرجهانی طباطبایی رحمة الله علیه می باشد.
مولف نزدیک به پانصد مورد از علائم و حوادث قبل از ظهور را به طور مستند نقل می نماید ولی ما چون بنای بر اختصار داریم به تعدادی از این علائم اشاره می کنیم.
1- اختلاف بسیار در تمام روی زمین.
2- خروج سفیانی که مردی از نسل یزیدبن معاویه و از پلیدترین مردم است.
3- خروج سید حسنی از طالقان که مردی از بزرگان شیعیان است و از ناحیه دیلمان قزوین خروج و قیام می نماید.
4- کشته شدن نفس زکیه پشت کوفه با هفتاد نفر.
5- خروج یمانی از طریق یمن
6- وقوع زلزله در بغداد که بسیاری از آن به زمین فرو رود.
7- زنده شدن بعضی از مردگان و برگشتن ایشان به دنیا به صورتی که آنها را بشناسند و با هم رفت و آمد کنند.
8- باریدن بیست و چهار باران پی در پی تا زمین را پاک و شسته کند و برکات زمین ظاهر شود.
9- ظاهر شدن دود تیره ای بالای سرها که در چشم و در گوش و بینی های مردم رود.
10- کشف حجاب و بی عفتی در زنها و شریک شدن زن ها در تجارت با شوهران و تمکین نکردن زنان از شوهرانشان.
11- واقع شدن فتنه در میان شرقی ها و غربی ها.
12- ظهور فتنه شدید در سال پیش از ظهور.
13-خراب شدن ری .
14- طلوع آفتاب از سمت مغرب .
15- تعطیل شدن مساجد تا چهل شبانه روز .
16- توجه بلاها به نواحی لبنان و مضطرب شدن عراق .
17- موت فقها پی در پی .
18- مساجد را جای خوردن غذاها قرار دادن .
19- رشوه گرفتن قضات در حکم و ندانسته حکم کردن ایشان .
20- مقاتله مسلمین با بهود .
21- قرآن را با ساز و نوا خواندن .
22- کم فروشی کردن و گران فروشی نمودن.
23- اعمال خیر را برای نمایش و ریا انجام دادن .
24- مرده را با استهزاء بردارند و کسی دنبال جنازه او گریه و زاری نکند.
25- ممنوع شدن عراق از دینار و جنس از طرف عجم.
26- آیات در آسمان ظاهر شود و مردم نترسند.
27- طلاق و جدایی بین زن و شوهر زیاد گردد.
28- قسم خوردن به ناحق فراوان شود.
29- مردان صورتهای خود را صاف و براق کنند.
30- قبور ائمه (ع) را به گلوله خراب کنند.
|
انواع علایم ظهور علائم ظهور منجی عالم بشریت حضرت مهدی ـ علیه السلام ـ به سه دسته تقسیم می شوند: دسته اول: علائمی كه مخصوص به خود آن حضرت هستند. كه هر وقت، بر خود حضرت ظاهر شوند حضرت متوجه قیام خود شده و ظهور می فرمایند، مثل بیرون آمدن شمشیر حضرت از غلاف باز شدن پرچم و علائم دیگر. دسته دوم: ق
علائم حتمی ظهور علائم حتمی، علائمی هستند كه پیش از ظهور حتما اتفاق خواهند افتاد. با ظهور این علائم، مردم متوجه نزدیك شدن، و به پایان رسیدن شب سیه و ظلمانی می شوند و پس از آن حضرت ظهور می فرمایند و جهان را با عدالت و حكومت خود، از ظلمها و بدیها می رهانند.
دجال شخصی است كه در برخی روایات توصیفاتی برای او ذكر شده است مانند دجال مردی چاق،سرخ رو، موی سر مجعّد، چشم راست او اعور، چشم او مانند دانه انگوری است كه بر روی آب قرار دارد محل خروج دجال است كه در روایات مكآنهای مختلفی برایش نقل شده است از جمله اصفهان، خراسان، سجستان و همچنین سرنوشت دجال كه عاقبت به دست چه كسی به هلاكت میرسد كه در این باره روایات دو دیدگاه را مطرح میكنند بعضی قائلند كه به دست حضرت عیسی و بعضی به دست حضرت مهدی (عج) جهت اختصار ما در پی ذكر روایات نیستیم.
در خصوص سفیانی دو دسته روایت داریم: 3-سید حسنی بر اساس احادیث و روایات، خروج سید حسنی، از نشانههای ظهور حضرت مهدی ـ علیه السلام ـ است. سید حسنی، پس از دوران طولانی، زمام امور مناطقی را به دست میگیرد و اندكی پیش از ظهور به سوی عراق وكوفه میرود و از دیلم و قزوین تا كوفه زمین را از لوث وجود ظالمان پاك میكند و سرانجام كوفه را محل اقامت خویش قرار میدهد؛ مدتی در كوفه اقامت مینمایند و سپس «خبر ظهور مهدی (عج) به ایشان میرسد، سید با یارانش به محضر حضرت مشرف میشوند و از آن حضرت مطالبه دلایل امامت و موارث انبیاء را مینماید. 4-قیام سید خراسانی قیام سید خراسانی یكی از علائم و نشانه های ظهور مهدی موعود (عج) معرفی شده است و روایات زیادی در این زمینه نظیر روایت ذیل وجود دارد «خروج خراسانی،سفیانی و یمانی در یك سال و یك ماه و یك روز است.» و در برخی از روایات خراسانی و سفیانی به دو اسب مسابقه تشبیه شده اند كه خراسانی از مشرق و سفیانی از مغرب به طرف كوفه در حركت اند در مجموع از روایات چنین استفاده می شود كه قیام سید خراسانی از مشرق زمین آغاز و به سوی عراق به پیش می رود در مورد صفات جسمانی سید خراسانی نیز برداشتهای متفاوت و گوناگون وجود دارد مثلاً از كلمه «فتی» كه در روایات مربوط به سید خراسانی یا حسنی ذكر شده است بعضی جوانی سنی را فهمیده و در نتیجه می گویند سید خراسانی هنگام قیامش، جوان است در حالی كه برخی دیگر جوان مردی را معنی مناسب برای آن می دانند و می گویند جوان مردی یكی از ویژگی های سید خراسانی است نه اینكه سید خراسانی هنگام قیام در سنین جوانی قرار داشته باشدیكی دیگر از صفات جسمانی سید خراسانی داشتن خال بر گونه و یا دست راست است و در تفسیر آن نیز احتمالات مختلف وجود دارد كه آیا به معنی خال معروف است و یا اینكه از ماده خلل و به معنی آسیب دیدگی و نقص است. علائم غیر حتمی علایم غیرحتمی، با ظهور ارتباط استلزامی ندارند، زیرا ممكن است برخی از آنها اصلا واقع نشود ولی ظهور تحقق یابد. و احتمال دارد برخی از نشانهها حادث شود ولی ظهور توأم و همزمان با آنها شكل نگیرد و بدین بیان كه: این نشانهها، بیانگر ظرف تحقق ظهور باشند، مانند اینكه گفته شود: نامه رسان هنگامی میآید كه هوا صاف باشد. منظور این است كه نامه رسان در زمان نامساعد بودن هوا نخواهد آمد، نه این كه هر وقت هوا صاف بود او میآید. در باب علایم ظهور نیز مراد این است كه حضرت مهدی ـ علیه السلام ـ در غیر این اوضاع ظهور نخواهد فرمود، نه این كه هر وقت این اوضاع پدیدار شد، حضرتش باید ظهور كند. از مباحث یاد شده بر میآید كه فساد و... شرط ظهور نبوده بلكه نشانههای ظهور هستند. از جمله علائم غیر حتمی ظهور، گسترش و فراگیر شدن فساد می باشد. - علامت دیگر كه به عنوان علامت آخر الزمان در روایات وارد شده است، ترویج ربا خواری می باشد. - علامت دیگر، قطع رحم می باشد. در حدیث شریفی از پیامبر وارد شده است كه «در آخر الزمان قطع رحم شایع گردیده و مردم به خاطر طعام دادن بر هم منّت گذارند، آنگاه كه بزرگترها بر كوچكترها محبت نكنند و حیای كوچكترها بسیار كم شود.»
2. و دیدی كه: ظلم و ستم فراگیر شده است. 3. و دیدی كه: قرآن فرسوده و بدعتهائی از روی هوا و هوس،در مفاهیم آن آمده است. 4. و دیدی كه: دین خدا (عملاً) توخالی شده، همانند ظرفی كه آن را واژگون سازند. 5 . و دیدی كه: طرفداران و اهل باطل بر اهل حق پیشی گرفتهاند. 6. و دیدی كه: كارهای بد آشكار شده و از آن نهی نمیشود و بدكاران بازخواست نمیشوند. 7. و دیدی كه: مردان به مردان و زنان به زنان اكتفا كنند. 8. و دیدی كه: افراد (به ظاهر) با ایمان سكوت كرده و سخنشان را نمیپذیرند. 9. و دیدی كه: شخص بدكار دروغ گوید: و كسی دروغ و نسبت ناروای او را رد نمیكند. 10. و دیدی كه: بچهها، به بزرگان احترام نمیگذارند. 11. و دیدی كه: قطع پیوند خویشاوندی شود. 12. و دیدی كه: بدكار را ستایش كنند و او شاد شود و سخن بدش به او برنگردد. 13. و دیدی كه: نوجوانان پسر، همان كنند كه زنان میكنند. 14. و دیدی كه: زنان با زنان ازدواج كنند. 15. و دیدی كه: انسانها اموال خود را در غیر اطاعت خدا مصرف میكنند و كسی مانع نمیشود. 16. و دیدی كه: افراد با دیدن كار و تلاش نامناسب مؤمنین، به خدا پناه میبرند. 17. و دیدی كه: مدّاحی دروغین از اشخاص، زیاد شود. 18. و دیدی كه: همسایه همسایه خود را اذیت میكند و از آن جلوگیری نمیشود. 19. و دیدی كه: كافر به خاطر سختی مؤمن، شاد است. 20. و دیدی كه: شراب را آشكار میآشامند و برای نوشیدن آن كنار هم مینشینند و از خداوند متعال نمیترسند. 21. و دیدی كه: كسی كه امر به معروف میكند خوار و ذلیل است. 22. و دیدی كه: آدم بدكار در آنچه آن را خداوند دوست ندارد، نیرومند و مورد ستایش است. 23. و دیدی كه: اهل قرآن و دوستان آنها خوارند. 24. و دیدی كه: راه نیك بسته و راه بد باز است. 25. و دیدی كه: خانه كعبه تعطیل شده و به تعطیلی آن دستور داده میشود. 26. و دیدی كه: انسان به زبان میگوید ولی عمل نمیكند. 27. و دیدی كه: مؤمن، خوار و ذلیل شمرده میشود. 28. و دیدی كه: بدعت و زنا آشكار شود. 29. و دیدی كه: مردم به شهادت و گواهی ناحق اعتماد كنند. 30. و دیدی كه: حلال، حرام شود و حرام، حلال گردد. 31. و دیدی كه: دین براساس میل اشخاص معنی شود و كتاب خدا و احكام آن تعطیل گردد. 32. و دیدی كه: جرأت بر گناه آشكار شود و دیگر كسی برای انجام آن منتظر تاریكی شب نگردد. 33. و دیدی كه: مؤمن نتواند نهی از منكر كند مگر در قلبش. 34. و دیدی كه: ثروت بسیار زیاد در راه خشم خدا خرج گردد. 35. و دیدی كه: سردمداران به كافران نزدیك شوند و از نیكوكاران دور شوند. 36. و دیدی كه: والیان در قضاوت رشوه بگیرند. 37. و دیدی كه: پستهای مهمّ والیان براساس مزایده است نه بر اساس شایستگی. 38. و دیدی كه: مردم را از روی تهمت و یا سوءظن بشكند. 39. و دیدی كه: مرد به خاطر همبستری با همسران خود مورد سرزنش قرار گیرد. 40. و دیدی كه: زن بر شوهر خود مسلط شود و كارهایی كه مورد خشنودی شوهر نیست انجام میدهد و به شوهرش خرجی میدهد. 41. و دیدی كه: سوگندهای دروغ به خدا بسیار گردد. 42. و دیدی كه: مشروبات الكلی بطور آشكار بدون مانع خرید و فروش میشود. 43. و دیدی كه: آشكار قماربازی شود. 44. و دیدی كه: مردم محترم توسط كسی كه مردم از سلطنتش ترس دارند، خوار شوند. 45. و دیدی كه: نزدیكترین مردم به فرمانداران، آنانی هستند كه به ناسزاگویی به ما خانواده عصمت ـ علیهمالسّلام ـ ستایش شوند. 46. و دیدی كه: هركس ما را دوست دارد او را دروغگو خوانده و گواهیاش را قبول نمیكنند. 47. و دیدی كه: در گفتن سخن باطل و دروغ بر همدیگر رقابت كنند. 48. و دیدی كه: شنیدن سخن حق بر مردم سنگین است ولی شنیدن باطل برایشان آسان است. 49. و دیدی كه: همسایه از ترس زبان به همسایه احترام میكند. 50. و دیدی كه: حدود الهی تعطیل شود و طبق هوا و هوس عمل شود. 51. و دیدی كه: مسجدها طلاكاری (زینت داده) شود. 52. و دیدی كه: راستگوترین مردم نزد آنها مفتریان درغگو است. 53. و دیدی كه: بدكاری آشكار شده و برای سخنچینی كوشش میشود. 54. و دیدی كه: ستم و تجاوز شایع شده است. 55. و دیدی كه: غیبت، سخن خوش آنها شود و بعضی بعض دیگر را به آن بشارت كنند. 56. و دیدی كه: صبح و جهاد برای خدا نیست. 57. و دیدی كه: سلطان به خاطر كافر، شخص مؤمن را خوار كند. 58. و دیدی كه: خرابی بیشتر از آبادی است. 59. و دیدی كه: معاش انسان از كمفروشی به دست میآید. 60. و دیدی كه: خونریزی آسان گردد. 61. و دیدی كه: مرد به خاطر دنیایش ریاست میكند. 62. و دیدی كه: نماز را سبك شمارند. 63. و دیدی كه: انسان ثروت زیادی جمع كرده، ولی از آغاز آن تا آخر، زكاتش را نداده است. 64. و دیدی كه: قبر مردهها را بشكافند و آنها را اذیت كنند.65. و دیدی كه: هرج و مرج بسیار است. 66. و دیدی كه: مرد روز خود را با مستی به شب میرساند، و شب خود را نیز به همین منوال به صبح برساند و هیچ اهمیّتی به برنامه مردم ندهد. 67. و دیدی كه با حیوانات آمیزش میشود. 68. و دیدی كه مردم به مسجد (محل نماز) میرود وقتی برمیگردد لباس در بدن ندارد، (لباس را دزدیدهاند). 69. و دیدی كه: حیوانات همدیگر را بدرند. 70. و دیدی كه: دلهای مردم سخت و دیدگانشان خشك و یاد خدا برایشان گران است. 71. و دیدی كه: بر سر كسبهای حرام آشكار را رقابت كنند. 72. و دیدی كه: نمازخوان برای خودنمایی نماز میخواند. 73. و دیدی كه: فقیه برای دین خدا فقیه نمیآموزد و طالب حرام ستایش و احترام میگردد. 74. و دیدی كه: مردم در اطراف قدرتمندانند. 75. و دیدی كه: طالب حلال، مذمت و سرزنش میشود و طالب حرام، ستایش و احترام میگردد. 76. و دیدی كه: در مكه و مدینه كارهایی میكنند كه خدا دوست ندارد و كسی از آن جلوگیری نمیكنند و هیچكس بین آنها و كارهای بدشان مانع نمیشود. 77. و دیدی كه: آلات موسیقی و لهو در مدینه و مكه آشكار گردد. 78. و دیدی كه مرد سخن حق گوید و امر به معروف و نهی از منكر كند، ولی دیگران او را از این كار برحذر میدارند. 79. و دیدی كه: مردم به همدیگر نگاه میكنند، و از مردم بدكار پیروی نمایند. 80. و دیدی كه: راه نیك خالی و راه رونده ندارند. 81. و دیدی كه: مرده را مسخره كنند و كسی برای او اندهگین نشود. 82. و دیدی كه: سال به سال بدعت و بدیها بیشتر شود. 83. و دیدی كه: مردم و جمیعتها جز از سرمایهداران پیروی نكنند. 84. و دیدی كه: به فقیر چیزی را دهند كه برایش بخندند، ولی در راه غیر خدا ترحّم است. 85. و دیدی كه: علائم آسمانی آشكار شود و كسی از آن نگران نشود. 86. و دیدی كه: مردم مانند حیوانات در انظار یكدیگر عمل جنسی به جای میآورند و كسی از ترس مردم از آنها جلوگیری نمیكند. 87. و دیدی كه: انسان در راه غیر خدا بسیار خرج كند، ولی در راه خدا از اندك هم مضایقه دارد. 88. و دیدی كه: حقوق پدر و مادر رواج دارد و فرزندان هیچ احترام برای آنها قایل نیستند بلكه نزد فرزند از همه بدترند. 89. و دیدی كه: زنها بر مسند حكومت بنشینند و هیچ كاری جز خواسته آنها پیش نرود. 90. و دیدی كه: پسر به پدر نسبت دروغ بدهد، و پدر و مادرش را نفرین كند و از مرگشان شاد گردد. 91. و دیدی كه: اگر روزی بر مردی بگذرد، ولی او در آن گناه بزرگی مانند بدكاری، كمفروشی و زشتی انجام نداده ناراحت است. 92. و دیدی كه: قدرتمندان غذای عموم مردم را احتكار كنند. 93. و دیدی كه: اموال حق خویشان پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ (خمس) در راه باطل تقسیم گردد و با آن قماربازی و شرابخواری شود. 94. و دیدی كه: به وسیله شراب بیمار را مداوا و برای بهبودی آن تجویز كنند. 95. و دیدی كه: در امر به معروف و نهی از منكر و ترك دین بیتفاوت و یكسانند. 96. و دیدی كه: سر و صدای منافقان برپا، امّا صدای حقطلبان خاموش است. 97. و دیدی كه: برای اذان نماز مزد میگیرند. 98. و دیدی كه: مسجدها پر است از كسانی كه از خدا نترسند و غیبت هم نمایند. 99. و دیدی كه: خورندگان اموال یتیمان ستوده شوند. 100. و دیدی كه: قاضیان برخلاف دستور خداوند قضاوت كنند. 101. و دیدی كه: استانداران از روی طمع، خائنان را امین خود قرار دهند. 102. و دیدی كه: فرمانروایان، میراث مستضعفان را در اختیار بدكاران از خدا بیخبر قرار دهند. 103. و دیدی كه: بر روی منبرها از پرهیزكاری سخن میگویند، ولی گویندگان آن پرهیزكار نیستند. 104. و دیدی كه: صدقه را با وساطت دیگران، بدون رضای خداوند و به خاطر درخواست مردم بدهند. 105. و دیدی كه: وقت (اول) نمازها را سبك بشمارند. 106. و دیدی كه: هم و هدف مردم شكم و شهوتشان است. 107. و دیدی كه: دنیا به آنها روی كرده است. 108. و دیدی كه: نشانههای برجسته حق ویران شده است؛ در این وقت خود را حفظ كن و از خداوند بخواه كه از خطرات گناه نجاتت بدهد مكان ظهور طبق روایات متواتر از طریق شیعه و سنى، كه قیام شكوه مند آن مصلح جهانى از سرزمین و از مسجد الحرام، كنار كعبه ى معظمه، آغاز خواهد شد و تعداد سیصد و سیزده تَن از اصحاب او كه فرماندهان لشكرى و كشورى آن حضرت هستند، در میان ركن و مقام، با آن حضرت بیعت مى كنند. آن گاه، تعداد دَه هزار نفر تكمیل مى شود و وجود مقدّس حضرت بقیه الله (عج) با سپاه دَه هزار نفرى، از مكّه حركت مى كنند و به اصلاح جهان مى پردازند مفضّل از حضرت صادق(علیه السلام) مى پرسد: «اى آقاى من! حضرت مهدى (عج) از كجا و چه گونه ظهور مى كند؟». حضرت فرمودند: «اى مفضل! او به تنهایى ظهور مى كند و به تنهایى كنار كعبه مى آید و به تنهایى شب را در آن جا مى گذراند.». منبع:اندیشه قم |
صهيونيسم و تروريسم
بررسي نقش تروريسم در تكوين رژيم صهيونيستي
صهيونيسم در دهه آخر قرن نوزدهم توسط تئودور هرتزل با هدف انتقال يهوديان آواره جهان به فلسطين و تشكيل وطن ملي يهود به وجود آمد و براي رسيدن به اهداف خود استفاده از هر ابزاري را مباح شمرده است . هرتزل پس از نوميدي از موافقت سلطان عبد الحميد با مهاجرت يهوديها به فلسطين به انگلستان متوسل شد و آن كشور را وسيله اي مؤثر براي تشكيل وطن ملي يهود دانست . پس از استقرار آژانس يهود در فلسطين با حمايت بريتانيا و به رسميت شناخته شدن آژانس به عنوان نماينده كليه ي يهوديان در فلسطين با حمايت بريتانيا و به رسميت شاخته شدن آژانس به عنوان نماينده كليهء يهوديان در فلسطين توسط انگلستان پس از صدور اعلاميه بالفور ، انتقال رسمي و غير رسمي صهيونيستها به فلسطين سرعت گرفت و گروه هاي مسلح آژانس يهود در ترتيبات امنيتي فلسطين تحت قيموميت سازماندهي شد . اين گروه هاي تروريستي كه وظيفه دفاع از شهرك نشينان مهاجر و تهاجم به سرزمينهاي اطراف را به عهده داشنتد از نظر ايدئولوژي پراكنده و از نظر هدف مشترك بودند . اقدامات اين گروه ها در راستاي اهداف آژانس يهود بود .
ادبيات تحقيق
در رابطه با صهيونيسم و رژيم صهيونيستي منابع قابل توجهي به زبانهاي مختلف وجود دارد ، ولي منابع موجود در ارتباط با تأثير تروريسم و گروه هاي تروريستي صهيونيستي بر تشكيل رژيم صهيونيستي از غناي كافي برخوردار نيستند . به همين دليل نگارش مقالات و متون كافي در اين زمينه ضروري است .
صهيونيسم
در دايره المعارف صهيونيسم و اسرائيل، كه رياست آن به عهده ي زلمان شازار، رئيس جمهور اسرائيل است ، كاملترين تعريف از كليد واژه صهيونيسم داده شده است . طبق آنچه در دايرأالمعارف آمده است ، صهيونيسم كلمه اي است كه در سال 1890 براي جنبشي رايج شده كه هدف آن بازگشت قوم يهود به سرزمين فلسطين است و از سال 1896 صهيونيسم به يك جنبش سياسي اطلاق مي شود كه توسط تئودور هرتزل تأسيس شده است . [1]اين واژه از نام كوه صهيون برگرفته شده و نزد يهوديان به مفهوم سرزمين موعود و يا مقدس در آمده است . براي نخستين بار ناتان برينبائوم نويسنده يهودي آلماني ( 1937 ـ 1864 ) اين اصطلاح را در توصيف گرايش سياسي نوين ميان يهوديان اروپا در سده نوزدهم به كار برد . صهيونيسم سياسي به عنوان يك برنامه كاري در سده نوزدهم در آثار هرتزل ( 1904 ـ 1860 ) مطرح شد كه بر اساس آن در جهان مسئله اي به عنوان مسئله يهود وجود دارد كه ناشي از پراكنده شدن آنها در سراسر جهان است و تنها راه حل اين مشكل ،بازگشت اين قوم به سرزمين مقدس خود و برپايي دولتي خاص خود است . صهيونيسم جديد براي برپايي دولت يهود در انتظار ظهور مسيح منتظر نبود و مي خواست با اقدامات سياسي به اين آرزو جامه عمل بپوشاند. [2] اين جنبش در قرن نوزدهم ميلادي ، زماني پديد آمد كه دو گرايش عمده بر عرصه تفكر سياسي آن روز سايه افكنده بود. شعار اول اعتقاد به برادري انسانها ، برابري، رشد و تعالي انسان و طبيعت نيك آن و ساختن جهاني بود كه انسانها بتوانند چون يك خانواده در آن زندگي كنند در حالي كه شعار گرايش دوم از برتري نژادي ملتها جانبداري مي كرد . گرايش اول برگرفته از مكتب ليبراليسم بود كه خانواده هاي فقير يهودي از طرفداران سوسياليسم بودند از آن پيروي مي كردند . گروه ديگري از يهود به جانبداري از گرايش دوم پرداختند و بار تفكر تساوي بين انسانها از برتري نژادي و خوني طرفداري كردند . [3]
زمينه هاي شكل گيري صهيونيسم سياسي
صهيونيسم سياسي در قرن نوزدهم با توجه به برخي زمينه ها شكل مي گيرد . يكي از اين عوامل و زمينه ها مبحث يهود ستيزي است كه در آغاز دهه 1880 به شكل پوگرومها در روسيه ظاهر شد . پوگرومها بهانه اساسي براي طرح ايجاد يك حكومت يهودي براي دفاع از يهوديان و جلوگيري از قتل عام آنها توسط طرفداران نژاد پرستي يهودي مطحر شد . « بر بستر جو سازيهايي كه به بهانه پوگرومها صورت گرفت، جنبش جديد صهيونيسم پديدار شد . اين جنبش در قالب سازمانهايي چون هيبت زيون ( عشق صهيون ) ، بني زيون ( اولاد صهيون )، اهوت زيون ( برادري صهيون ) ايجاد شد . اين جنشب در مجموع به هدي زيون(عاشقان صهيون) معروف است . در چنين فضايي رساله هاي متعددي درباره ي تأسيس دولت يهود در فلسطين منتشر شد . ناتان برينبائوم اصطلاح صهيونيسم را ابداع كرد و تئوريسينهاي سياسي چون پينسكر، ديدگاه هاي خود را ارائه كردند. برينبائوم رساله « نوزايي ملي در يهود» را نوشت و خواستار تشكل كنگره جهاني يهوديان شد . پينسكر در كتابي به نام خود مختاري كه درسال 1882 منتشر كرد، تصريح كرد كه يهود آزاري در يهود ترسي ريشه دارد . او معتقد است قدرت از آن كساني است كه ان را اعمال مي كنند . [4] پينسكر در اين كتاب، يهود را تحريك كرد كه هر چه زودتر متشكل شوند . او در اين رابطه نوشت : « دنيا با نظر حقارت بر يهود مي نگرد ، زيرا ما در تمام روي زمين وطن و مركز و استقلال نداريم و همه جا بيگانه محسوب مي شويم و علاج اساسي درد اين است كه يهوديان عالم در فلسطين جمع شوند و ملت يهودي مستقل تشكيل دهند. [5] سرانجام اين موج به هرتزل و كنگره صهيونيستي انجاميد. يكي ديگر از نيروهاي محركي كه توانست صهيونيسم سياسي نوين را شكل دهد ، « سازمان تجديد حيات زبان عبري » در فلسطين بود . اين سازمان نه كاملا بلكه تا حدود زيادي نتيجه رويدادهايي بوده است كه توده هاي وسيعي از يهوديان روسيه را در سالهاي 81 ـ 1880 به مهاجرت از اين كشور به فلسطين ناگزير ساخت.[6]اين مهاجران متعصب روسي تبار پس از ورود به فلسطين در راستاي اهدان نژاد پرستانه خود به تأسيس اين سازمان به منظور ايجاد استقلال زباني و تشكيل يك زبان واحد براي مهاجراني اقدام كرد كه با زبانهاي مختلف و از كشورهاي مختلف به فلسطين وارد مي شوند. يكي ديگر از عواملي كه توانست تأثير عمده اي براي تشكيل صهيونيسم داشته باشد، انتشار كتاب « دولت يهود » هرتزل است . انتشار اين كتاب تحول زيادي بين يهوديان آن روز ايجاد كرد . هرتزل پس از اينكه فهميد تا چه اندازه پيشنهادهاي وي در بين يهوديان مؤثر بوده است با توجه به قدرت فكري و سازماندهي كه داشت، طالايه دارجنبش صهونيزم شد و با تلاش يمضاعف ايده هاي خود را پيگيري كرد . « بي درنگ به عثماني مسافرت كرد و از سلطان عبد الحميد خواست كه در مقابل دريافت مبالغ بسياري به يهوديان اجازه دهد كه وارد فلسطين شوند . » سلطان عبد الحميد اين پيشنهاد را رد كرد . هرتزل مناسبترين راه را براي رسيدن به هدف خود توسل به بريتانيا تشخيص داد . [7]از اين زمان به بعد بود كه انگلستان به عنوان يكي از بزرگترين قدرتهاي روز جهان به عنوان كشوري كه مي تواند يهود را به اهداف صهيونيستها برساند ، مطرح گرديد . به همين دليل صهيونيستها انگلستان را محور تلاشهاي خود براي تأسيس حكومت مستقل قرار دادند . د رچنين وضعيتي بود كه انگلستان تقريبا به مركز مؤسسات مالي يهود تبديل شد . صندوق ملي يهود ، تراست استعماري يهود و شركت انگليسي و فلسطيني به عنوان شركتهاي انگليسي به ثبت رسيدند. به همين دليل صهيونيستهاي انگليس از چنان موقعيتي برخوردار بودند كه اصلا با توجه به تعداد يهوديان قابل توجه نبودند . [8] انگليسي ها نيز به دلايل متعددي چون استفاده ابزاري از صهيونيستها آنان در چارچوب مقررات دولت استعمارگر خود پذيرفتند.
بنيان گذار صهيونيسم سياسي
اگر چه عشاق صهيون و ديگر انجمنهايي كه به دنبال آن تشكيل مي شوند ، زمينه هاي اصلي بازگشت به فلسطين را از طرف يهوديها فراهم مي سازند ، اما بنيانگذار صهيونيسم سياسي و دولت اسرائيل تئودور هرتز است . زيرا مي توان آن را با انتشار كتاب دولت يهود در سال 1896 همزمان دانست ... هرتزل در اين كتاب صهونيزم را به گونه اي جديد مطرح مي سازد . وي نتايجي بدين شرح براي يهوديان در كتاب خود استخرج مي كند :
الف: يهوديان در هر كجا كه هستند ملت واحدي را تشكيل مي دهند .
ب: آنها در هر زمان و مكاني مورد شكنجه و آزار بوده اند.
ج: آنها قابل تشابه و تحليل با مللي نيستند كه در ميان آنها زندگي مي كنند .
هرتزل در سال 1887 روزنامه دي وست را منتشر كرد كه ارگان رسمي و ناشر افكار صهيونيستها شد. در همان سال به ابتكار شخصي ، كنگره صهيونيستي را در شهر بال سويس تشكيل داد . كنگره تصميم گرفت يك كانون ملي يهود در فلسطين ايجاد، و سازمان صهيونيسم جهاني را پايه گذاري كند و هدف آن را « ايجاد ميهني براي ملت يهود در فلسطين ، كه اين ميهن را قانون عمي تضمين مي كند ،قرار داد.»[9] هرتزل در اين كنگره به رياست سازمان صهيونيسم جهاني انتخاب و ساير مسئولان و جانشينان آن نيز تعيين شدند .
سرزمين موعود
منظور صهيونيستها از سرزمين موعود، يا ارض موعود سرزمين فلسطين است . اين سرزمين توسط صهيونيستها به عنوان محل اصلي تشكيل دولت يهود پيشنهاد شد. لازم به ياد آوري است كه در بين صهيونيستها در ارتباط با محل تشكيل دولت يهود اتفاق نظر وجود نداشت . انگلستان نيز به عنوان قدرت حامي يهود ، پيشنهادهايي براي وطن يهود داشتت . در اين رابطه در سال 1902 كميسيون سلطنتي مهاجرت به منظور كسب اطلاعات بيشتر از هرتزل دعوت رسمي به عمل آورد . كميته اجرايي صهيونيسم در اين راستا براي اعطاي بخشي از شبه جزيره سينا به يهوديان به مذاكره نشست كه هدف آن تشكيل حكومت خودمختار در آن منطقه بود . انگلستان به اين امر رضايت داد . چند مهندس يهودي به اتفاق انگليسي ها به صحراي سين رهسپار شدند و پس از بررسي منطقه به علت شنزار بودن از آن صرف نظر كردند . پس از آن به وسيله وزارت مستعمرات انگليس بخشي از خاك اوگاندا واقع در شرق آفريقا به صهيونيستها پيشنهاد، و به صورت بيانيه اي به آنها ابلاغ شد . [10]مناطقي چون چاد و آرژانتين نيز پيشنهاد شد كه صهيونيستهاي متعصب از پذيرش آن مناطق طفره رفتند . هرتزل محل تشكيل حكومت را در كتاب خود معرفي نكرده بود . افراد ديگري چون دكتر پينسكر نيز تعصب خاصي نسبت به محل تشكيل حكومت نداشتند. صهيونيستها در كنگره تنها سرزمين فلسطين را به عنوان سرزمين موعودو محل تشكيل دولت يهودي به رسميت شناختند . در اين رابطه نظر مساعد بريتانيا نيز بسيار حائز اهميت بود . انگليسي ها كه سوداي تجزيه امپراتوري عثماني و تصاحب سرزمينهاي مشرق عربي را در سر مي پروراندند ، توانستند موافقتنامه اي را با فرانسه و روسيه به امضا برسانند . كه طبق مفاد موافقتنامه بندرهاي مهم فلسطين به جمع مستعمرات انگلستان افزوده مي شد. اين توافقنامه كه از طريق مارك سايكس و جورج پيكو نمايندگان انگلستان و فرانسه در اوايل سال 1916 شكل گرفت به نام مذاكره كنندگان آن ، سايكس ـ پيكو معروف شد . طبق مفاد اين توافقنامه مقرر گرديد كه بندرهاي عكا و حيفا به صورت دو بندر انگليسي در آيند و فلسطين بدون اين دو بندر تحت قيموميت يك حكومت بين المللي قرار گيرد و روسيه و شريف حسين درباره ي آن به مكاتبه و تبادل نظر بپردازند . [11]پس از اين توافقنامه سري، انگلستان اعلاميه بالفور را صادر كرد كه در آن وطن ملي براي يهود در نظر گرفته شد . يهوديان و صهيونيستها از اين بيانيه بسيار استقبال كردند . « بدون شك صدور اعلاميه بالفور براي وايزمن كه در اين زمان رياست سازمان صهيونيسم را بر عهده داشت ، يك پيروزي عظيم تلقي مي شد. چون از نظر او چندان اهميت نداشت كه انگليسي تمام امتيازات را يكباره به صهيونيستها دهند . [12]بدين ترتيب اقدامات سياسي صهيونيسم همراه با همكاريهاي صميمانه بريتانيا و مساعدتهاي همه جانبه اين كشور توانست مهاجرت صهيونيستهاي اروپايي را به فلسطين تسريع بخشد .
طرفداران صهيونيسم در بين يهوديان
در آن زمان يهوديان از نظر اعتقاد مذهبي به دو بخش يهوديان مذهبي و لائكي تقسيم مي شدند . بسياري از لائيكها چون داراي گرايشها سياسي بودند ، صهيونيسم را پذيرفتند ولي يهوديان دينگرا در واكنش به صهيونيسم به دو جناح اساسي تقسيم شدند : يك جناح كه از صهيونيسم حمايت مي كند و آن را صهيونيسم ديني مي ناميم و جناح ديگر كه با آن به معارضه برخاسته و در كمين آن نشسته است و اين جناح دوم « ارتدوكس تعصب آميز يا تندرو » نام گرفته است . بيروزن از اين دو جناح نيز يهودياني بوده و هستند كه صهيونيسم را يك فراخوان سياسي و نژادي دانسته و به رويارويي با آن برخاسته اند . [13]صهيونيسم سايسي به تفصيلي كه ذكر شد ، پا گرفت و همه تلاشهاي خود را براي برنامه ريزي به منظور مهاجرت دادن يهود به فلسطين به كار گرفتند . پوگرومهاي سالهاي پاياني قرن نوزدهم سبب شد كه مهاجرت از اروپاي شرقي و روسيه شتاب بگيرد تا جايي كه از 1881 ( شروع پوگرومها ) تا سال 1914 بيش از دو ونيم ميليون يهودي از شرق اروپا مهاجرت كردند . در اين مهاجرت صهوين بهانه اي بيش نبود و اين مهاجرتها عمدتا به امريكا بود نه فلسطين . از اين تعداد دو ميليون به امريكا و سيصد و پنجاه هزار نفر به اروپاي غربي، تعدادي به آرژانتين و ساير كشورها و تعداد بسيار كمي به فلسطين رفتند . [14] كساني كه به فلسطين مهاجرت كردند اعم از دينگرا و لائيك، عموما متعصباني بودد كه گرايشاي شديد صهيونيستي داشتند و با ساكنان بومي فلسطين اعم از مسيحيان ، يهوديان و مسلمانان ناسازگاري مي كردند و بوميان فلسطين آنها را متجاوزاني مي دانستند كه داراي مقاصد سياسي و تجاوز كارانه و نژاد پرستانه هستند بنابر اين مهاجران به فلسطين در سايه الطاف انگلستان ابتدا خاك فلسطين را اشغال، و سرانجام ، حاكميت آن را از بوميان آن كشور غصب كردند .
نخستين گامهاي صهيونيسم در ايجاد گروه هاي شبه نظامي
تعصبات نژادي و مذهبي يهوديان مهاجر و مقابله بوميان فلسطين با اين گرو هاي متعصب ، كه به عنوان شهرك نشينان در فلسطين ساكن شده بودند ، سبب شد كه رابطه خصمانه اي بين آنها برقرا شود . همين امر سبب شد كه شهرك نشينان از همان بدو ورود به فلسطين درصدد ايجاد تشكيلات نظامي يا شبه نظامي براي دفاع از خود و هجوم به روستاهاي اطراف به منظور توسعه زمين و شهركهاي خود در كشور فلسطين تحت قيموميت انگلستان بر آيند . اراده ي تشكيل گروه هاي شبه نظامي در كنار موفقيتهاي ناشي از صدور اعلاميه بالفور براي وايز من و صهيونيسم سياسي سبب شد كه طرفداران صهيونيسم در اروپا به خدمت انگليستان در آيند و توان خود را در راستاي رسيدن به آن كشور به اهداف استعماري به كار گيرند . « جنگ جهاني اول آغاز شد و نگراني شديدي ، جهان و بويژه يهوديان را فرا گرفت . اين جنگ براي انگليس بسيار نگارن كننده و از طرفي براي يهود بسيار نويد بخش بود ، زيرا انگلستان به اين مي انديشيد كه امريكا را وارد جنگ سازد و از اين طريق جبههي خود را تقويت كند . [15] از اين جهت صهيونيستها كه در امريكا داراي نفوذ بودند در پاسخ به نداي انگلستان از نفوذ خود استفاده كردند . صهيونيستها كه دركمين چنين فرصتي بودند ، بي درنگ وارد مذاكره شدند و تعهد دادند كه در مقابل تشكيل دولتي براي آنها در فلسطين از سوي انگليس ، امريكا را به هر نحوي كه شده وارد جنگ كنند . [16]يكي ديگر از نتايج صدور اعلاميه بالفور در بين صهيونيستهاي ساكن انگلستان را مي توان افزايش چشمگير داوطلبان خدمت در لژيوم يهود دانست كه در مجموع ، باعث شد در سالهاي آخر جنگ جهاني اول اعظاي آن به بيش از يازده هزار نفر برسد . [17]لژيوم يهود به بهانه كمك به دولت انگلستان به فلسطين اعزام شدند. اين گروه مسلح آموزش ديده كه همگي از يهوديان و صهيونيستهايي بودند كه به دنبال مهاجرت به فلسطين و تأسيس حكومت يهودي بودند ، موفق شدند مسلحانه از طريق مجاري قانوني استعماري بريتانيا به فرماندهي ژابونينسكي خود را به فلسطين برسانند . بدين ترتيب گروه هاي شبه نظامي مدافعان شهركهاي صهيونيستي و ورود لژيون يهود به فلسطين، قدرت فوق العاده اي را به صهيونيستهايي داد كه از كشورهاي ديگر به فلسطين آمده بوند كه آنها خود را در ابتداي راه موفقيت تأسيس رژيم صهيونيستي يافتند و از اين پديده بسيار راضي و خشنود بودند . اقدامات گروه هاي شبه نظامي و نظاميان صهيونيست ، موج مخالفت و اعتراضها بوميان فلسطين را ايجاد كرد ؛ حتي يهوديان مذهبي ساكن فلسطين و ديگر كشورهاي جهان نيز به تلاش صهيونيستها براي تشكيل دولت صهيونيستي در فلسطين معترض شدند . يهوديان مخالف و منتقد معمولا از يهوديان ارتدوكس بودند كه اعتقاد داشتند اسرائيل فقط در صورت بروز معجزه مي تواند دوباره شكل بگيرد . اين عده تشكيل دولت فعلي را به عنوان كوشش شرك آميز از سوي بشر در غصب نقش خداوند مي نگرند و سعي مي كنند اسرائيل را از هم بپاشند . مشهورترين يهوديان ضد صهيونيست گروه « نتوري كاتا » است . بر اساس نگرش اين گروه ، كه طبق سوگندهايي كه در آيات تورات وجود دارد كه وقتي اسرائيل به دومين تبعيدگاه رفت ، سه عهد بين آسمان و زمين بسته شد :
1) اسرائيل نبايد تنها مثل يك ديوار بالا برود .
2) خداوند اسرائيل را سوگند داده است كه نبايد عليه ملتهاي ديگر شورش كند .
3) خداوند غير يهود را قسم داده است كه اسرائيل را مورد ظلم بيش از حد قرار ندهند . [18]
مهاجران صهيونيست ، همانطور كه اشاهر شد يا لائيك بودند كه در اين صورت به آيات كتاب مقدس اعتنايي نداشتند و يا صهيونيستهاي مذهبي بودند كه صهيونيسم را در چارچوب تعاليم يهود در راستاي اهداف آن مي دانستند و حاضر بودند براي تأسيس وطن ملي يهود در فلسطين جانفشاني كنند . به هر ترتيب صهيونيسم سياسي توانست با مساعدت انگلستان و برنامه هاي از پيش طراحي شده در قالب گروه هاي مهاجر شهركهاي صهيونيستي در فلسطين ايجاد كند و به تشكيل گروه هاي شبه نظامي و دفاعي ساكنان فلسطين اقدام كند . آژانس يهود از نظر دولت تحت قيموميت انگلستان به عنوان نماينده رسمي يهوديان فلسطين شناخته شد و اين اولين گام در جهت محو حاكميت فلسطينيان بود . صهيونيسم سياسي در عين حال براي رسيدن به اهداف بلند مدت به انگلستان متوسل شد و منافع خود را از طريق آن قدرت استعماري پيگيري مي كرد.
تشكيل گروه هاي تروريستي صهيونيستي
انگلستان پس از اشغال بيت المقدس و اطمينان از اينكه امپراتوري عثماني ديگر توان مقابله با اين كشور در منطقه را ندارد ، نسبت به تشكيل وطن ملي يهود در فلسطين به واسطه ملاحظات مختلف سياسي ، استعماري خود دچار ترديد شد . آنها از ورود اعضاي لژيون يهودبه بيت المقدس جلوگيري كردند . سپس اقداماتي براي انحلال تشكيل لژيوم انجام دادند و در نهايت در ماه اوت 1919 مقامات نظامي حاكم بر فلسطين دستور كناره گيري ژابوتينسكي از ارتش انگلستان را پس از سي ماه خدمت صادر كردند و بدين ترتيب لژيون يهود منحل شد . ژابوتينسكي كه از بر انگيختگي اعراب علهي يهوديان مهاجر واهمه داشت، تصميم گرفت كه صهيونيستها را عليه آنچه وقوعش را خيلي محتمل مي دانست تجهيز كند . زيرا او قواي نظامي انگلستان را به چشم كساني مي نگريست كه آماده مي شوند تا به قتل و غارت يهوديان دست بزنند . از نظر او وايزمن و لوئيس براندلين، رهبران وقت صهيونيسم جهاني ، به اخطارهايش توجه نمي كردند تا انگلستان را از خود نرنجانند. [19] با اين حال آژانس يهود و ساير يهوديان افراطي در دوران قيموميت انگلستان به تأسيس گروه هاي تروريستي به منظور دفاع از شهرك نشينان مهاجر و تهاجم به اطراف و نيز يورش به اهداف از پيش تعيين شده اقدام كردند . د راينجا بطور خلاصه به گروه هاي تروريستي و اقدامات مسلحانه آنها عليه اهداف نظامي و غير نظامي به منظور ايجاد رعب و وحشت به منظور دستيابي به اهداف سياسي و استراتژيك آژانس يهود و صهيونيسم بين المللي بين المللي اشاره شود :
1ـ سازمان هاگانا
در دسامبر سال 1919 ژابوتينسكي توانست تعداد از صهيونيستهاي مهاجر ساكن فلسطين را مجاب كند تا به اتفاق آنها سازماني به نام هاگانا براي دفاع از صهيونيستها تشكيل دهند . [20] اين گروه تروريستي در واقع ارتش رسمي آژانس يهود بود . آژانس يهود از همان ابتدا در نظر داشت كه به نحوي بتواند هاگانا را در بافت امنيتي و انتظامي فلسطين وارد كند و در اين رابطه درصدد جلب موافقت مقامهاي انگليسي در فلسطين بر آمد . در همين راستا ژابوتينسكي به ژنرال رونال راستورس مراجعه كرد و از او خواست اعضاي سازمان هاگانا را به عنوان را به عنوان مأموران انتظامي بيت المقدس به كار گيرد . پس از صدور اعلاميه بالفور در فوريه 1920 حمايت رسمي انگلستان از در خواست صهيونيستها آشكار شد . [21] بدين ترتيب آژانس يهود در اولين گام خود به موفقيت خوبي دست يافت و استيلاي صهيونيسم بر قدس را از 1920 با همكاري انگلستان به دست آورد . آژانس يهود به اقتضاي زمان و ضرورتهاي سياسي ـ امنيتي از خدمات هاگانا در راستاي اهداف خود استفاده كرد . بررسي اقدامات نظامي هاگانا نشان مي دهد كه اين سازمان گاهي به نفع انگلستان و گاهي عليه انگلستان اقدام كرده ولي همواره اين اقدامات بنا به درخواست آژانس يهود بوده است كه از پشت پرده هاگانا را هدايت و كنترل مي كرده است .
اقدامات تروريستي هاگانا
در اينجا فهرست وار به برخي از اقداماتي اشاره مي شود كه هگانا رأسا به آنها اقدام كرده است :
ـ ژوئيه 1933 ، ترور حيسيم ارلوسوروف ،رئيس بخش آژانس يهود
ـ هفدهم ژوئيه 1937 ، اقدام به قتل سه عرب از فلسطين 25 نوامبر 1940 ، خرابكاري در كشتي پاتريا كه حامل يهوديان مهاجر به فلسطين بود كه غير قانوني به آنجا پناهنده شده بودند كه به مرگ 140 پناهنده يهودي منجر شد . اين عمل براي داغ كردن مقاومت انگلستان در نپذيرفتن پناهندگان بود.
ـ 24 فوريه 1942 ، انفجار كشتي استقروما با 769 مسافر يهودي غير قانوني و قتل همه آنها كه تنها بازمانده انها ديويد استوليار كه يك افسر هاگانا بود. آژانس يهود انفجار كشتي را اعتراض و خودكشي دسته جمعه يهوديان نسبت به حكم عدم ورود به فسلطين توسط انگلستان دانست .
ـ بستم فوريه 1947 انفجار خط لوله نفتي عراق در نزديكي حيفا با شركت موشه دايان
ـ 19 دسامبر 1947 ، انهدام دو خانه در دهكده عربي نزديك صفر و كشتن ده عرب از جمله پنج بچه
ـ 20 دسامبر 1947 ، حمله به دهكده قزازه و انفجار خانه كدخداي ده با ديناميت [22]
2 ـ گروه بيتار
نام اين گروه از اسم مؤسس آن يعني بريت، يوسف ترومپلدر به صورت اختصاري گرفته شدهاست كه در 1920 در يك درگيري مسلحانه در يكي از اردوگاه هاي مهاجر نشين منطق جليليه به دست اهالي فلسطين كشته شد . جوانان تندرو كه داراي افكاري افراطي بودند و به جوانان پيراهن قهوه اي معروف بودند ، معتقد بودند كه پيشبرد اهداف ايدئولوژيك خود را تنها از طريق اقدامات نظامي ميسر مي دانستند . از هاگانا منشعب شدند و بيتار را تشكيل دادند . [23] ژابوتينسكي رهبري اين گروه تروريستي را بر عهده داشت .
3 ـ گروه ايرگون زيايي لئومي
اين گروه افراطي در اواسط دهه 1930 از هاگانا منشعب شد و در دهه 1940 توسط مناخيم بگين رهبري مي شد . مناخيم بگين در كتاب خاطرات خود تشكيل ، سازماندهي و اقدامات تروريستي اين گروه را بدقت تشريح كند . در رابطه با تأسيس گروه نوشته است : « ارتش را تشكيل داديم و آن را ايرگون ناميديم و بخشهاي ارتش انقلاب ، واحد كماندو و نيروي تبليغات انقلابي را در آن به وجود آورديم .» [24]سپس سازمان و تشكيلات و نحوه سازماندهي اين گروه را تشريح مي كند . او در رابطه با نظام دروني ايرگون تصريح دارد كه : « نظام دروني ما به دو شرط بنيادي تكيه داشت : اول اطاعت و ديسيپلين ، دوم پنهانكاري . [25]ايرگون در سايه نظام دروني و اقدامات تروريستي موفقيت آميزي كه انجام داد در زماني نسبتا كوتاه به مخوفترين سازمان تروريستي صهيونيستي تبديل شد تا جايي كه بگين اعتارف مي كند : « همه جا هاله اي از رعب و وحشت نام سازمان را فرا گرفت وحشتي كه نظير آن را فقط در اسطوره هاي مي توان يافت . اين هاله هراس انگيز كمك فراواني به تحقيق پيروزيهاي ما مي كرد كه بدون آن امكانپذير نبود. [26] موفقيتهاي ايرگون سبب شد كه در دهه 1940 آژانس يهود با رهبران ايرگون به توافق برسند كه در قالب يك قرار داد با يكديگر همكاري تروريستي داشته باشند .
اقدامات تروريستي ايرگون
در اينجا فهرست وار نمونه هاي از اقدامات تروريستي اين گروه را مي آوريم :
ـ 2 ژوئيه 1939 ـ انفجار بازار هندوانه فروشان بيت المقدس
ـ 12 و 26 فوريه 1944 ـ انفجار بازار هندوانه فروشان بيت المقدس
ـ 25 فوريه 1944 ـ به قتل رساندن دو پليس بريتانيايي
ـ 8 اوت 1944 ـ انجام دادن تلاشهايي براي ترور كميسر عالي بريتانيا از جمله ترور موفق سرهارولد مك ميشل
ـ 27 سپتامبر 1944 ـ حمله به چهار ايستگاه پليس و وارد آوردن تلفات به پليس و غير نظاميان
ـ از ماه مارس تا مي 1945 ـ اجراي سلسله بمب گذاريهايي كه به قتل پليس و غير نظاميان منجر شد
ـ 13 سپتامبر 1946 ـ حمله به بانك عثماني در تل آويو و حيف
ـ اول اكتبر 1946 ـ انفجار سفارت انگلستان در رم
ـ 13 مارس 1947 ـ انفجار ساختمان شنلر كه محل مركز ارتش بريتانيا در بيت المقدس بود
ـ 19 ژوئيه 1947 ـ به قتل رساندن يك پليس انگليسي و مجروح ساختن يك پليس ديگر در حيفا
ـ 16 دسامبر 1947 ـ تهديد مقامات انگلستان از طريق دادن يك نامه به روزنامه تايمز
ـ اول مارس 1948 ـ در اعتراض به تصميم سازمان ملل در خصوص تقسيم فسلطين قتل عام 254 نفر ساكنان اين روستا . [27]
4 ـ گروه اشترن
اين گروه د ر اواخر دهه 1930 از ايرگون منشعب شد . نام رهبر اين گروه آبراهام اشترن از مخالفان سر سخت بريتانيا و داراي افكار نژاد پرستانه نازيستي و فاشيستي بود. « اشترن در سال 1939 در مخالفت به اعزام صهيونيستها براي كمك به انگلستان در جنگ با آلمان از گوره ايرگون جدا شد و گروه خود را به نام اشترن تأسيس كرد . اشترن از دوستان نزديك موسوليني بود . او نيروهاي طرفدار خود را براي عمليات مسلحانه و تروريستي عليه انگليسي ها و اعراب در فلسطين بسيج كرد . [28] اشترن با توجه به عقايد و افكار نژاد پرستانه و دلبستگي به نازيسم و فاشيسم و عده داده بود كه در قبال حمايت ايتاليا و آلمان براي بر پايي دولتي صهيونيستي در فلسطين ، اين دولت جديد به وابسته آلمان و اماكن مقدسه يهود در فلسطين نيز به واتيكان وابسته خواهد بود . » [29]موضعگيري اشترن در برابر آژانس يهود يك حالت تضاد گونه در ظاهر و در عين حال در راستاي اهداف صهيونيسم جهاني بود . اقدامات تروريستي گروه اشتران به قدري وسيع بود كه در اسناد به دست آمده از MI5 وابسته به جامعه اطلاعاتي بريتانيا در اين باره آمده است : « در ادامه ي بازجوييهاي دستگاه اطلاعاتي انگلستان معلم شد كه دو گروه اشترن و ايرگون در يكصد فقره عمليات تروريستي شركت داشتند كه شماري از اعضاي آنها اعدام و برخي نيز به حبس ابد محكوم شدند. [30]
اقدامات تروريستي گروه اشترن
گروه اشترن با توجه به افكار و ايده هاي نازيستي و فاشيستي خود ، دسترسي به اهداف ز طريق اقدامات تروريستي را دنبال مي كرد . بدون استثنا اين اقدامات در راستاي هدف صهيونيسم سياسي بود . در اينجا فهرستوار به برخي از اقدامات اين گروه اشاره مي شود :
ـ ژانويه 1942 ـ فريب دو افسر بريتانيايي در تل آويو و اقدام به انفجار محل ملاقات ايشان
ـ 22 آوريل 1942 ـ ترور نافرجام بازرس كل پليس و يكي از دستيارانش
ـ 6 نوامبر 1944 ـ ترور موفق لرد موين ، وزير مختار بريتانيا در خاور ميانه در زمان جنگ
ـ 25 آوريل 1946 ـ به قتل رساندن هفت سرباز انگليسي در پاركينگ نظامي و دو سرباز ديگر هنگام خواب
ـ 4 ژانويه 1948 ـ انفجار بمب در ميداني در يافا كه به كشته شدن 30 ـ 15 نفر و مجروح شدن 98 نفر ديگر منجر شد
ـ 3 مارس 1948 ـ انفجار يك كاميون ارتشي در جلو ساختمان سلام در حيفا
ـ 31 مارس 1948 ـ مين گذاري قطار اكسپرس قاهره ـ حيفا كه به كشته شدن 40 عرب و مجروح شدن 60 نفر منجر شد .
ـ 17 سپتامبر 1948 ـ به قتل رساندن كنت فولك برنادت و دستيارش ميانجي سازمان ملل درمورد مسئله فلسطين . [31]
5 ـ گروه تروريستي لهي ( Lehi )
فشار ضد تروريستي انگلستان سبب شد كه « ايرگون » در سال 1939 از فعاليتهاي ضد انگليسي دست بردارد و برخي از از اعضاي آن به نيروهاي انگليسي بپيوندند . اعضاي برجسته اشترن پس از قتل كنت برنادت، ميانجي سوئدي در سال 1948 دستگير و روانه زندان شدند. » [32]افراطي ترين اعضاي اين دو گروه تروريستي كه توانسته بودند جان سسالم به در ببرند ، به تأسيس گروه لهي يا مبارزان اسرائيل اقدام كردند . اين گروه از نظر حجم ، كوچكترين گوره تروريستي و در عين حال فعالترين آنها بود . اين گروه نحوه ي مبارزه و وابستگي سياسي خود را نسبت به اشترن و ايرگون تغيير داد از نظر سياسي طرفدار روسيه شد و از نظر استراتژيك خود را مشابه ارتش آزاديبخش ايرلند مي دانست . خشن ترين و بي رحم ترين عضو گروه اشترن ، اسحاق شامير به عضويت لهي در آمد . « شامير در اين گروه به مايكل ايرلندي مشهور شد » . شليندر كارشناس امور اسرائيل در خصوص كيفيت اقدامات تروريستي اين گروه نوشته است : « اين گروه كوچكترين گروه تروريستي بود اما در سالهاي 48 ـ 1942 حدود 71% ترورها را به اجرا در آورد . [33] اولين رهبر اين گروه در سال 1942 در تل آويو به دام پليس افتاد و هدف گلوله قرار گرفت . » [34] بزرگترين اقدام تروريستي اين گروه ترور لردموين ، فرمانده نظامي انگليس در سال 1944 در مصر بود .
6 ـ گروه پالماخ
پالماخ شاخه تروريستي گروه هاگانا بود. « نيروي ضربتي متحرك هاگانا كه در سال 1941 تأسيس شد . »[35] اين گروه تحت فرماندهي هاگانا در پوشش جنبش مقاومت و يا بطور جداگانه اهداف خود را ترور مي كرد . برخي از اقدامات تروريستي اين گروه به شرح زير است :
ـ 14 و 15 فوريه 1938 ـ گردان سوم پالماخ روستاي سعسع را مرود حمله قرار داد و بيست خانه را منفجر و 60 عرب را كه عمدتا زنان و كودكان بوند به قتل رساندند .
ـ 31 و 30 دسامبر 1947 ـ پالماخ به دهكده بلد الشيخ حمله كردند و بيش از 60 عرب را در خانه هايشان به قتل رساندند .
ـ 12 آوريل 1948 ـ به دهكده قلوينا حمله كردند و 14 نفر را به قتل رساندند .
ـ 12 ژوئيه 1948 ، پالماخ در اين روز به تظاهرات مردم شهر لد كه در اعتراض به ورود صهيونيستها صورت گرفته بود ، حمله ور شدند و تعدا 250 عرب را در آنجا به قتل رساندند . [36]
7 ـ جنبش مقاومت
جنگ جهاني دوم و تضعيف انگلستان در اين زمان در اثر درگيريهاي مداوم عليه آلمان و ايتاليا، زمينه لازم را به منظور وارد آوردن ضربات كوبنده تروريستي و نظامي بر پيكره حكومت تحت قيموميت اين كشور در فلسطين مهيا ساخت . آژانس يهود و صهيونيسم سياسي در اين زمان تحركات چند جانبه اي را آغاز كرد . چرخش صهيونيسم جهاني به سوي ايالات متحده براي دستيابي به اهداف سياسي خود اين در حالي بود كه صهيونيسم سوسياليست از نظر انديشه ، در عمل به امريكاي امپرياليست پناه آورد . علاوه بر آن تشكيل جنبش مقاومت با حضور افراطي ترين گروه هاي تروريستي صهيونيستي به منظور ضربه زدن به منافع بريتانيا در فلسطين براي اخراج نيروهاي انگليسي از كشور و جايگزين گروه هاي صهيونيستي به جاي آنها . در اين رابطه « اتحاد هاگانا ، ايرگون و اشترن كه پس از آن به تنوآت هامري يا جنبش مقاومت معروف شد در نوامبر 1945 ايجاد شد . [37] بگين در خاطرات خود در اين رابطه نوشت : « يك قرارداد سري ميان آژانس يهود به عنوان گرداننده هاگانا با ايرگون امضا شد . [38] در جنبش مقاومت ايرگون و شخص مناخيم بگين محور عملياتهاي تروريستي قرار مي گيرند . بگين در خاطرات خود نوشته است : « برنامه ما بر سه پايه محكم متكي بود بررسي دقيق شيوه هايي كه حكومت خود كامه در كشور به كار مي برد . مطاله هوشيارانه اوضاع بين المللي ، پژوهش كامل درباره ي اوضاع بريتانيا در پايان جنگ جهاني دوم. براي رسدين به هدف به اين نتيجه رسيديم كه هيبت دولت انگلستان را خرد كنيم تا حكومت آن در فلسطين زوال پذيرد . » [39]
اقدامات تروريستي جنبش مقاومت
ـ در ارتباط با اقدامات مشترك جنبش مقاومت ، مناخيم در كتاب خاطرات خود به تعدادي از عملياتهاي زير اشاره دارد :
ـ غرق كردن دو كشتي در حيفا و يك كشتي در يافا كه مسئوليت تعقيب مهاجران را به عهده داشتند.
ـ قطع كردن راه آهن در 186 نقطه به وسيله 500 انفجار و متوقف شدن حركت قطارها از مرزهاي سوريه تا غزه و يافا تا سمخ و لد تا قدس .
ـ حمله به ايستگاه لد و وارد آوردن تلفات سنگين بر تجهيزات و افراد .
ـ حمله به پالايشگاه نفت حيفا . [40]
ـ حمله به فرودگاه هاي دولت قيموميت در فلسطين ، اجراي تخريبهاي بزرگ در جنوب فلسطين و ...
ـ انهدام هتل ملك داود در ژوئيه 1946
ـ تهاجم اشترن و ايرگون به زندان قدس براي آزادس ازي زندانيان تروريست اين گروه ها
حمله نظامي ـ تروريستي به مركز پليس مخفي CID در قدس و يافا
در تمام عملياتهايي كه نمونه هاي آن از كتاب خاطرات مناخيم بگين نقل شد آژانس يهود نظارت كامل داشته است ؛ يعني اقدامات تروريستي با موافقت آژانس يهود انجام شده است . گروه اشترن و ايرگون و پالماخ از جانب هاگانا و بعضا همكاريهاي هاگانا اين اقدامات را طراحي و اجرا كرده اند .
نتيجه گيري
تأسيس صهيونيسم سياسي در اواخر قرن نوزدهم و نفوذ آن در حكومت انگلستان براي رسيدن به هدف اصلي اين سازمان ، همراه با خواست سياسي بريتانيا زمينه مناسب را براي اين كشور استعمارگر مهيا ساخت كه با انعقاد پيمان سايكس ـ پيكو در 1916 و انتشار اعلاميه بالفور در 1920 ، قيموميت فلسطين را به عهده بگيرد واز اين طريق به شكلي به ظاهر قانوني ، زمينه مهاجرت رسمي و غير رسمي يهوديان صهيونيست از سراسر اروپا و جهان را به فلسطين تحت قيموميت انگلستان مهيا سازد . آژانس يهود را به عنوان نماينده يهوديان جهان در فلسطين به رسميت بشناسد و صهيونيستهاي مسلح هوادار آژانس يهود را درترتيبات امنيتي فلسطين وارد ساخت و بدين ترتيب سيطره آنها بر قدس از دهه 1920 بر خلاف مقاومتهاي بوميان و دفاع از شهركهاي صهيونيست نشين و با هدف تجاوز به سرزمينهاي مجاور در زير سايه قدرت دولت تت قيوميت شكل گرفت . در دهه هاي 1930 به بعد ، كه بريتانيا مهاجرتهاي بي رويه و اقدامات تروريستي گروه هاي صهيونيست را خطرناك ديد ، تلاش كرد آنها را محدود سازد . گروه هاي افراطي كه تحت لواي آژانس يهود در صحنه فلسطين حضور داشتند به مخالفت با طرح محدود سازي مهاجرت انگلستان پرداختند . اين گروه ها به نمافع بريتانيا نيز حمله كردند و علاوه بر ترور بوميان مظاهر قدرت انگلستان در فلسطين و خارج از آن را هدف قرار دادند . جنگ جهاني دوم سبب تضعيف قدرت جهاني انگلستان شد . همين امر سبب شد كه توان حفظ دولت تحت قيموميت را نداشت . به همين دليل قيموميت آن را به سازمان ملل ارجاع داد . آژنس يهودو صهيونيسم جهاني در يك چرخش استراتژيك كه مقدمات آن را از دهه 1930 آغاز كرده بودند به جانب ايالات متحده گرايش يافتند . امريكا كه در صدد پر كردن خلأ ناشي از افول انگلستان بود از طريق سازمان ملل متحد ،صهيونيستها را به آروزي ديرينه رساند . به اين ترتيب مهاجران صهيونيست غير فلسطيني، حاكميت فلسطيني را غصب كردند و رژيم اشغالگر قدس را پديد آوردند و به اشغال مناطق فلسطين پرداختند . گروه هاي تروريس در فاصله سالهاي دهه 1930 تا اعلام استقلال رژيم صهيونيستي ، تأثيرات عمده اي بر استراتژي و سياست صهيونيسم جهاني و انگلستان گذاشتند كه در اينجا به برخي از از آنها اشاره مي شود :
ـ صهيونيسم را به تأسيس كشوري با ايده صرفا يهودي و نژاد پرستانه وارد كردند و اين بر خلاف ايده اوليه تشكيل حكومت دموكراتيك متشكل از همه اهالي بود كه هرتزل مطرح مي ساخت.
ـ سياستهاي دگرديس شده بريتانيا در رابطه با وطن ملي يهود را به چالش كشاندند و به انگلستان تحميل كردن كه توان نگهداري و حفاظت از اماكن خود را در فلسطين ندارد . اين امر در خروج انگلستان از فلسطين مؤثر بود.
ـ پيروزي گروه هاي تروريستي در ايجاد رعب از طريق قتل عام و كشتارهاي بي رحمانه در مناطق فلسطين نشين همراه با عدم مقابله مؤثر انگلستان با اين اقدامات و خالي گذاشتن پشت اعراب و ممانعت از تجهيز آنها، عملا زمينه سقوط مناطق فلسطين نشين و آواره ساختن آنها را براي گروه هاي تروريستي و آژانس يهود تسهيل كرد و دولت تحت قيموميت حقوق بوميان فلسطين را دفاع از آنها رعايت نكردند .
ـ اقدامات تروريستي و پيروزيهاي گروه هاي افراطي سبب شد كه رهبران اين گروه ها پس از تشكيل رژيم صهيونيستي به عنوان شخصيتهاي درجه يك و سياستمداران آينده اين رژيم مطرح شوند .
ـ نتيجه اين اقدامات به صهيونيسم جهاني و آژانس يهود تفهيم كرد كه براي بقاي رژيم خود همواره از همين اقدمات استفاده كنند .
پي نوشت:
[1] ـ واحدي ، سيد محمد رضا ، بوي خون ، سازمان عقيدتي سياسي ارتش جمهوري اسلامي ، تهران ، 1382 ، ص 28 .
[2] ـماضي، محمد ، سياست و ديانت در اسرائيل ، سيد غلامرضا تهامي ، تهران ، سنا ، 1381 ، ص 54 .
[3] ـ جديد بناب ، علي ، عملكرد صهيونيسم در برابر جهان اسلام ، مؤسسه آموزش و پژوهش امام خميني ( ره) ، قم ، 1382 ، ص 289 .
[4] ـمحمدي ، محمد و جمعي از نويسندگان ، پژوهه صهيونيسم ، مركز مطالعات فلسطين ، تهران ، 1381 ، ص 470 .
[5] ـ بناب ، همان ، ص 40 .
[6] ـ سوكولف، ناهوم ، تاريخ صهيونيسم ، ج 2 و 1 ، داود حيدري ، مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران ، تهران 1377 ، ص 412 .
[7] ـ بناب ، همان ، ص 40 .
[8] ـ سوكولف ، همان ، ص 426.
[9] ـ شيخ نوري ، محمد امير ، افسانه اسرائيل ، مروري بر چگونگي تشكيل حكومت اسرائيل ، ماهنامه انديشه و تارخي سياسي ايران معاصر، ش 15 ، آذر 1382 ، ص 84 .
[10] ـ بناب ، همان ، ص 40 .
[11] ـ صفاتاج ، مجيد ، ماجراي فلسطين و اسرائيل ، دفتر نشر فرهنگ اسلامي ، تهارن ، 1381 ، ص 84 .
[12] ـ برنر ، لني ،مشت آهنين ، حسين ابوترابيان ، اطلاعات ، تهران ، 1374 ، ص 96 .
[13] ـ ماضي، همان ، ص 18 .
[14] ـ محمدي ، همان ، ص 470 .
[15] ـ بناب ، همان ، ص 40 .
[16] ـ همان .
[17] ـ برنر ، همان ، ص 65 .
[18] ـ آزادي ، پرويز ، ضد صهيونيسم در ميان يهوديان ، طاهر كرمانشاهي ، سياست روز ، 9/4/1381 ، ص 6.
[19] ـ برنر ، همان ، ص 76 .
[20] ـ همان.
[21] ـ همان ، ص 77 .
[22] ـ مؤسسه مطالعات انديشه سازان نور، اسرائيل از گروه هاي تروريستي تا تروريسم دولتي ، تحليل شمار24، 1377، ص 14.
[23] ـ مؤسسه مطالعات انديشه سازان نور ، همان ، ص 5 .
[24] ـ بگين ، مناخيم ، خاطرات ، ترجمه از عبري احمد محمود ، از عربي جواد صالحي ، پارسارگاد ، تهران ، 1371 ، ص 41
[25] ـ همان ، ص 43 .
[26] ـ همان ، ص 44 .
[27] ـ مؤسسه مطالعا انديشه سازان نور ، همان ، ص 12 .
[28] ـ كيهان ، تضاد يهوديت با صهيونيسم ، سرويس خارجي به نقل از ندائ القدس ، 21/6/1381 .
[29] ـ همان .
[30] ـ همان .
[31] ـ مؤسسه مطالعات انديشه سازان نور ، همان ، ص 16 .
[32] ـ طيب ، عليرضا ، مجموعه مقاالت تروريسم ، نشر ني ، تهران 1382 ، ص 35 .
[33] ـ كيهان ، همان .
[34] ـ طيب، همان ، ص 25 .
[35] ـ مؤسسه مطالعات انديشه سازان نور ، همان ، ص 4 .
[36] ـ همان ، ص 15 .
[37] ـ همان ، ص 5 .
[38] ـ بگين ، همان ، ص 185 .
[39] ـ همان ، ص 40 ـ 38 .
[40] ـ بگين ، همان ، ص 94 و 93
نويسنده:محمد جواد الوندي
|
زندگي شهيد صدر در يك نگاه |
|
خلاصه: |
|
در حيات انساني ، به ندرت مي توان انديشمنداني چند بعدي و جامع گرا يافت كه در حوزه هاي فكري مختلف و در عرصه هاي عملي ، فروغ و درخشش داشته و آثار جاوداني را براي جامعه بشريت به يادگار گذاشته باشند. شهيد آيت الله العظمي محمدباقر صدر، يكي از اين شخصيت هاي بزرگ در عالم اسلام است كه در ميدان هاي مختلف انديشه و عمل ، نبوغ و فروغ شگفت انگيزي را از خود نشان داده است . عظمت روحي و فكري ، از وي شخصيتي يگانه و افتخاري ماندگار در تاريخ معاصر تشيع پديد آورد. |
